نامیدن لن کای

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 28 مرداد 1393

در این نوشته به داستان پسر فقیری می‌پردازیم که در کوهستان پنگلای زندگی می‌کرد. این پسر مجبور بود که برای زنده ماندن، از دست‌فروش‌ها غذا بدزدد و از دار دنیا فقط یک گردنبند داشت که جعبه‌ی کوچکی به آن وصل بود. او هیچ‌وقت در طول زندگی آن جعبه‌ی اسرارآمیز را باز نکرد تا اینکه یک روز …

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان های کودکانه)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان:

دانلود فایل صوتی

ترجمه فارسی داستان:

داستان انگلیسی نامیدن لن کای

در باغ‌های کوهستان پنگلای پسر فقیری به نام لان زندگی می‌کرد. او نمی‌دانست چطور ازآنجا سر درآورده است؛ فقط همین‌قدر می‌دانست که خانواده‌ای ندارد.

lan caihe

تنها دارایی او یک گردنبند بود که جعبه کوچکی از آن آویزان بود. هر وقت احساس تنهایی می‌کرد جعبه را نزدیک گوشش می‌برد و آن را تکان می‌داد. شب‌ها وقتی هیچ صدایی در باغ به گوش نمی‌رسید می‌توانست صدای ترق تروقی که از داخل جعبه می‌آمد را بشنود. هیچ‌وقت بدون گوش دادن به صدایی که از داخل آن می‌آمد نمی‌خوابید. درحالی‌که جعبه را محکم در مشتش می‌فشرد؛ لابه‌لای سرخس‌های باغ به خواب می‌رفت.

lan caihe

چون یتیمی بود که در باغ‌ها سر می‌کرد باید برای سیر کردن شکمش دزدی می‌کرد. به داخل مغازه‌ها می‌رفت و بیرون می‌آمد و تنها به‌اندازه‌ی موردنیازش، از دست‌فروش‌های دوره‌گرد، خوراکی می دزید.

lan caihe

دزدی کردن چنان حس بدی به او می‌داد که همیشه بخشی از چیزی را که دزدیده بود به معبد سِوِن ایمورتالز (هفت جاودان) پیشکش می‌کرد. او طلب بخشش می‌کرد و عهد می‌کرد که وقتی بزرگ شد، زندگی‌اش را وقف خدمت به دیگران کند.

lan caihe

هرسال، اشراف کوهستان پنگلای در خیابان‌ها رژه می‌رفتند تا در ضیافت شام فرمانروا شرکت کنند. حاضران صدها پله‌ی سنگی، که یک جورایی به آسمان بسیار نزدیک بود، را بالا می‌رفتند. فقط کسانی که نیمه جاودان بودند می‌توانستند به اوج برسند و در مهمانی شرکت کنند.

lan caihe

لان، اشراف‌زادگان را در رداهای زربافت و با دستانی پر از انگشترهای یاقوت می‌دید که به‌سوی پلکان می‌رفتند. بااینکه صدها خدمتکار داشتند، فرمانروا خواسته بود که هر کس بدون کمک از پله‌ها بالا برود. هرکسی نمی‌توانست تمام راه را طی کند.

lan caihe

«می‌خواهی به بالا بروی؟» لن به‌طرف صدا رو گرداند و با تعجب نگاه کرد. دختری که چشمانش مانند برکه‌ای سیاه بود به او خیره شده بود. لباس‌های دخترک، تصویر لباس‌های لان را منعکس می‌کرد؛ لباس‌هایی که سر آرنج‌ها و زانوهایش نخ‌نما شده بود. زلف سیاهش تا نزدیکی چانه‌اش می‌رسید. و لبخند کج‌وکوله‌ای بر لب داشت.

lan caihe

لان جواب داد: «مگر همه نمی‌خواهند؟» دخترک گفت: «اگر بخواهی من می‌توانم تو را به آنجا ببرم.» لان پرسید: «تو کیستی؟» دخترک جواب داد: «هولی جینگ».

lan caihe

«آن‌ها در آن بالا مهمانی دارند. آن‌قدر غذا هست که شکمت چند روزی سیر می‌شود. آن‌قدر هم اشیای قیمتی هست که دیگر لازم نیست تا آخر عمرت دزدی کنی.» درحالی‌که به دخترک زل زده بود شکمش به جنبش افتاد. دخترک را قبلاً ندیده بود. می‌شد به او اعتماد کرد؟

lan caihe

دخترک گفت: «من به کمکت احتیاج دارم. خودم نمی‌توانم به آنجا بروم.» چشم هولی به جعبه کوچکی که به گردن لان بود افتاد. لان آن را زیر پیراهنش پنهان کرد. با خودش فکر کرد من به آن اشیای قیمتی نیاز ندارم اما شکمش قاروقور می‌کرد. هولی ادامه داد: «آن‌ها بیشتر از نیازشان دارند.»

lan caihe

شاید این همان شانسی بود که از هفت جاودان طلب کرده بود. شاید مقدر شده بود که به هولی جینگ کمک کند. با خودش فکر کرد شاید اوضاعِ او بدتر از من است.

lan caihe

لن گفت: «بسیار خوب به تو کمک می‌کنم.» هولی جینگ لبخندی زد و به او شاره کرد که دنبالش برود. وقتی جمعیت در خیابان‌ها به راه افتادند هولی جینگ و لان از خیابان‌های خلوت به‌راحتی عبور کردند و شروع به بالا رفتن نمودند.

lan caihe

همان‌طور که به‌سوی آسمان می‌رفتند هوا رقیق‌تر می‌شد. هولی جینگ شروع به خس‌خس کرده بود اما لان خوب نفس می‌کشید. به نظر می‌رسید هر چه لان بالاتر می‌رود احساس قدرت بیشتری به او دست می‌دهد. هولی جینگ دزدانه نگاهش کرد. هولی گفت: «شاید خدایان به تو عنایت کرده‌اند.» لان اعتنایی نکرد. چه خوب است که تنها نباشی. از مصاحبت با هولی خشنود بود. لان جلوتر از هولی می‌رفت و هولی به‌سختی ادامه می‌داد.

lan caihe

لان گفت: «فکر کردم گفتی قبلاً اینجا بوده‌ای.» دخترک با خس‌خسی گفت: «من این را نگفتم.» لن به‌طرف دخترک برگشت اما همین‌که خواست دهان باز کند هولی جینگ جهشی زد تا گردنبند را بگیرد. وقتی دستش به گردنبند رسید زنجیر آن پاره شد.

lan caihe

جعبه کوچک افتاد و شروع به غلتیدن روی پله‌ها کرد. لان برای برداشتن آن جست‌وخیز می‌کرد. با خودش فکر کرد: «ای حیله‌باز!» هولی جینگ فقط جعبه من را می‌خواسته است. جعبه به‌جایی افتاد که دیگر دست به آن نمی‌رسید. هولی جینگ به آن رسید اما کم‌کم تعادلش را از دست داد. بازوهایش را در هوا تکان می‌داد تا از پله‌های دنیا پرت نشود. داد زد: «کمک!»

lan caihe

لان بی‌محابا دستش را گرفت. دخترک احساس کرد که دست لان لغزنده است و لان نگاهی به چشمان سیاهش کرد. لان مطمئن بود که پشیمانی را در چشمانش دیده است. دست دیگر را به مچ دخترک حلقه کرد و به او کمک کرد بایستد. باهم به جعبه‌ی شکسته که روی پله‌ها افتاد بود نگاه کردند. لان از دخترک دور شد تا قلاب آن را وارسی کند. آنچه که باعث ایجاد صدا در درونش می‌شد از آن بیرون آمده بود. هولی جینگ گفت: «خیلی متأسفم.»

lan caihe

ناگهان زمین زیر پایشان شروع به غرش کرد. یکی از ترک‌های بین پله‌ها به شکافی عمیق‌تر تبدیل شد. حیرت‌زده دیدند که یک درخت هلو از زمین سر برآورد.

lan caihe

آن دو مدتی در پای درخت ایستادند و چیزی نگفتند. در چند ثانیه درختی از زمین روییده بود. برگ‌هایش رشد کردند و رنگ‌پریده شده و روشن شدند. میوه‌های طلایی و سرخ، در نور خورشیدِ در حال طلوع، چشمک می‌زدند. ریشه‌های درخت لابه‌لای شکاف زمین را پر کرد. لان نگاهی به جعبه کرد و آهسته گفت: «یک هسته درون آن بوده است». هسته‌ای که از آن درختی پر از میوه در مقابلشان رویید.

lan caihe

هولی جینگ آهسته گفت: «نمی‌خواستم آن را بشکنم.» چشمانش پر از اشک شد. لان خودش را در اشک‌های هولی می‌دید. او تنهایی خودش را می‌دید. بااینکه هولی او را به کوهستان کشانده بود تا از او دزدی کند، دلش برای او سوخت.

lan caihe

آن دو به‌طرف درخت رفتند. شکم‌هایشان به جنبش افتاده بود و دست دراز کرد تا میوه بچینند. لان گاز عمیقی به یک هلو زد. کرک‌های هلو به لبانش چسبید. آب هلو از چانه‌هایشان می‌چکید و آن‌ها هلوها را یکی پس از دیگر می‌بلعیدند.

lan caihe

سپس زمین زیر پایشان لرزید. و بعد فرمانروای کوهستان پنگلای از میان غبار پدیدار شد. لان و هولی در مقابل او زانو زدند. سرتاپایشان به لرزه افتاده بود. لان گفت: «نمی‌خواستیم خسارتی وارد کنیم. ما نمی‌دانستیم درخت هلو ازاینجا خواهد رویید.» فرمانروا با آن‌ها چه می‌کند؟ آن‌ها را مجازات می‌کند؟

lan caihe

به‌جای این، فرمانروا زانو زده و به لان و هولی اشاره کرد که برخیزند. پادشاه گفت: «تو ای جاودان و تو ای حیله‌گر در مقابل من زانو نزنید. شما از آن درختید. شما نور ازلیِ آن را در باغ ما برافروختید.» لان با خود فکر کرد: «جاودان؟» هولی با خود فکر کرد: «حیله‌گر؟» لبخند شیطنت‌آمیزی بر لبان هولی نشست.

lan caihe

نور خورشید بر کوهستان سرازیر شد. لان جعبه شکسته را به گردنش آویخت و دست هولی جینگ را گرفت. او تمام عمرش جعبه را با خود نگه داشته بود و حالا به قدرت‌های جادویی آن پی می‌برد. کسی که او را در باغ گذاشته بود هدیه‌ای ارزشمندتر از آنچه فکرش را می‌کرد به او داده بود. آهسته گفت: «از تو سپاس گذارم.»

lan caihe

حیله‌گر و جاودان بقیه عمرشان را وقف خدمت به افراد بینوا کردند. ابدیت بر درخت هلویی که در میان شکاف‌های پله‌های کوهستان پنگلای روییده بود شکوفه می‌داد.

lan caihe

متن انگلیسی داستان:

The Naming of Lan Caihe

In the gardens of Mount Penglai, there lived a beggar boy named Lan. He did not know how he arrived at these gardens; all he knew was that he didn’t have a family.

lan caihe

His only possession was a locket box. It hung from a chain around his neck. Sometimes, when Lan felt lonely, he lifted the box to his ear and shook it. When it was nighttime and no sound whispered in the garden, he would hear the rattle echo inside the box. He’d never gone to bed without listening to whatever was inside it. With the locket clutched tight in his hand, the boy fell asleep among the gardens’ ferns.

lan caihe

Since Lan was an orphan in the gardens, he needed to steal to survive. He wove in and out of the markets and only took the food he needed from street vendors.

lan caihe

He felt so bad about stealing that he always offered a part of whatever he stole to the temple of the Seven Immortals. He prayed for their forgiveness and promised that once he grew up, he would spend his life serving others.

lan caihe

Every year, Mount Penglai’s nobility paraded through the streets to attend the Emperor’s banquet. Attendees trouped up hundreds of stone stairs, a path that led dangerously close to the sky. Only those who were near-immortal could reach the peak and attend the ball.

lan caihe

Lan watched as the nobles in gold-crusted cloaks and ruby-covered hands walked towards the stairway. Even though they had hundreds of servants, the Emperor demanded that each person climb the staircase without help. Not everyone made it all the way.

lan caihe

“You want to go up there, don’t you?” Lan blinked, turning toward the voice. A girl with pupils like black pools gazed at him. Her clothes mirrored his: threadbare at the elbows and knees. Her black hair was chopped off at her chin. Her lips smiled crookedly.

lan caihe

“Doesn’t everyone?” he replied. “I can take you there if you want,” she said. “Who are you?” Lan asked. “Huli Jing,” she said.

lan caihe

“They have a feast up there. So much food your stomach will be round for days. And enough riches that you’d never have to steal for the rest of your life.” Lan’s stomach flipped as he gazed at the girl. He had never seen her before. Could he trust her?

lan caihe

“I need your help,” she said. “I can’t get there by myself.” Huli Jing’s eyes flickered to the locket box around his neck. He tucked it under his shirt. I don’t need all those riches, he thought, but his stomach growled. “They have more than they need,” Huli Jing continued.

lan caihe

Maybe this was the chance he had prayed to the Seven Immortals for. Maybe he was supposed to help Huli Jing. She’s probably worse off than I am, he thought.

lan caihe

“Fine, I’ll help you,” he said. Huli Jing smiled and motioned for him to follow. Once the parade passed through the streets, Huli Jing and Lan slipped through the shaded side streets and began to climb.

lan caihe

As they climbed heavenward, the air grew thinner. Huli Jing wheezed but Lan breathed fine. It was as if the higher he climbed, the stronger he felt. Huli Jing ogled at him. “The gods must be looking out for you,” she said. Lan shrugged. It was nice not to be alone. He liked her company. Lan walked in front of Huli Jing who had trouble keeping up.

lan caihe

“I thought you said you’ve been here before,” Lan said. “Never said that,” she wheezed. He turned toward her, but just as he opened his mouth, Huli Jing lunged for his necklace. As she grabbed it, the chain broke.

lan caihe

The locket dropped and began to bounce down the stairs. Lan scrambled after it. That trickster! Lan thought to himself. Huli Jing just wanted my locket. The locket clunked out of reach. Huli Jing reached for it but began to lose her balance. Her arms waved in the air to keep herself from falling off the world’s edge. “Help!” she cried.

lan caihe

Without thinking, Lan grabbed her hand. Her fingers felt slippery in his grip and he looked into her dark eyes. In them, he swore he saw regret. Hooking his free hand around her wrist, he helped her stand up. Together, they looked at the broken locket on the steps. Lan walked from her to inspect the clasp. Whatever had once rattled inside the locket had fallen out. “I’m so sorry,” Huli Jing said.

lan caihe

Suddenly, the ground beneath their feet rumbled. One of the cracks between the stairs split into a wider opening. In awe, they watched a peach tree sprout out of the ground.

lan caihe

For a while, the pair stared at the tree and said nothing. It had grown straight up from the ground in seconds. Its leaves grew and faded and brightened. Gold and red fruit blinked in the setting sun. The tree’s roots filled the stone’s cracks. “It was a seed,” Lan whispered, looking at the empty locket. The seed that grew the fruit-filled tree in front of them.

lan caihe

“I didn’t mean to break it,” Huli Jing whispered. Tears glistened on the surface of her eyes. In her tears, Lan saw his reflection. He saw his loneliness. Even though she had lured him to the mountain to steal from him, he felt sorry for her.

lan caihe

The pair approached the tree. Their stomachs grumbled and they reached out to take the fruit. Lan bit deeply into a peach’s core. Its fuzz clung to his lips. As juice dripped down their chins, they swallowed peach after peach after peach.

lan caihe

Then, the ground shook beneath their feet. Suddenly, the emperor of Mount Penglai appeared out of the mist. Lan and Huli Jing knelt in front of him. Their bodies shook. “We meant no harm,” Lan said. “We didn’t know the peach tree would grow here.” What would the emperor do? Punish them?

lan caihe

Instead, the emperor kneeled and motioned for Lan and Huli Jing to stand up. “Do not kneel to me, immortal,” the King said. “Nor you, trickster. You are of the tree. You planted its eternal light in our garden.” Immortal? Lan thought. Trickster? Huli Jing thought. A sly smile lit her lips.

lan caihe

Sunlight cascaded over the mountain. Lan looped the broken locket around his neck and took Huli Jing’s hand. He had kept the locket with him his whole life and it wasn’t until now that he’d found out its magic powers. Whoever had left him in the garden had given him a greater gift than he could ever imagine. “Thank you,” he whispered.

lan caihe

The trickster and the immortal served all others less fortunate for the rest of their lives. Upon Mount Penglai, between the stair’s cracks, a peach tree bloomed for eternity.

lan caihe

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما پایین بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های واقعی برای سطح پیشرفته را بخوانید:

داستان‌های واقعی:



نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان کوتاه انگلیسی ، دانلود pdf کتاب داستان انگلیسی