آیا انسان می‌تواند تغییر کند؟

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

برخی می‌گویند انسان‌ها ذاتاً خشن آفریده‌شده‌اند. این را ژن‌های ما تعیین کرده‌اند و ما ناچار به جنگیدن با یکدیگر هستیم. اما بعضی از مشاهدات نشان می‌دهد که انسان‌ها قابلیت تغییر دارند. مثلاً در داستان زیر می‌خوانیم که چطور یکی از خلبانان آلمانی در جنگ جهانی دوم، هواپیمای خلبان آمریکایی را از روی کشور آلمان اسکورت می‌کند تا سالم به مقصد برسد. به‌طورکلی دانشمندان با تحقیق روی بابونها که ازلحاظ خشونت‌طلبی بسیار نزدیک به انسان‌ها هستند، دریافته‌اند که ازآنجایی‌که این حیوانات توانایی تغییر در این رفتار خود را دارند، انسان‌ها نیز بایستی قادر به این کار باشند

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

آیا انسان می‌تواند تغییر کند؟

فرانتس استیگلر یکی از خلبانان جنگنده آلمان بود که در آخرین لحظات عمرِ یک بمب‌افکن آمریکایی صدمه‌دیده، با آن مواجه شده بود. فرانتس می‌توانست به‌راحتی آن بمب‌افکن را منهدم کند اما به روی آن آتش نگشود. در آن لحظه‌ی آکنده از رحم و شفقت گفته‌های فرمانده خود را به یاد می‌آورد که می‌گفت: «فرانتس به خاطر دشمنت نیست که این کار را می‌کنی. تو این کار را برای خودت می‌کنی، برای وجدان خودت تا وقتی‌که اگر به امید خدا از این جنگ نجات یافتی، بتوانی با خودت کنار بیایی.»

فرانتس پسر یکی از خلبانان جنگ جهانی اول بود و در کودکی پرواز را آموخت. وقتی جنگ جهانی دوم درگرفت، برادرش خلبان یک جنگنده شد اما فرانتس علاقه‌ای به ورود به جنگ نداشت. او شروع به تعلیم پرواز کرد تا اینکه یک روز برادرش با اصابت گلوله کشته شد. فرانتس می‌خواست انتقام بگیرد؛ پس خودش یک خلبان جنگنده شد.

هواپیماهای آلمانی ها در جنگ جهانی دوم

پس از ۲۲ مأموریت موفق برای خودش اسم‌ورسمی کسب کرد. او درواقع در آستانه کسب مدال صلیب شوالیه قرار داشت. فقط باید یک هواپیمای دشمن را منهدم می‌کرد تا آن مدال پرافتخار را به او می‌دادند.

فرانتس خلبانی باتجربه و مورداحترام بود، اما ستوان دوم آمریکایی چارلی براون تازه‌کار و بی‌تجربه بود. او که در اصل پسری کشاورز از ایالت ویرجینیا بود، به نیروی هوایی پیوست و به انگلستان اعزام شد. پس از آموزش خلبانی آماده انجام اولین مأموریت خود بود. او قرار بود با یک هواپیمای B17 فلائینگ فورترس پرواز کند. این هواپیمای تادندان‌مسلح، می‌توانست ۸۰۰۰ پوند بمب و ۱۱ مسلسل را حمل کند. B17 دو خلبان، پنج تیرانداز، یک رهیاب، یک بی‌سیم‌چی و یک بمب‌افکن را با خود حمل می‌کرد. چارلی فقط ۲۰ سال داشت و فرمانده بود.

مأموریت چارلی بمباران کارخانه هواپیماسازی در برِمِن آلمان بود. ۲۵۰ ضد هوایی برمن را محافظت می‌کردند. وقتی‌که آن‌ها به شهر نزدیک می‌شدند هواپیمای چارلی مورد اصابت گلوله قرار گرفت. هواپیمای او با موفقیت بمب‌هایش را رها کرد اما هواپیما در وضعیت هولناکی گرفتار شده بود. دو موتور هواپیما ازکارافتاده بود و با ۴۰ درصد ظرفیتش پرواز می‌کرد. آن‌ها آسیب‌پذیر شده بودند. با حمله ۱۵ هواپیمای جنگنده آلمانی، اکسیژن از دست می‌دادند و چارلی از هوش رفت. هواپیما داشت سقوط می‌کرد. پس‌ازاینکه که هزار فوت پائین آمد چارلی به هوش آمد و متوجه شد دارند سقوط می‌کنند. چارلی مانع سقوط هواپیما شد و از دست جنگنده‌های آلمانی گریخت اما هنوز کاملاً از مخمصه خلاص نشده بود.

فرانتس روی زمین مشغول سوخت‌گیری بود که سقوط B17 را دید. به‌سرعت سوار هواپیما شده و خود را به هواپیمای ازکارافتاده رساند. وضعیت اسفناکی بود. بیشتر گلوله‌هایشان را از دست داده بودند، جلوی هواپیما از بین رفته بود و اتاقک رادیو و بخش تیراندازهای روی دم کاملاً منهدم شده بود. فرانتس قندیل‌های خون‌آلودی را که از تیراندازهای دم آویزان بود و جنازه‌ای را که روی آن افتاده بود می‌دید. تا این زمان هواپیما سوراخ‌سوراخ شده بود و فرانتس می‌توانست مردان زخمی و جنازه‌های داخل آن را ببیند.

یک نمونه هواپیمای B17 در جنگ جهانی دوم

وظیفه‌ی او در مقام یک سرباز شلیک و انهدام هواپیما بود اما نتوانست خود را راضی به این کار نماید. زمانی فرمانده فرانتس می‌گفت: « تو اول، آخر، و همیشه خلبان یک جنگنده هستی. اگر بشنوم یکی از شما به کسی که با چتر نجات پریده است شلیک کرده خودم او را می‌کشم.» فرانتس می‌دید که این مردان زخمی دست‌کمی از کسی که با چتر نجات پریده ندارند. وی به‌طرف پنجره چارلی اوج گرفت و هاله‌ای از وحشت را در چهره او دید. چارلی آن لحظه را خوب به یاد دارد. «چشمانم را بستم و درست مانند زمانی که می‌خواهی از کابوس بیدار شوی سرم را تکان دادم … چشمانم را باز کردم و او هنوز آنجا بود.»

چارلی و سرنشینان بینوای هواپیمای او از اینکه هواپیمای آلمانی قرار بود آن‌ها را بکشد وحشت کرده بودند. فرانتس به چهره‌های وحشت‌زده آن‌ها نگاهی کرد و گفت که چهره‌ی برادرش را دیده است. فرانتس نه‌تنها به روی آن‌ها آتش نگشود بلکه در کنار آن‌ها پرواز کرد تا مطمئن شود که ضد هوایی‌های آلمانی به آن‌ها شلیک نخواهند کرد. مطمئن سربازان مسئول ضد هوایی‌های آلمانی از اینکه می‌دیدند دو هواپیمای آلمانی و آمریکایی کنار هم پرواز می‌کنند سردرگم شده بودند اما فرانتس می‌دانست که حضور او مانع از تیراندازی آن‌ها می‌شد.

فرانتس پس از همراهی آن‌ها و عبور از ضد هوایی‌ها رحم و شفقت خود را یک‌مرتبه ارتقا داد. با ایماواشاره و حرکات لب و دهان به چارلی می‌گفت: «سوئد» و سعی می‌کرد او را متقاعد کند تا به سوئد برود. او فکر نمی‌کرد B17 آسیب‌دیده بتواند به انگلستان بازگردد و سوئد فقط ۳۰ دقیقه با آنجا فاصله داشت. آنجا کشوری بی‌طرف بود و فرود آمدن در آنجا به این معنی بود که چارلی و سرنشینان هواپیمایش دیگر نمی‌توانستند به حضور خود در جنگ ادامه دهند اما در آنجا جانشان در امان بود. چارلی همچنین نگران بود که نتوانند به بریتانیا برگردند اما نمی‌فهمید فرانتس سعی دارد چه چیزی به او بفهماند. چارلی به سرنشینان گفت که قصد دارد سفر ۴۰۰ کیلومتری بازگشت به بریتانیا را امتحان کند اما هر کس که می‌خواهد می‌تواند با چتر نجاتش بپرد و خود را نجات دهد.

پس‌ازاینکه هر دو هواپیما از حریم هوایی آلمان خارج شدند، چارلی که از نیت فرانتس بی‌خبر بود به آخرین تیراندازش گفت به‌طرف فرانتس نشانه‌گیری کند اما شلیک نکند. فرانتس متوجه پیغام شد، سلام نظامی داد و ازآنجا دور شد.

چارلی به‌سلامت به بریتانیا بازگشت. بیشتر سرنشینانش جان سپرده بودند اما چارلی و دو تن از آن‌ها زنده مانده بودند. او ماجرا را برای مافوقانش که حیرت‌زده بودند تعریف کرد اما به آن‌ها گفت که همه‌چیز باید مخفی بماند. رحم کردن به‌طرف آلمانی آخرین چیزی بود که آن‌ها می‌خواستند سربازانشان را به آن ترغیب کنند. فرانتس نیز آنچه را دیده بود به کسی نگفت. رحم کردن به دشمن می‌توانست مجازات مرگ فرانتس را به دنبال داشته باشد.

چارلی از جنگ جان سالم به در برد و به خانه بازگشت و بقیه عمرش را به خدمت در دولت آمریکا ادامه داد و همیشه برایش سؤال بود که چه اتفاقی برای فرانتس افتاد. در جنگ جهانی دوم سه هزار سرباز نیروی هوایی آمریکا در بمب‌افکن‌ها کشته شدند اما به برکت وجود خلبان اسرارآمیز آلمانی آن‌ها آن روز نجات یافتند. چارلی پس از بازنشستگی شروع به جستجوی فرانتس کرد اما نمی‌دانست چطور به جستجو ادامه دهد. سرانجام باخبرنامه‌ی ارتش آلمان مکاتبه کرد و ماجرای خود و جستجو به دنبال فرانتس را در آن منتشر نمود.

فرانتس نیز از جنگ جان سالم به در برده بود. او به کانادا مهاجرت کرده و در آنجا تاجری موفق شده بود. او نیز همیشه فکر می‌کرد که چه بر سر آن هواپیمای آمریکایی آمد. فرانتس در سال ۱۹۸۶ داستانش را در خبرنامه‌ی ارتش آلمان خواند و با چارلی تماس گرفت.

چارلی و فرانتس دوستان صمیمی‌شدند و ۲۰ سال باهم مسافرت کردند و درباره آن لحظه‌ی شفقت و ترحم در جنگ سخن گفتند. هردوی آن‌ها در سال ۲۰۰۶ با فاصله چند ماه از دنیا رفتند اما ماجرایشان کورسوی امیدی به همراه دارد که روزی انسان‌ها بتوانند به آن‌سوی خشونت راه پیدا کنند. روبرت ساپولسکی استاد دانشگاه استنفورد معتقد است ما می‌توانیم صلح‌طلب‌تر شویم. او به تحقیق خود روی بابونها اشاره کرده و آن را دلیل ادعای خود می‌داند. او می‌گوید بابونها خشن، پرخاشجو و دارای سلسله‌مراتب هستند. به‌عبارت‌دیگر، آن‌ها شبیه ما انسان‌ها هستند. درواقع بیش از ۹۰% DNA آن‌ها مشابه انسان است.

بیش از ۴۰ سال پیش روبرت در شرق افریقا شروع به سپری تابستان‌ها به ثبت رفتار این حیوانات نمود. یک گله بابون مورد توجه او قرار گرفت. او می‌گفت که بابونهای این گله بسیار خاص بودند. ماده‌ها بسیار اجتماعی و وابسته به هم و نرها بسیار خشن و پرخاشگر بودند. آن‌ها اولین گله‌ای بودند که روبرت رویشان کار می‌کرد و به آن‌ها بسیار دل‌بسته شده بود.

در سال‌های دهه ۱۹۸۰ صنعت گردشگری کنیا رونق گرفت. هتل‌ها ساخته شدند و جهانگردان به کشور سرازیر شدند تا از حیات‌وحش لذت ببرند. این جهانگردان انبوهی از زباله تولید می‌کردند. یک هتل گودالی حفر کرد و روزانه زباله‌های خود را به داخل آن می‌ریخت. این زباله‌دانی، گنجینه‌ای بی‌صاحب برای بابونها بود. طولی نکشید که یک گله بابون شروع به زندگی در میان درختان بالای گودال نمود. این گله‌ی محبوب روبرت نبود. یک گله دیگر بود. زندگی آن‌ها دستخوش تغییر شده بود. به‌جای اینکه ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شوند و دنبال غذا بگردند ساعت ۹ صبح و درست قبل از سر رسیدن تراکتورهای هتل برای تخلیه ته‌مانده غذاها از خواب بیدار می‌شدند. آنجا بهشت بابونها شده بود و از ته‌مانده‌ی کیک‌ها، همبرگرها، و ران‌های مرغ تغذیه می‌کردند.

طولی نکشید که گله محبوب روبرت نیز از این زباله‌دانی باخبر شدند و می‌خواستند در آن شریک شوند. هرروز صبح خشن‌ترین نرهای گله‌ی روبرت به‌طرف زباله‌دانی می‌دویدند تا برای به دست آوردن تکه‌ای زباله بجنگند. در این نبردهای خونینِ روزانه نرهای برترِ روبرت تا آنجا که می‌توانستند ران مرغ می‌قاپیدند و به گله بازمی‌گشتند.

سپس اتفاق وحشتناکی افتاد. بابونهایی که در زباله‌دانی زندگی می‌کردند بیمار شدند. دستان برخی از آن‌ها دچار التهاب شده بود و روی آرنج‌هایشان راه می‌رفتند. خیلی زود بیماری به گله روبرت نیز سرایت کرد. معلوم شد که بابونها از خوردن گوشت آلوده دچار بیماری شده بودند. آن‌ها سل گرفته بودند که در انسان یک بیماری با پیشرفت آرام است اما می‌تواند ظرف چند هفته یک بابون را بکشد. بابونهای زباله‌دانی از بین رفتند. در گله‌ی محبوب روبرت تنها بابونهای قدرتمندی که با مبازره و زدوخورد به زباله‌دانی راه پیدا کرده بودند، مردند.

پس از حذف نرهای قدرتمند گله از صحنه، ناگهان فرهنگ گله‌ی روبرت تغییر کرد. زدوخورد و ستیز کم شد و تیمار کردن افزایش چشمگیری یافت. قبلاً برداشتن کک‌ها از لابه‌لای موهای یکدیگر لطفی بود که ماده‌ها برای نرها انجام می‌دادند. نرها هیچ‌گاه این کار را برای ماده‌ها نمی‌کردند اما پس‌ازآن موضوع، آن‌ها نیز این کار را می‌کردند. حالا دیگر حتی نرها کک‌های لابه‌لای موهای نرهای دیگر را نیز برمی‌داشتند. این کار بسیار نادر است. روبرت می‌گفت این به همان اندازه بعید و دور از ذهن است که بگوییم بابون ها بال درآورده‌اند. او در طول ۱۵ سال مطالعه این حیوانات بیش‌تر از ۳۰ ثانیه از برداشتن کک یک نر توسط نر دیگر را ندیده بود. حالا این کار بسیار عادی شده بود.

روبرت به این نتیجه رسیده بود که گله به حدی تغییر کرده بود که او دیگر نمی‌توانست از آن‌ها برای تحقیقش استفاده کند. شش سال پس‌ازآن روبرت به گله محبوبش مراجعه کرد و دید که همان‌طور باقی‌مانده‌اند. عادات کک زدایی جدید و کاهش خشونت و پرخاشگری آن‌ها را دائمی دید. سپس روبرت متوجه مسئله‌ای بسیار حیرت‌انگیز شد. فقط یک نر پیر از شش سال پیش باقی مانده بود. سایر نرها از گله‌های دیگر به این گله ملحق شده بودند و تازه‌واردها این شیوه‌ی زندگی مسالمت‌آمیز را از بابونهای گله محبوب روبرت آموخته بودند.

برخی می‌گویند انسان‌ها ذاتاً خشن آفریده‌شده‌اند. این را ژن‌های ما تعیین کرده‌اند و ما ناچار به جنگیدن هستیم. روبرت می‌گوید که بابونها در یک نسل کاملاً فرهنگ خود را عوض کردند، پس ما انسان‌ها هیچ بهانه‌ای برای انجام ندادن این کار نداریم. این می‌تواند در مورد ما نیز رخ دهد.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

CAN HUMANS CHANGE?

Franz Stigler was an ace German fighter pilot facing a wounded US bomber plane on its last legs. Franz could have easily destroyed the plane, but he held his fire. In that moment of mercy, he remembered the words of his commander. “Franz, it’s not for your enemy that you do this. You do this for yourself, for your soul, so that one day if God willing you survive this war, you can live with yourself.”

Franz was the son of a WWI pilot and learned how to fly when he was a child. When WWII broke out, his brother became a fighter pilot, but Franz wasn’t eager to join the fight. He became a flight instructor until one day his brother was shot down and killed. Franz wanted revenge and became a fighter pilot himself.

Franz quickly made a name for himself after 22 successful missions. In fact, he was on the verge of winning the Knight’s Cross. He only needed to shoot down one more enemy plane to get the prestigious medal.

While Franz was an experienced and respected pilot, US 2nd Lieutenant Charlie Brown was as green as they come. Originally a farm boy from West Virginia, Charlie joined the air force and was sent to England. After pilot training, he was ready to fly his very first mission. He would fly in a plane called a B-17 Flying Fortress. It was a heavily armed plane with space for 8,000 pounds of bombs and 11 machine guns. The B-17 carried two pilots, five gunners, a navigator, a radio operator and a bombardier. Charlie was just 20 years old, and he was in command.

Charlie’s mission was to bomb an airplane factory in Bremen, Germany. 250 anti - aircraft guns guarded Bremen. As they approached the town, Charlie’s B - 17 was hit. Charlie’s plane successfully dropped its bombs, but the plane was in dire straits. They’d lost two engines, and their power was reduced by 40%. They were sitting ducks. As 15 German fighter planes attacked them, they lost oxygen and Charlie blacked out. The plane began to dive. After falling a thousand feet, Charlie awoke to see the ground rushing towards him. He pulled out of the dive and lost the German fighter planes, but they were far from in the clear .

Franz was on the ground refueling his plane when he saw the B - 17 dive. He quickly jumped into his plane and caught up with the crippled US plane. It was in a sorry state . Most of the guns were missing, the nose was blown off, and the radio room and the tail gunners department were destroyed. Franz saw bloody icicles hanging from the tail gun and a dead airman slumped over it. By this time the plane was full of holes and Franz could see right through to the dead and wounded men inside.

His duty as a soldier was to shoot the plane down, but he couldn’t bring himself to do it . Franz’s commander once said, “You’re fighter pilots first, last, always. If I ever hear of any of you shooting at someone in a parachute, I’ll shoot you myself.” Franz saw these wounded men as no different than men in a parachute. Franz flew up to Charlie’s window, and he saw a look of horror on his face. Charlie remembered the moment vividly . “I sort of closed my eyes and shook my head as you would with a nightmare….I opened them again, and he was still there .“

Charlie and his helpless crew were terrified that the German plane would destroy them. Franz looked at their frightened faces and said he saw the face of his brother. Franz didn’t just hold his fire; he flew alongside them to make sure that German anti - aircraft wouldn’t shoot them down. The German anti - aircraft soldiers on the ground were surely confused to see the US and German plane flying side by side, but Franz knew that his presence would prevent them from shooting.

After escorting them past the anti - aircraft guns, Franz took his extreme act of mercy one step further. Franz repeatedly mouthed the word ‘Sweden’ to Charlie to try to persuade him to go there. He didn’t think that the damaged B - 17 could make it back to Britain and Sweden was just 30 minutes away. It was a neutral country, which would mean that Charlie and his crew would have to sit out the rest of the war if they landed there, but they would be safe. Charlie was also worried that they wouldn’t make it back to Britain, but he had no idea what Franz was trying to communicate to him. Charlie told his crew that he was going to try to make the 400 km journey back to Britain, but anyone who wanted to could parachute to safety.

As the planes left German airspace , Charlie, unsure of Franz’s intentions, told his last remaining gunner to point his gun at Franz, but not to shoot. Franz took the hint , saluted Charlie and flew away.

Charlie made it safely back to Britain. Most of his crew died, but Charlie and 2 of his crew survived. He reported what happened to his superiors who were amazed, but told him to keep his mouth shut. The last thing they wanted was to encourage their soldiers to have sympathy for the German side. Franz also kept his mouth shut about what he did. To show mercy to the enemy could have meant a death sentence for Franz.

Charlie survived the war, returned home, and spent his life working for the US government. He always wondered what happened to Franz. Thirty thousand US airmen died in bombers during WWII, but thanks to the mysterious German pilot three lives were spared that day. After retiring, Charlie began to search for Franz, but he had little to go on . He eventually wrote to a German military newsletter, which published his story and his search for Franz .

Franz also survived the war and immigrated to Canada where he became a successful businessman. Franz also always wondered what happened to the US plane. In 1986, he saw his story in the German military newsletter and reached out to Charlie.

Charlie and Franz became best friends. They spent 20 years traveling together and giving talks about this unlikely moment of mercy in the midst of war. Both died within months of each other in 2006, but their story carries a glimmer of hope that one day humans might be able to evolve beyond violence. Stanford Professor Robert Sapolsky believes we are capable of becoming more peaceful. He points to his research with baboons as proof. He says baboons are violent, aggressive and hierarchical . In other words, they are just like us. In fact, they share over 90% of their DNA with humans.

Over 40 years ago, Robert started spending his summers in East Africa, recording the behaviors of these animals. One troop of baboons became his favorite. They were very typical he says. The females were very social and connected, and the males were highly violent and aggressive. They were Robert’s first troop, and he was very attached to them.

In the 1980s, Kenyan tourism was booming . Hotels were built, and tourists flocked into the country to enjoy the wildlife. These tourists created lots of waste. One hotel dug a hole and started dumping their garbage into it daily. This garbage was a treasure trove to the baboons. Soon a baboon troop started living in the trees above the garbage. This wasn’t Robert’s favorite troop. It was a different troop. Before long their whole lives changed. Instead of waking up at 6 am to begin looking for food, they woke at 9 am right before the hotel’s tractor would arrive to dump its leftover food. The baboons were in baboon heaven, eating leftover cakes, hamburgers, and chicken drumsticks.

It didn’t take long for Robert’s favorite troop of baboons to find out about the dump, and they wanted a piece of the pie . Every morning, the toughest males from Robert’s troop would run to the dump and fight for a piece of the garbage. During these bloody daily battles, Robert’s alpha male baboons would grab as many drumsticks as they could and run back to their troop.

Then something horrific happened. The baboons who lived at the dump started getting sick. Some of them had rotting hands and were walking on their elbows. Soon the sickness spread to Robert’s troop of baboons as well. It turned out that the baboons had gotten sick from infected meat. They had tuberculosis, which is a slow moving disease in humans, but can kill a baboon in weeks. The garbage dump baboons were devastated . In Robert’s favorite baboon troop only the most violent baboons who were aggressive enough to fight their way into the enemy dump died.

With the violent alpha males out of the picture , suddenly the culture of Robert’s troop changed. Fighting decreased and grooming dramatically increased. One baboon picking fleas out of the fur of another was traditionally a type of affectionate grooming that females did for males. The males never did it to the females, but now they were. Even males were regularly grooming other males, which is unheard of . Robert said it was as unlikely as baboons growing wings. In 15 years of studying these animals, he had previously seen no more than 30 seconds of male - on - male grooming. Now it had become normal.

Robert decided that the troop had changed so much that he could no longer use them for his research. Six years later he returned to his favorite troop, and they were unchanged. He saw their new grooming customs and the decrease in violence and aggressiveness had continued. Then he noticed something that shocked him. There was only one old male left from 6 years ago. All the other males were new arrivals from other baboon troops, and these new arrivals had learned from Robert’s baboons how to live this new more peaceful life.

Some people say that humans are hard - wired to be violent. It’s in our genes, and it’s inevitable that we will fight and go to war. Robert says that in one generation these baboons have completely transformed their culture, so we humans have no excuse. It can happen to us, too.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی