درون حصار

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

وقتی کسی در کاری که انجام می‌دهد طوری غرق شده باشد که به هیچ‌چیز دیگری فکر نکند، اصطلاحاً میگویند درون حصار (in the zone) قرار گرفته است. احتمالاً از این‌طور افراد دوروبر خود دیده باشید. البته درون حصار قرار گرفتن، شدت‌های متفاوتی دارد. بعضی‌ها کمتر درون حصار قرار دارند، بعضی‌ها بیشتر، و بعضی دیگر کاملاً درون حصار هستند. این حالت، معمولاً در ورزشکاران بیشتر دیده می‌شود اما کارهای دیگر هم از این قاعده مستثنا نیست. افرادی که درون حصار قرار دارند، معمولاً بهترین عملکرد خود را در انجام کارشان، نشان می‌دهند. داستان زیر نیز داستان دونده‌ای است که در هنگام دویدن، درون حصار قرار می‌گیرد و به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کند. وقتی‌که به دلیل بیماری صرع، دکترها مجبور می‌شوند که قسمتی به‌اندازه‌ی توپ گلف را از مغز وی جدا کنند، این حالت برای وی با شدت بیشتری اتفاق میفتد و پس‌ازاین عمل جراحی، این ورزشکار در مسابقات زیادی به قهرمانی دست می‌یابد.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

دونده ای درون حصار

درون حصار

دایان ون‌‌درن یک فوق دونده‌‌ی درجه‌‌‌‌ی یک است. وقتی دایان در حال دویدن است، هیچ فکری نمی‌‌کند؛ بلکه فقط می‌‌دود.

او خودش را در فعالیتش غرق می‌‌سازد. و مسافت‌‌هایی بسیار طولانی را می‌‌دود. بعضی مواقع، او تمام روز و تمام شب را بدون هیچ مشکلی می‌‌دود. او اعتراضی نمی‌‌کند. و اصلاً به این موضوع فکر نمی‌‌کند که چنین دویدنی تا چه اندازه دشوار است. نیز به این فکر نمی‌‌کند که چقدر خسته شده است. او اصلاً به هیچ‌چیزی فکر نمی‌‌کند. ذهنش ساکت و خاموش می‌‌شود و تنها صدای پاهایش را می‌‌شنود؛ یک-دو-سه-چهار، یک-دو-سه-چهار. او، داخل و خارج شدن نفس‌‌هایش را احساس می‌‌کند؛ تو-تو-بیرون-بیرون، تو-تو-بیرون-بیرون. نفس‌‌هایش با گام‌‌هایش در هماهنگی هستند؛ یک-دو-سه-چهار، تو-تو-بیرون-بیرون. او با این موسیقی می‌‌دود؛ یک-دو-سه-چهار، تو-تو-بیرون-بیرون. او حس می‌‌کند ولی فکر نمی‌‌کند. او آرام و خونسرد است. ذهنش در آرامش به سر می‌‌برد و به بهترین شکلی که می‌‌تواند می‌‌دود. او درون حصار قرار گرفته است.

در حصار قرار داشتن، وضعیتی است که بسیاری از ورزشکاران و افراد موفق آن را تجربه کرده‌‌اند. این شرایط تحت عنوان وضعیت جاری (state of flow) نیز نامیده می‌‌شود. حصار یا جریان عبارت است از وضعیتی آرام و خونسرد و تمرکز کامل داشتن در حال انجام یک فعالیت. این شرایط می‌‌تواند در موقعیت‌‌های بسیار متفاوتی اتفاق بیفتد. برخی از ورزشکاران سطح بالا این وضعیت را در شرایطی که در حال ارائه‌‌ی بهترین عملکردهایشان هستند، احساس می‌‌کنند. چیزی که افراد قرار گرفته در این وضعیت، غالباً آن را اظهار می‌‌کنند، این است که ذهنشان کاملاً خالی می‌‌شود.

آن‌‌ها به قضاوت نمی‌‌پردازند. احساس نگرانی نمی‌‌کنند. به کارهایی که بعداً باید انجام دهند فکر نمی‌‌کنند. آن‌‌ها اصلاً به هیچ‌چیز فکر نمی‌‌کنند. آن‌‌ها فقط به انجام کارشان می‌‌پردازند. پاره‌‌ای از اوقات، افراد قرار گرفته در حصار، چنین اظهار می‌‌کنند که تحت این شرایط، حس ادراک‌‌ از خودشان و از زمان را از دست می‌‌دهند، و زمان یا رو به‌کندی می‌‌گذارد و یا اساساً حس نمی‌‌شود. دایان این‌گونه می‌‌دود، بدون هیچ فکر یا نگرانی‌‌ای، و کاملاً غرق در لحظه.

زمانی که دایان جوان‌تر بود، تمام اوقات در حصار قرار نداشت، بلکه همیشه ورزشکاری موفق بود. او در هنگامی‌که کودکی خردسال بود در یک تیم بیس‌بال پسران بازی می‌‌کرد و از نام پسرانه‌‌ی دن برای خودش استفاده می‌‌کرد. او در دبیرستان و کالج بسکتبال بازی می‌‌کرد و قهرمان تنیس و گلف شده بود. پس از اتمام دوره‌‌ی کالج، او به یک تنیس‌باز حرفه‌‌ای تبدیل شد. او چهار سال را به مسافرت به سراسر جهان و رقابت در تورنمنت‌‌های تنیس گذراند. او همیشه به خاطر این‌که برای ورزش تنیس روی فرم باشد می‌‌دوید، ولی دوندگی ورزش اصلی‌‌اش محسوب نمی‌‌شد.

افرادی که درون حصار قرار میگیرند حتی زمان از دستشان می رود.

دایان ناگهان در ۲۱ سالگی‌‌اش به حملاتی دچار گردید. او به صرع مبتلا شده بود. صرع، بیماری‌‌‌‌ای حاد است که یک درصد از جمعیت به آن دچار هستند. بعضی مواقع، دایان هشیاری‌‌اش را از دست می‌‌داد و به زمین می‌‌افتاد. برخی دیگر از مواقع، او به حملات به‌مراتب وخیم‌تری دچار می‌‌شد. بدنش قفل می‌‌شد و دستان و پاهایش به رعشه می‌‌افتادند. او کنترل بدنش را به‌طور کامل از دست می‌‌داد. دایان یک ورزشکار و مادر سه فرزند بود. زندگی او به‌واسطه‌ی ابتلایش به صرع کاملاً دستخوش تغییر شد. هرلحظه امکان داشت که به حمله‌‌ای دچار شود، و در هر بار حمله، احتمال مرگ برایش وجود داشت. افراد مبتلا به صرع معمولاً به خاطر این حملات می‌‌میرند، ولی او از تسلیم شدن خودداری می‌‌کرد. او به ورزشش و حتی به رانندگی کردنش ادامه می‌‌داد، ولی فرزندانش مجبور بودند تا از سنین نوجوانی رانندگی را بیاموزند تا اگر او در حین رانندگی به حمله‌‌ای دچار شد، برای کنترل خودرو آمادگی لازم را داشته باشند.

بسیاری از افراد مبتلا به صرع پیش از وقوع حملات، دچار نوعی احساس نشئگی پیشاصرعی به نام آئورا (aura) می‌‌شوند. آئورا غالباً به معنای نوعی حس سبکی یا غوطه‌‌وری است. این احساس علامتی است مبنی بر در شرف وقوع بودن یک حمله. دایان روشی غیرمعمول را برای متوقف ساختن حملاتش یافته بود. زمانی که او احساس می‌‌کرد حمله‌‌ای در راه است، کفش‌‌هایش را می‌‌پوشید و شروع به دویدن می‌‌کرد. این کار موجب متوقف شدن حمله‌‌ی وی می‌‌شد. این روش، شیوه‌‌ای بسیار نادر است. غالب افراد مبتلا به صرع قادر به انجام چنین کاری نیستند. دایان برای مشکلش راه‌حلی را پیدا کرده بود. پاره‌‌ای مواقع، او ساعت‌‌هایی متمادی را به دویدن سپری می‌‌کرد و حملات هرگز بروز نمی‌‌کردند. خانواده‌‌ی وی نگران این مسئله بودند که چه می‌‌شود اگر بیرون از خانه دچار حمله شود؟ و چه می‌‌شود اگر نتوانند او را پیدا کنند؟ ولی خوشبختانه هیچ‌وقت اتفاق بدی نمی‌‌افتاد، و او همیشه می‌‌توانست با دویدن حملاتش را متوقف کند. ولی به‌مرورزمان، حملات او سریع‌تر و سریع‌تر به سراغش می‌‌آمدند.

او کماکان همان حس آئورا را دریافت می‌‌کرد، ولی پس‌ازآن، حملات بیش‌ازاندازه سریع بروز می‌‌کردند، و او درنهایت وقت کافی برای پوشیدن کفش‌‌های دوندگی‌‌اش پیدا نمی‌‌کرد.

سرانجام، او کنترل حملاتش را از دست داد. آن‌‌ها با فراوانی و قوت بیشتری بروز می‌‌کردند. برخی از اوقات، دایان دو یا سه بار در هفته به این حملات دچار می‌‌شد. این وضعیت بسیار خطرناک بود. دکترها به او گفتند که می‌‌توانند بخشی از مغزش را دربیاورند و شاید این کار بتواند حملات را متوقف سازد. اگر او را عمل می‌‌کردند، تنها سه درصد احتمال مرگ برای او وجود داشت، ولی اگر سیر حملات کنونی‌‌اش ادامه می‌‌یافت، ده درصد احتمال مرگ در طول ده سال آینده برایش انتظار می‌‌رفت. او نگران و هراسان بود، ولی تصمیمش قاطع بود. دکترها سر او را شکافتند و بخشی به‌اندازه‌‌ی یک توپ گلف را از مغزش بیرون آوردند.

این عمل جراحی، موفقیت‌‌آمیز بود و حملات دایان متوقف شدند. او پس‌ازاین عمل جراحی، مجدداً شروع به دویدن کرد. در ابتدای کار او فقط محض تفریح به دوندگی می‌‌پرداخت، ولی بعداً، تصمیم گرفت تا وارد مسابقات رقابتی شود. در نظر غالب افراد، انجام یک دوی ماراتن ۴۲ کیلومتری، کاری غیرممکن و فوق‌‌العاده تصور می‌‌شود. نخستین مسابقه‌‌ی دوی دایان پس از عمل جراحی‌‌اش مسافتی معادل ۸۰ کیلومتر داشت. دومین مسابقه‌‌اش ۱۶۰ کیلومتری بود. دایان ورزشی جدید را برای خودش یافته بود: فوق‌‌دوندگی با مسافت‌‌های طولانی (long distance ultra running). او در این مسابقات صرفاً به رقابت نمی‌‌پرداخت، بلکه در اغلب آن‌‌ها برنده نیز می‌‌شد؛ مقام نخست در دوی ۸۰ کیلومتری آلفرد پکر، مقام نخست در دوی ۱۶۰ کیلومتری Bear، مقام نخست در دوی ۱۶۰ کیلومتری تاهو ریم، مقام نخست در دوی آزمایشی ۲۴ ساعته‌‌ی فریسکو، و مقام نخست در دوی ۸۰ کیلومتری مسافت‌‌های خاکی (the Dances with Dirt). و این موفقیت‌‌ها همچنان نیز ادامه‌دارند.

باوجوداین، تمامی تأثیرات جراحی انجام‌شده بر روی او مثبت نبودند. پس از بیرون آورده شدن بخشی به‌اندازه‌‌ی یک توپ گلف از مغزش، او چیزهایی را نیز از دست داد. به‌عنوان‌مثال، حافظه‌‌اش دچار آسیب‌‌هایی شد. او در پاره‌‌ای از اوقات در یادآوری رویدادهای مهم زندگی‌‌اش با مشکل مواجه بود. برخی از مواقع نمی‌‌تواند ملاقات با افراد مختلف را به یاد بیاورد. هشیاری‌‌اش در ارتباط با زمان نیز دچار صدماتی گردیده است.

و همین مسئله غالباً موجب تأخیر او می‌‌شود. او ممکن است در یک فرودگاه با یک نفر مشغول صحبت شود و متوجه نشود که چه مدت مشغول صحبت بوده است، و درنهایت، هواپیمایش را از دست بدهد. ولی در کمال شگفتی، این مسئله همیشه هم برای او بد نیست، و به تمرکز او به‌عنوان یک فوق‌‌دونده کمک می‌‌کند. دایان در تمام عمرش ورزشکار بوده، بنابراین همیشه دارای تمرکز خوبی بوده، ولی حالا از این نظر حتی از قبل نیز بهتر شده است.

دشوارترین مسابقه‌‌ای که دایان در آن رقابت داشت، Yukon Arctic Ultra بود. بسیاری‌ چنین می‌‌اندیشند که این مسابقه، سردترین و دشوارترین نوع از مسابقات دو محسوب می‌‌شود. در این مسابقه، دایان مجبور بود تا سورتمه‌‌ای ۵۰ پوندی از تدارکات را به‌اندازه‌ی ۶۹۲ کیلومتر، به دنبال خودش بکشد. او این کار را در دماهایی که تا ۵۰- درجه پایین می‌‌آمدند انجام می‌‌داد. این مسابقه ۱۰ روز برای او به طول انجامید و هر شب تنها یک ساعت می‌خوابید. در طول این مسابقه، بسیاری از دوندگان احتمالاً به زمان فکر می‌‌کنند.

چند روز در حال دویدن بوده‌‌اند؟ چند ساعت را به دویدن گذرانده‌‌اند؟ چه موقع این مسابقه پایان خواهد یافت؟ ولی دایان این‌گونه نبود. دایان تمام مدت در حال دویدن در زمان حال است؛ یک-دو-سه-چهار، تو-تو-بیرون-بیرون. او با نفس‌‌هایش و با ریتم برخورد کفش‌‌هایش با زمین یکی می‌‌شود. او از هرگونه اندیشه و نگرانی‌‌ای خالی است. او از گذشته و آینده و حتی از حس ادراک خودش رها و خلاص است. او در لحظه و در بهترین سطح عملکردی‌‌اش قرار دارد. او در حصار قرار دارد.

قرار داشتن در حصار و یا در جریان بودن، وضعیتی معمایی و رازآلود است. بسیاری از افراد موفق غالباً دارای تجربیاتی در رابطه با تمرکز خونسردانه، مسکوت ساختن ذهن فکور، از دست دادن هشیاری از زمان، و ارائه‌‌ی بهترین عملکرد شخصی هستند. برخی‌‌ها این حالات را در زمینه‌‌ی ورزش و یا در سر کارشان تجربه می‌‌کنند. تجربه‌‌ای شبیه به تجربه‌‌ی دایان نشانگر آن است که در حصار قرار داشتن نوعی وضعیت ذهنی است. هرچند که تمامی ما نمی‌‌توانیم به ورزشکارانی حرفه‌‌ای که در حصار قرار دارند تبدیل شویم، ولی برخی از افراد چنین می‌‌اندیشند که حالات عملکردی بالا را می‌‌توان آموخت. از طریق جستجوی آنلاین درباره‌‌ی روانشناسی به نام Csikszentmihalyi و نظرات وی در رابطه با جاری بودن (flow) و یا جستجو درباره‌‌ی مفهوم شرقی مشابه با آن به نام التفات یا اندیشناکی (mindfulness) بیشتر در این رابطه به مطالعه بپردازید.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

IN THE ZONE

Diane Van Deren is a top ultra-runner. When Diane runs, she isn’t thinking.

She is only running.

She loses herself in the activity. She runs for very long distances. Sometimes she runs all day and all night, but its not difficult. She doesn’t complain.

She doesn’t think about how difficult the running is. She doesn’t think of how tired she is. She doesn’t think of anything at all. Her mind becomes quiet.

She hears the sounds of her feet. One, two, three, four. One, two, three, four. She feels her breath going in and out. In, in, out, out. In, in, out, out. Her breath and her feet are in rhythm. One, two, three, four. In, in, out, out. She runs and runs to this music. One, two, three, four. In, in, out, out. She feels but she doesn’t think. She is calm. Her mind is at peace. She is running at her best. She is in the zone’.

To be in the zone’ is a state that many athletes and successful people have experienced. It’s also called a state of flow. The zone, or flow, is a state of calm and complete focus while doing an activity. This can happen in many different situations. Some top-level athletes feel this when they are performing at their best. One thing people often say is that their mind becomes empty.

They are not judging. They are not worrying. They are not thinking about what to do next. They are not thinking at all. They are just doing. Sometimes people in the zone’ also talk about losing their sense of self and their sense of time. Time either slows down or there is no sense of time at all. This is how Diane runs. Without thinking or worrying, she is completely in the moment.

When Diane was younger, she wasn’t always in the zone’, but she was always a successful athlete. As a small child she played on a boys baseball team and used the name Dan. In high school and college she played basketball and became a champion tennis and golf player. After college, she became a professional tennis player. She spent four years traveling the world competing in tennis tournaments. She always ran to stay in shape for tennis, but running was not her main sport.

At the age of 21, suddenly Diane began to have seizures. She had epilepsy.

Epilepsy is a serious condition that affects one percent of the population.

Sometimes Diane would lose consciousness and fall down. Other times, she would have much worse seizures. Her body would lock up and her arms and legs would shake. She would lose complete control of her body. Diane was an athlete and the mother of three children. With epilepsy, her life completely changed. She could have a seizure at any time. With each seizure, there was a chance of death. People die from seizures all the time, but she refused to give up. She continued to do sports and she continued to drive, but her children had to learn to drive from a young age. If she had a seizure when driving, her children needed to be ready to take over the car.

Many people with epilepsy feel auras before a seizure. An aura is often a tingly feeling or a feeling of floating. This feeling is a signal that a seizure is coming. Diane found an unusual way to stop her seizures. When she felt a seizure coming, she would put her shoes on and start running. This running stopped her seizure. This is very rare. Most people with epilepsy cannot do this. Diane had found the answer to her problem. Sometimes she would run for hours and the seizures would never come. Her family was worried. What if she had a seizure outside? What if they couldn’t find her? Luckily, nothing bad ever happened. She could always stop the seizure by running. But as time went on, the seizures started to come more quickly.

She would still feel the aura, but the seizure would come too fast. She eventually didn’t have time to put her running shoes on.

Finally, she lost control of her seizures. They were becoming more frequent and stronger. Sometimes Diane would have them two or three times a week. This was a very dangerous situation. The doctors said they could take out a piece of her brain and maybe stop the seizures. There was a three percent chance of dying from the operation, but if she continued to have seizures there would be a ten percent chance of dying over the next ten years. She was afraid, but her decision was clear. The doctors cut open her head and cut out a golf-ballsized part of her brain.

The operation was a success. Diane’s seizures stopped. After her surgery she began to run again. At first she was just running for fun. Then, she decided to compete. To most people, running a 42 km marathon is incredible. Diane’s first race after her operation was 80 km. Her second race was 160 km. Diane had found a new sport: long distance ultra running. She didn’t just compete in these races, she often won them. First place in the Alferd Packer 80 km run; first place in the Bear 160 km run; first place in the Tahoe Rim 160 km run; first place in the 24 hour Frisco trial run; first place in the Dances with Dirt 80 km run; her accomplishments go on and on.

The effects of the surgery weren’t all good, however. When they took out that golf-ball-part of her brain, she lost some things. For example, her memory was damaged. She sometimes has trouble remembering important events in her life.

Sometimes she can’t remember meeting people. Her awareness of time was also damaged.

This often causes her to be late. She might be talking to someone in an airport, not realize how long she’s been talking, and end up missing her plane. Strangely this isn’t always bad. As an ultra- runner, it helps her focus. Diane was always an athlete, so she always had good focus, but now it was even better.

The hardest race Diane has competed in is the Yukon Arctic Ultra. Many people think this is the world’s coldest and most difficult race. In this race, Diane pulled a 50- pound sled of supplies for 692 km. She did this in temperatures that fell to -50 degrees. This took her 10 days with only one hour of sleep a night. During this race, many of the other runners were probably thinking about time.

How many days have they been running? How many hours have they been running?

When will it end? Not Diane. Diane always runs in the present. One, two, three, four, in, in, out, out. She is breath. She is the rhythm of her shoes hitting the ground. She is free from worry and thought. She is free from the past and the future and even her sense of self. She is in the moment and at her best. She is in the zone.

Being in the zone or in flow is a mysterious state. Many successful people often have this experience of calm focus, quieting the thinking mind, losing awareness of time, and performing at one’s best. Some people experience this in sports or at work. Diane’s similar experience shows that being in the zone’

is a brain state. While we all can’t be professional athletes in the zone’, some people think these high performance states can be trained. Read more about it by searching online for the psychologist, Csikszentmihalyi and his idea of flow. Or search for the similar Eastern idea called mindfulness.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی