آیا فیلم میلیونر زاغه‌نشین را دیده اید؟ در این فیلم یکی از فقیر ترین افراد جامعه در مسابقه‌ی میلیون دلاری شرکت می کند و برنده می‌شود. یکی از جنبه های موفقیت این فیلم همین است که یکی از ضعیف ترین افراد جامعه شانس بزرگی کسب می کند و به یکدفعه برای خود کسی می‌شود. محققان بررسی کرده اند که دوست داشتن افراد فرودست جامعه در خیلی از انسانها ذاتا وجود دارد. زیرا ما طرفدار عدالت هستیم.

اما در واقعیت افراد فرودست مثل فیلم فوق پولدار و موفق نمی‌شوند. بلکه بایستی شانس، خلاقیت، و تلاش زیادی داشته باشند. در این داستان به دو مورد میپردازیم. یک فرد از افراد فرودست جامعه هند که کسب کار خودش را راه میندازد و میلیونر می‌شود. و داستان دوم در رابطه با تیم ضعیف لستر سیتی است که در یک دور از فوتبال لیگ برتر انگلستان، قهرمان می‌شود.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

بینوایان دوست‌داشتنی هستند

زندگی کالپانا ساروج داستانی کلاسیک درباره ثروتمند شدن انسانی فقیر است. زمانی او در روز فقط چند سکه درآمد داشت. حالا او یک مولتی میلیونر است. کالپانا نه تنها فقیر به دنیا آمد، بلکه در یک خانواده دالیت متولد شد. دالیت ها، که نجس نیز شمرده می شوند، در پایینترین طبقه سیستم طبقاتی سنتی هند قرار دارند. تبعیض علیه طبقات پایین در سالهای دهه ی ۱۹۵۰ غیر قانونی شد، اما این مشکل هنوز هم ادامه دارد.

دالیت ها معمولا در حاشیه شهرها زندگی می‌کنند و وضع وخیمی دارند.

کالپانا کودکی عاشق سرگرمی بود و دوستان زیادی داشت، اما بزرگسالان چندان هم با او مهربان نبودند. والدین کودکان دیگر، بچه هایشان را از رفتن به خانه او منع می کردند و به آنها گفته بودند هرگز از او غذایی نگیرند. برخی از معلمان کالپانا حتی سعی کردند او را از دانش آموزان دیگر جدا کرده و مانع از پیوستن او به فعالیت های فوق برنامه شوند.

او علیرغم این تبعیض‌ها دختری باهوش بود که در مدرسه خوب پیش می رفت. پدرش در یک روستای کوچک پلیس بود. اگر چه او بی سواد بود، می خواست دخترش ادامه تحصیل بدهد. این به مذاق جامعه خوش نیامد. خانواده و همسایگان او اعتراض کردند و پدرش تسلیم شد.

کالپانا می گوید دختران سربار خانواده تلقی می شدند. تحصیل دختران پول دور ریختن به حساب می آمد. در آن زمان رسم بود دختران دالیت زود ازدواج کنند. پدر او تحت فشار جامعه سر تسلیم فرود آورد و در کلاس هفتم مانع از رفتن او به مدرسه شد. سپس او را به عقد مردی 22 ساله درآورد. کالپانا فقط 12 سال داشت.

کالپانا گفت انتظار نداشت زندگی زناشویی زیبا و جذاب باشد. رسم بود که فامیل شوهر با تازه عروس خشن برخورد کنند، اما خانواده شوهر او دگرآزاری داشتند. او که کودکی لاغر و استخوانی بود و فقط 12 سال داشت، باید برای 12 نفر پخت و پز و رفت و روب می کرد. طبیعی است که بدون داشتن تجربه مرتکب اشتباهاتی می شد و تاوان آن را با جان و دل می داد. اگر خانه به اندازه کافی تمیز نبود و یا اگر غذا ته می گرفت یا بیش از حد شور بود، کتک می خورد. او مرتب لگد و مشت می خورد و مورد آزار عاطفی قرار می گرفت. یکبار مادر شوهرش گفت «دختره ی احمق. ننه ات حتما با یه الاغ زندگی کرده.»

خانواده شوهرش مانع می شدند که برای خانواده اش نامه بنویسد و تلفن هم نداشتند. کاملا احساس تنهایی می کرد. شش ماه پس از ازدواج، پدرش به دیدنش آمد. او از اینکه دخترش را لاغر و نزار، با لباس هایی پاره پاره بر تن و موهای ژولیده می دید، شوکه شده بود. برادر شوهرش به او گفت «شکل و شمایلشو می بینی؟ اگر به سر و شکلش نرسه، لختش می کنیم و از درخت آویزونش می کنیم.»

پدرش وحشت کرده بود و گفت که او را به خانه خود برمی گرداند، اما خانواده جدید او قبول نکردند. آنها می گفتند که کالپانا مال خودشان است. روز بعد پدر کالپانا با لباس پلیس برگشت و او را به خانه برد.

بازگشت او به خانه چندان شیرین هم نبود. هیچ کس از شنیدن سوء استفاده و بدرفتاری با او اظهار شگفتی نکرد. برعکس برایش حرف درآوردند که حتما ایرادی داشته که شوهرش را ترک کرده است. بعضی ها می گفتند تنها راه برای پاک کردن لکه ننگی که او بر دامن خانواده اش گذاشته این است که خودش را بکشد.

یک روز، وقتی عمه ی کالپانا مشغول پختن شام بود، کالپانا به اتاق دیگری رفت و سه بطری مرگ موش نوشید. عمه اش او را در حالی پیدا کرد که از دهانش کف می آمد و جیغ کشید. کالپانا به کما رفت، اما در نهایت بهبود یافت.

او یادش می آید که رئیس پدرش مایل نبود او را به بیمارستان شهر ببرند چون این کار را مایه خجالت می دانست. دیدگاه او این بود: «دختر دالیت این بار چیکار کرده؟» این نقطه عطفی برای کالپانا بود. با خودش فکر کرد: «چرا بهتر از این زندگی نکنم که وقتی مُردم نتوانند روی من اسم بگذارند (برایم حرف درآورند)؟»

کالپانا به بمبئی رفت و در یک کارخانه مشغول به کار شد. او نمی توانست با چرخهای خیاطی کار کند به همین دلیل پرز پاره ها را تمیز می کرد. او در روز فقط 15 سنت مزد می گرفت ولی بلند پرواز بود. وقتی همکارانش برای ناهار می رفتند، او کار با چرخهای خیاطی را تمرین می کرد. پس از مدتی به یک خیاط با مزد 5 دلار در روز ارتقا یافت. او می گوید: «این اولین شادی در ۱۵ سال بود. من میلیونها دلار به دست آورده ام اما آن 5 دلار اول رضایت بخشترینشان بود.»

کالپانا پولش را پس انداز کرد و سرانجام آماده بود تا کسب و کار خودش را راه بیاندازد. همراه با برخی از زنان فقیر اما بلند پرواز دیگر یک وام کسب و کار از دولت گرفت. آنها کار تجارت مبلمان را شروع کردند و کارشان رونق گرفت. کالپانا کم کم به عنوان تاجری هوشمند و زرنگ برای خود شهرتی به دست آورد.

سپس کالپانا پول خود را در املاک و مستغلات و توسعه سرمایه گذاری کرد. اولین معامله زمین او تقریبا به قیمت جانش تمام شد. چند تبهکار که به همان زمین چشم داشتند، قصد کشتن او را داشتند. کالپانا از این تهدیدها جان سالم به در برد و گفت که این سومین بار است که تبهکاران اقدام به کشتن او می کنند. او در حال حاضر هفت تیری برای محافظت از خود دارد. او می گوید: «من مرگ را از نزدیک دیده ام، پس از مردن نمی ترسم. نگرش من این است حالا که فرصت زندگی دارم، به بهترین شکل زندگی می کنم.»

کالپانا از املاک و مستغلات به سرمایه گذاری در یک کارخانه شکر و در نهایت، بی پروا ترین معامله اش یعنی خرید Kalpani tubes روی آورد. این شرکت 24 میلیون دلار بدهی داشت و در منجلاب پرونده های حقوقی فرو رفته بود. او گفت: «فقط یک دیوانه 116 میلیارد روپیه صرف خرید شرکتی می کند که هیچ امیدی به سوددهی آن نیست و من همان دیوانه هستم.» اعجاز کالپانا این شرکت را زیر و رو کرد و و در حال حاضر ارزش آن بیش از 100 میلیون دلار است.

کالپانا این را مختص به خود نمی داند. او افتخار می کند که به جامعه اش خدمت می کند. او به روستای خود بازگشته و مدارسی تأسیس کرده و برای زنان خشونت دیده کار فراهم نموده است. او یک سازمان غیر دولتی تشکیل داده که به مردم فقیر یاد می دهد چگونه وام کسب و کار بگیرند. او می گوید: «مدرکهای Ivy League و MBA های رویایی، کارآفرین خلق نمی کنند. ثبات، پشتکار و داشتن ایمانی فوق بشری به خویشتن موجب خلق یک کارآفرین می شود.»

زندگی کالپانا ساروج داستان کلاسیک آدم های فلک زده ای است که واقعی از آب در می آید پس تعجبی ندارد که او الهام بخش مردم شده است. مردم در تمام جنبه های زندگی عاشق شکست خورده ها (فلک زده ها) هستند. فرقی ندارد که سیاست باشد یا تجارت. در هنر باشد یا در ورزش. ما همیشه دوست داریم طرف ضعیف پیروز میدان باشد.

محققان تمایل افراد به تشویق و هواداری از شکست خورده ها را مطالعه کرده اند. آنها از ۱۰۰ دانشجو خواسته اند دو تیم ورزشی فرضی را تصور نمایند. انتظار می رود در مجموعه ای از هفت بازی تیم الف بر تیم ب غلبه کند. آنها هیچ اطلاعات دیگری در مورد دو تیم به دانشجویان نمی دهند و سپس می پرسند که آنها دوست دارند از کدام تیم هواداری کنند. هشتاد و یک درصد آنها تیم ب را انتخاب می کنند. سپس به دانشجویان گفته می شود که تیم ب در سه بازی اول از مجموعه هفت بازی پیروز میدان بوده است. حالا آنها از کدام طرفداری می کنند؟ نیمی از دانشجویانی که قبلا گفته بودند از تیم ب طرفداری می کنند، تغییر عقیده دادند و گفتند از تیم الف طرفداری می کنند.

تئوری های مختلفی برای توضیح تمایل ما به پیروزی شکست خورده ها در ورزش و کل زندگی وجود دارند. برخی ها فکر می کنند مردم دنبال هیجان هستند. در سال ۲۰۱۶، شهر کوچک لستر سیتی برای اولین بار موفق به کسب قهرمانی لیگ برتر شد. در آغاز فصل، به این تیم ضعیف فوتبال ۱ در ۵۰۰۰ شانس برنده شدن داده بودند. برای اینکه این شانس را قابل فهم تر کنیم بگذارید بگوئیم که در یک شرط بندی احتمال زنده بودن اِلویس ۱ در ۲۰۰۰ بود (الویس خواننده ای است که سال ۱۹۷۵ مرده است!). این تیم که حقوق نسبتا ناچیز ۲۲ میلیون پوند داشت، در برابر تیم های معروف دنیا مانند منچستر یونایتد بازی می کرد که حقوق و دستمزد آن ۲۳۰ میلیون پوند است. آنها اصلا عددی به حساب نمی آمدند اما برنده شدند. این واقعا افسانه ای معجزه آسا بود.

یکی از طرفداران لستر سیتی

طبیعتا برنده شدن تیمی که همه انتظار دارند ببازد بسیار هیجان انگیزتر است. یکی دیگر از دلایلی که مردم دوست دارند افراد فلک زده پیروز شوند این است که ما به دنبال عدالت هستیم. ما خواهان عدالت در جهان هستیم. ما نمی خواهیم انسان ضعیف همیشه بازنده باشد و با جانبداری از طرف ضعیفتر در واقع از دنیایی عادلانه تر طرفداری می کنیم.

مهم نیست که در برخی از حوزه های زندگی چقدر موفق هستیم، همیشه در بخشی از زندگی دچار ناامنی هستیم یا بوده ایم. همه ما زمانی جزو آخرین نفراتی بوده ایم که برای تیم انتخاب می شوند و یا فاقد اعتماد به نفس کافی برای رسیدن به دختر یا پسر رویاهایمان بوده ایم. البته بسیاری از فلک زده ها بازنده خواهند بود. به همین دلیل آنها فلک زده نامیده می شوند. اما اگر پیروز شوند، به ما امید می دهند که ما هم می توانیم. اگر داوود می تواند جالوت را بزند پس ما هم می توانیم. و اگر کالپانا می تواند بدون کمک دیگران خودش را بالا بکشد، پس شاید هر کس دیگری بتواند همین کار را بکند.

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان کودکانه

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاعرسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

Everyone Loves An Underdog

Kalpana Saroj’s life is a classic rags-to-riches story. She once worked for just pennies a day. Now she is a multimillionaire. Kalpana was not just born poor. She was born into a Dalit family. Dalits, also known as untouchables, are at the bottom of society according to the traditional Indian caste system. Discrimination against lower castes was made illegal in the 1950s, but it’s still a problem.

Kalpana was a fun-loving child with lots of friends, but adults weren’t always so kind to her. The parents of other children forbade their children from going to her house and told them never to accept food from her. Even some of Kalpana’s teachers tried to separate her from other students and stop her from joining after school activities.

Despite this discrimination, she was a bright girl who did well at school. Her father was a policeman in a small village. Although he was uneducated, he wanted his daughter to continue her education. This did not go over well with the community. Her family and neighbors protested, and her father gave in.

Kalpana says that girls were seen as a burden on their families. And educating girls was seen as a waste. The norm at the time was for Dalit girls to get married young. Her father buckled under the pressure of the community and took her out of school in the 7th grade. He then married her off to a 22-year-old man. Kalpana was just 12 years old.

Kalpana said she didn’t expect married life to be a bed of roses. It was traditional for in-laws to be strict with new daughter-in-laws, but her husband’s family was sadistic. As a scrawny child of just 12 years old, she was supposed to cook and clean for 12 people. Without any experience, she naturally made mistakes and paid dearly for them. If the house wasn’t clean enough or if the food was burnt or too salty, she was beaten. She was regularly kicked, punched and emotionally abused. Her mother-in-law once said, “You’re such a stupid girl. Your mother must have been with a donkey.”

Her in-laws forbade her from writing home, and they had no telephone. She felt completely alone. Six months after her marriage, her father came to visit. He was shocked to find her starved with ripped clothes and tangled hair. Her husband’s brother told him “See what she’s like? If she doesn’t shape up, we’ll strip her and hang her from a tree.”

Her father was horrified and said he would take her home, but her new family refused. They said that Kalpana was theirs. Kalpana’s father returned the next day in his police uniform and took her home.

It was not a sweet homecoming. No one raised an eyebrow after hearing about her abuse. Instead, they gossiped that there must be something wrong with her for leaving her husband. Some people said that the only way to remove the stain she had placed on her family was to kill herself.

One day, while her aunt was cooking dinner, Kalpana went into another room and drank three bottles of rat poison. Her aunt found her frothing at the mouth and screamed. Kalpana fell into a coma, but eventually recovered.

She remembers her father’s boss not wanting her to go to the city hospital because it was embarrassing. “What’s the Dalit’s daughter done now?” was his attitude. This was a turning point for her. “Why not live life bigger, so when I do die they won’t be able to stick me with a label,” she thought.

Kalpana moved to Mumbai where she got a job at a factory. She was unable to work the sewing machines, so she picked lint off the fabric. She was paid just 15 cents a day, but she was ambitious. While her co-workers went to lunch, she practiced on the sewing machines. After some time she was promoted to a tailor making $5 a day. “It was the first happiness in 15 years,” she said. “I’ve earned millions. But that initial $5 was the most satisfying.”

Kalpana saved her money and eventually was ready to start her own business. Together with some other poor, but ambitious women, she got a business loan from the government. They opened a furniture business, and it thrived. Kalpana started to make a name for herself as a savvy businesswoman.

Kalpana next invested her money into real estate and development. Her first land deal almost cost her her life. Some criminals, who had their eye on the same land she was buying, put out a contract on her life. Kalpana survived the threats and said it was just one of three times that criminals have put out contracts on her. She now owns a revolver to protect herself. She says, “I’ve seen death up close, so it’s not like I’m afraid of losing my life. My attitude is while I’ve got life, I have to live it to the fullest.”

Kalpana moved from real estate to investing in a sugar company and finally, her most audacious deal, buying Kalpani Tubes. It was a company with 24 million dollars of debt and mired in lawsuits. She said, “Only a mad person would sink 116 billion rupees in a company with no profit in sight, and that person is me.” Kalpana’s Midas touch turned the company around, and it’s now worth over 100 million dollars.

Kalpana isn’t in it just for herself. She takes pride in giving back to her community. She has returned to her village and set up schools and given jobs to abused women. And she has created an NGO teaching poor people how to get business loans. She says, “Ivy League degrees and fancy MBAs are not what make an entrepreneur. Grit, perseverance, and a superhuman ability to have faith in yourself does.”

Kalpana Saroj’s life is a classic underdog story that happens to be true, so it’s not surprising that she inspires people. People love underdogs in all walks of life. Whether it is politics, business, art or sports, we want to see the little guy succeed.

Researchers have studied people’s desire to root for the underdog. They asked 100 university students to imagine two hypothetical sports teams. Team A was highly favored to win over team B in a series of seven games. They gave the students no other information about the teams and then asked which team they would root for. Eighty-one percent chose Team B. They next told the students that Team B had won the first three games in the seven game series. Now, who would they root for? Half of the students, who had said they were previously rooting for Team B, switched sides and said they would root for Team A.

There are different theories about why we want underdogs to win in sports and perhaps in life in general. Some people think that people are looking for excitement. In 2016, the small town of Leicester City won the Premier League championship for the first time. At the start of the season, the humble football team was given 5000 to one odds of winning. To put that in perspective, a bet on Elvis being alive was given 2,000 to one odds. They were playing against world famous teams like Manchester United, with a team salary budget of 230 million pounds, versus their relatively meager 22 million pounds in combined player salaries. They were counted out, but they pulled it off. It was truly a miraculous fairy tale story.

It’s naturally more exciting to see the team everyone expects to lose end up winning. Another reason some people like to see the underdog win is that we are looking for justice. We want fairness in the world. We don’t want the little guy to always lose, and by rooting for the less powerful side, we are really rooting for a more fair and just world.

No matter how successful we are in some spheres of our life, there is always some part of our lives where we are or have been insecure. We’ve all at some time been picked last for the team, or not had the confidence to approach the girl or guy of our dreams. Of course, most underdogs will lose. That’s why they’re called underdogs. But when they do overcome, it gives us hope that we can, too. If David can beat Goliath, then so can we. And if Kalpana can pull herself up by her own bootstraps, then just maybe, anyone can do the same.

تالار گفتگوی زبانشناس

تالار گفتگوی زبانشناس افتتاح شد.

در این تالار می‌توانید در رابطه با مطلب حاضر در این صفحه، نظر دهید؛ سوالات خود را درباره‌ی زبان انگلیسی مطرح کنید؛ و از همه مهمتر، با استفاده از تجربیات خود به دیگران کمک کنید.

برای اظهار نظر در این نوشته، روی دکمه‌ی ادامه‌ی بحث کلیک کنید.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان