قاعده ی ده هزار ساعت

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395

در این مگا داستان، به این موضوع می‌پردازیم که چه چیزی از ما، آدم موفقی مانند بیل گیتس می‌سازد؟

تقریباً همه می‌دانند که داشتن استعداد و پشتکار، برای رسیدن به موفقیت، شرط‌هایی لازم و اساسی است. اما همه‌چیز به اینجا ختم نمی‌شود. زیرا دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، همیشه بر مبنای شایسته‌سالاری عمل نمی‌کند. در مورد بیل گیتس، چیزی که خیلی‌ها از آن غافل‌اند این است که وی، در دوران دبیرستانش، یک امتیاز باورنکردنی داشت. ایشان، در آن دوران، در مدرسه‌اش به کامپیوتری دسترسی داشت که تقریباً هیچ‌کدام از هم سن و سالان وی، این دسترسی را نداشتند. همین‌الان، تقریباً نیم‌قرن پس از آن دوران، مدارس بسیار زیادی وجود دارد که هنوز به کامپیوتر دسترسی ندارند. بنابراین فرصتی که برای بیل گیتس به وجود آمده بود، فرصتی خارق‌العاده بود. اما آیا این سه مورد، یعنی داشتن استعداد، پشتکار، و روی آوردن فرصت‌های خارق‌العاده به فرد، برای رسیدن به موفقیت کافی است؟

بازهم خیر. به مثال بیل گیتس برگردیم، در مدرسه‌ی وی افراد دیگری هم بودند که به کامپیوتر دسترسی داشتند و استعداد و پشتکارش را نیز داشتند، اما چرا فقط نامی از بیل گیتس مانده است؟ فرق اساسی بیل گیتس با دیگران این بود که وی، شیفته‌ی برنامه‌نویسی شده بود و زمان بسیاری را به برنامه‌نویسی کامپیوتر اختصاص داد. عملاً اتاق کامپیوتر مدرسه‌اش، به خانه‌ی وی تبدیل شده بود. این موضوع، چیزی است که به آن، قاعده‌ی ۱۰ هزار ساعت میگویند. یعنی برای رسیدن به‌حداعلای موفقیت، علاوه بر استعداد و تلاش و روی آوردن فرصت‌ها، نیاز است که دست‌کم ده هزار ساعت زمان را صرف کار خود، کرده باشیم. ده هزار ساعت زمان، چیزی است که از حوصله‌ی خیلی‌ها خارج است و همان رمز موفقیتی است که خیلی‌ها از رسیدن به آن، بازمانده‌اند.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج داستان واقعی)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

راز موفقیت افراد موفق چیست؟

قاعده‌ی 10 هزار ساعت

مرد یا زن خودساخته، اصطلاحی است که برای تعریف افرادی به کار میرود که بدون دریافت کمک از دیگران، به بالاترین سطوح موفقیت رسیده باشد. مرد یا زن خودساخته، بر چالش‌های زیادی غلبه کرده است و با عرق ریختن، عزم جدی، و تلاش خود، به موفقیت دست یافته است. به‌عبارت‌دیگر، پایداری و استقامت بالایی داشته است و مثل سنگ مستحکم بوده است. ما معمولاً همچون فردی را بدین‌صورت تصور میکنیم که در فقر بزرگ شده است، اما به‌سختی کار کرده است و خودش را بالا آورده است. بنابراین به شخصی مانند جب بوش، از اعضای یکی از مشهورترین و قدرتمندترین خانواده‌های آمریکا، فکر نمیکنیم.

جب بوش، فرماندار ایالت فلوریدا، نوه‌ی یکی از سناتورهای آمریکا، پسر رئیس‌جمهور آمریکا، و برادر دیگر رئیس‌جمهور آمریکا است. و در ماه نوامبر سال 2016 خواهیم دید که آیا جب بوش هم رئیس‌جمهور میشود یا خیر. خانواده‌ی جب، تنها ازلحاظ سیاسی قدرتمند نیستند. عقبه‌ی او، نسلی از بانکداران وال‌استریت و روسای کارخانه‌های مختلف است. بااین‌حال، وی یک‌بار جگرش را داشت که خودش را مردی خودساخته معرفی کند.

حتی اگر این موضوع دروغی بیش نباشد، اصلاً عجیب نیست که جب بوش بخواهد خودش را مردی خودساخته جا بزند. این تفکر که هرکسی با سخت‌کوشی، میتواند موفق باشد، در دل همه مینشیند. ما استقامت و عزم راسخ را ارج مینهیم. ما از ضعیف‌ها و افراد شکست‌خورده حمایت میکنیم. ما میخواهیم در دنیایی عادلانه زندگی کنیم که در آن، استعداد و سخت‌کوشی نتیجه میدهد. اما واقعیت این است که در این دنیا، زندگی همیشه بر پایه‌ی شایسته‌سالاری نیست.

هیچ‌کس بحثی ندارد که بچه پولدارها، به خاطر فرصت‌ها و ارتباطاتی که به دنیا آمدن درون خانواده‌ای ثروتمند، به آن‌ها میدهد، نسبت به دیگران از برتری نسبی برخوردار هستند. علیرغم استعداد و تلاش، چرخ زندگی معمولاً به سمت آن‌ها میچرخد. آن‌ها به بهترین سیستم آموزشی دسترسی دارند. این باعث میشود که به شغل‌های بهتری دسترسی داشته باشند. و البته که آن‌ها دسترسی بیشتری به پول دارند که با آن سرمایه‌گذاری کنند، یا تجارت خودشان را راه بیندازند.

اما قطعاً موقعیت‌هایی وجود دارد که در آن، تنها استعداد خالص و سخت‌کوشی ، کلید موفقیت باشد. عده‌ای ممکن است بگویند که دنیای ورزش کاملاً بر پایه‌ی شایسته‌سالاری است. در دنیای ورزش، اگر سریع‌تر بدوی، بلندتر بپری، یا گل‌های بیشتری به ثمر برسانی؛ به پاداش آن، حقوق بیشتری دریافت میکنی و قراردادهای تبلیغاتی بیشتری با تو بسته میشود.

انتظار می‌رود که دنیای ورزش، از معدود سیستم‌هایی باشد که در آن شایسته‌سالاری محض برقرار باشد. اما آیا واقعا این‌چنین است؟

این موضوع کاملاً درست است. هیچ‌کسی به خاطر اینکه مادر یا پدر ثروتمندش، مالک تیم ورزشی را میشناسد، ورزشکار حرفه‌ای نمیشود. اما بر اساس گفته‌های “ملکم گلدویل (Malcolm Gladwell)” در کتابش به اسم Outliner(در لغت به معنی داده‌های پرت و در اینجا به معنی انسان‌های خارق‌العاده)، حتی ورزشکار حرفه‌ای شدن نیز تنها بااستعداد خالص و سخت‌کوشی، تعیین نمیشود.

گلدویل، از دنیای هاکی، به‌عنوان یک مثال استفاده میکند. شاید برایتان تعجب‌برانگیز باشد، اگر بدانید که بازی کنان حرفه‌ای هاکی، بیشتر از هرماهی، در ماه ژانویه (ماه اول میلادی) به دنیا آمده‌اند. دومین ماهی که بازیکنان هاکی، بیشتر در آن به دنیا آمده‌اند، ماه فوریه (ماه دوم میلادی) است. و سومین ماهی که شاهد بیشترین میزان تولد بازیکنان حرفه‌ای هاکی هستیم، همان‌طور که انتظار داشتید مارس (ماه سوم میلادی) است. در حقیقت، 40 درصد از بازیکنان حرفه‌ای ورزش هاکی، بین ژانویه تا مارس به دنیا آمده‌اند؛ 30 درصد بین آوریل و ژوئن به دنیا آمده‌اند؛ 20 درصد بین جولای تا سپتامبر به دنیا آمده‌اند؛ و تنها 10 درصد بین اکتبر تا دسامبر به دنیا آمده‌اند.

علی‌رغم اینکه در ماه ژانویه، کمترین تعداد متولدین در کانادا وجود دارد (نمودار آبی)؛ اما بیشترین درصد از تعداد ورزشکاران حرفه‌ای هاکی، در این ماه متولد شده‌اند (نمودار قرمز).

با توجه به اطلاعات فوق، چه موضوعی در اینجا در جریان است؟ اگر بازیکنان ورزشی صرفاً با تواناییهای خود مشخص میشدند، روزهای تولد این ورزشکاران بایستی تا حد امکان به‌طور یکسانی در طول سال توزیع میشد.

موضوع این است که بازیکنان حرفه‌ای هاکی که در ژانویه متولدشده‌اند، از خانواده‌های ثروتمند نیستند، اما با برتری خاصی نسبت به بقیه متولدشده‌اند. وقتیکه آن‌ها برای اولین بار در سن پنج‌سالگی، ورزش هاکی را شروع کرده‌اند؛ آن‌ها این امتیاز را داشته‌اند که ازلحاظ سنی، بزرگ‌ترین بازیکن تیم باشند. و نقطه‌ضعف پنج‌ساله‌هایی که در دسامبر متولدشده‌اند، این است که کم سن ترین بازیکن تیم هستند. در این سن، هر چه قدر سن بیشتری داشته باشی، شانس بیشتری داری که بزرگ‌تر، قویتر، و هماهنگی بیشتری داشته باشی.

این برتریهای فیزیکی، توجه بیشتری از مربی تیم، برای آن‌ها به ارمغان میآورد. که این موضوع به آن‌ها اعتمادبه‌نفس بالاتری میدهد. ازاینجا است که آن‌ها پیشرفت بیشتری میکنند. آن‌ها به تیم‌های سطح بالاتر و نخبه فرستاده میشوند، که بیشتر بازی میکنند. این موضوع خود امتیاز دیگری به کودک میدهد. یعنی کودک، زمان بیشتری را صرف تمرین گذرانده است. هرچه قدر که کودکان ورزشکار بزرگ‌تر میشوند، تفاوت فیزیکی بین کسی که در ژانویه به دنیا آمده، و کسی که در دسامبر به دنیا آمده، رفته‌رفته، کم و کمتر میشود. وقتیکه آن‌ها بزرگ‌سال هستند، اصلاً تفاوت خاصی وجود ندارد. اما آن توجه بیشتر و اعتمادبه‌نفسی که در دوران کودکی به متولدین ژانویه داده شده است؛ تغییرات بزرگی در پیشرفت آن‌ها ایجاد کرده است.

در سراسر جهان، شرایط سنی میتواند اثرات گسترده‌ای در کل زندگی یک کودک، ایجاد کند. و این موضوع تنها در ورزش هاکی رخ نمیدهد. روزهای تولد فوتبالیست‌ها و بازیکنان حرفه‌ای بیس‌بال نیز با شرایط سنی موردنیاز تیم‌های فوتبال و بیس‌بال همخوانی دارد.

دنیای کسب‌وکار چگونه است؟ رسانه‌ها عاشق تعریف کردن داستان‌هایی از رهبران تجاری نابغه‌ای هستند که دنیا را تنها با استفاده از استعداد و سخت‌کوشی خود، تغییر داده‌اند. بیل گیتس، نابغه‌ی برنامه‌نویسی کامپیوتری است که یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های دنیا را بر پا نمود. او ثروتمندترین فرد روی کره‌ی زمین است و در تمام طول زندگیاش، به‌سختی کار کرده است. ثروت بیل گیتس به‌اندازه‌ی 79.2 میلیارد دلار است، چراکه ارزش‌های زیادی را برای دنیا، به ارمغان آورده است. اما آیا این کار، تنها به خاطر استعداد و سخت‌کوشی بوده است؟

برای خیلیها، ایشان یک مرد خودساخته است. پدر بیل گیتس، حقوقدانی موفق بود؛ و مادرش نیز در تجارت و کسب‌وکار موفق بود. اما بیل گیتس، در خانواده‌ی مرفهی که همه‌چیز برایش فراهم کنند، بزرگ نشده بود. وی، یک زندگی نسبتاً عادی در طبقه‌ی متوسط جامعه داشت. بااین‌حال، وی یک امتیاز باورنکردنی داشت: او به مدرسه‌ای رفت که یک کامپیوتر داشت. در سال 1968، مادر وی به همراه تنی چند از مادران دیگر دانش‌آموزان، فروشی سالیانه برگزار کردند که برای مدرسه، پول جمع‌آوری کنند. آن سال، آن‌ها تصمیم گرفتند که 3000 دلار برای خرید یک کامپیوتر برای مدرسه قرار دهند.

در دهه‌ی 1960 ، دسترسی داشتن به کامپیوتر، به‌عنوان یک دانش‌آموز دبیرستانی، امتیازی شگفت‌انگیز بود؛ و بیل گیتس، نهایت استفاده را از این فرصت برد. او به‌زودی شیفته‌ی برنامه‌نویسی کامپیوتر شد، و عملاً در همان اتاق کامپیوتر زندگی میکرد. این بدین معنی نیست که بیل گیتس استعداد نداشت یا به‌سختی تلاش نکرده است. هیچ شکی در آن نیست که وی زمان بسیار زیادی را در این کار قرار داد و به‌طور طبیعی استعداد فهمیدن برنامه‌نویسی کامپیوتر را نیز داشت. اما آن استعداد و تلاش به‌تنهایی کافی نبود. او نیاز داشت که به کامپیوتری دسترسی داشته باشد که تقریباً هیچ‌کسی در سن و سال وی، به آن دسترسی نداشت. و مدرسه‌ای که به وی، این فرصت نادر را داد که زمان زیادی را برای توسعه‌ی این استعدادش صرف کند.

بیل گیتس سمت راست (ثروتمند ترین فرد دنیا) و دوستش پال آلن سمت چپ (۴۸ امین فرد ثروتمند دنیا)، این دو برخلاف خیلی‌ها، شانس این را داشتند که از نیم قرن پیش، با کامپیوتر‌ها کار کند.

گلدویل (نویسنده‌ی کتاب outliners) معتقد است که استعداد و سخت‌کوشی، شرایط لازم برای رسیدن به موفقیت است، اما کافی نیست. وی میگوید که علاوه بر استعداد، افراد لازم است که مهارتی را برای 10 هزار ساعت یا بیشتر تمرین کنند، تا به‌حداعلای مهارت برسند. وی، به تحقیق روانشناسی به نام اندرس اریکسون اشاره میکند، که ویولنیست های یک کالج نخبگان موسیقی در آلمان را موردمطالعه قرار داد. دانش‌آموزان این مدرسه، از سن پنج‌سالگی با ویولن کار کرده بودند.

اندرس، ابتدا با کمک دو پروفسور دیگر، سطح تواناییهای دانش‌آموزان را به سه گروه نخبه، عالی، و خوب، رتبه‌بندی نمود. وی سپس از دانش‌آموزان در رابطه با عادات روزانه‌ی ایشان در تمرین ویولن، پرسید؛ و متوجه شد که تفاوت اساسی بین این سه گروه، مدت‌زمانی بود که ایشان برای تمرین این ساز، قرار داده بودند. دانش‌آموزان خوب، به‌طور متوسط در طول زندگی خود 4 هزار ساعت ویولن تمرین کرده بودند. دانش‌آموزان عالی، 8 هزار ساعت تمرین کرده بودند. و دانش‌آموزان نخبه‌ای که پتانسیل تبدیل‌شدن به ستاره را داشتند، 10 هزار ساعت تمرین کرده بودند. اینکه به‌جای استعداد و تلاش، رمز موفقیت را در تمرکز کردن روی زمان اختصاص‌یافته به تمرین مهارت بدانیم، به‌عنوان قاعده‌ی 10 هزار ساعت شناخته شده است.

قانون ۱۰ هزار ساعت

بنابراین، بیل گیتس، ستاره‌های هاکی، و موسیقیدان‌های مشهور، علاوه بر استعداد داشتن، زمان بسیار زیادی را صرف حرفه‌ی خودشان کرده‌اند. و چیزی که آن‌ها را بالاتر از افراد سخت‌کوش و بااستعداد دیگر قرار داده است، همین زمانی است که این افراد روی مهارت‌های خود صرف کرده‌اند. اگر عمیقاً، زندگی زنان و مردان خودساخته‌ی مشهور را بررسی کنی، احتمالاً برای رسیدن به موفقیت، همین نسخه‌ی استعداد، تلاش، زمان زیاد، و فرصت‌های نادر را مییابی. گلدویل از ما میخواهد که این موضوع را در نظر بگیریم که: نبود فرصت برای خیلی از افراد در جامعه، چگونه باعث شده است که پتانسیل‌های بکر زیادی، استفاده‌نشده باقی بماند. و به‌طور شخصی، چه میزان از پتانسیل‌های بکر خود ما برای تبدیل‌شدن به آدمی موفق، به سفری 10 هزارساعته نیاز دارد؟

مطالب تکمیلی:

برای خرید درسنامه‌های مختلف این درس، از جمله درسنامه‌های مکالمه و گرامر، به این صفحه وارد شوید.
منبع داستان: وبسایت Deep English . com

متن انگلیسی داستان:

10,000 HOUR RULE

A self-made man or woman is an English expression used to describe a person who has reached the highest levels of success without help from others. A self-made man or woman has overcome challenges and succeeded through sweat, determination and effort alone. In other words: true grit. Usually, we imagine that this kind of person is someone who grew up poor, but worked hard and made it to the top.

We don’t think of someone like Jeb Bush, a member of one of the United States’

most famous and powerful families.

Florida governor Jeb Bush is the grandson of a US senator, son of a US president, and the brother of another US president. And in November of 2016, we will see if Jeb Bush also becomes president. Jeb’s family is not just politically powerful. He comes from a long line of Wall Street bankers and company presidents. And yet, he once had the gall to describe himself as a self-made man.

It’s not surprising that Jeb Bush would want to project the image of a selfmade man, even if nothing could be further from the truth. The idea that anyone can be successful if they work hard pulls at people’s heartstrings. We value grit and determination. We root for the underdog. We want to live in a fair world where talent and hard work pays off. But in reality, life isn’t always a meritocracy.

No one would argue that the opportunities and connections that come from being born into a rich family give the children of the rich an advantage. Despite talent or effort, the deck is stacked in their favor.

They have access to the best education. This can give them access to better jobs. And of course, they have more access to money for investing or starting businesses of their own.

But certainly there are some areas, where pure talent and hard work are the keys to success.

Some would say that sports are a pure meritocracy. You move faster, jump higher, or score more goals and you are rewarded with fat paychecks and endorsement deals.

And that’s all true. No one gets to be a professional athlete because his or her rich mother or father knows the owner of the team. But according to Malcolm Gladwell’s book Outliers, even becoming a professional sports athlete isn’t determined only by hard work and pure talent.

Gladwell uses the world of hockey as an example. You might be surprised to learn that more Canadian professional hockey players are born in January than any other month. And the 2nd most common month to be born is February. And the third most common month, well, that would be March. In fact, 40% of professional hockey players are born between January and March. Thirty percent are born between April and June. Twenty percent are born between July and September.

And just 10% of professional hockey players are born between October and December.

So what is going on here? If sports were determined purely by ability, the birthdays of these athletes would be more or less evenly distributed throughout the year. Professional sports are big money and the owners and coaches of professional sports teams don’t care when an athlete’s birthday is.

Professional hockey players born in January aren’t from richer families, but they were born with an advantage. When they first started playing hockey as five-year-olds, they had the advantage of being the oldest player on the team.

And the December-born 5-year-olds had the disadvantage of being the youngest players on the team. At that age, the older you are, the greater your chances of being bigger, stronger, and more coordinated.

These physical advantages get them extra attention from coaches, which gives them extra self- confidence. From there they excel. They graduate to more elite children’s teams, which play more games, giving the child the extra advantage of more practice time. As child athletes get older, the difference between someone born in January and someone born in December becomes less and less. And by the time they are adults, there is no difference at all. But that extra attention and self- confidence that they were given as children has made a huge difference in their development.

Around the world, age requirements can have far-reaching effects on a child’s whole life. And it doesn’t just happen in hockey. The birthdays of professional soccer players and baseball players also have a relationship with the age requirements for children’s soccer teams and baseball teams.

But what about the world of business? The media likes to tell stories of genius business leaders who have changed the world through talent and hard work alone. Bill Gates is a computer programming genius who started one of the biggest companies in the world. He is the richest person in the world, and he has worked extremely hard his whole life. Gates is worth 79.2 billion dollars because he has provided a lot of value to the world, but is it through talent and hard work alone? To many, he is a self-made man. Bill Gates’ father was a successful lawyer and his mother was a successful businesswoman, but Bill didn’t grow up with a silver spoon in his mouth. He lived a fairly normal middle-class life. However, he did have one incredible advantage: he went to a school that had a computer. In 1968, his mother, along with some of the other mothers, held a yearly sale to raise money for the school. That year, they decided to put $3,000 into buying the school a computer.

In the 1960s, to have access to a computer as a junior high school student was an amazing advantage. And Bill Gates took full advantage of it. He quickly became obsessed with computer programming and practically lived in that computer room. This is not to say that Gates wasn’t extremely talented and hard working. There is no doubt that he put in the hours, and he definitely had a knack for understanding computers, but that talent and effort alone wasn’t enough. He needed access to computers that almost no one else his age had. The school he went to gave him that rare opportunity to put in the practice hours to develop that talent.

Gladwell believes that talent and hard work are necessary requirements for success, but it’s not enough. He says that on top of talent, people need to practice a skill for 10,000 hours or more to reach a high level of mastery. He points to the work of psychologist K Anders Ericsson, who studied violinists from an elite music college in Germany. Students at this school had studied the violin since the age of 5.

With the help of two professors, Anders first ranked the skill level of the students as elite, high level, and merely good. He then interviewed the students about their life-long practice habits and found that the main difference between these three groups was the number of hours they had practiced.

The merely good students had practiced an average of 4,000 hours in their life. The high-level students had practiced for 8,000 hours. And the elite students who had the potential to become stars had practiced for 10,000 hours.

This focus on time spent practicing over talent and effort alone, as a key to elite level success is known as the 10,000-hour rule.

In addition to being talented, the Beatles, Bill Gates and Pro Hockey stars also put in massive hours. And the hours they put in are what pushes them above all the other talented hard workers out there. Look deeply behind socalled self-made men and women and you’ll likely find the same recipe of talent, effort, hours and opportunity. Gladwell asks us to consider how the lack of opportunity for some is causing society to lose out on untapped potential. And on a personal level, how much of our own untapped potential success is just a 10,000-hour journey away? The End.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان

تگ‌ها: داستان بلند انگلیسی