نجات دهنده ی مادران

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

داستان زیر در رابطه با دکتر باهوشی است که ۲۷۰ سال پیش جان مادران باردار زیادی را نجات داد. اما به دلیل اینکه نظریاتش با علم روز آن موقع همخوانی نداشت، جامعه‌ی پزشکی آن روز، نظرات وی را جدی نگرفتند و وی را ترد نمودند. این کار باعث شد که کم‌کم وی دچار افسردگی و پرخاشگری شود تا وی را به تیمارستان ارسال کنند. در تیمارستان نیز پس از دو هفته به دلیل ضرب و شتم نگهبانان، جان خود را از دست می‌دهد. نظریات وی چند دهه‌ی بعد مورد بررسی مجدد قرارگرفته و تأیید می‌شود.

از این نوع داستان‌ها زیاد شنیده‌ایم. مثلاً گالیله نیز در قرن ۱۶ میلادی به‌درستی تشخیص داد که زمین به دور خورشید می‌گردد. اما این ادعا برخلاف نظریات آن دوران، علی‌الخصوص نظریات کلیسا محسوب می‌شد و این کار باعث شد که وی به دادگاه فراخوانده شود و درنهایت از این ادعایش توبه کند.

از این داستان‌ها بایستی نتیجه بگیریم که به‌راحتی نظرات دیگران را رد نکنیم، اگرچه با علم روز دنیا تفاوت فاحشی داشته باشد. خیلی از تغییرات چشمگیر علمی از همین نوع نظریات به وجود آمده است.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

ناجی مادران

شما خود را پزشک می‌نامید؟ من شما را قاتل می‌نامم! تاکنون چند مادر را به کشتن داده‌اید؟ چرا گوش نمی‌دهید؟ شما با دستانتان مرگ را منتقل می‌کنید. آن را نمی‌توانید ببینید اما در دستانتان است. من دلیل دارم اما شما نادان‌ها که گوش نمی‌کنید. دکتر ایگناز سمل ویس مردی خشمگینی بود اما دیوانه نبود. او یک نابغه بود. او به این دلیل ناجی مادران نامیده شد که زندگی هزاران زن باردار و نومادر را نجات داد.

سمل ویس مجارستانی بود. در جوانی برای رفتن به دانشگاه به اتریش رفت. سمل ویس ابتدا رشته حقوق را برگزید اما بعدها دانشجوی پزشکی شد. او در درمان زنان باردار تخصص گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده پزشکی در سال ۱۸۴۶ پزشک شد. او در بیمارستان وین که یکی از مشهورترین و معتبرترین بیمارستان‌های اروپا بود مشغول به کار شد. بیمارستان وین دو کلینیک برای درمان زنان باردار و نومادران داشت.

پزشکان و دانشجویان پزشکی در کلینیک اول کار می‌کردند. ماماها در کلینیک دوم کار می‌کردند. کلینیک دوم که ماماها در آن کار می‌کردند،  برای زنانی در نظر گرفته شده بود که پول کافی نداشتند تا تحت درمان پزشکان قرار بگیرند. نکته جالب این بود که هم زنان ثروتمند و هم فقیر می‌خواستند که در کلینیک دوم زایمان کنند. کلینیک دوم همیشه شلوغ بود. بااینکه هزینه‌های کلینیک اول بالاتر بود و پزشکان تحصیل‌کرده زیادی در آن کار می‌کردند، زنان زیادی در آنجا می‌مردند.

در آن زمان تب زایمان، بیش از ۱۰ درصد زنان باردار و نومادران کلینیک اول را از بین می‌برد. درحالی‌که در کلینیکی که ماماها آن را اداره می‌کردند تنها یک درصد زنان براثر این تب جان می‌دادند. زنان کلینیک اول، زنان سالمی‌بودند که در سلامتی کامل وارد بیمارستان شده و چند روز بعد می‌مردند.

هیچ‌کس علت تب زایمان را نمی‌دانست. بیشتر پزشکان عقیده داشتند که این بیماری به عدم تعادل در اخلاط چهارگانه بروز می‌کرد. اخلاط چهارگانه چهار مایع بدن بودند که به عناصر چهارگانه طبیعت خاک، هوا، آتش و آب مربوط می‌شدند. مثلاً یکی از این اخلاط خون بود که به عنصر هوا مربوط می‌شد. در قرن نوزدهم پزشکان عقیده داشتند که بیماری براثر به هم خوردن تعادل این مایعات و عناصر به وجود می‌آید. بسیاری از آن‌ها معتقد بودند تب زایمان براثر به هم خوردن تعادل خون و هوا به وجود می‌آمد. آن‌ها سعی کردند هوای بیمارستان را بهتر کنند اما فایده‌ای نداشت. پزشکان دیگر معتقد بودند افراد مبتلا به تب زایمان خون اضافی در بدنشان داشتند. بعضی از پزشکان از زالو برای مکیدن خون بیماران و ایجاد تعادل در آن‌ها استفاده می‌کردند.

این کار هم فایده‌ای نداشت. یک درمان دیگر برای تب زایمان خوردن جیوه بود. امروز همه می‌دانیم که جیوه سمی است اما در آن زمان بعضی از پزشکان معتقد بودند جیوه می‌تواند بیماران را شفا دهد. البته هیچ‌کدام از این درمان‌ها کارساز نبود.

هیچ‌کس نمی‌دانست راه چاره چیست. برخی از پزشکان فکر می‌کردند هیچ راهی برای متوقف کردن تب زایمان وجود ندارد. این مسئله سمل ویس را نیز سردرگم کرده بود اما او دست‌بردار نبود. او نمی‌فهمید که چرا اوضاع زنان کلینیک اول، با وجود پزشکان و دانشجویان پزشکی بسیار بدتر از زنان کلینیک دوم با وجود ماماها بود. برخی از زنان به حدی از رفتن به کلینیک اول وحشت داشتند که ترجیح می‌دادند در خیابان نوزادشان را به دنیا بیاورند. حتی وضع این زنان هم بهتر از زنانی بود که به کلینیک اول می‌رفتند. سمل ویس تمام تفاوت‌های بین دو کلینیک را در نظر گرفت و تنها تفاوتِ مهم بین این دو کلینیک را، افراد حاضر در آن دو (کارکنان هر کلینیک) یافت. در همین روزها بود که دوستش جاکوب که در همین کلینیک طبابت می‌کرد براثر تب زایمان از دنیا رفت. او قبل از مرگش هنگام معاینه یکی از اجساد، انگشتش را مجروح کرده بود. شاید چیزی غیرقابل‌دیدن وجود داشته که از آن جنازه، به انگشت مجروح جاکوب منتقل شده بود. شاید همین باعث بیماری او شده بود. سمل ویس می‌دانست که دانشجویان پزشکی، اغلب قبل از درمان زنان باردار یا نومادران، اجساد را معاینه می‌کردند.

شاید ذرات کوچک جسدها موجب ایجاد تب زایمان می‌شد.

شاید این ذرات به‌وسیله دستان دانشجویان پزشکی منتقل می‌شد و مادران کلینیک اول را به کام مرگ می‌کشاند. سمل ویس نظر خود را امتحان کرد و حق با او بود. پزشکان شروع به شستن دست‌هایشان، قبل از معاینه بیماران کردند و به همین ترتیب، مرگ‌های ناشی از تب زایمان به‌سرعت از ۱۰ درصد به یک درصد کاهش یافت.

ایده ساده سمل ویس یک موفقیت بود. او جان هزاران زن را نجات داد اما تبدیل به یک قهرمان نشد. پزشکان عالی‌رتبه و رئیسش او را نادیده گرفتند. شاید دلیلش این بود که سمل ویس پزشکی سطح پائین بود و پزشکان عالی‌رتبه، زیادی مغرور بودند که بخواهند از مردی جوان چیزی بیاموزند.

رئیس سمل ویس مردی به نام کلین بود. او فکر می‌کرد عقیده سمل ویس موجب تخریب او می‌شود. کلین کسی بود که تصمیم گرفت دانشجویان پزشکی همان روزی که زنان باردار را درمان می‌کردند، اجساد را معاینه نمایند. اگر نظر سمل ویس درست می‌بود، پس تصمیم کلین اشتباه بود. بنابراین کلین به سمل ویس و عقایدش حمله کرد.

بیشتر پزشکان فکر می‌کردند که عدم تعادل در مایعات بدن علت بیماری است. عقیده سمل ویس درباره ذرات ریز موجود در اجساد با ادراک آنان از سلامتی و بیماری هماهنگی نداشت. برخی از پزشکان احساس می‌کردند سمل ویس با گفتن اینکه آن‌ها تمیز نبوده‌اند به آن‌ها توهین کرده است. آن‌ها نمی‌توانستند باور کنند که عامل و ناقل بیماری بوده‌اند. آن‌ها مردان تحصیل‌کرده‌ای بودند که زندگی‌شان را وقف درمان و شفا دادن نموده بودند. اینکه پزشکی جوان بگوید که آن‌ها بیماران خود را به کشتن داده‌اند، برایشان باورکردنی نبود.

باورش سخت است اما کلین در حمله به عقاید سمل ویس و بدنام کردن او موفق بود. بااینکه کشف او زندگی هزاران زن را نجات داد، وی در سال ۱۸۵۰ از بیمارستان اخراج شد. سمل ویس اتریش را ترک کرد و به مجارستان برگشت و کار طبابت را در آنجا از سر گرفت. او در آنجا نیز در کاهش تب زایمان موفق بود. ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شد و پزشک خصوصی موفقی شد. اما خوشحال نبود. با گذشت سال‌ها خشم و عصبانیتش بیشتر شده بود. وی معمولاً موضوع هر بحثی را به بیماری و شستن دست‌ها می‌کشاند. او نامه‌هایی می‌فرستاد و به عقاید تمام پزشکان اروپا که نظر او را نپذیرفته بودند حمله می‌کرد. او آن‌ها را قاتل و احمق می‌نامید. وی درنهایت شروع به نوشیدن مشروب و وقت‌گذرانی با فاحشه‌ها نمود.

فراموش‌کار و افسرده شده بود. شروع به حمله به خانواده‌اش نیز کرد. شاید فشار روانی عدم پذیرش عقایدش برایش زیاد بود. حمله‌ی سمل ویس به خانواده‌اش، شروع نابودی او بود.

همسرش او را به بیمارستان روانی در اتریش سپرد. در دهه پنجاه قرن نوزدهم بسیاری از بیمارستان‌های روانی، مکان‌های وحشتناکی بودند. سمل ویس سعی کرد از آنجا فرا کند اما نگهبان‌ها او را بستند و کتک زدند. ضربه‌ها خیلی بد بودند و او دو هفته بعد از ورودش به آنجا از دنیا رفت.

چطور ممکن است مردی که جان افراد زیادی را نجات داده این‌قدر حقیر شود؟ امروزه همه می‌دانند که پزشکان باید دست‌هایشان را بشویند. همه می‌دانند که میکروب‌ها خیلی کوچک‌اند و دیده نمی‌شوند. این را همه می‌دانند اما در زمان سمل ویس این عقیده احمقانه بود. ذرات ریزی که مردم را می‌کشند مانند جادو یا حرف‌های یک دیوانه بود و با علم آن روزگار همخوانی نداشت. بااینکه حق با سمل ویس بود، مردم روزگار او نتوانستند عقیده‌ای بسیار متفاوت را بپذیرند. امروزه رد دانش جدید به دلیل عدم انطباق با دانش پذیرفته‌شده‌ی روز را واکنش سمل ویس می‌نامند. پرش‌های بزرگ در علم و فناوری اغلب احمقانه به نظر می‌رسند. مردم بر این باور بودند که زمین صاف و مسطح است. عقیده گرد بودن زمین احمقانه به نظر می‌رسید. داستان سمل ویس به ما گوشزد می‌کند که عقاید جدید را بشنویم، حتی اگر تصورش برایمان دشوار باشد.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

THE SAVIOUR OF MOTHERS

You call yourselves doctors? I call you murderers! How many mothers have you killed? Why won’t you listen? You carry death in your hands! You can’t see it, but it’s there. I have the proof, but you fools won’t listen. Dr. Ignac Semmelweis was an angry man, but he wasn’t crazy. He was a genius. He was called the savior of mothers because his research saved the lives of thousands of pregnant women and new mothers.

Semmelweis was originally from Hungary. As a young man, he went to Austria to go to university. Semmelweis studied law at first, but then he became a medical student. He specialized in the treatment of pregnant women. After graduating from medical school in 1846 , he became a doctor. He worked in the Vienna hospital, one of the most famous and respected hospitals in Europe. The Vienna hospital had two clinics that treated pregnant women and new mothers.

Doctors and medical students worked in the first clinic. Midwives worked in the second clinic. The second clinic, with the midwives, was for poor women who did not have the money to be treated by doctors. Strangely, it was this second clinic where both rich, and poor women wanted to have their babies. The second clinic was always crowded and women begged to go there. Even though the first clinic was more expensive and had many highly educated doctors, many women died there.

At that time, puerperal fever killed more than 10 percent of pregnant women and new mothers at the first clinic. At the clinic with midwives, only one percent of women died from this fever. These were healthy women. They entered the hospital in good health and a few days later, they would die.

No one knew what caused puerperal fever. Most doctors believed that it was connected to an imbalance in the four humors. The four humors were four fluids in the body that were connected to the elements: earth, air, fire, and water.

For example, one of the humors was blood, which was connected to the element of air. During the 1800s, doctors believed that disease was caused by an imbalance of these fluids and elements. Many doctors believed that problems with blood and air were connected to puerperal fever. They tried getting better air in the hospital, but it didn’t help. Other doctors believed that people with puerperal fever had too much blood in the body. Some doctors used leeches to suck blood from the sick person to balance the blood.

This also didn’t help. Another treatment for puerperal fever was drinking mercury. Everyone now knows that mercury is a poison, but at that time, some doctors believed it could heal sick people. Of course, none of these treatments helped.

No one knew what to do. Some doctors thought that there was nothing that could be done to stop puerperal fever. Semmelweis was also confused by this problem, but he would not give up. He didn’t understand why the women in the first clinic, with doctors and medical students, did so much worse than those in the second clinic, with midwives. Some women were so afraid to go to the first clinic, that they chose to have their babies in the street. Even these women did much better than the women who went to the first clinic. Semmelweis looked at all the differences between the two clinics and the only important difference was the people. Around this time, his friend Jakob, a doctor at the hospital, died from puerperal fever. Before he died, Jakob cut his finger while examining a dead body. Semmelweis thought that there might be a connection between the dead body and Jakob cutting his finger. Maybe there was something invisible that traveled from the dead body into Jakob’s cut finger.

Maybe this made him sick. Semmelweis knew that the medical students often examined dead bodies before treating the pregnant women and new mothers.

Maybe invisible particles from the dead bodies were the cause of the puerperal fever.

Maybe these invisible particles were traveling on the hands of the medical students and killing the mothers at the first clinic. Semmelweis tested his idea and he was right. The doctors started washing their hands before seeing patients and deaths from puerperal fever quickly decreased from 10 percent to 1 percent.

Semmelweis’s simple idea was a success. He saved the lives of thousands of women, but he didn’t become a hero. He was ignored by the senior doctors and his boss. This may have been because Semmelweis was a junior doctor, and the senior doctors had too much pride to be taught by a younger man.

Semmelweis’s boss was a man named Klein. Klein thought that Semmelweis’s idea made him look bad. Klein was the person who decided that medical students should examine dead bodies on the same days that they treated pregnant women.

If Semmelweis’s idea was correct, Klein’s decision was wrong. Klein attacked Semmelweis and his ideas.

Most doctors believed that imbalance of the body’s fluids was the cause of disease. Semmelweis’s ideas about invisible particles from dead bodies just did not fit into their understanding of health and disease. Some doctors were insulted that Semmelweis was saying that they were not clean. They couldn’t believe that they were the cause of the disease. These were highly educated men who made their life work healing. To have a young doctor say that they were killing their patients was unbelievable.

It is hard to believe, but Klein was successful in attacking Semmelweis’s ideas and destroying his name. Even though his discovery had saved the lives of thousands of women, he was fired from the hospital in 1850. Semmelweis left Austria and returned to Hungary, where he started working as a doctor there. He had similar success in reducing puerperal fever there. He married, had five children and became a successful private doctor, but he was not happy. Over the years, he became increasingly angry. He often changed every conversation to the topic of disease and washing hands. He sent letters attacking doctors all over Europe who did not accept his ideas. He called them murderers and fools. He started to drink too much and started to spend time with prostitutes.

He became forgetful and depressed. He also began to attack his family. Maybe the stress of never being respected for his ideas was too much. Attacking his family was the beginning of the end for Semmelweis.

His wife put him into a mental hospital in Austria. Many mental hospitals in the 1850s were terrible places. Semmelweis tried to leave, but the guards tied and beat him. The beatings were so bad, he died two weeks after arriving.

How could a man that had saved so many lives fall so low? Now everyone knows that doctors must wash their hands. And everyone knows there are dangerous germs that are too small to see. This is common knowledge, but in Semmelweis’s time, this was crazy. Invisible particles killing people sounded like magic or the talk of a crazy person. It didn’t fit with the common knowledge of the time. Even though Semmelweis was correct, the people of his time could not accept an idea that was so different. This rejection of new knowledge because it does not fit with the accepted knowledge of the time is now called the Semmelweis reflex. Big jumps in science and technology often sound crazy.

People used to believe that the earth was flat. The idea that the earth was round was crazy. Semmelweis’s story reminds us all to stay open to new ideas, even if they are difficult to imagine.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی