چند وقت پیش در اخبار می‌خواندم که معتادان تهران عقیم سازی می‌شوند. ظاهرا در آمریکا هم خانمی به اسم باربارا هریس از طرفداران این مورد است و به شدت اعتقاد دارد که برای حمایت از حقوق کودکان، بایستی زنان معتاد عقیم شوند. وی برای این کار به هر زن معتاد داوطلب برای عقیم شدن، ۳۰۰ دلار می‌دهد. اما آیا این کار درست و انسانی است؟ آیا انسان‌ها مستحق شانسی دوباره نیستند؟

لطفا این داستان را بخوانید و به این سوال پاسخ بدهید.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

آیا انسان‌ها مستحق شانس دوباره هستند؟

شانسی دوباره

فیلیپ و پائولا دوپونت ۱۰۰۰۰۰ دلار خرج دو سگ خود کِن و هنری کردند. این دو سگ از آن جهت گران بودند که نسخه های شبیه سازی شده ی ملوین، سگ اصلی خانواده ی دوپونت بودند.

نسخه هایی که در آزمایشگاه SOAS در کره جنوبی خلق و شبیه سازی می شوند معمولا ۱۰۰ هزار دلار هزینه برمی‌دارند. کن و هنری معامله ی یکی بده و دو تا بگیر بودند.

ملوین سگ خاصی بود. قیمتش فقط ۵۰ دلار بود اما فیلیپ می گفت او بهترین سگی بود که تا به حال داشته اند. «می تونستی باهاش حرف بزنی و شرط می بندم می فهمید داشتی درباره‌ی چی باهاش حرف می زدی. عجیب بود.» خانواده ی دوپونت ملوین را از صمیم قلب دوست داشتند و او را یکی از اعضای خانواده می دانستند. آنها آنقدر به او اعتماد داشتند که مراقبت از نوه شان در حیاط پشتی را به او سپرده بودند.

وقتی ملوین داشت پیر می‌شد، آن‌ها به این نتیجه رسیدند که نمی خواهند او را از دست بدهند. به آزمایشگاه SOAS رفتند تا ملوین دومی را از آنها بگیرند. در حالی که ملوین هنوز زنده بود، آنها از پوستش نمونه گرفتند و آن را به آزمایشگاه فرستادند. در آزمایشگاه تخمک‌ها را از یک سگ اهدا کننده گرفتند، هسته آن‌ها را خارج کرده و سلول های پوست ملوین را جایگزین آنها کردند. سپس تخمکها تحت شوک الکتریکی قرار گرفتند تا تقسیم سلولی در آنها تحریک و جنین ساخته شود. تخمکها در (رحم) سگ مادرِ جایگزین قرار داده شد و دو ماه بعد کن و هنری متولد شدند.

وقتی ملوین نسخه‌های شبیه‌سازی شده‌ی خود را دید، سه سگ مانند دوستان قدیمی رفتار کردند. کن و هنری همه جا دنبال ملوین راه می‌افتادند و فیلیپ و پائولا می‌گفتند آنها تقریبا یکسان بودند.

شخصیت و همچنین رفتارشان به طور قابل ملاحظه‌ای مشابه بود. پائولا می گوید، «ملوین عادت داشت نزد من بیاید و سرش را در دامان من بگذارد و آنقدر بالا را نگاه کند تا من از او بپرسم چه می‌خواهد. وقتی من به سوال مورد نظر او می‌رسیدم، در اطراف جست و خیز، ورجه وورجه و عطسه می کرد. توله ها هم دقیقا همین کارها را می کردند و همان واق واق را داشتند.»

ملوین اصلی مُرد، اما داشتن کن و هنری در مواجهه با فقدان ملوین به خانواده دوپونت کمک کرد. در حالی که بسیاری از مردم معتقدند شبیه سازی غی راخلاقی است، فیلیپ و پائولا بسیار خوشحال هستند. آنها حتی به این فکر می کنند که دوباره ملوین را شبیه سازی کنند تا نوه آنها نیز یک ملوین داشته باشد.

در حالی که ممکن است شبیه سازی به برخی از صاحبان ثروتمند، شانسی دوباره (برای داشتن سگ مورد علاقه شان) بدهد، همه ما در زندگی شانس دوباره‌ای نداریم. داستان دوم ما جهشی است به دنیای مادرانِ انسانی، و مطرح گردن این سؤال که آیا همه ما سزاوار شانسی دوباره هستیم یا نه. خیلی‌ها اعتقاد دارند که فرقی نمی کند انسان در زندگی چه اشتباهاتی مرتکب شده است، او می تواند تغییر و توبه کند. گذشته ی فرد با آینده او یکی نیست. اما باربارا هریس این را قبول ندارد. او سازمانی غیر دولتی تاسیس کرده که هزینه عقیم سازی هزاران نفر از مادران معتاد به مواد مخدر را پرداخت می‌کند. این زنان تحت عمل‌های جراحی‌ای قرار می‌گیرند که به طور بازگشت ناپذیری مانع بچه‌دار شدن دوبار‌ه‌ی آنها می‌شود. باربارا این زنان را به سگ‌هایی تشبیه می کند که سزاوار شانس دوباره‌ای برای مادر شدن نیستند.

از نظر من این کار برای جلوگیری از کودک آزاری است - باربارا هریس در جواب گزارشگر گارین

در حالی که بعضی ها باربارا را یک فرد شیطان‌صفت جلوه می‌دهند، سکه‌ی او روی دیگری هم دارد. در سال ۱۹۸۹ باربارا پیشخدمتی ۳۷ ساله و مادر شش پسر بود. او به این فکر افتاد که چقدر دوست دارد صاحب فرزند دختری شود. با یک آژانس فرزند خواندگی تماس گرفت و آنها کودک هشت ماهه‌ای به نام دستینی را به وی معرفی کردند. او دستینی را دید و بلافاصله به او علاقمند شد. قبل از اینکه دخترک را به خانه ببرد مسئولان آژانسِ فرزندخواندگی به او گفتند لازم است چیزی را به او اطلاع دهند. مادرِ تنی آن کودک در زمان بارداری به هروئین و سایر مواد مخدر معتاد بوده است. دستینی به دلیل اثرات این مواد تا آخر عمر از نظر ذهنی و جسمی دچار مشکل خواهد بود. باربارا اهمیتی نداد و به هر حال کودک ۸ ماهه را به خانه برد.

هنوز چند ماهی نگذشته بود که از آژانس با باربارا تماس گرفتند و گفتند که مادر تنی دستینی به تازگی فرزند پسری به دنیا آورده و این در حالی است که او در دوران بارداری هروئین مصرف می کرده است. باربارا هفت فرزند داشت، اما احساس می کرد که دستینی و این پسر به هم تعلق دارند، به همین خاطر موافقت کرد که او را نیز به فرزندی قبول کند. برادر دستینی در نوزادی با مشکلات زیادی دست به گریبان بود. او به نور و سروصدا بسیار حساس بود. به دلیل وجود مواد مخدر در بدنش بی وقفه استفراغ و گریه می‌کرد. یک سال بعد، دوباره از آژانس با باربارا تماس گرفتند. مادر تنی دستینی باز هم با داشتن اعتیاد به مواد مخدر نوزاد دیگری به دنیا آورده بود. باربارا او را نیز به فرزندی قبول کرد. باور کردنی نیست ولی یک سال بعد دوباره همین ماجرا برای باربارا تکرار شد. مادر تنی هنوز هم مواد مخدر مصرف می کرد و نوزاد دیگری به دنیا آورده بود.

باربارا برای چهارمین بار برای نجات آمد اما عصبانی بود. او با یک سیاستمدار در کالیفرنیا تماس گرفت و برای تصویب قانونی که مانع از بچه دار شدن زنان معتاد می‌شد، تلاش کرد. این قانون تصویب نشد اما باربارا دست بردار نبود. او باید کاری می‌کرد.

او یک سازمان غیر دولتی تاسیس کرد که به زنان معتادی که داوطلبانه حاضر به عقیم کردن خود می‌شدند ۳۰۰ دلار می‌پرداخت. این عمل جراحی غیرقابل بازگشت بود اما باربارا می گوید این زنان قربانی نیستند. آنها عامل سوء استفاده و خشونت علیه کودکان هستند. این واقعیت که این زنان گاهی اوقات ۳۰۰ دلار پرداختی او را می‌گیرند و با آن مواد مخدر می‌خرند اصلا باربارا را ناراحت نمی کند.

باربارا در طول این سال‌ها با انتقادات بسیاری مواجه شده است. برخی از افراد او را به هیتلر تشبیه می کنند که می‌خواست نژاد برتری ایجاد کند. باربارا می‌گوید که او در کنار کودکان می ماند و اگر قرار است این زنان رنج ببرند، بگذارید رنج ببرند. دیدگاه جنجالی باربارا این است که آنها سزاوار شانسی دوباره نیستند.

این بار سراغ مردی مثال زدنی به نام آکیرا می رویم. او را در کودکی مجبور می‌کردند آدم بکشد، اما نگذاشت وحشت‌های کودکی‌اش، شخصیتش را تعیین کند. او شانسی دوباره و زندگی جدیدی به دست آورد تا به مردم کمک کند.

آکیرا در حالی که در گرمای تابستان کامبوج قطرات عرق از صورتش می‌چکد، کف جنگل را با تکه‌ای چوب می‌کاود تا اینکه چوب به فلزی برخورد می‌کند. سپس با انگشتان دست خود لایه‌ی رویی خاک را از مسیر پر از شاخ و برگ کنار می‌زند. او یک مین زمینی، که خمرهای سرخ در دهه ۱۹۷۰ کاشته‌اند، را کشف می کند. او می گوید: «این یک مین زمینی فعال است. اگر روی آن قدم بگذاریم، منفجر شده و پاها را قطع می‌کند.» سپس اطراف مین را حفر می‌کند تا مطمئن شود تله‌ای انفجاری اطراف آن کار گذاشته نشده است. سپس چاشنی را باز می کند و مین خنثی می‌شود.

اکیرا در حال خنثی کردن مین

آکیراد با تکه‌ای چوب، یک انبردست، یک چاقوی جیبی و دست خالی در تلاش است مین‌های زمینی را از زمین پاک کرده وکامبوج را امن‌تر نماید. آکیرا همه چیز را در مورد این مین‌های زمینی می‌داند. زیرا او بیشتر دوران کودکی خود را صرف کاشت آنها در زمین کرده است.

آکیرا درست نمی‌داند چند سال دارد اما معتقد است در اوایل دهه ۷۰ به دنیا آمده است. والدین او نیز مانند بسیاری از کامبوجی‌های آن دوران توسط خمرهای سرخ به قتل رسیدند. او در سن ۵ سالگی به سربازی گماشته شد. به محض اینکه به اندازه کافی قوی شد، به کار کاشت مین‌های زمینی و قرار دادن تله‌های انفجاری در امتداد مرز کامبوج با تایلند وادار شد. دستان کوچک کودکانی مانند آکیرا ابزار ارزشمندی بودند. او ده سال به ارتش خمر خدمت کرد و تعداد بیشماری مین زمینی کاشت. او توضیح می‌داد: «گاهی اوقات در کیسه ام حدود ۱۰۰ مین حمل می‌کردم. هر هفته می‌دیدم که آن مین‌ها به افرادی صدمه می‌زنند.»

بعدها آکیرا توسط ارتش ویتنام دستگیر و برای جلوگیری از اعدام، مجبور به مبارزه در برابر هموطنان خود شد. او گفت: «احساس بدی داشتم چون گاهی اوقات در برابر دوستان و اقوام خود می‌جنگیدیم. وقتی می دیدم افراد زیادی کشته شده‌اند غمگین می شدم. بسیاری از مردم از مین های زمینی آسیب می‌دیدند.» یکبار زمانی که آکیرا عموی خود را در خط حمله دشمن دید، در واقع برای اینکه او را نکشد به بالای سر او شلیک کرد.

آکیرا از کارهایی که کرده بود احساس بدی داشت. هنگامی که سازمان ملل متحد در اوایل دهه ی ۱۹۹۰ برای بازگرداندن صلح به کامبوج آمد، فرصتی دوباره در زندگی اش پیدا کرد تا آسیب‌ها را جبران کند. او همراه با سازمان ملل یک سال را صرف خنثی کردن مین‌ها نمود. با اینکه اسم واقعی او اون ییک بود، به حدی در مین روبی مهارت داشت که ناظرانش کم کم شروع به مقایسه او با شرکت ژاپنی لوازم خانگی AKIRA نمودند. یکی می گفت: «او درست مثل آکیرا کار می‌کند.» این اسم روی او ماند.

آکیرا در این مرحله تصمیم گرفت زندگی خود را وقف پاک‌سازی مین‌های زمینی در کامبوج نماید، بنابراین شروع به کار انفرادی نمود. او تخمین می زند که در طول چندین سال بیش از ۵۰۰۰۰ مین زمینی را خنثی کرده و همگی را با دست خالی انجام داده است. او در طول این مسیر موزه‌ای در سیم ریپ تاسیس کرده که در آن گردشگران می توانند مین‌های زمینی خنثی شده را لمس کرده و در مورد وضعیت کامبوج اطلاعات کسب کنند. او و همسرش پرورشگاهی نیز برای کودکان آسیب دیده از انفجار مین‌های زمینی دایر کرده‌اند. آنها در دهه گذشته شخصا از ۵۰۰ کودک بی‌پا یا بی‌دست مراقبت کرده‌اند.

موزه‌ی مین‌های خنثی شده توسط اکیرا

تعداد تلفات انفجار مین در کامبوج به برکت وجود مردی چوب به دست و بی هیچ محافظی به طور چشمگیری کاهش یافته است. او هم اکنون تیمی متشکل از بیش از ۱۰۰۰ نفر دارد که مشغول عملیات مین روبی در سراسر کشور هستند.

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان کودکانه

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاعرسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

Second Chances

Philip and Paula Dupont paid $100,000 for their dogs, Ken and Henry. The dogs were expensive because they are clones of the Dupont’s original dog, Melvin. Clones created by SOAS, a laboratory in South Korea, are usually a hundred grand for just one. Ken and Henry were a two-for-one bargain.

Melvin was a special dog. He only cost 50 bucks, but Philip said he was the best dog they ever owned. “You could talk to him and you swore he understood what you were talking about. It was weird.” The Duponts loved Melvin dearly and considered him part of the family. They even trusted him to babysit their grandson in the back yard by himself.

When Melvin was getting on in years, they decided they didn’t want to lose him. They turned to SOAS laboratory to give them a second Melvin. While Melvin was still alive, they took a skin sample and sent it to the lab. The lab extracted eggs from a donor dog, removed the nuclei from those eggs, and replaced them with Melvin’s skin cells. The eggs were then shocked with electricity to kick start cell division, creating an embryo. The eggs were placed into a surrogate mother dog, and two months later, Ken and Henry were born.

When Melvin met his two clones, the three dogs acted like old friends. Ken and Henry followed Melvin everywhere, and Philp and Paula said they looked almost identical.

Their personalities and behavior were also remarkably similar. Paula says, “Melvin used to come over and rest his head on my lap and look up until I started asking what he wanted. When I came to the right question, he would wiggle around, shake and sneeze. The puppies do exactly the same thing, and they have the exact bark.”

The original Melvin died, but having Ken and Henry have helped the Duponts deal with the loss. While many people think that cloning is unethical, Philip and Paula couldn’t be happier. They are even thinking about cloning Melvin again, so their grandson can have one.

While cloning may be giving second chances to some wealthy dog owners, we don’t all get second chances in life. Our second story jumps tracks to the world of human mothers and questions whether we all deserve a second chance. People like to believe that no matter what mistakes you’ve made in your life, you can change. Your past does not equal your future. Barbara Harris would disagree. She has created an NGO that has paid for the sterilization of thousands of drug-addicted mothers. These women have been given operations that will prevent them from ever having a baby again. Barbara has compared these women to dogs that don’t deserve a second chance at motherhood.

While Barbara has been painted as a villain by some, there is another side to her story. Barbara was a 37-year-old waitress and mother of six boys in 1989. She began to think about how much she would love to have a daughter. She contacted an adoption agency and was introduced to an eight-month-old baby named Destiny. She met Destiny and immediately fell in love with her. Before she could take the little girl home, the adoption agency said there was something she needed to know. Destiny’s birth mother was addicted to heroin and other drugs while she was pregnant. Because of the effects of these drugs, Destiny would forever be mentally and physically challenged. Barbara didn’t care and took the 8-month old home anyway.

Just a few months later, the agency called Barbara and said that Destiny’s birth mother had just given birth to a baby boy while being hooked on heroin during the pregnancy. Barbara now had seven children, but she felt that Destiny and this boy belonged together, so she agreed to take him too. Destiny’s brother suffered a lot as a baby. He was extremely sensitive to light and noises. He vomited and cried incessantly due to the drugs in his system. One year later, Barbara got another call from the adoption agency. Again, Destiny’s birth mother had given birth to another baby while using drugs. Barbara took him too. Unbelievably, a year later, Barbara heard the same story. The birth mother, still using drugs, had given birth to another baby.

Barbara came to the rescue for the fourth time, but she was angry. She contacted a California politician and worked to get a law made that would make it illegal for women to have children while using drugs. The law failed to get passed, but Barbara couldn’t let it go. She had to do something.

She created an NGO that offered drug-addicted women $300 to voluntarily get their tubes tied. This was an irreversible operation, but Barbara says these women aren’t victims. They are child abusers. The fact that these women sometimes take her $300 and buy drugs with it doesn’t faze her at all.

Barbara has faced lots of criticism over the years. Some people compare her to Hitler who wanted to breed a master race. Barbara says that she stands with the children and if these women suffer, so be it. Barbara’s controversial view is that they don’t deserve a second chance.

Jumping tracks again we look at a remarkable man named Aki Ra. He was forced to kill as a child, but he didn’t let the horrors of his youth define him. He seized a second chance and a new life helping people.

With sweat dripping down his face in the heat of the Cambodian summer, Aki Ra pokes through the jungle floor with a wooden stick until he strikes metal. Then very carefully he brushes aside the top layer of soil from the overgrown path with his fingers. He uncovers a landmine planted by the Khmer Rouge in the 1970s. “This is an active landmine,” he says. “If we step on it, it explodes and cuts the leg off.” He then digs around it to make sure it is not booby-trapped. After that, he unscrews the detonator, and the mine is safe.

Aki Ra is working to make Cambodia safer by clearing landmines with nothing but a stick, a pair of pliers, a pocketknife, and his bare hands. Aki Ra knows all about these landmines because he spent much of his childhood planting them.

Aki Ra is unsure of his age, but he believes he was born in the early 70s. Like many Cambodians in that era, his parents were murdered by the Khmer Rouge. At the age of 5, he was made a child soldier. As soon as he was strong enough, he was put to work planting landmines and setting booby traps along the Cambodia-Thailand border. The small hands of children like Aki Ra were invaluable tools. He served ten years with the Khmer Army, laying down countless numbers of landmines. “Sometimes I would carry around 100 with me in a sack,” he explained. “Every week I would see someone hurt by them.”

Later, Aki Ra was captured by the Vietnamese army, and forced to fight against his own countrymen to avoid execution. “I had bad feelings, because sometimes we were fighting against our own friends and relatives,” he said. “I felt sad when I saw a lot of people were killed. A lot of people were suffering from land mines.” Once, when he spotted his uncle in the enemy line, Aki Ra actually shot over his head to avoid killing him.

Aki Ra felt terrible about what he had done. When the United Nations came to restore peace to Cambodia in the early 1990s, he saw an opportunity for a second chance at life and at undoing the damage. He spent a year defusing mines with the U.N. Even though his birth name was Eoun Yeak, he was so skilled at clearing mines that his supervisors began comparing him to AKIRA, a heavy-duty appliance company in Japan. One said, “He works just like AKIRA.” The name stuck.

At this point, Aki Ra decided to dedicate his life to clearing landmines in Cambodia, so he started working alone. Over the years, he estimates that he has cleared more than 50,000 landmines, all with his bare hands. Along the way, he built a museum in Siem Reap where tourists can touch defused landmines and learn about the situation in Cambodia. He and his wife have also started an orphanage for children injured by landmines. They’ve personally cared for over 100 children with missing legs and arms over the last decade.

Thanks to a man with a stick and no protective gear, the number of landmine casualties has dropped significantly in Cambodia. He now has a team of over 1,000 people working in de-mining operations throughout the country.

تالار گفتگوی زبانشناس

تالار گفتگوی زبانشناس افتتاح شد.

در این تالار می‌توانید در رابطه با مطلب حاضر در این صفحه، نظر دهید؛ سوالات خود را درباره‌ی زبان انگلیسی مطرح کنید؛ و از همه مهمتر، با استفاده از تجربیات خود به دیگران کمک کنید.

برای اظهار نظر در این نوشته، روی دکمه‌ی ادامه‌ی بحث کلیک کنید.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان