کشتی‌های غرق‌شده و ووگهای شکسته

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

در پست‌های گذشته درباره‌ی ویژگی‌های آدم‌های موفق صحبت کردیم. به‌عنوان‌مثال در نوشته‌ی قاعده‌ی ۱۰ هزار ساعت گفتیم که آدم‌های موفق، وقت خیلی زیادی را روی رسیدن به هدف خود قرار می‌دهند و این‌طور نیست که یک‌شبه به آرزوهایشان برسند. در نوشته‌ی بعدی به‌عنوان موفقیت یعنی ۹۹ درصد شکست نیز به این پرداختیم که افراد موفق ارتباط سالمی با شکست‌های خود برقرار می‌کنند و شکست را جزئی از فرایند پیروزی می‌دانند. در این نوشته از نیروی ایمان و عزم راسخ صحبت می‌کنیم. اگر ارتشی ۳۰ هزاری به جنگ ارتشی ۴۰۰ هزاری برود، درحالی‌که کشتی‌هایشان در ساحل برپا باشد، ممکن است خیلی‌ها فکر فرار به سرشان بزند و به کشتی‌های خود برگردند و از جنگ شکست بخورند و فرار کنند. اما وقتی قبل از شروع جنگ کشتی‌های خود را بشکنند، دیگر چاره‌ای جز پیروزی ندارند. بنابراین گاهی اوقات لازم می‌شود که ما نیز کشتی‌های خود را بشکنیم تا چاره‌ای جز موفقیت و پیروزی نداشته باشیم.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

سخنرانی مشهور پاتریک هنری

کشتی‌های غرق‌شده و ووگهای شکسته

آزادم کن یا مرا بکش! این سخن یک آمریکایی مشهور است که بیش از ۲۰۰ سال پیش می‌زیست. پاتریک هنری سخنرانی پُرشوری کرد که مردم را به مقابله و جنگ با بریتانیا ترغیب نمود. برخی از آمریکایی‌ها داستان او را از یاد برده‌اند اما فراخوان مشهور او، برای اقدام کردن را به یاد دارند.

این سخنان در یادها مانده چون درباره قدرت ایمان او و نپذیرفتن چیزی کمتر از پیروزی است. او نگفت مرا آزاد کن یا یک استیک خوشمزه برای شامم بده.

او نگفت آزادم کن یا کاری با درآمد خوب به من بده. او گفت یا مرا آزاد کن یا بکش! برای پاتریک هنری هیچ انتخاب دیگری جز آزادی وجود نداشت. او فقط آزادی کامل را می‌پذیرفت. قدرت ایمان، آرمانی کاملاً آمریکایی است. اگر ایمانتان به‌قدر کافی قوی باشد، هر چیزی ممکن می‌شود. اگر شکست را نپذیرید هر چیزی ممکن می‌شود. اگر دست از تلاش برندارید هر چیزی ممکن می‌شود.

۲۵۰ سال پیش مردی اسپانیایی به نام کورتز این را خیلی خوب درک کرد. او قدرت ایمان و قدرتِ نپذیرفتن شکست را درک کرده بود. کورتز سرباز و جهانگرد بود.

او بیشتر به خاطر فتح بخش اعظم سرزمینی که امروز مکزیک نامیده می‌شود، معروف است. در آن زمان بیشتر مکزیک در دست امپراتوری قدرتمند آزتکهای سرخپوست بود.

کورتز در سال ۱۵۱۹ تنها با ۱۱ کشتی و ۵۰۰ سرباز به مکزیک رسید. هدف او تسلط بر آزتکهایی بود که جمعیتشان به ۲۰ میلیون نفر می‌رسید.

آزتکها ۳۰۰ سال بود که بر مکزیک تسلط داشتند. کورتز و سپاه کوچکش تنها پس از سه سال آزتکها را کاملاً شکست دادند.

چطور ممکن بود سپاهی کوچک چنان امپراتوری عظیمی را شکست دهد؟ یکی از دلایل آن پیشرفته بودن فنون نظامی اسپانیایی‌ها بود. آن‌ها تدابیر جنگی و سلاح‌های بهتری داشتند. این موجب برتری آن‌ها بود اما برای شکست یک امپراتوری ۲۰ میلیونی کافی نبود. امپراتوری آزتک بزرگ و قدرتمند بود اما متحد و یکپارچه نبود. سیاست‌ها و کشمکش‌های داخلی در امپراتوری آزتک، آن‌ها را ضعیف کرده بود. جنگ قبایل آزتک با همسایگان آزتک هم رایج بود. کورتز از این‌ها برای ایجاد تفرقه و تسلط بر آنان استفاده کرد. او با قبایل مختلف آزتک و همسایگانشان پیمان می‌بست تا در مقابله با سران آزتک او را یاری کنند.

کورتز در حال مذاکره با یکی از قبایل آزتک

کورتز علاوه بر داشتن سلاح‌های نوین و مهارت‌های سیاسی، بسیار خوش‌شانس هم بود. یکی از برده‌های آفریقایی او آبله‌مرغان گرفته بود. این برده بیماری را به آزتکها سرایت داد و بیماری به‌سرعت شیوع پیدا کرد. اروپائی‌ها نسبت به آبله‌مرغان ایمنی داشتند، اما این بیماری برای آزتکها بسیار مهلک بود. بیماری در تمام امپراتوری آزتک شایع شد و در برخی از شهرها حدود ۴۰% از جمعیت را به کام مرگ کشید.

سلاح‌های نوین، مبارزه سیاسی درون امپراتوری آزتک، و بیماری، در شکست آزتکها به کورتز کمک کرد، اما مهم‌ترین سلاح او وَلع و ایمانش به پیروزی بود. البته هرکسی این ایمان و ولع را ندارد. وقتی او به مکزیک رسید، برخی از سربازانش راجع به فرار حرف می‌زدند. آن‌ها سپاهی بسیار کوچک بودند که می‌خواستند با یک امپراتوری میلیونی بجنگند، و برخی از سربازان دچار وحشت شده بود. کورتز می‌دانست که ترس دشمن آن‌هاست. او همچنین می‌دانست که ایمان و اشتیاق برای پیروزی ضروری است، پس دست به کار احمقانه‌ای زد. او به مردانش دستور داد کشتی‌ها را سوراخ کنند. وقتی سربازان، غرق شدن و به زیر آب رفتن کشتی‌ها را نگاه می‌کردند، فهمیدند که دیگر راه فراری ندارند. بدون کشتی به هیچ جایی نمی‌توانستند بروند. خیلی زود امپراتوری آزتک تجزیه شد اما ذهن اسپانیایی‌ها همیشه ۱۰۰% متعهد به پیروزی بود. کورتز مطمئن بود که سربازانش هیچ راه دیگری ندارند. آن‌ها یا باید می‌جنگیدند یا کشته می‌شدند.

نقاشی غرق کردن کشتی ها به دستور کورتز

مردان کورتز که هیچ راه دیگری نداشتند، سخت جنگیدند و پیروز شدند. کورتز به مردی ثروتمند و قدرتمند تبدیل شد. البته او از نگاه آزتکها یک قهرمان نبود. او آدم رذلی بود که برای کشتن و غارت به کشورشان پا گذاشته بود. امروزه بسیاری از افراد، وجدان مردی که انسان‌های زیادی را برای دستیابی به طلا و دارایی نابود کرده، زیر سؤال می‌برند. آنچه واضح و روشن است، عقیده راسخ و ایمان کورتز است. کورتز به خاطر غرق کردن کشتی‌هایش تا به امروز در یادها مانده است.

این تصمیم، درسی از ایمان به موفقیت و نپذیرفتن شکست است.

کورتز به خاطر نابودی کشتی‌هایش معروف شد اما اولین کسی نبود که این کار را می‌کرد. «ووگها را بشکنید و کشتی‌ها را غرق کنید» جمله‌ای باستانی در چین و درباره مردی است که شکست را نپذیرفت. ژیانگ یو در قرن دوم پیش از میلاد یکی از ژنرال‌های ارتش چو بود. او هم مثل کورتز مردی صلح‌طلب نبود. او درواقع با کشتن رئیسش به قدرت رسید. ارتش چو با ارتش کین در جنگ بود. ژیانگ یو می‌خواست حمله کند، اما رئیسش سونگ یی می‌خواست صبر کند. ژیانگ یو نتوانست طاقت بیاورد. شمشیرش را بیرون کشید و با یک ضربه سر سونگ یی را از تن جدا کرد. پس از مرگ سونگ یی، ژیانگ یو ژنرال ارشد ارتش چو شد. او تنها با ۳۰ هزار سرباز به جنگ ۴۰۰ هزار سرباز ارتش کین رفت.

این مسئله موجب هراس ژیانگ یو نشد.

ایمان او به پیروزی بسیار قدرتمند بود. او به سربازانش دستور داد از رود زرد عبور کنند و به‌طرف ارتش بسیار بزرگ‌تر کین حرکت کنند. پس از عبور از رودخانه به مردانش دستور داد تا قایق‌ها را از بین ببرند. ژیانگ یو نیز مانند کورتز می‌خواست مردانش به پیروزی تمرکز کنند و شکست را نپذیرند. سربازان او بدون قایق نمی‌توانستند فرار کنند. مردان او یا باید می‌جنگیدند و به پیروزی می‌رسیدند و یا می‌مردند. هیچ راه دیگری وجود نداشت. جنگ ساده‌ای نبود و نبردهای بی‌شماری لازم بود. در یک نقطه ژیانگ یو دوباره نگران فرار سربازانش بود. او به سربازانش دستور داد تمام لوازم پخت‌وپز را از بین ببرند و فقط غذای سه روزشان را با خود بردارند. دوباره برای سربازانش هیچ راه دیگری جز پیروزی باقی نگذاشت.

نقاشی غرق کردن کشتی ها به دستور کورتز

با داشتن غذای سه روز، تنها راه برای زنده ماندن این بود که با دشمن بجنگند و غذای او را به چنگ بیاورند. یا موفقیت یا مرگ. ژیانگ یو و سربازانش ارتش بسیار بزرگ‌تر کین را شکست دادند. در آخر ۲۰۰ هزار سرباز ارتش کین تسلیم ژیانگ یو شدند اما او مرد باگذشتی نبود. خیلی زود تمامی آن‌ها را زنده‌به‌گور کرد.

ژیانگ یو و کورتز قهرمان نبودند و به‌یقین مردان صلح‌طلبی هم نبودند، اما اعتقاد راسخی داشتند.

هردوی آن‌ها بدون هراس و تردید با چالش‌های باورنکردنی روبرو شدند.

اغلب انسان‌ها دست از تلاش برمی‌دارند و فکر می‌کنند که موفقیت غیرممکن است، اما کورتز و ژیانگ یو عکس این عمل کردند. آن‌ها موفقیت را باور داشتند و دست کشیدن از آن را غیرممکن ساختند. این دو مرد مسئول مرگ دردناک هزاران نفر بودند، اما درس‌های زیادی درباره قدرت ایمان و نپذیرفتن شکست دادند. این دیدگاه را چگونه می‌توانید در چالش‌های زندگی خود بکار ببرید؟ کلمه انگلیسی decision از ریشه لاتین decisio به معنای بریدن گرفته شده است. ژیانگ یو از تمام گزینه‌های دیگر بُرید و تصمیم گرفت بجنگد.

وقتی او کشتی‌هایش را غرق می‌کرد و ووگهایش را می‌شکست، از تمام گزینه‌ها به‌جز موفقیت دل می‌برید. درباره چالش‌ها و اهداف زندگی‌تان فکر کنید. کدام کشتی‌ها را می‌توانید غرق کنید؟ چطور می‌توانید موفقیت را به تنها گزینه خود تبدیل کنید؟

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

SINKING SHIPS AND BREAKING WOKS

Give me liberty or give me death! These are the words of a famous American who lived over 200 years ago. Patrick Henry made a passionate speech that motivated people to fight the British. Some Americans have forgotten his story, but they remember his famous call to action.

The words are remembered because they are about the strength of belief and his refusal to accept anything less than success. He didn’t say, Give me liberty or give me a delicious steak dinner.

He didn’t say, Give me liberty or give me a good paying job. He said, Give me liberty or give me death! There was no alternative to liberty for Patrick Henry. He would only accept complete freedom. The power of belief is a very American ideal. If your belief is strong enough, anything is possible. If you don’t accept failure, anything is possible. If you refuse to give up, anything is possible.

250 years earlier, a Spanish man named Cortez understood this very well. He understood the power of belief and the power of not accepting failure. Cortez was a soldier and explorer.

He is most famous for conquering much of the land that is now Mexico. At that time, most of Mexico was controlled by the Aztecs, a very large and powerful empire of Native Americans.

Cortez arrived in 1519 with only 11 ships and 500 soldiers. His goal was to conquer the Aztecs, who had a population of 20,000,000.

The Aztecs had controlled most of Mexico for 300 years. After only three years, Cortez and his small army would completely defeat the Aztecs.

How was it possible for such a small army to conquer such a big empire? One reason was the Spanish were much more advanced in the art of war. They had better strategies and better weapons. This gave them big advantages, but not enough to conquer an empire of 20,000,000. The Aztec empire was large and powerful, but they were not completely united. Politics and infighting within the Aztec empire made them weak. Fighting between Aztec tribes and the neighbors of the Aztecs was also common. Cortez used this to divide and conquer. He made many deals with different Aztec tribes and neighbors of the Aztecs to support him against the Aztec rulers.

In addition to modern weapons and the political skills of Cortez, he also was a very lucky man. One of his African slaves was sick with small pox. This slave gave the disease to the Aztecs and it quickly spread. The Europeans had immunity from the disease, but it was very deadly for the Aztecs. The sickness spread across the Aztec empire and killed 40 percent of the population in some cities.

Modern weapons, political fighting within the Aztec empire, and disease all helped Cortez defeat the Aztecs, but Cortez’s main weapon was his passion and belief in success. Of course, not everyone shared his passion and belief. When he arrived in Mexico, some of his soldiers were already thinking about running away. They were a very small army facing an empire of millions, so of course some of the soldiers were afraid. Cortez knew that fear was the enemy. He also knew that belief and passion were necessary for success, so he did something crazy. He ordered his men to put holes in the ships. As the soldiers watched the ships sink beneath the water, they knew that they could not run away.

Without ships there was nowhere to go. The empire of the Aztecs was soon divided, but the minds of the Spanish were always committed 100 percent to success. Cortez made sure that his soldiers had no other options. They would fight or die.

With no other choices, Cortez’s men fought hard and won. Cortez went on to become a very rich and powerful man. Of course, to the Aztecs, he was not a hero. He was a villain, who came to their country to kill and steal. Many people today also question the heart of a man who killed so many people, all for gold and riches. What is not in question is Cortez’s conviction and belief. To this day, Cortez is often remembered for sinking his ships.

That decision is a lesson in the power of believing in success and not accepting failure.

Cortez is famous for destroying his ships, but he was not the first man to do this. Break the woks and sink the ships is an ancient Chinese expression about a man who also refused to accept failure. Xiang Yu was a general in the Chu army in the second century B.C. Like Cortez, he was not a peaceful man. In fact, he rose to power by killing his boss. The army of Chu was at war with the army of Qin. Xiang Yu wanted to attack, but his boss, Song Yi, wanted to wait. Xiang Yu was impatient. He pulled out his sword and chopped Song Yi’s head off. With Song Yi dead, Xiang Yu became the top general of the Chu army.

He had only 30,000 soldiers against the Qin army of 400,000 soldiers.

This didn’t scare Xiang Yu.

His belief in success was strong. He ordered his soldiers to cross the Yellow river and head towards the much larger Qin army. After they crossed the river, he ordered his men to destroy the boats. Just like Cortez, Xiang Yu wanted his men to focus on success and not accept failure. Without boats, his soldiers could not run. His men would fight and win, or die. There were no other options. It was not an easy war and there were many battles. At one point, Xiang Yu again began to worry about his men running away. He ordered his soldiers to destroy their cooking tools and only carry enough food for 3 days.

Again, he gave his soldiers no other choice but success.

With only 3 days of food, the only way to survive was to fight the enemy and take his food. It was success or death. Xiang Yu and his soldiers defeated the much larger Qin army. In the end, 200,000 Qin soldiers surrendered to Xiang Yu, but he was not a forgiving man. He soon killed them all by burying them alive.

Xiang Yu and Cortez were not heroes, and they certainly were not men of peace, but they were men of conviction.

They both faced incredible challenges without fear or doubt.

Most men would give up and think that it was impossible to succeed, but Cortez and Xiang Yu did the opposite. They believed in success and made it impossible to give up. These men were responsible for the tragic deaths of thousands, but they have a lot to teach about the power of belief and about not accepting failure. How can this attitude be applied to challenges in your life? The English word decision’ comes from the Latin word decisio, which means to cut off’. Xiang Yu cut off all other options when he decided to fight.

When he sunk his ships and broke his woks, he was cutting off all options except success. Think about the challenges and goals in your life. What ships can you sink? What woks can you break? How can you make success your only option?

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی