برده داری کودکان

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

احتمالاً همه شما ملاله یوسفزی را بشناسید. دختر نوجوانی که در دفاع از حق آموزش دختران در پاکستان، مورد هدف گلوله از طرف افراطی‌ها قرار گرفت. اما تقریباً هیچ‌کس اقبال مسیح را به یاد نمی‌آورد. اقبال مسیح هم کودکی است که به خاطر تلاش‌هایش جهت آگاه‌سازی دیگران، از بردگی کودکان در کشورهای درحال‌توسعه‌ای مثل پاکستان و هند، شناخته شده است. اقبال هم در سن کودکی (۱۲ سالگی)، همانند ملاله مورد ضربه‌ی گلوله قرار می‌گیرد. اما به‌اندازه‌ی ملاله شانس نداشت که از این ترور، جان سالم به در ببرد و بی‌رحمانه کشته می‌شود. وی، نیمی از عمر کوتاه ۱۲ ساله‌اش را در شرایط بد کارخانه‌های فرش‌بافی پاکستان، می‌گذراند. در سن ۱۰ سالگی یک‌بار به پلیس پناه می‌برد. اما آن پلیس، رفیق رئیس کارخانه‌ی فرش‌بافی بود و وی را با بی‌رحمی به کارخانه برمی‌گرداند. اقبال دست از تلاش برنمی‌دارد و دوباره فرار می‌کند و شروع به آگاه‌سازی مردم می‌کند. تلاش‌های او، هزاران کودک کار را نجات می‌دهد. اما متأسفانه، درنهایت باعث کشته شدن وی در این راه می‌شود..

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

بچه‌ها بایستی مداد در دستانشان باشد، نه ابزار! - اقبال مسیح (۱۹۸۳-۱۹۹۵)

بردگی کودکان

قهرمان کیست و قهرمانی چیست؟ برخی از مردم  بر این باورند که قهرمان کسی است که با شر و بدی ‌می‌جنگد. برخی دیگر از آن‌ها می‌گویند قهرمان کسی است که از ضعفا حمایت و دفاع‌می‌کند. افراد دیگر قهرمان را کسی می‌دانند که جان خود را در محافظت از جان دیگران به ‌خطر ‌می‌اندازد. اقبال مسیح همه‌ی این قهرمانی‌ها را داشت. همه‌ی تصورات ممکن از یک قهرمان را داشت حال‌آنکه تنها ۱۲ سال داشت.

اقبال در یکی از روستاهای پاکستان به دنیا ‌آمد. پس از تولد او، پدرش خانواده را ترک‌کرد. مادر اقبال در خانه‌های دیگران کار می‌کرد. درآمد مادرش بسیار ناچیز بود. او نمی‌توانست از اقبال، و برادر و خواهرش مراقبت کند.  مادرش، اقبال را در چهارسالگی در ازای ۱۲ دلار به صاحب کارخانه‌ی‌ فرشی‌ فروخت. در پاکستان بسیاری از فرش‌ها، به دست کودکان کارگری مانند اقبال بافته‌می‌شوند. این کودکان از هیچ‌گونه آزادی برخوردار نیستند و برده‌‌ی مالکان کارخانه‌ها هستند. آن‌ها ساعت‌های طولانی در شرایط وحشتناکی کار ‌می‌کنند. اقبال شش روز در هفته و ۱۲ ساعت در روز کار ‌می‌کرد. او نمی‌توانست کارهایی که کودکان عادی انجام‌می‌دادند را انجام‌‍دهد. اقبال نمی‌توانست به مدرسه برود و با دوستانش بازی کند. کارخانه‌ی فرش‌بافی قواعد بسیاری داشت. اگر قانون‌شکنی می‌کرد تنبیه بدنی می‌شد. اگر در حین کار با کودکان دیگر حرف‌می‌زد، کتکش می‌زدند. اگر در کار فرش‌بافی اشتباه ‌می‌کرد، کتک می‌خورد. حتی اگر مریض هم می‌شد بازهم تنبیه‌ می‌شد. آنجا جای بچه‌ها نبود.

فرش‌بافی کودکان در کارخانه

کار در کارخانه‌ی فرش، برای جثه‌ی اقبال دشوار بود. او نمی‌توانست بنشیند. در حین فرش‌بافی، او مجبور بور تمام طول روز را چمباتمه بزند. این مسئله برای کمرش بسیار بد بود و در راه رفتن مشکل داشت. اقبال حتی غذای کافی برای خوردن نداشت. جثه‌اش هرگز کامل رشد نکرد و در ۱۲ سالگی جثه‌ی  یک پسربچه‌ی ۶ ساله را داشت. مشکلات تنفسی اقبال نیز بیشتر می‌شد زیرا کودکان نمی‌توانستند پنجره را باز و هوای تازه استنشاق کنند. هوا بسیار گرم بود، اما مالک کارخانه پنجره‌ها را می‌بست. او به سلامتی کودکان اهمیت نمی‌داد و فقط نگران محافظت و نگهداری از فرش‌هایش بود.

روزی اقبال تصمیم به فرار گرفت. او فرار کرد و به پلیس پناه‌برد. اقبال از وضعیت کارخانه‌ی فرش، به پلیس خبر داد. او درباره‌ی تمامی کودکانی که در کارخانه کار می‌کردند و درباره‌ی شرایط کاری وحشتناک آنجا گفت. اقبال تصور می‌کرد که پلیس به او کمک خواهد کرد اما سخت در اشتباه‌بود. پلیس دوست مالک همان کارخانه‌بود. او اقبال را به کارخانه بازگرداند و از مالک کارخانه خواست تا او را بند کند.

اقبال اعتمادی به پلیس نداشت، اما دست از تلاش‌نکشید. روزی او درباره‌ی جلسه و نشست BLLF شنید. BLLF سازمانی است در پاکستان، که به کودکان کار بی‌مزد و مواجب، کمک ‌می‌کند. اقبال، دوباره، به‌قصد رفتن به آن جلسه فرار کرد. رئیس BLLF وکیل بود. او به اقبال کمک‌کرد تا  بتواند حکم قانونی برای آزادی‌اش بگیرد. اقبال تنها ده سال داشت اما بیش از نصف عمرش را اسیر کارخانه‌ی فرش بود.

اقبال آزادی را فقط برای خودش نمی‌خواست. او خواستار آزادی تمامی کودکان کارخانه‌ی فرش بود. او شروع به‌سخنرانی در جلسات BLLF کرد. او تنها ده سال داشت اما از صحبت‌کردن در حضور افراد زیاد، هراسی‌نداشت. او یک سخنران قدرتمند و با اعتمادبه‌نفسی بود. او از تجربیاتش با دیگران سخن‌ می‌گفت. حرف‌های او، هزاران نفر را به جستجو و طلب آزادی، ترغیب‌کرد.

او فقط کودکان را ترغیب به طلب آزادی نمی‌کرد. اقبال به مردمان دیگر کشورها کمک ‌کرد تا شرایط کودکانی که فرش‌های پاکستانی می‌بافتند را بدانند. این مسئله برای صنعت فرش بسیار بد بود. فروش بین‌المللی پایین‌ آمد. و بسیاری از کارخانه‌های فرش متحمل نقصان مالی بسیاری ‌شدند. اقبال و خانواده‌اش بارها پیام‌های تهدید به مرگ دریافت ‌کردند. اقبال بااینکه هنوز یک پسربچه بود، اما بسیار شجاع بود. فقط حرف نمی‌زد، بلکه عمل می‌کرد. روزی به یک کارخانه‌ی جدید فرش رفت و وانمود کرد که یکی از کودکان کارگر همیشگی آنجاست. درباره‌‌ی کودکانی که در آنجا کار ‌می‌کردند اطلاعاتی را به دست ‌آورد؛ این اطلاعات به آزادی هزاران کودک آن کارخانه کمک ‌کرد.

در سال ۱۹۹۴، اقبال به سوئد و ایالات‌متحده‌ی آمریکا سفر کرد. او به‌خاطر شجاعت و موفقیتش در آگاه‌سازی مردم نسبت به بردگی کودکان شناخته شد. در سفرش به آمریکا، خواستار ملاقات با کودکان هم‌سن‌وسال خود شد، بنابراین به مدرسه‌یMeadows Middle رفت. او با دانش‌آموزان آنجا درباره‌‌ی تجربه‌اش به‌عنوان یک کودک برده حرف‌زد.

او همچنین درباره‌‌ی همه‌ی کودکان مانند خودش در سرتاسر جهان که هرگز شانس رفتن به مدرسه نداشتند حرف زد. دانش‌آموزان مدرسه‌ی Meadows Middle تحت تأثیر سخنان اقبال قرار گرفتند. قبل از بازگشتش، آن‌ها صدها نامه در حمایت از اقبال نوشتند. پس از ترک اقبال، آن‌ها نامه‌هایی به سیاستمداران آمریکا نوشتند و خواستار مبارزه  با بیگاری کودکان شدند.

اقبال ،پس از بازگشتش، تعدادی از آن نامه‌های دریافتی از دانش‌آموزان ایالات‌متحده را به دیوار چسباند. در آنجا دوستان بسیاری پیدا کرده‌بود و نمی‌خواست آن‌ها را فراموش کند. او تصمیم داشت پس از پایان تحصیلات دوره‌ی متوسطه برای ادامه‌ی تحصیلاتش به آمریکا بازگردد. یک دانشگاه آمریکایی کارهای اقبال را مبارزه علیه حقوق کودکان می‌شناخت و به او بورسیه‌‌ی کامل اعطا کرد. اما اقبال هرگز شانس رفتن به آن مدرسه در آمریکا را نداشت. وی حتی نتوانست در کشور خودش ادامه‌ تحصیل دهد. به هنگام بازگشت به پاکستان، به‌همراه پسردایی‌اش به خانه‌‌ی دایی‌اش رفت. در راه از پشت مورد شلیک گلوله قرار گرفت و کشته شد.

هیچ‌کس نداست که چه‌کسی اقبال را کشت، اما بسیاری از مردم فکر می‌کنند که کار صنعت فرش‌بافی باشد. مرگ اقبال یک تراژدی ‌است ،اما زندگی‌اش الهام‌بخش بود. او فقط دوازده سال داشت اما یک قهرمان واقعی‌ بود. در طی دو سال، به آزادی ۳۰۰۰ کودک کمک ‌کرد. شجاعت پسربچه‌ای در مبارزه علیه صنعت قدرتمند فرش، مردمان سراسر جهان را عمیقاً تحت تأثیر قرارداد. بچه‌های مدرسه‌ی Broad Meadows اقبال و مبارزه‌ی او برای حقوق کودکان را همیشه به‌یاد دارند و هرگز فراموش نکرده‌اند.

آن‌ها هرسال در شهر خودشان به تمامی فروشگاه‌ها سر می‌زنند و از فروشندگان درباره‌ی محصولاتشان می‌پرسند که آیا ساخته‌ی دست کودکان کار هستند یا خیر. آن‌ها همچنین برای بازگشایی مدارسی در پاکستان و دیگر کشورها به یاد و خاطره‌ی اقبال پول جمع‌می‌کردند.

بردگی کودکان هنوز یکی از معضلات تاسف برانگیز دنیای کنونی است.

بیگاری کودکان هنوز هم یکی از مشکلات کشورهایی مانند هند و پاکستان و همچنین مشکل برخی از کشورهای اروپایی نیز هست. در سرتاسر جهان ۱۵۸ میلیون کارگر کودک با رده‌ی سنی ۵ تا ۱۴ سال وجود دارد. در بدترین شرایط، کودکان مجبور می‌شوند تا به سربازی بروند و یا به هرزگی کشیده ‌شوند. حتی در کشورهای ثروتمند که مشکلات بیگاری کودکان نادر است، این مسئله با اقتصاد ارتباط دارد. چه کسی سازنده‌ی محصولاتی است که می‌خرید؟ آیا سازنده‌ی ‌آن‌ها دختربچه یا پسربچه‌ای مانند اقبال است؟

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

CHILD SLAVERY

What is a hero? Some people say a hero is someone who fights evil. Some people say a hero is someone who defends the weak. Other people say a hero is someone who risks his or her safety to protect others. Iqbal Masih was all of these things, and he was only 12 years old.

Iqbal was born in a rural village in Pakistan. Iqbal’s father left the family after he was born. Iqbal’s mother cleaned houses. She had very little money and could not take care of Iqbal and his brother and sisters. At the age of four, Iqbal’s mother sold him to a carpet factory owner for $12. Many carpets in Pakistan are made by child workers like Iqbal. These children have no freedom and are slaves to the factory owners. They work in terrible conditions for very long hours. Iqbal worked 12 hours a day, six days a week. He couldn’t do anything normal children do. He couldn’t go to school or play with his friends. There were many rules at the carpet factory. If Iqbal broke a rule, he was beaten. If he talked to the other children while he was working, he was beaten. If he made a mistake on a carpet, he was beaten. If he became sick, he was also beaten. This was no place for children.

Working at the carpet factory was very hard on Iqbal’s body. He could not sit down.

He had to squat all day while he made the carpets. This was very bad for his back and he had trouble walking. He also didn’t get enough food to eat. His body never fully developed. At the age of 12, he was the size of a 6-year-old boy.

He also developed breathing problems because the children couldn’t open the windows and breathe fresh air. It was very hot, but the owner kept the windows closed. The owner didn’t care about the children’s health. He was only worried about protecting the carpets.

One day Iqbal decided to escape. He ran away and went to the police. Iqbal told a policeman about the carpet factory. He told him about all the children who worked there and about the terrible working conditions. Iqbal thought the police would help him but he was wrong. The policeman was a friend of the carpet factory owner. He took Iqbal back to the factory and told the owner to put Iqbal in chains.

Iqbal didn’t trust the police, but he didn’t give up. One day he heard about a BLLF meeting. The BLLF is an organization that helps free child workers in Pakistan. Iqbal ran away again to go to the meeting. The BLLF president was a lawyer. He helped Iqbal get legal papers that helped him become free. Iqbal was only 10 years old, but he was a slave in the carpet factory for more than half of his life.

Iqbal didn’t want freedom only for himself. He also wanted freedom for all the children in the carpet factory. He began to speak at BLLF meetings. Iqbal was only 10, but he was not afraid to speak to large groups of people. He was a confident and powerful speaker. He talked about his experiences to many people and his words encouraged thousands to seek freedom.

Iqbal didn’t only encourage children to seek freedom. He also helped teach people in other countries about the children who made Pakistani carpets. This was very bad for the carpet industry. International sales went down and many carpet factories lost a lot of money. Iqbal and his family received many death threats. Iqbal was still just a little boy, but he was very brave. He didn’t just talk. One time he went to a new carpet factory and pretended to be one of the regular child workers. He collected information about the children who worked there, and this information helped free hundreds of children at that factory.

In 1994, Iqbal traveled to Sweden and the United States. He was recognized for his courage and success in teaching people about child slavery.

During his trip to the US, Iqbal wanted to meet children his own age, so he went to Broad Meadows Middle School. He talked to the students about his experience as a child slave.

He also talked about children like him all over the world who never have the chance to go to school. The students of Broad Meadows were very moved by Iqbal’s words. Before he left, they wrote hundreds of letters in support of Iqbal. After he left, they began writing letters to US politicians asking them to fight against child labor.

When Iqbal returned, he took some of the letters he received from the American students and put them on his wall. He made many friends there and didn’t want to forget them. He was planning to return to the U.S. to continue studying after he finished high school. An American university recognized his work fighting for the rights of children and offered him a full scholarship. Iqbal would never get the chance to go to school in the U.S. or continue his studies at home. When he returned to Pakistan, he went to his uncle’s house with his cousins. On the way, Iqbal was shot in the back and killed.

No one knows who killed Iqbal, but many people think it was the carpet industry. Iqbal’s death was a tragedy, but his life was an inspiration. He was only 12 years old, but he was a true hero. In just two years he helped 3,000 children become free. The courage of a small boy to stand up against the powerful carpet industry deeply moved people around the world. The children of Broad Meadows continue to remember Iqbal and his fight for the rights of children.

Every year they visit all the stores in their town and ask them whether children make any of the products they sell. They also have raised money to open schools in Pakistan and other countries in Iqbal’s memory.

Child labor is still a problem in many countries such as India and Pakistan, but it’s also a problem in some countries in Europe, too. Around the world there are 158 million child workers between the ages of 5 and 14. In the worst situations, children are forced to become soldiers and prostitutes. Even in rich countries where child labor problems are rare, there is an economic connection. Who is making the products you buy? Could it be a little boy or girl like Iqbal?

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی