موفقیت یعنی 99 درصد شکست

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

در مگا داستان قبلی به‌عنوان قاعده‌ی ۱۰ هزار ساعت به این موضوع پرداختیم که افراد موفق، علاوه بر داشتن استعداد، پشتکار، و روی آوردن برخی فرصت‌های نادر، نیاز به صرف چیزی نزدیک به ۱۰ هزار ساعت زمان روی حرفه‌ی خود دارند تا در آن حرفه به آدم موفقی تبدیل شوند. در این نوشته به یکی دیگر از ویژگی‌های آدم‌های موفق می‌پردازیم و آن این است که این افراد، با شکست ارتباط سالمی برقرار می‌کنند و شکست را جزوی از فرایند پیروزی و موفقیت می‌دانند. در حقیقت افراد موفق و بزرگ، شکست‌ها و اشتباهات بزرگ‌تری نسبت به بقیه دارند. حتماً داستان معروف ادیسون را شنیده‌اید که برای اختراع لامپ، هزار ماده‌ی مختلف را امتحان کرد و هر بار شکست خورد. خیلی از افراد عادی همان دفعات اول شکست، بی‌خیال موضوع می‌شوند. برخی شاید ۱۰ الی بیست بار شکست بخورند و دیگر ادامه ندهند. اما برای ادیسون، هزار بار شکست خوردن هم بی‌معنا بود. اصلاً شکست برای او معنایی نداشت و شکست همان پیروزی بود.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

افراد بزرگ و موفق، معمولا ناکامی ها و اشتباهات بزرگتری نسبت به بقیه پشت سر گذاشته اند.

موفقیت یعنی ۹۹ درصد شکست

من چیزی بیش از ۹۰۰۰ پرتاب را در دوران حرفه‌‌ای‌‌ام خراب کرده‌‌ام. من تقریباً ۳۰۰ بازی را باخته‌‌ام. ۲۶ بار به من اعتماد شده است تا پرتاب برنده‌‌‌ی بازی را انجام دهم… و من آن‌‌ها را خراب کرده‌‌‌ام. من بارها و بارها و بارها در زندگی‌ام شکست‌خورده‌ام… و به همین دلیل موفق هستم. مایکل جردن یکی از بزرگ‌ترین ورزشکاران تمامی دوره‌ها بوده است، ولی او نیز به‌مانند همه‌‌ی آدم‌‌های بزرگ بارها شکست خورده است. تماشای بسکتبال بازی کردن مایکل جردن مانند تماشای پرواز یک انسان بود. برازندگی و استعداد او بی‌‌نظیر بود. واضح است که او عمری را به تمرین گذرانده و دارای استعدادی ذاتی و فوق‌‌العاده بوده است، ولی این‌‌ها تمام آن چیزهایی نیستند که او را این‌چنین بزرگ ساخته‌‌اند. او همچنین با شکست نیز ارتباط سالمی را برقرار می‌‌کرد. و به‌مانند بسیاری از بزرگان عرصه‌‌ی ورزش و کسب‌وکار براثر شکست دچار یاس و نومیدی نمی‌‌شد. پرتاب‌‌هایی که او از دست می‌‌داد و بازی‌‌هایی که می‌‌باخت موجب تسلیم شدن او نمی‌‌شدند. مایکل می‌‌دانست که شکست، صرفاً شانس دیگری برای او در جهت پیشرفتش محسوب می‌‌شود.

افراد بسیار موفق در عالم ورزش و کسب‌وکار دارای چنین ارتباط سالمی با شکست هستند. یکی از مشهورترین مخترعین جهان یعنی توماس ادیسون برای ساخت یک لامپ برقی، هزاران بار تلاش کرد. او صدها ماده‌‌ی مختلف را برای ساخت رشته‌‌ی لامپ برقی آزمایش کرد، ولی همیشه مشکلی پیش می‌‌آمد. برخی از آن‌‌ها می‌‌سوختند و از بین می‌‌رفتند، برخی دیگر منفجر می‌‌شدند، و برخی نیز موجب ذوب شدن شیشه‌‌ی لامپ می‌‌شدند. همیشه مشکلی در کار پیش می‌‌آمد، ولی او هرگز تسلیم نمی‌‌شد و هرگز به ناکامی‌‌اش به‌عنوان یک شکست نگاه نمی‌‌کرد.

ادیسون هر یک از شکست‌‌ها را صرفاً به‌عنوان گامی به‌سوی موفقیت مدنظر قرار می‌‌داد. وی یک‌بار گفته بود که من شکست نخورده‌‌ام. من فقط ۱۰۰۰۰ شیوه‌‌ی مختلف را یافته‌‌ام که کار نمی‌‌کردند. این نحوه‌‌ی نگاه به شکست به‌عنوان تجربه‌‌ای آموزشی، به استقامت و پشتکار او کمک کرد. این طرز فکر نهایتاً او را به ژاپن رهنمون کرد، یعنی به جایی که در آن، نوعی از بامبو را یافت که ماده‌‌ای عالی برای اختراع لامپ برقی‌‌اش محسوب می‌‌شد.

ادیسون، قبل از اختراع لامپ، بیش از هزار بار شکست میخورد.

در همین کشور ژاپن، مردی بود به نام سویچیرو هوندا که او نیز از راه شکست به موفقیت رسیده بود. او بارها و بارها در مسیر تبدیل‌شدنش به یکی از ثروتمندترین مردان جهان شکست خورده بود. سویچیرو در سال ۱۹۰۶ در شهری کوچک در نواحی روستایی ژاپن متولد شد. پدر سویچیرو یک آهنگر بود، ولی یک مغازه‌‌ی کوچک برای تعمیر دوچرخه نیز داشت. سویچیرو از کودکی‌‌اش به پدرش در تعمیر دوچرخه‌‌ها کمک می‌‌کرد. او همیشه در تعمیر چیزهای مختلف، دارای استعداد و نبوغ بود، ولی دانش‌‌آموز چندان خوبی نبود، و در نتیجه، نمرات کارنامه‌‌هایش چندان خوب نبودند. در ژاپن آن زمان، والدین موظف بودند تا کارنامه‌‌های نمرات فرزندانشان را با مهر خانوادگی ممهور نمایند تا تأیید کنند که آن‌‌ها را دریافت کرده‌‌اند. سویچیرو پسر باهوشی بود. او متوجه شده بود که می‌‌تواند با استفاده از لاستیک موجود در مغازه‌‌ی دوچرخه‌‌سازی، نمونه‌‌ای جعلی از مهر خانوادگی والدینش بسازد. چیزی نگذشت که او شروع به ساخت این مهرها برای سایر بچه‌‌های هم‌‌مدرسه‌‌ای‌‌اش نیز کرد.

سویچیرو به خاطر این کارش گیر افتاد، ولی این مورد تنها یکی از ابتدایی‌‌ترین مثال‌‌ها در رابطه با این خصیصه‌‌ی او محسوب می‌‌شد که تا چه اندازه در شکست‌‌هایش نیز به دنبال کسب فرصت بود.

سویچیرو پس از اخراج از مدرسه در پانزده‌سالگی به توکیو رفت تا مکانیک شود. او به مدت شش سال در یک مغازه‌‌ی تعمیر خودرو کار کرد و سپس به زادگاهش بازگشت تا تعمیرگاه خودش را افتتاح کند. او علاوه بر تعمیر خودروها به طراحی نیز می‌‌پرداخت. و سال‌‌هایی متمادی را صرف طراحی رینگ پیستونی بهتر، برای فروختن آن به شرکت تویوتا کرد. او روز و شب بر روی این طرحش کار می‌‌کرد اما غالباً در یافتن پول موردنیاز، جهت ادامه‌‌ی پروژه‌‌ی طراحی پیستونش با مشکل مواجه می‌‌شد. ولی هرگز اجازه نمی‌‌داد تا هیچ‌یک از چالش‌‌های زندگی، موجب توقف او شوند. او همیشه راهی برای حل مشکلاتش پیدا می‌‌کرد. حتی یک‌بار مجبور شد تا جواهرات همسرش را برای تهیه‌‌ی پول موردنیاز برای ادامه‌‌ی طراحی پیستونش، بفروشد. پس از دو سال کار سخت، سرانجام پیستون طراحی‌شده‌اش آماده گردید. او آن را به شرکت تویوتا برد و پیش خودش چنین می‌‌اندیشید که آن‌‌ها پیستون را از او می‌‌خرند و او به موفقیتی بزرگ دست خواهد یافت. ولی در کمال شگفتی، آن‌‌ها طرحش را نپذیرفتند.

باوجوداین، سویچیرو بازهم تسلیم نشد. او می‌‌دانست که نیاز به تحصیل بیشتری دارد، پس به مدرسه برگشت. در مدرسه، همکلاسی‌‌ها و معلمانش طرح او را مسخره کردند، ولی این نیز نتوانست موجب توقف سویچیرو شود. او به‌سختی در هر واحد درسی‌‌ای که می‌‌توانست به وی در پیگیری رؤیایش کمک کند، به مطالعه و یادگیری پرداخت و بقیه‌‌ی دروس را نادیده گرفت. او همچنین از شرکت در امتحانات خودداری کرد، زیرا هیچ ارزشی برای نمرات آن امتحانات قائل نبود. زمانی که مدرسه به او گفت که با این وضعیت نمی‌‌تواند از آنجا فارغ‌‌التحصیل شود، وی اهمیتی به این مسئله نداد. مشهور است که او در پاسخ به مسئولان مدرسه‌‌اش گفت که دیپلم آن‌‌ها برایش از یک بلیت سینما کم‌ارزش‌تر است. زیرا چنین می‌‌اندیشید که یک بلیت سینما می‌‌توانست موجب ورودش به یک سالن پخش فیلم شود، ولی یک مدرک دیپلم او را به هیچ‌چیزی نمی‌‌رساند.

سویچیرو هرگز از هدفش در جهت طراحی پیستونی بهتر دست نکشید. و همیشه مشکلات طرح‌‌های قبلی‌‌اش را مدنظر قرار می‌‌داد و به این می‌‌اندیشید که چگونه می‌‌تواند آن‌‌ها را بهبود دهد. تمامی ناکامی‌‌های او درواقع فرصت‌‌هایی برای ادراک این موضوع بودند که چه چیزی درست کار می‌‌کند، و چگونه می‌‌توان آن را بهبود داد. وی درنهایت پس از شکست‌‌های بسیار و آزمودن مدل‌‌های جدید و مختلف، به طرحی نهایی رسید و مجدداً تصمیم گرفت تا آن را به شرکت تویوتا نشان دهد. این بار آن‌‌ها از طرح او خوششان آمد و قراردادی را تنظیم کردند تا تعداد زیادی از آن پیستون‌‌ها را از سویچیرو بخرند.

حالا او نیازمند احداث یک کارخانه برای تولید پیستون‌‌هایش بود، ولی مشکلات جدیدی بر سر راهش ظاهر شدند. ژاپن در حال جنگ بود و تأمین منابع و مصالح ساختمانی بسیار دشوار شده بود. تقریباً تمامی منابع از سوی دولت برای جنگ مورداستفاده قرار می‌‌گرفتند. سویچیرو برای ساخت کارخانه‌‌اش نیازمند بتن بود، ولی دستیابی به آن، غیرممکن بود. او دقیقاً به‌مانند همان زمانی که دانش‌‌آموزی با نمرات پایین بود، همواره در تمامی مسائل و مشکلاتش به دنبال یافتن فرصت‌‌ها بود. او نمی‌‌توانست بتن تهیه کند، بنابراین راهی جدید برای تولید بتن ایجاد کرد. البته پس از حل مشکلش در رابطه با بتن، بقیه‌‌ی کارها نیز آن‌چنان روان و آسان پیش نرفتند. او درنهایت کارخانه‌‌اش را ساخت، ولی دو بار توسط هواپیماهای آمریکایی بمباران شد.

هواپیماها فقط بمب‌هایشان را نمی‌‌انداختند، بلکه مخازن خالی بنزین‌هایشان را نیز پایین می‌‌انداختند. مجدداً، سویچیرو موفق به یافتن فرصتی پنهان شد. تأمین فولاد نیز بسیار دشوار شده بود، بنابراین او و کارگرانش اقدام به جمع‌‌آوری تمامی مخازن بنزین هواپیماهای آمریکایی‌‌ کردند. سویچیرو، آن‌‌ها را هدایایی از جانب ترومن نام گذاشته بود و از آن‌‌ها به‌عنوان منابعی برای ساخت کارخانه‌‌اش استفاده می‌‌کرد. اما سرانجام، کارخانه‌‌ای که سویچیرو با آن همه سختی برای ساختش کار کرده بود، توسط یک زمین‌لرزه نابود شد.

زمانی که جنگ به پایان رسید، ژاپن در شرایط سخت و دشواری به سر می‌‌برد. حال، بنزین کمیاب شده بود، ولی سویچیرو مجدداً در هر موقعیتی به دنبال فرصت‌‌ها می‌‌رفت. او که نیازمند یافتن راهی برای رفت‌وآمد با استفاده از اندک بنزین موجود بود، موتوری را بر روی دوچرخه‌‌اش سوار کرد. چیزی نگذشت که همسایگان او نیز متوجه این موضوع شدند و آن‌‌ها نیز خواستار موتورسیکلت‌‌هایی برای خودشان شدند. او یک فرصت کاری عالی یافته بود، ولی پول کافی برای سرمایه‌‌گذاری بر روی آن نداشت. ولی بازهم از خلاقیتش استفاده کرد. او به بانک نرفت که تقاضای وام کند، بلکه نامه‌‌هایی را به ۱۸۰۰۰ مالک مغازه‌‌های دوچرخه‌‌فروشی در سراسر ژاپن فرستاد و از آن‌‌ها درخواست پشتیبانی کرد. او به آن‌‌ها گفت که کشور نیازمند ایده‌‌هایی نوین برای بازسازی است و از آن‌‌ها خواست تا در مسیر کمک به ژاپن به او ملحق شوند. ۵۰۰۰ نفر از آن‌‌ها این دعوت را پذیرفتند. او با استفاده از پولی که به دست آورد به سراغ طراحی موتورسیکلت Honda Cub رفت. در اینجا نیز به‌مانند تمامی دیگر پروژه‌‌هایش، موتورسیکلت‌‌های Cub او دارای مشکلاتی بودند.

آن‌‌ها بارها و بارها مورد بازطراحی قرار گرفتند، و درنهایت، تبدیل به موفقیتی بزرگ در سراسر جهان شدند. به‌مرورزمان، شرکت سویچیرو ۶۰ میلیون Cub تولید کرد، و Honda Cub تبدیل به پرفروش‌ترین خودروی موتوری در کل تاریخ شد.

همان‌گونه که همگان می‌دانند، سویچیرو هوندا، با طراحی و تولید خودروها نیز همچنان به موفقیتش ادامه داد. آن چیزی که غالب مردم نمی‌‌دانند آن است که او بخش زیادی از این موفقیت را مدیون نحوه‌‌ی ارتباطش با شکست‌‌هایش است. او زمانی گفته بود که موفقیت به معنای ۹۹ درصد شکست است. و دقیقاً به‌مانند جردن متوجه این موضوع شده بود که شکست صرفاً بخشی از موفقیت است. همان‌گونه که ادیسون به کار بر روی لامپ برقی‌‌‌‌اش پرداخته بود، سویچیرو نیز می‌‌دانست که انسان به‌واسطه‌ی شکست‌هایش متوجه می‌‌شود که چه چیزی درست کار نمی‌‌کند. و از همان نقطه است که در جهت پیشرفت، و تلاش مجدد قدم بر میدارد و همیشه در  پی فرصت‌های پنهانی که در چالش‌‌ها و ناکامی‌‌های زندگی وجود دارد، میگردد.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

SUCCESS IS 99 percent FAILURE

I’ve missed more than 9,000 shots in my career. I’ve lost almost 300 games. 26 times I’ve been trusted to take the game winning shot … and missed. I’ve failed over and over and over again in my life … and that is why I succeed.

Michael Jordan was one of the greatest athletes of all time, but like all great people, he also failed regularly. Watching Michael Jordan play basketball was like watching a man fly. His grace and talent were unmatched.

Clearly he had a lifetime of training and incredible natural talent, but these weren’t the only things that made him great. He also had a healthy relationship with failure. Like many greats in sports and business, he wasn’t discouraged by failure. The shots he missed and the games that he lost didn’t make him give up. He knew that failure was just another chance for him to improve.

Many highly successful people in the world of sports and business have this healthy relationship with failure. One of the world’s most famous inventors, Thomas Edison made thousands of attempts at creating a light bulb. He tried hundreds of materials for the light bulb filament, but there was always a problem. Some would burn out. Others would explode. Some would melt the glass.

There were always problems, but he never gave up and he never saw his failure as a failure.

He just saw it as a step towards success. Edison once said, I have not failed.

I have merely found 10,000 ways that won’t work. This attitude of seeing failure as a learning experience helped him persevere. This way of thinking eventually led him to Japan, where he found a kind of bamboo, which was the perfect material for his light bulb invention.

It was also in the country of Japan, where a man named Soichiro Honda also found success through failure. He failed over and over on his way to becoming one of the world’s richest men. Soichiro was born in 1906 in a small town in rural Japan. Soichiro’s father was a blacksmith, but he also had a small bicycle repair shop. Soichiro grew up helping his father fix bicycles. He was always talented with fixing things, but he wasn’t a good student, so his grade reports weren’t good. During this time in Japan, parents were required to mark their children’s grade reports with the family seal to confirm that they had received them. Soichiro was a clever child. He realized that he could use rubber from the bicycle shop to fake his parents’ family seal. He soon started making them for other children at his school as well.

Soichiro was caught, but this was one of the earliest examples of how Soichiro would always look for opportunity in his failures. After dropping out of school at the age of 15, Soichiro went to Tokyo to become a mechanic. He worked in a car repair shop for six years before returning to his hometown to open his own repair shop. In addition to fixing cars, he was also a designer.

He spent years trying to design a better piston ring to sell to Toyota. He worked day and night on his design. He often had trouble finding the money to continue his piston project. However, he never let any of life’s challenges stop him. He always found a way. Once he even sold his wife’s jewelry to make the money he needed to continue his piston design. After two years of hard work, finally his piston design was ready. He brought it to Toyota thinking that they would buy it and he would be a big success. To his surprise, they rejected it.

Soichiro still didn’t give up. He knew that he needed more education, so he went back to school. At school, his classmates and teachers laughed at his design, but this didn’t stop Soichiro either. He studied hard in any course that would help him follow his dream and he ignored the rest. He also refused to take tests because he didn’t see any value in grades. When the school told him he wouldn’t graduate, he didn’t care. He famously told the school that their diploma had less value than a movie ticket. While a ticket would give you entry to a movie, he thought that a diploma wouldn’t get him anything.

He never gave up on his goal to design a better piston. He was always looking at the problems with his older designs and thinking about how he could make them better. All of his failures were really opportunities to understand what works and how to improve. After many failures and many new models, he finally had a design to again show to Toyota. This time they liked it and made a contract to buy many of them from Soichiro.

He now needed to build a factory to produce his pistons, but he had new problems. Japan was at war and building supplies were hard to get. Almost everything was being used by the government for the war effort. Soichiro needed concrete for his factory, but it was impossible for him to get any.

Just like when he was a child with bad grades, he always looked for the opportunities in every problem. He couldn’t get concrete so he developed a new way to produce concrete. Of course, things did not go smoothly after he solved his concrete problem. He finally built his factory, but it was bombed twice by American planes.

The planes didn’t only drop bombs. They also dropped their empty gas cans.

Again, Soichiro found the hidden opportunity. Steel was also in short supply, so he and his workers collected all the American gas cans that they could find. Soichiro called them gifts from Truman and used them as supplies for his factory. Finally Soichiro’s factory that he had worked so hard to build was destroyed by an earthquake.

By the time the war had ended, Japan was in a hard situation. Now, gasoline was in short supply, but Soichiro was again looking for opportunities in every situation. Needing a way to get around that used little gas, he attached an engine to his bicycle. His neighbors soon found out and wanted a motorbike too. He had found a great business opportunity, but he didn’t have the money to finance it. Again, he was creative. He didn’t go to a bank and ask for a loan. He wrote a letter to 18,000 bicycle shop owners around Japan and asked them for support. He told them that the country needed new ideas to rebuild and he asked them to join him in helping Japan. 5,000 of them agreed. With the money he earned, he went on to design the Honda Cub motorbike. Just like all of his other projects, his Cub motorbikes had problems.

They were redesigned again and again, but eventually they became a big success all over the world. Over time, Soichiro’s company produced 60 million Cubs, making the Honda Cub the highest selling motor vehicle in history.

As everyone knows, Soichiro Honda continued his success designing and producing cars. What most people don’t know is that he owes much of it to his relationship with failure. He once said, Success is 99 percent failure.’ Just like Jordan he understood that failure is just a part of success. Like Edison working on his light bulb, Soichiro knew that through failure, you know what doesn’t work. And from there, you move on improving, trying again and always looking for what opportunity is hidden in life’s challenges and failures.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی