نلسون ماندلا می گوید: «نفرت مانند نوشیدن سم و سپس انتظار مرگ دشمن را داشتن است.» بخشش یک توانایی بزرگ و انسان دوستانه است. امروز با 3 داستان متفاوت آشنا خواهیم شد که شخصیت های آن نفرتی عمیق را کنار گذاشتند و افرادی را بخشیدند.

گذشت در بعضی چیز ها بسیار آسان است ولی گذشتن از شرایطی همانند به قتل رسیدن دخترتان توسط یک فرد معتاد یا اسیر شدن در جنگ جهانی و کار در راه آهن مرگ برای ارتش ژاپن و شکنجه روحی و جسمی شدن توسط فردی که شما را بصورت عمیق مورد آزار قرار داده چطور؟ در این داستان ها، شما گذشت را عمیقاً حس خواهید کرد و متوجه خواهید شد که چگونه با این همه سختی هم میتوان گذشت و به صلح رسید.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

زدن پل ها

نلسون ماندلا می گوید: «نفرت مانند نوشیدن سم و سپس انتظار مرگ دشمن را داشتن است.» به عبارت دیگر، ناتوانی در بخشش موجب آزار خویشتن است. ماندلا از فعالان آفریقای جنوبی و اولین رئیس جمهور منتخب و دموکراتیک آن کشور نماد صلح و گذشت است. او 27 سال زندانی بود. از خانواده و دوستانش جدا شد. توسط زندانبانان مجبور به انجام کارهای سخت شد و سلول انفرادی و تحقیر را متحمل گردید. سرانجام هنگامی که آزاد شد، می توانست خیلی راحت تسلیم نفرت شود. براحتی می توانست راه انتقام جویی را در پیش گیرد. اما او به جای اینها تصمیم گرفت گذشت کند و الگوی جهانیان شود.

البته گذشت درباره بعضی چیزها آسان است اما گذشتن و بیخیال شدن از بعضی دیگر دشوارتر است. شاید تصمیم گیری درباره اینکه آیا نفر بعدی شایسته ی بخشش است یا نه به میزان استفاده شما از اینترنت بستگی داشته باشد.

در سال 1994، اینترنت هنوز نو ظهور بود. در آن زمان، اِتان زاکِرمَن یکی از برنامه نویسان کامپیوتری Tripod.com بود.

بزرگترین موفقیت tripod ایجاد روشی ساده برای طراحی وبسایت بود.Tripod به صورت رایگان وبسایت طراحی می کرد و در ازای آن در وب سایت های کاربران خود آگهی های تبلیغاتی ارائه می نمود.

مشکل این بود که tripod همه نوع وب سایت با محتواهای گوناگون داشت. هنگامی که یک شرکت خودرو از وجود تبلیغات خود در یک وبسایت با محتوای جنسی ابراز نارضایتی کرد، اتان راه حل را پیدا کرد. او آگهی ها را در پنجره ای جداگانه نشان می داد و بدین ترتیب تبلیغ کنندگان، دیگر از نوع وب سایتی که آگهی هایشان در آنها درج می شد، شکایت نمی کردند.

اتان آگهی پاپ آپ را ابداع کرد. این پاپ آپ ها پنجره هایی هستند که ناگهان باز می شوند و مقاله ای را که سعی دارید در وب سایتی بخوانید، مسدود می کنند. سالهاست که این نوع تبلیغات اعصاب مردم سراسر جهان را خُرد کرده و خون آنها را به جوش می آورد. چه کسی مسئول است؟ اتان زاکرمن.

اتان اکنون از ایجاد آگهی پاپ آپ پشیمان است، اما می گوید: «نیت ما خیر بود.» شاید درست می گویند که هدف وسیله را توجیه می کند (راه جهنم با نیت خیر هموار شده است).

اتان متهم به ویرانی اینترنت شده است. او را حتی تهدید به مرگ کرده اند. او از کاری که کرده متاسف است، اما اکنون معتقد است آگهی پاپ آپ بزرگترین جرمش نیست. او فکر می کند کمک به ایجاد اینترنتی که همه چیز در آن رایگان است، بسیار بدتر است.

البته هیچ چیز در اینترنت واقعا رایگان نیست. این یک اقتصاد توجه است. ما برای خدماتی مانند جیمیل، فیس بوک و یوتیوب پول نمی پردازیم، اما هزینه آنها را با توجه کردن به تبلیغات پرداخت می کنیم. به عبارت دیگر «وقتی چیزی در اینترنت رایگان است، شما خریدار نیستید بلکه خود محصول هستید». توجه شما، به آگهی دهندگانی فروخته می شود که مایلند محصولاتشان را به شما بفروشند. ما در حال غرق شدن در دریای تبلیغاتی هستیم که ما را با آگهی های چشمک زن، ویدئوهای خودکار و پنجره های پاپ آپ به ستوه می آورند.

اتان اینترنت فعلی را که با تبلیغات اداره می شود «بد، ناقص و فسادآور» می نامد. وی معتقد است اینترنت بدون تبلیغات به زودی دچار فروپاشی می شد و اینترنتی جدیدی جایگزین آن می شد که مردم هزینه ی چیزهایی که توجهشان را جلب می کند، پرداخت می کردند.

با اینکه درک دلیل ایجاد پاپ آپ توسط اتان آسان است، بخشیدن برخی از جرایم سخت تر است.

روزی هکتور بلک خود را بر سر این دو راهی یافت.

هکتور به عنوان یکی از کهنه سربازان جنگ جهانی دوم با رفتارهای غیرانسانی بشر در قبال همنوعانش آشنا بود. با این حال او همیشه نیکی را در وجود انسانها می دید و تلاش می کرد کار درست را انجام دهد. در دهه 1960 فعال حقوق مدنی شد. او در جستجوی برابری و ادامه دادن راه مارتین لوتر کینگ به آتلانتا رفت.

هکتور آنچه را که تبلیغ می کرد خود به کار بست و سرپرستی دختر 9 ساله ای به نام پاتریشیا آن نوکلز را پذیرفت. گذشته ی پاتریشیا نابسامان بود. مادرش اسکیزوفرنی داشت و معتاد به الکل بود. دخترک خجالتی در خانه جدید خود شکوفا شد.

پاتریشیا از کالج فارغ التحصیل شد و تصمیم گرفت راه پدرش را ادامه دهد. او شغلی پیدا کرد تا در آن به مردم کمک کند.

شبی از شبهای سال 2001 مرد معتادی به نام ایوان سیمپسون به زور وارد خانه پاتریشیا شد.

او بر پاتریشیا مسلط شد و سپس در مورد چگونگی جلوگیری از سرقت شبانه برایش سخنرانی کرد. پاتریشیا هم به نوبه خود به ایوان گفت که در مورد اعتیادش به مواد مخدر نیاز به کمک دارد و برایش غذا درست کرد. ایوان جواب محبت این زن را با کشتن او داد.

پدرپاتریشیا نابود شد. هکتور توضیح داد: «من هیچوقت با مجازات اعدام موافق نبودم، اما می خواستم آن مرد همانطور که به پاتریشیا صدمه زده بود درد بکشد. من می خواستم او دردی را که من کشیده ام، بچشد.» هکتور می خواست بداند « چه موجودی می تواند چنین کاری بکند.»

نگاهی اجمالی به گذشته ی زندگی ایوان تصویری هولناک از آن ارائه داد. او در یک بیمارستان روانی متولد شد. وقتی 11 ساله بود مادرش در مقابل چشمان او خواهر کوچکش را غرق کرد. مادرش گفت که خدا دستور داده تا ایوان را نیز بکشد.

وقتی هکتور در کمال ناباوری از مقامات خواست مردی را که دخترش را به قتل رسانده بود، قصاص نکنند، هیچکدام از اینها را نمی دانست.

هکتور در زمان محاکمه ی ایوان گفت: من از تو متنفر نیستم ایوان سیمپسون، اما با تمام وجودم از کاری که با دخترم کردی، نفرت دارم.»

هکتور برای اولین بار چشم در چشم ایوان شد. او آن را نگاه به روحی گرفتار در دوزخ توصیف کرد. او این حرفهای آرامش بخش را به او گفت: «آرزو می کنم رحمت خدا شامل حال همه کسانی شود که از این جنایت آسیب دیده اند. برای تو هم همین آرزو را دارم ایوان سیمپسون.» این رفتار صادقانه، قاتل را به گریه انداخت. او پاسخ داد: «به خاطر درد و رنجی که عاملش بودم، متاسفم.»

این کلمات برای هکتور بسیار ارزشمند بود. او به صداقت آنها اعتقاد داشت.

در حال حاضر آن دو برای هم نامه می نویسند و عجیب آنکه با هم دوست شده اند. هکتور می داند که مردم او را به خاطر بخشیدن ایوان احمق می دانند، اما او توضیح داد که هیچ چاره ای جز بخشیدن وی نداشته است. هکتور می گوید: «خداوند می داند که همه ما نیازمند بخشش هستیم».

هکتور تصمیم گرفت تا خود را با نفرت مسموم نکند. اریک لومَکس که قبلا یک اسیر جنگی بود، پس از حدود دو سال زندان، ضرب و شتم، گرسنگی و شکنجه تقریبا 50 سال منتظر بود تا انتخاب مشابهی داشته باشد.

لومکس یکی از زندانیان بریتانیایی ارتش ژاپن در جنگ جهانی دوم بود. او در ساخت راه آهن 300 مایلی [موسوم به] راه مرگ در تایلند کار کرد. با اینکه لومکس در کودکی قطارها را دوست داشت، تحمل این تناقض برایش بسیار دشوار بود.

کار، سخت و شرایط بی رحمانه بود. او سعی کرد فرار کند، اما نگهبانان از برنامه مطلع شدند. لومکس و چهار نفر دیگر به حدی کتک خوردند که دو نفر از آنها جان سپردند.

آنها لومکس را در حالی که به شدت کبود و زخمی بود در یک قفس پنج فوتی زندانی کردند. گذاشتند تا در کثافت خود بپوسد.

یک سرباز سر تراشیده که اصلا انگلیسی بلد نبود گهگاه لومکس را شکنجه می کرد و یک مترجم از او سوالاتی می پرسید. نام آن مترجم ناگاز بود.

لومکس از ناگاز بیش از سربازی که او را شکنجه می کرد، نفرت داشت. صدای مترجم هیچ احساس خوبی به زندانیِ در هم شکسته و گرسنه نمی داد. او با گفتن این جمله به لومکس طعنه می زد: «لومکس، هر اتفاقی هم که بیافته تو به زودی کشته میشی… همه چیزو به ما بگو لومکس.» سرانجام وقتی او را به زندانی در سنگاپور فرستادند، شکنجه اش پایان یافت. بقیه جنگ وحشیانه بود، اما او زنده می ماند.

زنده ماندن هم زخمهای روانی خودش را به همراه داشت. لومکس اغلب با کوچکترین چیز خشمگین می شد. نفرتش از دشمن شدید بود و هیچگاه ناگاز را فراموش نکرد.

ترس و وحشت به نابودی روح و روان لومکس ادامه می داد. یک روز، ناگهان یک دوست قدیمی بریده ای از یک روزنامه درباره یک سرباز سابق ژاپنی فرستاد که کتابی نوشته بود و از اعمال خود در طول جنگ عذرخواهی کرده بود. او ناگاز، همان مترجم بود. او پس از پایان جنگ به معترض فعال جنگهای گذشته و حال تبدیل شده بود. او همچنین کشیش شده و در منطقه ی رودخانه کووای (همان منطقه ای که در شکنجه ی لومکس شرکت داشت) معبدی ساخته بود.

دنبال کردن سایه به سایه ی فعالیتهای ناگاز به وسواس لومکس تبدیل شد. لومکس کتاب او را خواند و سپس با وساطت همسرش به او نامه نوشت. آنها پس از مکاتباتی مودبانه تصمیم گرفتند با هم ملاقات کنند.

لومكس پس ازگذشت آن همه سال هنوز مخفیانه از ناگاز نفرت داشت. او با قصد کشتن ناگاز به سراسر دنیا پرواز می کرد، اما سرانجام بعد از ملاقات با او همه چیز تغییر کرد.

در سال 1993، تقریبا 50 سال بعد، دو سرباز قدیمی روی پل رودخانه کووای با هم ملاقات کردند.

ناگازی عصبی به علامت احترام خم شد و گفت: «من بسیار بسیار متاسفم. من هرگز شما را فراموش نکردم. ما با هموطنان شما بسیار بد رفتار کردیم.»

لومکس تصریح کرد که جنگ صرف نظر از ملیت بدترین خصایل همه ما را آشکار می کند. او فقط گفت: «هر دوی ما نجات پیدا کردیم.»

سرانجام لومکس ناگاز را بخشید و گفت: «من به خودم ثابت کرده ام که اگر به یاد آوردن چیزی فقط باعث بیشتر شدن نفرت شود، فایده ای ندارد. بعضی وقت ها نفرت را باید کنار گذاشت.» پاسخ فروتنانه ی ناگاز این بود: « فکر می کنم حالا می توانم با خیال راحت بمیرم.»

لومکس به نیویورک تایمز گفت: «من بدون هیچ دلسوزی برای این مرد آمده بودم اما ناگاز با فروتنی کامل خود این وضع را کاملا زیر و رو کرد. ما در روزهای پس از آن زمان زیادی را با هم صحبت کردیم و خندیدیم.» وی افزود: «ما عهد کرده ایم در تماس باشیم و از آن زمان به بعد دوست باقی مانده ایم.» لومکس و ناگاز با فاصله ی یک سال از هم در سالهای 2011 و 2012 پس از حفظ دوستی خود در سال های پایانی عمرشان از دنیا رفتند.

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان کودکانه

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاعرسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

Building Bridges

Nelson Mandela once said, “Hatred is like drinking poison and then hoping it will kill your enemies.” In other words, not being able to forgive is self-defeating. Mandela, an activist and the first democratically elected president of South Africa, is an icon for peace and forgiveness. He spent 27 years in prison. He was separated from his family and friends. He suffered hard labor, solitary confinement and humiliation at the hands of his captors.

When he finally became free, it would have been easy for him to give in to hatred. It would have been easy for him to seek revenge. Instead, he chose to forgive and set an example for the world.

Of course, some things are easy to forgive, but other things are more difficult to let go. Where you stand on whether the next man deserves forgiveness might depend on how much you use the internet.

In 1994, the internet was still in its infancy. At that time, Ethan Zuckerman was a computer programmer for Tripod.com. Tripod’s biggest achievement was the creation of an easy to use website builder. Tripod offered free websites, and in exchange, Tripod sold ads on their users’ websites.The problem was there were all kinds of tripod websites with all kinds of content.

When a car company became upset because its ad was appearing on a Tripod website showing sexual content, Ethan found the solution. He would show the ad in a separate window, so advertisers would no longer complain about what kind of website their ad was connected to.

Ethan created the pop-up ad. These pop-ups are the windows that pop up over internet sites blocking the article you’re trying to read. These ads have been getting under the skin of people all over the world and making their blood boil for years. Who is responsible? Ethan Zuckerman.

Ethan now regrets creating the pop-up ad, but says, “Our intentions were good.” While this might be true, the road to hell is paved with good intentions.

Ethan has been accused of ruining the internet. He has even had death threats. He is sorry for what he did, but he now believes the pop-up ad wasn’t his biggest crime. He thinks helping to create an internet where everything is free was far worse.

Of course, nothing on the internet is truly free. It’s an attention economy. We don’t pay money for services like Gmail, Facebook, and YouTube, but we do pay with the attention that we give to ads. In other words, “When something online is free, you’re not the customer, you’re the product.” Your attention is being sold to advertisers who want to sell products to you. We are drowning in a sea of advertisements that pester us with flashing ads, auto-playing videos, and pop-ups.

Ethan calls the current advertising fueled internet, “bad, broken, and corrosive.” He believes without advertising the internet would have soon crumbled. And it would have been replaced by a new internet where people pay for what interests them.While it’s easy to understand why Ethan created the popup, some crimes are harder to forgive.

Hector Black once found himself in such a dilemma.

As a World War Two veteran, Hector was familiar with man’s inhumanity to his fellow man. Yet he always saw the good in people and tried to do the right thing. In the 1960s he became a civil rights activist. He moved to Atlanta to assist Martin Luther King in his quest for equality.

Hector practiced what he preached and adopted a nine-year-old called Patricia Ann Nuckles. Patricia was from a troubled background. Her mother was an alcoholic schizophrenic. In her new home, the shy little girl blossomed.

Patricia graduated from college and decided to follow in her father’s footsteps. She found a job helping people.

One evening in 2001, a drug-addict named Ivan Simpson broke into Patricia’s house.

He overpowered her and then lectured her on how to prevent a burglary. In turn, Patricia told Ivan he needed help for his drug habit and made him some food. Ivan reacted to the woman’s kindness by killing her.Her father was devastated. Hector explained, “I’d never been in favor of the death penalty, but I wanted that man to hurt the way he had hurt her. I wanted him to hurt the way I was hurting.”

Hector wanted to know, “What kind of a monster would do a thing like this.”

A glimpse into Ivan’s background painted a harrowing picture. He was born in a mental hospital. When he was 11, his mother drowned his little sister in front of his eyes. She said God had ordered her to kill Ivan as well.

Hector didn’t know any of this when he surprisingly asked the authorities to spare the life of the man who murdered his daughter.

At Ivan’s trial, Hector said, “I don’t hate you, Ivan Simpson, but I hate with all my sou what you did to my daughter.”

For the first time, Hector looked Ivan in the eye. He described it as looking at a soul trapped in hell. He offered him the following words of comfort, “I wished for all of us who had been so wounded by this crime, I wish that we might find God’s peace. And I wish that also for you, Ivan Simpson.”

Such a heartfelt gesture reduced the killer to tears. He replied, “I’m so sorry for the pain I’ve caused.”

These words carried a lot of weight with Hector. He believes in their sincerity.

The two now exchange letters and have strangely become friends. Hector knows that people think he is a fool for forgiving Ivan, but he explained that he had no choice but to forgive. Hector said, “The Lord knows we all need to be forgiven.”Hector chose to not poison himself with hatred. After being imprisoned, beaten, starved and tortured for nearly two years, former POW Eric Lomax waited almost 50 years to make a similar choice.

Lomax was a British prisoner of the Japanese army during World War Two. He worked on the 300-mile ‘death railway’ in Thailand. While Lomax loved trains as a young boy, the irony was a bitter pill to swallow.

The work was hard, and the conditions were brutal. He tried to escape, but the plan was foiled by the guards. Lomax and four others were beaten so badly that two of them died.

They locked a bruised and battered Lomax in a five-foot cage. He was left to rot in his own filth.

A shaven-headed soldier who spoke no English would randomly torture Lomax while an interpreter asked him questions. The interpreter’s name was Nagase.

Lomax hated Nagase more than the soldier who tortured him. The interpreter’s voice gave the broken and starving prisoner no rest. He taunted Lomax by saying, “Lomax, you will be killed shortly whatever happens…Lomax, you will tell us everything.”

His torture finally ended when he was sent to a prison in Singapore. The rest of the war would be brutal, but he would survive.

Survival came with its own psychological scars. Lomax was often crippled with rage by the smallest things. His hatred for the enemy remained strong, and he never forgot Nagase.Bitterness continued to eat away at Lomax’s soul. And then one day, out of the blue an old friend sent him a newspaper clipping about a former Japanese soldier who had written a book apologizing for his actions during the war. It was Nagase, the interpreter. Since the war had ended he became an active protester of wars both past and present. He had also become a priest and built a temple at the River Kwai, the same area that he had participated in torturing Lomax.

Keeping tabs on Nagase became Lomax’s obsession. He read his book and then wrote to him through his wife. After corresponding politely, they decided to meet.

After all those years, Lomax was still secretly harboring hatred for Nagase. He flew across the world with the intention of killing Nagase, but after finally meeting him everything changed.

In 1993, nearly 50 years later, the two old soldiers met on the bridge across the river Kwai.

A nervous Nagase bowed and said, “I am very, very sorry. I never forgot you. We treated your countrymen very, very badly.”

Lomax acknowledged war brings out the worst in all of us, regardless of nationality.

He simply replied, “We both survived.”

Lomax finally forgave Nagase and said, “I have proved for myself that remembering is not enough if it simply hardens hate. Some time the hating has to stop.” Nagase’s humble response was, “I think I can die safely now.”Lomax told the New York Times, “I had come with no sympathy for this man, and yet Nagase, through his complete humility, turned this around. In the days that followed we spent a lot of time together, talking and laughing.” He added, “We promised to keep in touch and have remained friends ever since.” Lomax and Nagase died a year apart in 2011 and 2012 after maintaining a friendship through their twilight years.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان