فرمانده مکبث

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 مرداد 1393

مکبث قاتل، داستان فرمانده‌ای است که وسوسه می‌شود و برخلاف میل باطنی خود پادشاه خود را که ازقضا مرد نیکوکاری بود، در خفا به قتل می‌رساند و خودش بر تخت پادشاهی می‌نشیند. سپس دستور می‌دهد که دوست صمیمی خود را، به دلیل آنکه فکر می‌کرد که از این راز باخبر است، نیز بکشند. اما این کار ناشایست وی، درنهایت برملا می‌شود و مردم به قلعه‌ی وی حمله می‌کنند و وی را به سزای اعمالش می‌رسانند.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان های کودکانه)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

فایل ویدئویی داستان:

ترجمه فارسی داستان:

فرمانده مکبث

مکبث و بهترین دوستش ، سربازان شجاعی هستند.

روزی ، بعد از یک نبرد ، سه ساحره با ظاهری زشت از درون مه ظاهر شدند.

جادوگران گفتند: “ مکبث تو شاه آینده اسکاتلند خواهی بود”

من؟ شاه اسکاتلند؟

مکبث نامه­ای به همسرش خانم مکبث نوشت. و سخنان جادوگران را با او در میان گذاشت.

بله ! اگر او شاه شود ، من ملکه خواهم شد.

شاه دونکن برای شام آمد و در قلعه مکبث خوابید. هنگامی‌که شاه دونکن خواب بود، خانم مکبث به مکبث گفت که “او را بکش”.

” من واقعاً می‌خواهم که شاه باشم. اما واقعاً از کشتن دونکن می­ترسم. او شاه خوبی است”

مکبث چاقویی در مقابل خود دید. بااینکه می­دانست که کار او اشتباه است اما تصمیم گرفت شاه دونکن را بکشد.

” باید سریع کار را تمام کنم”

شاه دونکن مرد اما مکبث از کاری که کرد احساس خیلی بدی دارد.

خانم مکبث می‌گفت: “نگران نباش هیچ­کس از راز ما باخبر نخواهد شد”

مکبث شاه اسکاتلند شد اما او نگران بود که دوستش بانکو از راز کشتن دونکن با آگاه باشد. او تصمیم گرفت که بانکو را نیز به قتل برساند و به خدمتکارانش دستور داد تا او را نیز بکشند.

پس از چندی، مکبث روح بانکو را در مقابل خود دید. او بسیار وحشت‌زده شد. برای همین، دوباره به دیدن جادوگران می­رود.

مکبث از جادوگران پرسید که آیا او درخطر است

جادوگران گفتند: جای نگرانی نیست. همه‌چیز روبه‌راه خواهد بود.

” آری ، همه‌چیز خوب و درست پیش­خواهد رفت”

مکبث به حرف‌های ساحره‌ها باور داشت اما آن‌ها دروغ می­گفتند .

خانم مکبث در حال خوابگردی است. او می­خواست که ملکه باشد اما اکنون احساس بدی دارد.

او دریافت که کشتن شاه کاری اشتباه بود.

ارتش برای حمله به قلعه می­­آید. مردم می­دانند که مکبث شاه دونکن را کشته است.

مکبث با خود فکر کرد: “جادوگران به من گفتند که من در امان هستم . آن‌ها به من دروغ گفتند!”

مکبث اکنون مرده است و مردم شاه جدید خوبی دارند.

متن انگلیسی داستان:

Macbeth

Macbeth and his best friend, Banquo, are brave soldiers. One day, after a battle, three ugly witches come out of the fog.

“Macbeth. You will be the new King of Scotland! He, he, he, ha, ha, ha!”

“Me? The new King of Scotland?”

Macbeth writes a letter to his wife, Lady Macbeth. He tells her what the witches said.

“Yes! If he is the king, I will be the queen!”

King Duncan comes for dinner and sleeps at Macbeth’s castle. When Duncan is asleep, Lady Macbeth tells Macbeth to kill him.

“I really want to be king. But I am very frightened about killing Duncan. He is a good king …”

Macbeth sees a knife in front of him. He knows it is wrong, but he decides to kill Duncan.

“I must do this quickly.”

Duncan is dead but Macbeth feels bad about killing him.

“It’s OK. Nobody will know our secret.”

Macbeth becomes king but he is worried that his friend Banquo knows he killed Duncan. He decides that Banquo must die too and he orders his servant to kill him.

“I am king, but I am not happy. I feel terrible about killing Duncan and Banquo and I am worried people will know my secret.”

Macbeth sees Banquo’s ghost in front of him. He’s very frightened. He goes to see the witches again.

Macbeth asks the witches if he’s in danger.

“Don’t worry. Everything will be OK.”

“Yes, everything will be fine.”

Macbeth believes the witches but they were lying. “He, he, he, ha, ha, ha!”

Lady Macbeth is sleepwalking. She wanted to be queen but now she feels terrible. She understands that it is wrong to kill.

An army comes to attack the castle. The people know that Macbeth killed Duncan.

“The witches said I was safe. They lied to me!”

Macbeth is dead and now the people have a good, new king.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما پایین بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های واقعی برای سطح پیشرفته را بخوانید:

داستان‌های واقعی:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان کوتاه انگلیسی ، دانلود pdf کتاب داستان انگلیسی