نقاط عطف در تاریخ

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

این داستان انگلیسی، در رابطه با اتفاقات خیلی کوچکی است که تغییرات بزرگی را در تاریخ بشریت رقم زده است. به عنوان مثال حتماً با آدولف هیتلر و جنایاتی که انجام داده است آشنایی دارید. اما آیا می‌دانستید که آدولف هیتلر، آدمی بسیار معمولی و علاقه‌مند به هنر بود که می‌خواست وارد دانشگاه هنر بشود. وی دو بار برای ثبت‌نام در دانشگاه هنر اقدام کرد اما هر دو بار به دلیل اینکه مسئولین دانشگاه معتقد بودند وی در هنر استعدادی ندارد، از پذیرش وی خودداری شد. چه می‌شد اگر مسئول دانشگاه یک دانشجوی بیشتر می‌پذیرفتند و هیتلر را به دانشگاه هنر راه می‌دادند؟ احتمال خیلی زیاد، سرنوشت دیگری برای هیتلر رقم می‌خورد و جنگ جهانی دوم، که پرخون‌ترین جنگ طول تاریخ بشریت است، شروع نمی‌شد.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

آدولف هیتلر با وجود اینکه میتوانست یک دانشجوی هنر شود، در دانشگاه ثبت نام نشد و سرنوشت وی را به سمت دیکتاتوری مخوف برد.

نقاط عطف در تاریخ

گاهی اوقات کوچک‌ترین اتفاق‌ها می‌تواند تأثیرات خیلی بزرگی از خود بر جای گذارد. این اتفاق‌ها در تاریخ جهان، نقاط عطف و یا دوراهی حوادث مهم نامیده می‌شوند.

در اوایل قرن بیست، یک هنرمند جوان و مشتاق از شهر لینز کشور اتریش، بر سر یک دوراهی قرار گرفت. پدرش آرزو می‌کرد که پسرش دنباله‌رو راه او باشد و یک کارمند دولتی بشود؛ اما مرد جوان آرزوی بزرگ‌تری، آرزوی تبدیل‌شدن به یک هنرمند معروف را در سر می‌پروراند.

پس از درگذشت پدرش، او آزادی تمام برای انتخاب هر آنچه که آرزو داشت را به دست آورد. خیلی زود از مدرسه انصراف داد و به شهر وین که یکی از مراکز هنر و فرهنگ است، رفت. زندگی او با فراغ بال، با اندک ارثیه‌ای که از پدرش به او ارث رسیده بود، می‌گذشت. او شب‌ها تا دیروقت بیدار بود و روزها و شب‌هایش را به مطالعه، نقاشی و بازدید از موزه‌ها و اپراها اختصاص می‌داد.

او دو مرتبه تلاش کرد تا در یک مدرسه معتبر هنر نام‌نویسی کند ولی هر دو بار درخواست او رد شد. مسئولین مدرسه رد شدن او را عدم رضایت بخشی نقاشی‌هایش و نداشتن استعداد نقاشی عنوان کردند. این رد شدن‌ها به‌سختی او را نامید و ویران کرده بود.

طولی نکشید که او فقیر و نیازمند شد. باوجوداینکه از خانواده متوسطی به حساب می‌آمد اما ارثیه‌اش خیلی زود تمام شد و او تبدیل به یکی از فقیرترین اعضای جامعه گردید. او شب‌ها را در پناهگاه افراد بی‌خانمان، نیمکت‌های پارک و زیر پل‌ها سپری می‌کرد؛ اما او هنوز آرزوهای بزرگ، و حتی جاه‌طلبی‌های بزرگ‌تری داشت. این شخص آدولف هیتلر بود.

همان‌طور که همه‌ی جهانیان می‌دانند، هیتلر تقریباً شش میلیون یهودی را در زمان هولوکاست به قتل رساند. اگر شما تلفات غیرنظامیان جنگ جهانی دوم در سراسر اروپا به علت قحطی و بیماری را، به این رقم اضافه کنید، به رقم بسیار بزرگ‌تری می‌رسید. برخی از تاریخ نویسان، هیتلر را مسئول کشته شدن ۱۷ میلیون غیرنظامی می‌دانند.

آیا از تمام این کشتارها و رنج‌ها می‌توانست جلوگیری شود؟ مردمی که آرزوی داشتن یک ماشین زمان فرضی را دارند، معمولاً برگشت به گذشته و ترور هیتلر جزو لیست کارهای مهمشان محسوب می‌شود. اما شاید ترور این شخص با استفاده از ماشین زمان، تنها پاسخ ممکن نباشد. شاید متقاعد کردن شخص آزمون گیرنده در آکادمی هنر شهر وین، برای پذیرفتن یک دانش‌آموز بیشتر، می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.

حتی مسئله کم‌ارزش‌تری از نامه‌ی رد شدن از مدرسه‌ی هنر، تکه‌ی کوچکی از یک نوارچسب، تاریخ را تغییر داد و باعث سرنگونی رئیس‌جمهور امریکا شد. در شب ۱۷ ام ماه ژوئن سال ۱۹۷۲، یکی از افراد گارد امنیتی در دفتر پیچیده‌ی واترگیت که مقر حزب دموکرات بود، مشغول به انجام وظایفش بود.

در آن دوران حزب دموکرات مخالف حکومت جمهوری‌خواهان به سرپرستی ریچارد نیکسون بود. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که فرانک ولیز که یک مأمور امنیتی پایین رتبه، که تنها دارای درامد ۸۰ دلار در هفته بود، بتواند رئیس‌جمهور را از کار برکنار کند. برخی از مردم، ولیز را به خاطر کاری که آن شب انجام داد قهرمان می‌خوانند. ولی خودش می‌گوید زمانی که آن نوارچسب را شناسایی کرد، تنها مشغول انجام دادن وظیفه‌اش بوده است. آن نوارچسب، نواری بسیار کوچک بود که قفل را به نحوی می‌پوشاند که از قفل شدنش جلوگیری می‌کرد. ویلز نوارچسب را برداشت و حذف کرد و به انجام بقیه کارهایش مشغول شد. هنگامی‌که بعد از ۳۰ دقیقه به محل کارش برگشت، نوارچسب را دید که دوباره همان‌جا قرار دارد. دانست که اتفاقی در حال وقوع است. به‌سرعت با پلیس تماس گرفت و آن‌ها به‌محض رسیدن ۵ سارق را دستگیر کردند.

معلوم شد که این پنج نفر ارتباطاتی با کاخ سفید داشته‌اند. این اولین دستبرد آن‌ها از طرف حزب دموکرات نبود. دست برد دوم آن‌ها جدا از جمع‌آوری اطلاعات برای انتخاب دوباره نیکسون به ریاست جمهوری، دلیل دیگری نیز داشت و آن رفع معایب دستگاه استراق سمع نصب‌شده در دستبرد اول بود.

آن دوران زمان رواج حقه‌های کثیف و عملیات غیرقانونی به رهبری نیکسون و اطرافیانش بود. سارقان واترگیت توسط جی. جردن لیدی و هوارد هانت، که در یکی از اتاق‌های هتل واترگیت مشرف‌به خیابان اقامت داشتند، تحت نظر بودند.

لیدی و هانت از اعضای امنیتی واحد تحقیقاتی کاخ سفید، با نام مستعار لوله‌کش کاخ سفید، بودند. نام مستعار لوله‌کش از کلمه‌ی دو معنایی و دووجهی” نشت” در زبان انگلیسی گرفته شده است. نشت به معنای از دست رفتن ناگهانی مایعات در اثر سوراخ شدن لوله است که برای تعمیر آن نیاز به لوله‌کش دارد. معنای کنایی نشت نیز افشاسازی اطلاعات محرمانه است. یک سال پیش از حمله به واترگیت، یک مقام دولتی به نام السبرگ با افشاسازی اطلاعات محرمانه، ثابت کرد که آمریکا به‌طور مخفیانه جنگ در ویتنام را گسترش داده تا حملات در لائوس و کامبوج افزایش یابند. وظیفه اولیه لوله‌کش بی‌اعتبار و بدنام کردن السبرگ بود. برای این منظور آن‌ها به دفتر روان‌پزشک او دستبرد زدند تا اطلاعات مخربی را در رابطه با او پیدا کنند.

هیچ‌کس یقیناً از چگونگی همکاری نیکسون در ترتیب دادن حمله به واترگیت و یا دفتر السبرگ اطلاع ندارد اما نیکسون برای سرپوش نهادن بر این اتفاقات نهایت تلاش خود را انجام کرد. نیکسون تلاش کرد تا اف.بی.ای را از ادامه‌ی تحقیقات منصرف سازد و به هر یک از سارقان یک‌میلیون دلار بابت حق‌السکوت پرداخت کرد. بزرگ‌ترین اشتباه نیکسون ضبط کردن همه‌ی مذاکراتش در دفتر کاخ سفید بر روی نوار بود. هنگامی‌که نوارها لو رفت سخنان نیکسون در رابطه با مبالغ پرداختی برای سرپوش نهادن بر روی اتفاقات، و خریدن زمان لازم، افشا شد.

نیکسون درنهایت با پیش‌بینی شرایط وخیم آینده، از سمتش استعفا داد. زیرا چیزی نمانده بود که از سمتش استیضاح شود. نیکسون دفترش را، بدون اینکه از نظر قانونی مورد پیگرد قرار گیرد، ترک کرد. هانت، لیدی و همه‌ی پنج سارق به حبس کوتاهی محکوم شدند. اما اعتماد مردم به حزب جمهوری‌خواه بسیار خدشه‌دار شد. ولیز نیز ۲٫۵ دلار در هفته افزایش حقوق گرفت اما درنهایت فقر و تنگدستی از دنیا رفت. از او به عنوان شخصی که با کشف نوارچسب، رئیس‌جمهور را سرنگون کرد، یاد می‌شود.

رئیس‌جمهور دیگری که با یک‌چیز جزئی و بدیهی زندگی‌اش متحول شد، رئیس‌جمهور پیشین، تئودور روزولت بود. روزولت رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه از سال ۱۹۰۱ تا سال ۱۹۰۹ بود. قبل از ترک دفترش به یکی از دوستان نزدیکش به نام ویلیام تفت قول ریاست جمهوری آینده را داد. پس از ترک کاخ سفید، روزولت به تمام دنیا سفر کرد. هنگامی‌که بازگشت، از نحوه‌ی مدیریت کشور توسط تفت بسیار مکدر شد. تصمیم گرفت تا سنت‌ها را زیر پا بگذارد و برای سومین بار برای اداره‌ی کشور اقدام کند.

این یک رقابت سه‌جانبه بسیار متفاوت بود که در یک‌طرف تفت جمهوری‌خواه، در طرف دیگر حزب دموکرات ویدو ویلسون و در طرف سوم روزولت و حزب ترقی‌خواه خودش بودند. حزب ترقی‌خواه بعد از صحبت روزولت مبنی بر” من حس می‌کنم که یک گوزن نر هستم”، به نام مستعار گوزن نر تغییر نام پیدا کرد. روزولت با نگه‌داشتن روندی یکنواخت در سراسر کشور به سخنرانی پرداخت. اغلب اوقات ۱۵ الی ۲۰ سخنرانی در روز داشت و از این بابت پرگو لقب گرفته بود. در یک ستاد در ۱۴ ام اکتبر سال۱۹۱۲، عادت به سخنرانی‌های بلند و بالا، جان او را نجات داد.

روزولت در حال ترک هتل گیلپتریک و سوارشدن به ماشین روبازش بود درحالی‌که اصلاً نمی‌دانست که در میان جمعیت شخصی خود را برای کشتن وی، پنهان کرده بود. این شخص نامش اسکرنک بود. اسکرنک یک بیمار روانی و صاحب یک مشروب‌فروشی در شهر نیویورک بود. او ادعا می‌کرد که رئیس‌جمهور سابق میکنلی به خواب او رفته و از او خواسته تا روزولت را به قتل برساند. درست در زمانی که روزولت ایستاد و کلاهش را برداشت تا رو به هواداران تکان دهد، اسکرنک اسلحه‌اش را به سمت سر روزولت نشانه رفت. در همان لحظه، یکی از حاضران به بازوی اسکرنک ضربه‌ای وارد کرد و گلوله در وسط قفسه‌ی سینه‌ی روزولت اصابت کرد.

روزولت دستش را بر روی سینه‌اش گذاشت و خون را بر روی انگشتانش احساس کرد. سپس دستش را برای چک کردن خون در دهانش فروبرد. هنگامی‌که خونی در دهانش احساس نکرد مطمئن شد که گلوله به شش‌هایش اصابت نکرده است. اطرافیانش می‌خواستند تا او را به بیمارستان ببرند اما روزولت اصرار داشت تا او را به ستاد بعدی ببرند.

روزولت سخنرانی بعدی‌اش را با این جمله آغاز کرد:” دوستان، من از شما می‌خواهم تا جایی که ممکن است سکوت را رعایت فرمایید. من نمی‌دانم که آیا شما از تیر خوردن چند دقیقه قبل من، اطلاع دارید یا نه، اما بیشتر از این‌ها باید برای کشتن گوزن نر هزینه کرد.” روزولت قبل از رفتن به بیمارستان ۵۵ دقیقه دیگر سخنرانی کرد.

گلوله به بدن روزولت اصابت کرده بود اما کم‌ترین آسیب را رسانده بود چراکه سرعت پرتاب گلوله ۵۰ درصد به خاطر جعبه‌ی عینک و دفترچه‌ی ۵۰ صفحه‌ای سخنرانی درازش، که وی در جیب بغلش داشت، کاهش‌یافته بود. سخنرانی طولانی او جانش را نجات داده بود.

برگی از سخنرانی ظولانی روزولت که ضربه ی شلیک تیر را آهسته تر نمود تا روزولت از ترور جان سالم به در ببرد.

بعدها روزولت بیان کرد که از اصابت گلوله شگفت‌زده نشده است. و اگر هم احیاناً زخمی که برداشته بود، خطرناک و کشنده می‌بود، دوست داشت که درحالی‌که چکمه‌هایش را پوشیده بود (در حال انجام‌وظیفه)، جان بدهد.

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

TURNING POINTS IN HISTORY

Sometimes the smallest of things can have the biggest impacts. They become the turning points or the crossroads in the history of the world.

In the early 1900s, a young aspiring artist from Linz, Austria was at a crossroads. His father had dreamed of him following in his footsteps and becoming a civil servant, but the young man had bigger dreams. He wanted to become a famous artist.

After his father passed away, he was free to do as he chose. He soon dropped out of school and after a few years moved to Vienna, one of the world’s centers for art and culture. He lived off of a small inheritance from his father and lived a life of leisure. He slept late and spent his days and nights reading, drawing, and visiting museums and operas.

Twice he applied for a prestigious art school, and twice he was rejected. They told him his drawings were unsatisfactory and he didn’t have a talent for painting. He was devastated by the rejection.

Not long after he became destitute. Although he was from a middle-class family, his inheritance eventually ran out, and he became one of the city’s many poor. He slept in homeless shelters, on park benches and under city bridges, but he still had big dreams and even greater ambition. This young man was Adolf Hitler.

As the world knows, he went on to kill close to 6 million Jews during the Holocaust. And when you include other World War II civilian deaths across Europe due to famine and disease, the number is much higher. Some historians estimate that Hitler was responsible for 17 million civilian deaths.

Could all of that suffering and death been avoided? People presented with a hypothetical time machine always seem to have killing Hitler on their bucket list, but maybe time traveling murder isn’t the only answer. Perhaps persuading an examiner at the Vienna Academy of the Arts to let one more student slide through could have made all the difference.

Even less significant than an art school rejection letter, a small piece of tape changed history and brought down a US president. On the night of June 17th, 1972, a security guard at the Watergate office complex was doing his rounds. This office complex was the home of the Democratic Party headquarters.

The Democratic Party was at the time, the opposition to the ruling Republican Party with President Richard Nixon at its head. No one would have expected Frank Willis, who was a lowly private security guard earning a mere $80 a week, would bring down a president. Some people called Willis a hero for what he did that night, but he says he was just doing his job when he spotted the tape. It was a very small piece of tape covering the lock in a way that prevented it from locking. He removed the tape and continued making his rounds. When he returned 30 minutes later, he saw that the tape was there again. That’s when he knew something was afoot. He quickly called the police who arrived and found five burglars.

It would turn out that all five men had connections with the White House. It wasn’t their first break-in of the Democratic Party headquarters. In addition to looking for information that would help Nixon get reelected, one of their goals in the 2nd break-in was to fix faulty wiretaps installed during the first break-in.

This was a time of rampant dirty tricks and illegal operations directed by President Nixon and his staff. The Watergate burglars were being supervised by G. Gordon Liddy and Howard Hunt, who sat in a hotel room of the Watergate Hotel across the street.

Liddy and Hunt were members of a secret White House investigative unit nicknamed the White House Plumbers. The nickname Plumbers is derived from the double meaning of the word leak in English. While a leak can mean the accidental loss of liquid through a crack or hole that often requires a plumber to fix, the idiomatic meaning of a leak is the release of secret information. Just one year before Watergate, a government official named Ellsberg leaked information showing that the US had secretly enlarged the war in Vietnam to include attacks in Laos and Cambodia. The Plumber’s first job was to discredit Ellsberg, so they broke into his psychiatrist’s office to find damaging information about him.

No one is sure how involved Nixon was in organizing the Watergate break-ins or the Ellsberg break-in, but he did do everything he could to cover them up. He tried to stop the FBI from investigating, and made plans to pay the burglars 1 million dollars in hush money. Nixon’s biggest mistake was he taped every conversation he ever had in his White House office. When the tapes were released it was revealed that Nixon said the payments would be “to keep the cap on the bottle,” to “buy time,” to “tough it through.”

Nixon eventually resigned when he could see the writing on the wall. It was only a matter of time before he was impeached. Nixon left office and never suffered any legal repercussions. Hunt, Liddy and the five burglars were sentenced to minimal jail time, but the damage to the public’s trust in the government was great. As for Willis, he received a mere $2.50 a week raise and ultimately died in poverty. He will be remembered as the man who spotted the tape that brought down a president.

Another president whose life was changed by something seemingly trivial and small was former President Theodore Roosevelt. Roosevelt was a Republican president from 1901-1909. Before leaving office, he groomed his close friend William Taft to be the next president. After leaving the White House, Roosevelt traveled the world. When he returned, he became frustrated with how Taft was leading the country. He decided to break tradition and run for office for a third time.

It was an unusual three-way race between Republican Taft, the Democratic Party nominee Woodrow Wilson and Roosevelt who founded his own Progressive Party. The Progressive Party was also nicknamed the Bull Moose Party after Roosevelt said ‘I feel as fit as a Bull Moose.‘

Roosevelt was keeping a grueling pace giving speeches all over the country. He often gave 15-20 speeches a day, and he was known for being long-winded. It was during one stop on October 14th, 1912 that his habit of giving long-winded speeches saved his life.

Roosevelt was leaving the Gilpatrick Hotel when he stepped into his open-air car. Little did he know, that hidden within the crowd was a mentally ill man named John Schrank. Schrank was a bar owner from New York, who said that former President Mckinley had come to him in a dream and told him to kill Roosevelt. As Roosevelt stood up from inside the car and raised his hat over his head to wave to the crowd, Schrank aimed his gun at Roosevelt’s head. At that moment, a bystander bumped Schrank’s arm, and the bullet landed in the center of Roosevelt’s chest.

Roosevelt put his hand to his chest and felt the blood on his fingers. He then put his hand to his mouth to check for blood. When he felt none, he decided that the bullet had not entered his lungs. His staff wanted to take him to the hospital, but he was determined to press on to the next stop.

He began his next speech with, “Friends, I shall ask you to be as quiet as possible. I don’t know whether you fully understand that I have just been shot, but it takes more than that to kill a Bull Moose.” He continued to speak for another 55 minutes before being taken to a hospital.

The bullet had entered his body but did minimal damage because it was slowed by the 50-page speech and an eyeglass case he had put in his breast pocket. His long-winded speech had saved his life.

He later said that the bullet did not surprise him and “In the very unlikely event of the wound being mortal I wished to die with my boots on.”

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی