سگ‌ها حیوانات وفاداری هستند و داستان‌های بسیار زیادی از وفاداری آن‌ها شنیده‌ایم. در این داستان نیز از وفاداری سگی می‌شنویم که تقریباً صاحبش را در شرایط سختی نجات داد. دانیل که ورزشکار دو استقامت بود، روزی از خانه برای دویدن بیرون می‌رود اما از روی صخره‌ای سر می‌خورد و به دره سقوط می‌کند. سگ وی دانیل را پیدا می‌کند و درنهایت برای وی کمک میاورد تا زنده بماند. معلوم نبود که اگر سگ دانیل نبود، ایشان زنده می‌ماند یا خیر.

نکات مهم

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان شامل درس‌نامه‌های مفصلی جهت تقویت مکالمه و یادگیری ناخودآگاه گرامر است که این درس‌نامه‌ها را از دو طریق می‌توانید مطالعه بفرمایید. ۱- در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، ۲- خرید محصول ۱۲ داستان واقعی در صفحه‌ی محصولات.


فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

سگ، حیوان بسیار وفاداری است. حتی گاهی اوقات اتفاق افتاده که سگها جان صاحبشان را نجات بدهند.

تز، به سوی نجات

دانیل بالنگی ورزشکاری عالی است. برای دانیل ورزش تنها یک سرگرمی نیست. وی ورزشکاری قهرمان است. دانیل در مسابقات انواع مختلف دویِ استقامتی، به پیروزی رسیده است. او در ۴۴۱ دویِ استقامتی به رقابت پرداخته، و در ۳۹۰ تا از آن‌ها مقام اول، دوم و سوم را به دست آورده است. کوه نوردی، موتور سواری، شنا و دوهایِ مسافت زیاد، تنها تعدادی از ورزشهایی است که دانیل از آن‌ها لذت می برد. به عنوان ورزشکاری قهرمان، او در قرار دادن بدنش در تنگنا و محدودیت تجربه ی زیادی کسب کرده است. یکی از روزهایِ زمستانِ سالِ ۲۰۰۶ آن تجربه و سگش تَز، به نجات جانش کمک کردند.

دانیل ورزشکار دوی استقامت بود و به کوهنوردی نیز علاقه ی زیادی داشت.

تز سگی قهوه ای مایل به قرمزِ سه ساله بود. او سگی خوب بود و از دویدن با دانیل لذت می برد. یکی از روزهای سرد دسامبر، دانیل با سگش به بیرون شهر رفت و وانتش را پارک کرد. بطریِ آب را برداشت و موبایل و کیف پولش را در وانت گذاشت. تز و دانیل دویی به مسافت ۱۰ مایل را که برای ورزشکار دوهای با مسافت بالا چون دانیل کم بود، آغاز کردند. دانیل برنامه ریزی کرده بود که دو را قبل از ناهار تمام کرده، و به هنگام ناهار برگشته باشد. اما، اشتباه کرده بود. همانطور که در حاشیه ی صخره‌ای با بلندی ۶۰ فوت می دوید، روی تکه ای یخ سُر خورد و تویِ دره افتاد.

دانیل رویِ تخته سنگی سخت افتاد؛ سعی کرد بایستد اما درد شدیدی را احساس کرد و جیغ کشید. لگن و کمر دانیل شکسته شده بود.

او ۶ مایل از وانتش فاصله داشت و از مردم بسیار دور بود. احساس تنهایی کرد اما، آن موقع بود که شنید تز دارد از صخره پایین می آید. در حالی که دانیل داشت فکر می کرد که چه کاری باید انجام بدهد، تز آمد و کنارش ایستاد.

دانیل می دانست که ناچار است تا وانتش برگردد. نمی توانست راه برود اما، می توانست سینه خیز برود.

او با دست هایش، شروع کرد به اینکه خودش را روی برف و تخته سنگ بکشد تا به ته دره برسد. بعد از ۵ ساعت سینه خیز رفتن، تنها ۶۰۰ فوت حرکت کرده بود و هنوز ۶ مایل با وانت فاصله داشت. دانیل که خسته و تشنه شده بود، تکه ای یخ که گودالی را پوشانده بود، را شکست و  از آب کثیف زیر آن نوشید.

هوا داشت تاریک و سرد میشد و دانیل لباس های گرمی برای شبی زمستانی نپوشیده بود. خوشبختانه تز آنجا بود و دانیل برای گرما او را بغل گرفت. تمام شب با تز صحبت کرد زیرا میدانست که اگر خوابش ببرد، خیلی سردش خواهد شد و می میرد. دانیل ترسیده بود اما نمی خواست بمیرد. او به خانواده و دوستانش فکر میکرد. وی برای گرم ماندن، مجبور بود که حرکت کند. بنابراین، هر ۵ ثانیه یک بار راست می نشست. بعد از ۱۰۰۰ بار راست نشستن، درد جانکاهی را تجربه کرد؛ اما، از آنجا که ورزشکار دویِ با مسافت بالا بود، به این عادت داشت که بدنش را در تنگنا (محدودیت) قرار بدهد.

عاقبت خورشید طلوع کرد و کم کم گرمش شد. بار دیگر یخ را شکست و بیشتر از آب کثیف نوشید. حالا آماده بود که به سینه خیز رفتن به سمت وانت ادامه بدهد. دانیل در حالی که خودش را روی زمین می کشید بار دیگر سینه خیز رفتن را آغاز کرد. بعد از اینکه تمام طول روز را سینه خیز حرکت کرد، بسیار تشنه اش شد. نیاز داشت که ]آب[ بنوشد.

دانیل دور زد و تمام مسیر را به سمت گودال برگشت تا بتواند از آن آب کثیف بنوشد. تمام کار شاقش هیچ نتیجه اش نداشت.

به زودی شب شد و به جایی برگشته بود که صبح از همانجا ]حرکتش[ را آغاز کرده بود.  از آب کثیف نوشید اما کافی نبود. دانیل به غذا نیاز داشت. می دانست که بدون غذا به زودی می میرد. به دوستان و خانواده اش فکر کرد و گریه کرد. فکر می کرد که قطعا” می میرد. چرا باید سعی کنید که گرم باقی بماند؟

به دل میگفت، هیچکس پیدایش نخواهد کرد. سپس صدایی شنید. صدا میگفت: به حرکت ادامه بده. دانیل به خدا اعتقاد نداشت اما آن صدا دور نمیشد. وی به حرکاتش ادامه میداد و تز، سگ باوفایش بار دیگر تمام شب را کنارش ماند و به گرم ماندن و زنده ماندنش کمک کرد.

روز بعد دانیل چنان خسته و گرسنه بود که شروع به هذیان گویی کرد. می دانست که هم خودش و هم تز بدون آب و غذا به زودی خواهند مرد بنابراین به تز گفت برود و کمک بیاورد. نمیدانست که آیا تز متوجه اش می شود یا نه اما به او گفت که برود؛ تز هم رفت. حالا کاملا” تنها شده بود.

همان روز همسایه ی دانیل هم نگران شده بود. تز هر روز می آمد که او را ببیند. هر روز به تز کلوچه میداد اما، خیلی عجیب بود که تز را برای ۲ روز ندیده بود. از پنجره به بیرون نگاه کرد و متوجه شد که وانت دانیل آنجا نیست.

می دانست که دانیل ورزشکار است و معمولا” بیرون می رود اما نگران شده بود. با پلیس تماس گرفت. یک تیم کاوش و نجات برای پیدا کردن دانیل فرستاده شد. جان مارشال رهبر تیم بود. جان آن روز وانت دانیل را پیدا کرد. دانیل ورزشکار دویِ با مسافت بالا بود، از اینرو جان می دانست که ممکن است دانیل بسیار دور از وانت باشد اما نمیدانست کدام سمت.

ناگهان جان سگی را دید. می دانست که دانیل اغلب با سگش می دود، بنابراین با خود فکر کرد که شاید این سگ همان تز باشد. سگ دمش را تکان داد و به صورت دایره ای دوید. جان سگ را صدا زد اما سگ نیامد.  او برای سگ سوت زد اما تز باز هم نیامد. سپس سعی کرد که به سگ غذا و آب بدهد اما باز هم نیامد. تز بسیار تشنه و گرسنه بود اما نمی خواست چیزی بخورد؛ تنها می خواست جان را به جایی که دانیل آنجا بود راهنمایی کند. جان و تیمش ۶ مایل تز را دنبال کردند تا اینکه توانستند دانیل را پیدا کنند. دانیل آنجا یخ زده با کمر و لگنی شکسته به مدت دو روز بدون غذا و آبی تمیز، آنجا دراز به دراز افتاده اما زنده بود.

به لطف تز، دانیل نجات یافت و زنده ماند تا دوباره بدود.

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان کودکانه

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاعرسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

AZ TO THE RESCUE

Danelle Ballengee is a top athlete. Sports are not just a hobby for Danelle.

She is a champion athlete. She has won competitions in all different types of endurance races. She has competed in 441 endurance races and has come in 1st, 2nd, or 3rd place in 390 of them. Mountain running, biking, swimming and long distance races are just some of the sports she enjoys. As a champion athlete, she is very experienced at pushing her body to the limit. One winter day in 2006, that experience, and her dog Taz, helped save her life.

Taz was a 3-year-old reddish brown dog. Taz was a good dog and enjoyed going on runs with Danelle. On a cool December morning Danelle drove into the country with her dog and parked her truck. She took a bottle of water and locked her cell phone and wallet in the truck. Taz and Danelle began a 10-mile run, which was very short for a long distance athlete like Danelle. She planned to finish the run and be back by lunch but she was wrong. As she ran along the edge of a 60- foot high cliff, she slipped on a piece of ice and fell down into a canyon.

She landed on hard rock. She tried to stand but she felt a terrible pain and screamed. Her pelvis and back were broken.

She was 6 miles from her truck and very far from any humans. She felt very alone, but then she heard Taz coming down the cliff. Taz came and stayed by her side as she thought about what to do.

She knew that she had to get back to her truck. She couldn’t walk, but she could crawl.

She began to pull herself with her hands over snow and rocks until she made it to the bottom of the canyon. After 5 hours of crawling she only moved 600 feet and she was still 6 miles from her truck. Tired and thirsty she broke some ice covering a hole and drank the dirty water underneath.

It was getting dark and cold. She wasn’t dressed warm enough for a winter night. Luckily Taz was there and she held him for warmth. She talked to him all night because she knew if she fell asleep, she would get too cold and die.

She was scared, but she didn’t want to die. She thought of her family and friends. She needed to keep moving to keep warm. She did one sit-up every 5 seconds. After 1,000 sit-ups she was in terrible pain, but being a long distance athlete she was used to pushing her body to the limit.

Finally the sun rose and she began to warm up. She broke the ice again and drank more of the dirty water. She was now ready to continue crawling towards her truck. She began to crawl again pulling herself inch by inch over the ground. After crawling all day she began to get very thirsty. She needed to drink.

She turned around and crawled all the way back to the hole so she could drink more of the dirty water. All of her hard work was for nothing.

It was soon night, and she was back where she started that morning. She drank more of the dirty water, but it was not enough. She needed food. Without food she knew she would die soon. She thought of her friends and family and cried.

She thought that she would surely die. Why should she continue trying to stay warm?

No one would find her, she thought. Then she heard a voice. Keep moving it said. She didn’t believe in God, but the voice didn’t go away. She continued with her exercises. And her loyal dog Taz again stayed with her all night and helped keep her warm and alive.

By the next day she was so tired and hungry that she began to hallucinate. She knew that both she and Taz would die soon without food and water, so she told Taz to go and find help. She didn’t know if Taz could understand, but she told him to leave and he did. Now she was completely alone.

That same day Danelle’s neighbor got worried. Taz would come to visit her every day. Every day she would give Taz a cookie, but something was strange.

She didn’t see Taz for 2 days. She looked out the window and noticed that Danelle’s truck was gone.

She knew that Danelle was an athlete and often went away, but she was worried.

She called the police. A search and rescue team was sent to look for her. The team leader was John Marshall. John found Danelle’s truck that morning.

Danelle was a long distance athlete, so John knew that she might be very far from the truck and he didn’t know in which direction.

Suddenly John saw a dog. He knew that Danelle often went running with her dog, so he thought that it might be Taz. The dog wagged his tail and ran in circles. John called out to the dog, but the dog didn’t come. He whistled at the dog, but the dog didn’t come. He then tried to give the dog food and water, but he still didn’t come. Taz was very thirsty and hungry, but he didn’t want to eat. He only wanted to guide John to Danelle. John and his team followed Taz for six miles until they found her. She was lying there in the cold with a broken back and a broken pelvis for over two days without food or clean water, but she was alive.

Thanks to Taz, Danelle was safe and lived to run again.

تالار گفتگوی زبانشناس

تالار گفتگوی زبانشناس افتتاح شد.

در این تالار می‌توانید در رابطه با مطلب حاضر در این صفحه، نظر دهید؛ سوالات خود را درباره‌ی زبان انگلیسی مطرح کنید؛ و از همه مهمتر، با استفاده از تجربیات خود به دیگران کمک کنید.

برای اظهار نظر در این نوشته، روی دکمه‌ی ادامه‌ی بحث کلیک کنید.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان