نووا و دیوار چین

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 28 مرداد 1393

نووا دختر خوش‌قلبی در کشور چین است. روزی لاک‌پشتی خوش‌قلب‌تر از خودش در مزرعه پیدا می‌کند و با لاک‌پشت دوست می‌شود. وقتی نووا و لاک‌پشت باهم در کنار دیوار چین قدم میزند، متوجه می‌شوند که سوراخ بزرگی در دیوار چین ایجاد شده است. نووا خیلی ناراحت می‌شود که هر آن ممکن است دیوار چین فروبریزد. لاک‌پشت نگرانی نووا را عمیقاً می‌فهمد و دست به ازخودگذشتگی بزرگی میزند …

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان های کودکانه)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان:

دانلود فایل صوتی

ترجمه فارسی داستان:

نووا و دیوار بزرگ چین

روزی روزگاری دختری به نام نووا در چین، لاک‌پشتی پیدا کرد. او در دهکده‌ای باستانی در حاشیه‌ی بیرونی دیوار بزرگ چین زندگی می‌کرد. خانه‌اش از کاه و گِل ساخته شده بود و در میان باریکه‌های شالیزارهای بی‌انتهایی، احاطه شده بود. سپیده‌دم، زمانی که خورشید بر فراز برج‌های دیده‌بانی دیوار بزرگ چین طلوع می‌کرد، دخترک در مزارع کشت برنج به والدینش ملحق می‌شد. او در برداشت محصول به آن‌ها کمک می‌کرد.

lan caihe

نووا نسبت به سنش جثه‌ی کوچکی داشت و دستان و اندامش ریزنقش بود. سخت کار می‌کرد و ساقه‌ها را برمی‌داشت و در سبدش می‌انداخت. او هرروز با طلوع خورشید از خواب بیدار می‌شد. شب‌ها درحالی‌که دستانش رنگ شالی گرفته بود به کلبه‌ی کاه‌گلی‌اش برمی‌گشت و به خواب می‌رفت.

lan caihe

نووا گاهی اوقات به همان اندازه که برداشت برنج را دوست داشت از کشیدن و جمع‌کردن ساقه‌های برنج و خوابیدن و بیدار شدن دائمی خسته می‌شد. یک روز وقتی ساقه‌ی مرطوبی را گرفت، دید که چیزی در گِل تکان می‌خورد. داد زد «یه لاکپشته!»

lan caihe

مادربزرگ نووا درست قبل از اینکه بمیرد و به بهشت برود می‌گفت به شکل یک لاک‌پشت به زندگی بازخواهد گشت. نووا از لاک‌پشت دور نشد. راجع به آن به پدر و مادرش هم چیزی نگفت. او می‌ترسید آن‌ها لاک‌پشت را بگیرند و از گوشتش برای سوپ لاک‌پشت استفاده کنند. نووا خم شد و به چشمان لاک‌پشت زل زد.

lan caihe

لاک‌پشت بدون اینکه پلک بزند بی‌حرکت ایستاد. نووا فکر کرد یک بچه لاک‌پشت است. لاک‌پشت، سرش را به درون لاک طلایی و سرخ‌رنگش کشید. نووا دست دراز کرد تا سطح آن را لمس کند. بااینکه این لاک‌پشت مانند یک لاک‌پشت معمولی حرکت می‌کرد و سرش را می‌دزدید، نووا فکر کرد که رنگ‌های پشتش به اعضای خانواده سلطنتی تعلق دارد. او تصمیم گرفت آن را پادشاه طبیعت بنامد.

lan caihe

آهسته گفت: «نترس.» لاک‌پشت پلک زد و سرش را کم‌کم از لاکش بیرون آورد. نووا گفت به یاد مادربزرگش که اسمش “آیا (Aya)” بود، لاک‌پشت را “آیو (Ayo)” می‌نامد.

lan caihe

نووا هرروز قبل از طلوع آفتاب، حلقه‌ای به دور گردن لاک‌پشت می‌بست. او آیو را تا نیمه‌های راه در امتداد دیوار بزرگ چین راه می‌برد. در آن زمان در چین، دهقانان و شالی‌کاران اجازه نداشتند از پله‌های سنگی دیوار بالا بروند. نووا به آیو گفت: «اونا نمی دونن خدایان تو رو انتخاب کردن تا رنگ‌های سلطنتی اونا رو داشته باشی.»

lan caihe

آن‌ها کنار دیوار راه می‌رفتند و هیچ‌گاه نمی‌توانستند بالای آن را ببینند. و درست قبل از اینکه آفتابِ یاقوت فام بر شالیزارها بتابد، به مزرعه بازمی‌گشتند. روزی هنگام پیاده‌روی هرروزی‌شان نووا دید که بخش‌هایی از دیوار ناپدید شده است.

lan caihe

دزدان روستای شالیزاریِ او، معمولاً قطعاتی از دیوار را می‌دزدیدند. آن قطعات را در بازار می‌فروختند تا پول به دست بیاورند. اگر فقط چند تا سنگ سر جایشان نباشند کسی نمی‌فهمید. اما همان‌طور که نووا در امتداد دیوار راه می‌رفت، متوجه شد که بخش بزرگی ناپدید شده است.

lan caihe

کل دیوار ممکن بود فروبریزد! اگر امپراتور بفهمد که روستایی‌ها سنگ‌ها را می‌دزدند، خانه‌هایشان را آتش می‌زند و مزارع برنجشان را می‌گیرد و مال خودش می‌کند. به‌طرف خانه دوید و چیزهایی که دیده بود را برای والدینش تعریف کرد. اما آن‌ها از روی بی‌تفاوتی سری تکان دادند.

lan caihe

آن‌ها گفتند: «نووا ما نمی تونیم کاری واسه دیوار بکنیم. برو دنبال کارت و دیگه به سنگا نیگا نکن. دیوار، و اونایی که ساختنش و اونایی که روش راه میرن هیچ ربطی به ما ندارن.» نووا همان کاری را کرد که به او گفته بودند. وقتی آیو را راه می‌برد او را در خلاف جهت در کنار دیوار می‌برد.

lan caihe

اما هر شب که به رختخواب می‌رفت، تصویر فروریختن دیوار، کابوس شبانه او می‌شد. اگر وقتی دیوار فرومی‌ریزد، مردم روی آن باشند چه می‌شود؟ او حتی از فکر کردن به آن بر خود می‌لرزید. چون نمی‌توانست درباره دیوار با والدینش حرف بزند، به آیو اعتماد کرد. آهسته گفت: «اگه من کاری نکنم، دیوار خراب میشه. اگه دیوار خراب بشه ما روستا و مزرعه هامونو از دست میدیم! دیگه هیچ جایی نداریم که بریم.»

lan caihe

آیو لاک‌پشت باهوشی بود. بااینکه هیچ‌وقت به زبان نووا با او حرف نمی‌زد، می‌توانست بفهمد که قطعات گم‌شده‌ی دیوار، چقدر نووا را آزار می‌دهد. به همین دلیل شب‌ها وقتی نووا می‌خوابید از خانه بیرون می‌رفت. بااینکه آهسته راه می‌رفت، اما دنبال قطعات گم‌شده می‌گشت و آن‌ها را پیدا می‌کرد و سرجایشان می‌گذاشت. او این کار را در شب‌های بسیاری انجام داد.

lan caihe

سرانجام آیو همه قطعات دیوار، به‌جز یکی از آن‌ها، را به‌جای اولشان برگرداند. آخرین سنگ بنا هیچ جا پیدا نشد. بدون آخرین سنگ ممکن بود دیوار فروبریزد. به‌زودی امپراتور از گم‌شدن سنگ باخبر می‌شد و همه اهالی روستا را مجازات می‌کرد. آیو می‌دانست که چه باید بکند.

lan caihe

صبح روز بعد، نووا آیو را برای پیاده‌روی برد. آیو به‌جای راه رفتن در جهتِ معمول، قلاده‌اش را می‌کشید. او نووا را به‌طرف دیوار شکسته کشانید. نووا به دیواری که زمانی شکسته بود نگاه کرد که با سنگ‌ها کامل شده بود. نگاهی به آیو انداخت. با تعجب از آیو پرسید: «اینو تو درستش کردی؟»

lan caihe

آیو به اعماق چشمان نووا نگاه کرد و سپس به‌جای سنگی که هنوز پیدا نشده بود زل زد. نووا به آخرین نقطه‌ی خالی روی دیوار نگاه کرد و فهمید که آیو چه‌کاری می‌خواهد بکند. نووا به آیو گفت: «جای اون سنگو نگیر!» و شروع به گریه کرد و اشک نگاهش را تار نمود. «تو واسه من خیلی مهمی و خدایان هنوز آماده نشدن که تو رو به بهشت برگردونن!»

lan caihe

آیو به‌آرامی سرش را تکان داد. خودش را در جای سنگ گم‌شده جای داد. کاملاً در آن، جا شد. نووا بسیار غمگین و در حال گریه به خانه‌اش برگشت. او فداکاری قهرمانانه آیو را برای پدر و مادرش تعریف کرد.

lan caihe

والدینش که نگران او بودند دنبال او به سمت دیوار رفتند. اما یکی از سربازان امپراتور در مقابل آن ایستاده بود و نگهبانی می‌داد. او نگذاشت نووا و والدینش آیو را ببینند. آن نگهبان در یکی از گشت‌های نگهبانی‌اش دید که در محل یکی از سنگ‌های دیوار لاک سرخ و زرد آیو بیرون زده است.

lan caihe

او که نگران بود مبادا کسی آیو را به‌جای سنگ گذاشته باشد به امپراتور خبر داد. سرباز گفت: «یک نفر یکی از سنگ‌های دیوار بزرگ را دزدیده و به‌جای آن یک لاک‌پشت گذاشته است!» امپراتور فکر کرد یک دزد سعی کرده او را احمق جلوه بدهد. دادگاهِ امپراتور تصمیم گرفت روستائیان را به خاطر سنگ گم‌شده‌ی دیوار مجازات کند.

lan caihe

زمانی که امپراتور با ارابه طلایی خود به محل رسید داستان نووا درباره لاک‌پشت شجاعی که همه‌چیز را درست کرد را شنید. امپراتور فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. در آخر تصمیم گرفت از شجاعت این لاک‌پشت قدردانی کند. آرامگاهی مخصوص در پای دیوار بزرگ برای آیو ساخت و به خاطر شجاعت آیو، به خانواده نووا پاداش داد.

lan caihe

نووا به یاقوت‌ها و طلاهایی که امپراتور داده بود نگاه کرد. او قبلاً آن رنگ‌ها را در لاک آیو دیده بود و می‌دانست که هیچ‌وقت مهربانی و ازخودگذشتگی‌ای که آیو در حق مردم کرده بود فراموش نخواهد کرد. نووا هدیه امپراتور را به دزدانی که سنگ‌های دیوار را برداشته بودند بخشید. او امیدوار بود که این کار، آن‌ها را از دزدی دوباره بازدارد.

lan caihe

خطر مجازات دیگر روستا را تهدید نمی‌کرد. مزارع برنج به رشدشان ادامه دادند و دیوار بزرگ چین استوار باقی ماند. نووا از مردمش خواست فداکاری آیو را به یاد داشته باشند. او بقیه عمرش را به یاد آیو، لاک‌پشت پدربزرگی که همه آن‌ها را نجات داد، به کمک به دیگران گذراند.

lan caihe

متن انگلیسی داستان:

Nuwa and the Great Wall

Once upon a time in China, a girl named Nuwa discovered a turtle. She lived in an ancient village just outside the Great Wall. Her house, made of straw and mud, bobbed on endless strips of rice paddies. At dawn, when the sun rose over the Wall’s stone turrets, the girl joined her parents in the paddy fields. She helped them harvest crops.

lan caihe

Nuwa was small for her age, with small hands and small features. She worked hard, stripping the stalks and shoving them in her basket. Every day, she rose with the sun. Every night, with hands that were stained from the paddy, she returned to her straw-stuffed cot and fell asleep.

lan caihe

As much as Nuwa enjoyed harvesting rice, sometimes she got bored with the constant pulling and gathering and waking and sleeping. One day, as she grasped a damp stalk, she saw something move in the mud. “A turtle!” she exclaimed.

lan caihe

Nuwa’s grandmother, just before she entered heaven’s gates, often said she would return to this life as a turtle. Nuwa didn’t walk away from the turtle. She also didn’t tell her parents about it. She worried they would capture it and use the meat for turtle stew. Nuwa crouched down and gazed into the turtle’s eyes.

lan caihe

Without blinking, the turtle froze. Nuwa thought he was only a baby. He withdrew his head into his gold and red colored shell. Nuwa reached out to touch the surface. Although he moved and ducked like an average turtle, Nuwa thought the colors on his back belonged to royalty. A king of nature, she decided.

lan caihe

“Don’t be afraid,” she whispered. The turtle blinked and, inch by inch, his head reappeared. “I’ll call you Ayo,” she said, after her grandmother, Aya.

lan caihe

Every day before the sun rose, Nuwa hooked a leash around her turtle’s neck. She walked Ayo partway along the Great Wall. During this time in China, peasants and rice farmers weren’t allowed up the stone steps. “They don’t know that the Gods chose you to bear their royal colors,” Nuwa told Ayo.

lan caihe

They walked beside the Wall and could never see above it. Just before the ruby sun blinked over the paddies, they returned to harvest. One day on their normal walk, Nuwa saw that a few chunks of the Wall were missing.

lan caihe

It was common for robbers from her rice paddy village to steal pieces of the Wall. They sold the pieces in the marketplace to make money. If only a few went missing, no one would notice. But as Nuwa walked by the Wall, she saw a large section had disappeared.

lan caihe

The entire thing could topple over! If the emperor ever found out that the villagers stole the stones, he’d burn their houses to the ground and take their rice paddies for himself. She rushed home and told her parents about what she saw, but they shook their heads.

lan caihe

“Nuwa, we can’t do anything about the Wall,” they said. “Mind your chores and don’t look at the stones anymore. The Wall, and the people who built and walk on the Wall, want nothing to do with us.” Nuwa did what she was told. When she walked Ayo, she took him in the opposite direction beside the Wall.

lan caihe

But every night when she went to bed, the image of a toppling wall gave her nightmares. What would happen if people were on the Wall when it fell over? She shivered even thinking about it. Because she couldn’t talk to her parents about the Wall, she confided in Ayo. “If I do nothing,” she whispered, “the Wall will fall. If the Wall falls, we’ll lose our village and our paddies! We’ll have no place to go.”

lan caihe

Ayo was a smart turtle. Even though he never spoke to Nuwa in her language, he could tell how much the missing pieces of the Wall bothered her. So every night when she fell asleep, Ayo snuck out of her house. Even though he moved slowly, he searched and found the missing pieces from the Wall and put them back in their places. He did this for many nights.

lan caihe

Finally, Ayo pieced the Wall back together, except for one stone. The last stone of the foundation was nowhere to be found. Without the final stone, the Wall would crumble. Soon the emperor would notice the missing piece and punish all the villagers. Ayo knew what he had to do.

lan caihe

The next morning, Nuwa took Ayo for his walk. Instead of heading in the normal direction, Ayo pulled on his leash. He brought Nuwa back to the breaking Wall. Nuwa gazed at the once broken Wall, now filled with stones. She glanced down at Ayo. “Did you fix this?” Nuwa asked Ayo in surprise.

lan caihe

Ayo looked deeply into her eyes before shifting his gaze to the one missing stone. Nuwa glanced at the last empty spot on the Wall. She realized what he was about to do. “Don’t take the stone’s place!” she cried as tears blurred her vision. “You mean too much to me and the Gods aren’t ready for you to return to heaven yet!”

lan caihe

Ayo slowly shook his turtle head. He placed himself where the missing piece should have been. He was a perfect fit. So torn apart by sadness, the tearful Nuwa returned to her house. She told her parents of Ayo’s heroic sacrifice.

lan caihe

Worried about their daughter, her parents followed her to the Wall. But one of the emperor’s soldiers stood guard in front of it. He wouldn’t let Nuwa or her parents see Ayo. On one of his scouting trips, the soldier noticed Ayo’s red and yellow shell sticking out from the Wall where a stone was meant to be.

lan caihe

Worried that someone had switched Ayo for a stone, he reported to the emperor. “Someone stole a rock from the Great Wall and replaced it with a turtle!” the soldier said. The emperor thought a thief was trying to make him look like a fool. The emperor’s courts decided to punish the village for the missing piece of the Wall.

lan caihe

When the emperor arrived at the scene in his golden chariot, he heard Nuwa tell her tale of the brave turtle that set everything right. The emperor thought and thought and thought. I must reward this turtle’s bravery, he decided. He then made a special shrine to Ayo at the base of the Wall and rewarded Nuwa’s family for Ayo’s bravery.

lan caihe

Nuwa looked at the rubies and gold that the emperor offered. She had seen these colors before in Ayo’s shell and knew she would never forget the selfless kindness Ayo offered her people. Nuwa gave the emperor’s gift away to the thieves who had taken the Wall’s stones. She hoped this would prevent them from stealing ever again.

lan caihe

The town was no longer in danger of being punished. The rice paddies continued to thrive and the Wall remained strong. Nuwa wanted her people to remember Ayo’s sacrifice. She spent the rest of her life helping others in honor of Ayo, the grandfather turtle who saved them all.

lan caihe

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما پایین بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های واقعی برای سطح پیشرفته را بخوانید:

داستان‌های واقعی:



نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان کوتاه انگلیسی ، دانلود pdf کتاب داستان انگلیسی