زندگی یا مرگ

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

آرون رالستون کوهنوردی است که شاید داستانش را قبلاً شنیده باشید. وی تا حد بسیار زیادی نترس بود. اما این روحیه‌ی وی، نزدیک بود که روزی جانش را بگیرد. داستان ازاین‌قرار بود که وی خانه‌ی خود را برای سفری هیجان‌انگیز، درون یک بیابان، ترک می‌کند؛ بدون اینکه حتی به کسی اطلاع دهد. در میانه‌ی این سفر، به درون پرتگاهی سقوط می‌کند و سنگ بزرگی روی دست راستش می‌افتد و دستش گیر می‌کند. وی به مدت چندین روز در آن محل گیر کرده بود که درنهایت تصمیم می‌گیرد که دست خود را قطع کند تا بتواند از آنجا نجات پیدا کند. آرون خیلی خوش‌شانس بود که توانست از این مهلکه، جان سالم به در ببرد. وی از این اتفاق درس بزرگی گرفت و آن درس این بود که بیشتر به خانواده‌ی خود و اطرافیانش برسد و وقت بیشتری برایشان بگذارد. از داستان وی، فیلم جالبی به اسم ۱۲۷ ساعت ساخته شده است که پیشنهاد می‌کنم پس از خواندن این داستان، آن را نیز ببینید.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

آرون رالستون در فیلم ۱۲۷ ساعت، تنها در یک بیابان

زندگی یا مرگ؟

اگر در یک موقعیت زندگی یا مرگ قرار داشته باشید چه خواهید کرد؟ حاضرید از چه چیزتان بگذرید تا زندگی‌‌تان را نجات دهید؟ آیا از خانه‌‌تان یا خودروتان خواهید گذشت؟ از تمامی پول‌‌هایی که در حساب بانکی‌‌تان دارید دست خواهید کشید؟ تا چه اندازه می‌‌توانید گذشت کنید؟ آیا می‌‌توانید از دستتان بگذرید؟ اگر زندگی‌‌تان به این کار وابسته باشد چه خواهید کرد؟ آیا می‌‌توانید دست خودتان را ببرید؟ در سال ۲۰۰۳، آرون رالستون در یک چنین موقعیت زندگی یا مرگی قرار داشت. او در حال راهپیمایی در یک دره‌‌ی بیابانی بود که اتفاقی ناگوار برایش رخ داد. او سقوط کرد و دستش در زیر یک صخره‌‌ی بزرگ گیر افتاد. هیچ‌کس برای کمک به او آنجا نبود. او فقط دو انتخاب پیش رو داشت. می‌‌توانست همان‌جا بمیرد و یا می‌‌توانست دست خودش را ببرد تا بتواند فرار کند.

آرون یک ورزشکار ماجراجوی باتجربه بود. در سال ۲۰۰۲، او از شغل خودش به‌عنوان یک مهندس دست کشید و رکوردی جهانی در زمینه‌‌ی صعود از کوه‌‌ها ثبت کرد. او تبدیل به نخستین کسی شد که توانست به‌تنهایی و در فصل زمستان از تمامی عظیم‌ترین کوه‌‌های کلرادو صعود کند. او ترسی از خطر کردن نداشت. در سال ۲۰۰۳، او در حال اسکی کردن بود که بر اثر وقوع یک بهمن تقریباً تا دم مرگ رفت. بعدتر در همان سال، نزدیک بود تا جانش را در حال راهپیمایی از دست بدهد. او اصلاً انتظار نداشت که این کار بتواند برایش خطرناک باشد، بنابراین یک اشتباه بسیار بزرگ مرتکب شد. او به هیچ‌کس نگفت که دارد به کجا می‌‌رود.

در روز نخست، او مسافتی در حدود ۲۰ مایل را در درون بیابان پیموده بود تا این‌که به درون یک سوراخ افتاد. زمانی که در آن حفره سقوط کرد، موجب جابجا شدن یک صخره‌‌ی بزرگ ۳۶۰ کیلویی شد. این صخره بر روی دست او افتاد و او همان‌جا به دام افتاد. او در آن بیابان تنها بود و هیچ‌کس نیز نمی‌‌دانست که او کجاست.

آرون می‌‌دانست که کمکی در راه نیست. او فوراً به فکر قطع کردن بازویش افتاد، ولی واضح است که نمی‌‌خواست این کار را بکند، بنابراین، تلاش کرد تا درباره‌‌ی این موضوع فکر کند. پس از مدت کوتاهی، حس لامسه‌‌اش را در آن بازوی گرفتارشده از دست داد. او روش‌‌های بسیار گوناگونی را برای گریختن امتحان کرد. تلاش کرد تا صخره را از جایش هل دهد، ولی نتوانست. تلاش کرد تا آن صخره را بشکند، ولی نتوانست. سعی کرد تا از تجهیزات کوهنوردی‌‌اش برای حرکت دادن آن صخره استفاده کند، ولی بازهم موفق نشد. او می‌‌دانست که تقریباً هیچ شانسی ندارد که کسی پیدایش کند. او آب اندکی با خودش داشت و می‌‌دانست که نمی‌‌تواند برای مدت‌زمان زیادی زنده بماند.

صحنه ای از گیر کردن دست آرون زیر سنگ، در فیلم ۱۲۷ ساعت.

آرون می‌‌دانست که مرگ برایش احتمالی بسیار واقعی و قابل وقوع است. او دوربین ویدئویی خودش را درآورد و شروع به ضبط فیلم از خودش کرد و گفت: «اسم من آرون رالستون است. والدینم دانا و لری رالستون از انگلوود کلورادو هستند. هرکسی که این فیلم را پیدا کرد، لطفاً تلاشش را بکند تا این فیلم را به آن‌‌ها برساند».

آرون با خانواده‌‌اش خداحافظی کرد و گفت: «مجدداً عشقم را تقدیم همگان می‌کنم. به یاد و افتخار من، عشق و صلح و شادی و زندگی‌‌هایی زیبا را به این جهان بیاورید. از شما متشکرم. دوستتان دارم».

او ضبط فیلم را متوقف کرد و سپس از چاقویش برای نوشتن نامش بر روی صخره استفاده کرد. در زیر نامش نوشت: اکتبر ۱۹۷۵٫ این همان ماه و سالی بود که در آن متولد شده بود، و در زیر آن نوشت: آوریل ۲۰۰۳ که ماه و سال کنونی بود. این نوشته‌‌ی روی صخره به‌مانند سنگ‌قبر او بود. او به درگاه خدا دعا کرد و آماده‌‌ی مردن بود.

او می‌‌دانست که بریدن بازویش، تنها شانس نجاتش بود. او یک چاقو با خود داشت، ولی چاقویی بسیار ارزان بود. او درحالی‌که داشت بازوی خودش را می‌‌برید، دستخوش ترکیبی غریب از هر دو حس درد و شادی بود. بریدن بازویش بدترین درد تمام عمرش بود، ولی فکر خلاصی او را بسیار هیجان‌‌زده کرده بود. او می‌‌بایستی مراقب می‌‌بود تا از شدت درد و هیجان‌‌زدگی بی‌هوش نشود. او پوستش را برید، ماهیچه‌‌ها را برید و اعصابش را نیز قطع کرد. ولی نمی‌‌توانست استخوان دستش را ببرد. چاقویش آن‌قدر قوی و تیز نبود که قادر به انجام چنین کاری باشد. او دیگر نمی‌‌دانست چه باید بکند.

پس از گذشت پنج روز، آرون تسلیم شد. او شکست خورده بود و می‌‌دانست که قرار است بمیرد. سپس، او یک تصویر رؤیایی دید. خودش را در آینده دید که تنها با یک دست در حال بازی با پسری کوچک است. آن پسر دارای موهایی بلوند بود و پیراهنی قرمزرنگ بر تن داشت. آرون بچه‌‌ای نداشت، ولی می‌‌دانست که این بچه، پسری است که در آینده خواهد داشت. او همچنین می‌‌دانست که نمی‌‌تواند تسلیم شود. او نمی‌‌توانست بمیرد. او در آینده پسری داشت که می‌‌بایستی ملاقاتش می‌‌کرد.

چاقوی او برای بریدن استخوانش بیش از اندازه، کند و ضعیف بود، ولی یک ایده به ذهنش رسید. او نمی‌‌توانست استخوان را ببرد، ولی می‌‌توانست آن را بشکند. او پس از شکستن استخوانش، خلاص شد! او به مدت پنج روز بدون غذا و فقط با مقدار اندکی در آنجا تنها مانده بود، ولی بااین‌حال زنده مانده بود. او پیش از ترک آنجا از آن صخره و دستش که در زیر آن صخره مانده بود یک عکس گرفت.

مکانی که او به مدت پنج روز در آن به دام افتاده بود بیست متر با زمین کف گودال فاصله داشت. آرون یک کوهنورد باتجربه بود، ولی حالا او فقط یک دست داشت. او با احتیاط و دقت بسیار زیاد از طناب‌‌هایش برای پایین رفتن و رسیدن به کف گودال استفاده کرد. ولی، او هنوز در وسط بیابان و در فاصله‌‌ی ۲۰ مایلی از هر کس دیگری در آن اطراف قرار داشت. او تلفن همراه هم نداشت، بنابراین شروع به راهپیمایی در مسیر برگشت کرد. پس از مدتی، آرون خانواده‌‌ای از راهپیمایان را ملاقات کرد. آن‌‌ها به آرون غذا و آب دادند و برایش کمک خبر کردند، و چیزی نگذشت که آرون سوار بر یک بالگرد امداد فوریتی بود که داشت او را به بیمارستان می‌‌برد.

آرون در آن روز دستش را از دست داد، ولی چیزهای زیادی را درباره‌‌ی خودش آموخت. او همچنین آموخت که مهم‌ترین چیز در زندگی، روابط خانوادگی و اجتماعی است. زمانی که تقریباً در آستانه‌‌ی مرگ قرار داشت، اندیشیدن به خانواده‌‌اش و پسر آینده‌‌اش به او کمک کرد تا تسلیم نشود. او کماکان نیز به صعود از کوه‌‌ها و انجام دیگر ورزش‌‌های ماجراجویانه می‌‌پردازد. آرون همچنین به سراسر دنیا نیز سفر می‌کند و با مدارس و کسب‌وکارهای مختلف درباره‌‌ی تجربیاتش صحبت می‌کند. در سال ۲۰۱۰، آرون و همسرش صاحب پسری شدند که نامش را لئو گذاشتند. آرون باور دارد که این لئو بوده که در سال ۲۰۰۳ زندگی او را نجات داده است.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

LIFE OR DEATH?

What would you do in a life or death situation? What would you give up to save your life? Could you give up your house or your car? Could you give up all the money in your bank account? How much could you give up? Could you give up your own arm? What if your life depended on it? Could you cut your own arm off? In 2003, Aron Ralston was in that kind of life or death situation. He was hiking in a desert canyon when something terrible happened. He fell, and his arm became trapped under a big rock. There was no one to help him. He had only two choices. He could die or he could cut his arm off to escape.

Aron was an experienced adventure athlete. In 2002, he quit his job as an engineer and set a world record for climbing. He became the first person to climb all of Colorado’s largest mountains alone in winter. He was not afraid of danger. In 2003, he was almost killed by an avalanche while skiing. Later that same year he almost lost his life while hiking. He didn’t expect it to be dangerous, so he made a very big mistake. He didn’t tell anyone where he was going.

On the first day he hiked about 20 miles into the desert when he fell into a hole. As he fell, he moved a large rock that weighed 360 kilos. The rock landed on his arm. He was trapped. He was alone in the desert, and no one knew where he was.

Aron knew that help was not coming. He immediately thought of cutting off his arm. Of course, he didn’t want to do this, so he tried not to think about it. After a short time, he lost feeling in the trapped arm. He tried many different ways to escape. He tried to push the rock, but he couldn’t. He tried to break the rock, but he couldn’t. He tried to use his climbing equipment to pull the rock, but he couldn’t. He knew that there was almost no chance of anyone finding him. He had very little water and he knew he could not survive for long.

Aron knew that death was a very real possibility. He took out his video camera and began to record himself. “My name is Aron Ralston. My parents are Donna and Larry Ralston of Englewood, Colorado. Whoever finds this, please make an attempt to get it to them.

Aron said goodbye to his family. “So again love to everyone. Bring love and peace and happiness and beautiful lives into the world in my honor. Thank you. Love you.”

He stopped recording. He then used his knife to write his name on the rock. Under his name he wrote October 1975. This was the month and year he was born. Under that he wrote April 2003. This was the current month and year. This was his gravestone. He prayed to God and was ready to die.

He knew that cutting off his arm was his only chance to escape. He had a knife, but it was a very cheap one. As he cut off his arm, he felt a strange mixture of terrible pain and joy. He called it a beautiful pain. Cutting his arm was the worst pain of his life, but the idea of freedom made him very excited. He had to be careful not to pass out from the pain and excitement. He cut the skin. He cut the muscles. He cut the nerves. But he couldn’t cut the bone. His knife was not strong enough. He didn’t know what to do.

After five days, Aron gave up. He was defeated. He knew he would die. Then, he had a vision. He saw himself in the future with only one arm playing with a small boy. The boy had blond hair and a red shirt. Aron had no children, but he knew this was his future son. He also knew that he could not give up. He could not die. He had a son in the future that he needed to meet.

His knife was too weak to cut his bone, but he had an idea. He wouldn’t cut the bone. He would break it. After breaking his bone, he was free! He had been alone for five days without food and with little water, but he was still alive. He took a picture of the rock and his hand before leaving.

The place where he was trapped for five days was twenty meters from the ground. Aron was an experienced climber, but now he had only one hand. Very carefully, he used his ropes to climb down to the ground. He was still twenty miles from anyone in the middle of the desert. He didn’t have a cell phone, so he began to hike back. After some time, Aron met a family of hikers. They gave Aron food and water and called for help. Soon, Aron was on an emergency helicopter that took him to the hospital.

Aron lost his arm that day, but he learned a lot about himself. He also learned that the most important thing in life is relationships. When he almost died, thinking about his family and future son helped him not give up. He still climbs mountains and does other adventure sports. Aron also travels the world and talks about his experience to schools and businesses. In 2010, Aron and his wife had a baby boy named Leo. Aron believes that Leo saved his life back in 2003.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی