در این درس به سه داستان در رابطه با میل بقای به زندگی میپردازیم. این میل در انسانها و حیوانات وجود دارد. در بعضی ها با شدت کمتر و در بعضی دیگر با شدت بیشتر.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

جان سالم به در بردن

شما برای زنده ماندن تا کجا پیش می‌روید و دست به چه کارهایی می‌زنید؟ این سوال از دیر باز مطرح بوده است. غریزه‌ی بقا در سرشت ما نهفته است. افراد در طول تاریخ به قصد بقا بر دشواری‌های باورنکردنی و سختی‌های بسیاری غلبه کرده‌اند. مردم اغلب در مواجهه با سختی‌ها از قدرت درونی خود شگفت زده می‌شوند. برخی افراد خود را فدا می‌کنند تا دیگران زندگی کنند. با این حال برخی افراد هم دیگران را فدا می کنند تا خود جان سالم به در ببرند.

بقا همیشه موضوعی بسیار خطیر بوده است. در مواقع خطر، یک تصمیم آنی می‌تواند همه چیز را عوض کند. این را غریزه بازماندن می‌نامند.

زندگی سیمون یاتس و دوست کوهنوردش جو سیمپسون در سال ۱۹۸۵ برای همیشه تغییر کرد.

وقتی یاتس و سیمپسون اولین کوهنوردانی شدند که به جبهه غرب سیولا گراند در کوهستان آند در پرو صعود می‌کردند، شرایط وخیم شده بود و نور داشت ناپدید می‌شد. خستگی و سرمازدگی هر دو نفر را مجبور به فرود سریع نمود. سپس فاجعه رخ داد. سیمپسون تعادلش را از دست داد و پایش شکست. در چنین کوهستان دورافتاده‌ای گروه نجات در دسترس نبود. سیمپسون خود را آماده مردن در تنهایی و غربت کوهستان می کرد. اما یاتس نظرات دیگری داشت.

یاتس که با طنابی به دوستش متصل بود، در تاریکی و شرایط وحشتناک شروع به پائین بردن دوست ناتوان خود کرد. آنها ۳۰۰۰ فوت را به این شکل فرود آمدند. سیمپسون به طور تصادفی به جایی رسید که نتوانست وزن خود را نگه دارد. یاتس که نمی‌دانست آیا دوستش در آن پائین هنوز زنده است یا نه طنابی را که آن دو را متصل کرده بود، گرفت. ثانیه‌ها و دقایق به کندی می‌گذشت تا اینکه یاتس احساس کرد دستش از روی طناب درحال لغزیدن است (قوت دستش تحلیل می رفت و قادر نبود محکم طناب را بگیرد). به تدریج به سوی موقعیتی کشیده می‌شد که هر دوی آنها را به کشتن می‌داد.

یاتس ۲۲ ساله در آن کوهستان متروک تصمیمی گرفت که بسیاری از ما هرگز با آن روبرو نخواهیم شد. اگر او به گرفتن طناب ادامه می‌داد دو دوست یقینا می‌مردند. اگر او طناب را می‌برید، خودش زنده می ماند اما جو احتمالا می‌مُرد.

یاتس برای فکر کردن وقت نداشت و به طور غریزی عمل کرد و زندگی را انتخاب کرد. ناجی حالا به جلاد تبدیل شده بود. سیمپسون ۱۵۰ فوت سقوط کرد و مرگش تقریبا قطعی بود. سیمپسون از سقوط جان سالم به در برد. او همچنین چهار روز بدون آب و غذا زنده ماند. کوهنورد زیرک خود را چهار مایل به عقب کشیده و به اردوگاه بازگشت و آنجا یاتس حیرت زده در انتظارش بود.

سیمپسون گفت «من سیمون را به خاطر بریدن طناب سرزنش نمی‌کنم … پس از اینکه افتادم … عصبانی بودم، اما از این شرایط و نه از کار سیمون. به هر حال من از او متنفر نیستم. منطقی نبود که از او توقع داشته باشم همراه با من بمیرد. در واقع به دلیل تصمیم او برای بریدن طناب است که الان هر دو زنده هستیم.»

از نظر هر دو مرد بقا بیش از احساسات کورکورانه ارزش داشت. با این حال تمایل برای بقا به هر قیمتی اغلب می‌تواند به زندگی ضعیف و کم ارزشی منجر شود. برای مثال مرغی را ببینید که ۱۸ ماه بدون سر زندگی کرد.

لوید اولسن و همسرش کلارا صبح یک روز در سال ۱۹۴۵ در مزرعه خود در کلرادو مشغول سربریدن مرغ‌ها بودند. آنها سر حدود ۵۰ مرغ را بریده بودند که متوجه چیزی غیرعادی شدند. یکی از مرغ‌های بی سر هنوز در حال دویدن در اطراف بود انگار نه انگار که اتفاقی برایش افتاده است.

لوید مرغ عجیب و غریب را در یک جعبه کهنه‌ی سیب گذاشت و گذاشت تا یک شب بگذرد. فردا صبح در کمال تعجب مرغ سرکنده هنوز زنده بود.

ماجرای مرغ سرکنده‌ای که از مرگ جان سالم به در برده بود به سرعت نقل مجالس شد. این مرغ که نامش را مایک شگفت‌انگیز گذاشته بودند در مجله تایمز جای گرفت. مرغ عجیب و غریب تبدیل به موضوع احساس برانگیزی در تلویزیون شد و در آمریکا سفر کرد.

مایک شگفت انگیز در بهار سال ۱۹۴۷ در فونیکس آریزونا مُرد. دانشمندان فکر می کنند او به این دلیل زنده مانده بود که مغز مرغ در پشت جمجمه قرار گرفته است. اگر چه صورت، چشمها، نوک و یکی از گوشهایش بریده شده بود، ۸۰٪ از مغز او سالم باقی مانده بود. یک لخته خون کوچک از خونریزی و مرگ او جلوگیری کرده بود.

دکتر تام اسمالدرز کارشناس مرغ توضیح داد «از اینکه بدانید چقدر مغز در جلوی سر یک مرغ قرار دارد شگفت زده خواهید شد. زمانی تصور بر این بود که بخش زیادی از مغز مرغ (آنطور که امروز می شناسیم) ساقه‌ی مغز است (در حالی که اینچنین نیست.

بخش کافی از مغز مایک برای کنترل ضربان قلب، تنفس و هضم باقی مانده بود. او با مواد غذایی مایع و آب از طریق مری تغذیه می‌شد. مرغ شگفت‌انگیز از مرگ جسته بود اما آیا کیفیت زندگیِ او ارزش جنگیدن برای زنده ماندن را داشت؟

انسان همواره استعداد جان سالم به در بردن را داشته است. داشتن هوش و توانمندی برای گریختن از چنگال مرگ، آزمون نهایی بقا است. با این حال هر چیز که به دنیا می‌آید، باید بمیرد. دیر یا زود همه‌ی ما ریق رحمت را سر می‌کشیم و می‌میریم.

اما یک میلیونر روسی معتقد است ما می‌توانیم تا ابد از مرگ جان به در برده و برای همیشه زنده بمانیم.

دیمیتری ایچکف معتقد است در ۳۰ سال آینده آپلود مغز انسان روی کامپیوتر امکانپذیر خواهد شد. او معتقد است فناوری امکانپذیر است و مبلغ هنگفتی را صرف این کار کرده است.

دیمیتری توضیح می دهد «هدف نهاییِ طرح من انتقال شخصیت فرد به یک بدن کاملا جدید است.»

دکتر راندال کوئنِ عصب شناس معتقد است نظریه دیمیتری منطقی و شدنی است. او معتقد است که اینکار مشکل اما ممکن خواهد بود.

اینکه مغز چگونه ذهن را می سازد هنوز شناخته نشده است. از نظر عصب شناس برجسته دکتر میگل نیکوللیس، چشم انداز دیمیتری ناقص و دارای اشکال است.

دکتر میگل می گوید: «نمی‌توان شهود، زیبایی، عشق یا نفرت را برنامه‌نویسی کرد. هیچ راهی برای تبدیل مغز انسان به یک محیط دیجیتال وجود ندارد.

مخالفان نمی‌توانند دیمیتری را دلسرد کنند. این میلیونر می گوید: «من پیش‌بینی می‌کنم که چند قرن بعد هر کس بدن‌های متعددی خواهد داشت. یکی از آنها جایی در فضا، دیگری مانند نسخه‌ی اصلی، و هوشیاری من از یک بدن به دیگری منتقل خواهد شد.»

بسیاری معتقدند که زندگی بدون مرگ معنی ندارد. خانواده رابرتسون با مشقت دریافته‌اند که تنها در سایه مرگ است که زندگی ما حقیقت می یابد.

دوگال رابرتسون تاجر، افسر بازنشسته نیروی دریایی در سال ۱۹۷۱ از اداره ی مزرعه تولید لبنیات خود خسته شد. دل را به دریا زد، قایقی خرید، و همسر و چهار فرزندش را به یک ماجراجویی بزرگ برد.

خانواده رابرتسون با یک قایق چوبی ۴۳ فوتی خود به نام لوست، کرون وال را ترک کردند. آن‌ها می‌رفتند تا دنیا را ببینند. اما از خطراتی که در کمینشان بود خبر نداشتند.

پسر بزرگ دوگال می گوید: « پدر اصلا برنامه‌ای برای این سفر نریخته بود. ما حتی یک سفر آزمایشی هم انجام ندادیم…او از هیجان بر زمین می‌زد و می گفت یوهو. در واقع در آن لحظه در رویاهای خود سیر می‌کرد.»

پس از یک سال و نیم قایقرانی روی اقیانوس‌های جهان، در اقیانوس آرام بود که فاجعه رخ داد. داگلاس آرامش روزی را که قایق تَرک برداشت، به یاد می‌آورد. کف قایقشان به دسته ای از نهنگهای قاتل‌برخورد کرده بود. صدای این برخورد مانند صدای شکستن تنه درختی از وسط بود.

سه نهنگ قاتل قایق در حال غرق شدن را رها نکردند. نهنگ‌های قاتل برای انسان خطرناک محسوب نمی‌شوند. با این حال اعضای خانواده می‌ترسیدند که زنده زنده طعمه‌ی آنها شوند.

خانواده شش نفری آنها به اضافه دانشجوی که مجانی سوار قایقشان شده بود، در تکاپو برای باد کردن قایق نجات بادی بودند و قایق را ترک کردند و امیدوار بودند وضعیت بهتر شود.

نهنگ‌های قاتل خیلی زود خسته شدند و رفتند. برای خانواده رابرتسون کابوس تازه شروع شده بود. ذخیره‌ی محدود نان خشک، بیسکویت، پیاز، میوه، و چند قوطی آب تنها شش روز دوام آورد. پس از آن آنها از ظروف برای جمع آوری آب باران استفاده می‌کردند و لاک‌پشت و ماهی برای خوردن صید می‌کردند. گاهی اوقات زمانی که هیچ آبی برای خوردن نداشتند، خون لاک پشت می‌نوشیدند.

وضعیتی بدتر از این پیش رو بود. قایق بادی پس از ۱۶ روز غیر قابل استفاده شد. شش تن از آنها سوار قایق بادی کوچکتری شدند که در اختیارشان بود.

آنها ۳۸ روز و ۳۸ شب در اقیانوس بی هدف شناور مانده بودند. در نهایت کمک از راه رسید. یک قایق ماهیگیری ژاپنی شعله‌ور شدن منورهای اضطراری آنها را دیده بود. دوگال رابرتسون در جنگ جهانی دوم جنگیده بود و قبلا در سال ۱۹۴۲ توسط ژاپنیها غرق شده بود. سوگند خورده بود که هرگز آنها را نبخشد. زمانی که قایق ژاپنی در سال ۱۹۷۷ او و خانواده اش را از اقیانوس و نزدیک به مرگ نجات داد، این عقیده تغییر کرد.

زندگیِ باری به هر جهت (یعنی چو فردا شود فکر فردا کنیم) ما را به چیزی بسیار کهن در درونمان متصل می‌کند.

همانطور که داگلاس توضیح می دهد «من حتی در بدترین لحظات هرگز از این سفر پشیمان نشدم. زندگی کیفیتی بسیار جالب داشت، کیفیت بقا، پاداش دیدن غروبی دیگر و طلوعی دیگر. ما همان حسی را داشتیم که حیات وحش در جنگل دارد. تنها هدف ما یک روز دیگر زنده ماندن بود.»

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان کودکانه

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاعرسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

Cheating Death

How far would you go and what would you do to survive? It’s a question as old as the hills. The instinct for self-preservation is in our DNA. Throughout history, people have overcome incredible odds and immense hardships all in the name of survival. In the face of adversity, people are often surprised by their own inner strength. Some sacrifice themselves so others might live. While some sacrifice others in the name of looking after their own skin.

Survival is always a matter of life and death. In times of great danger, a split-second decision can make all the difference. It’s called the survivor’s instinct.

In 1985, Simon Yates’ and his climbing buddy Joe Simpson’s lives changed forever.

Conditions were fierce, and the light was fading when Yates and Simpson became the first mountaineers to climb the West face of Siula Grande in the Peruvian Andes. Exhaustion and frostbite forced the two to make a quick descent. Then, disaster struck. Simpson stumbled and broke his leg. A rescue party finding them was out of the question on such a remote mountain. Simpson resigned himself to die a lonely death on the mountain. Yates had different ideas.

Connected by a rope, Yates began to lower his crippled friend in darkness and appalling conditions. They descended 3,000 feet in this manner. Simpson was accidentally lowered into a place where he was unable to support his own weight. Unaware if his friend who was below him was still alive, Yates held on to the rope, which connected the pair. Seconds became minutes and minutes became hours, until Yates found his grip slipping. Inch by inch he was being dragged closer to the void, which would kill them both.

On that desolate mountainside, the 22-year-old Yates made a decision most of us will never face. If he continued to hold on to the rope, the two friends would be dragged to a certain death. If he cut the rope, he would live, but Joe would probably die.

With no time to ponder the situation, Yates acted instinctively and chose life. The lifesaver had become the executioner. Simpson fell 150 ft. to almost certain death. Simpson survived the fall. He also survived four days without food or water. The resourceful mountaineer dragged himself the four miles back to camp where a surprised Yates was waiting.

Simpson said, “I don’t blame Simon for cutting the rope…After I landed…I did feel angry, but at the circumstances, not with Simon. I felt no resentment towards him whatsoever. It would have been illogical for Simon to die with me. In fact, because of his decision to cut the rope, we both lived.”

Both men valued survival over misguided sentimentality. Yet, the will to survive at any cost can often lead to an impoverished existence. Take for example the case of the chicken that lived for 18 months without a head.

One morning in 1945 Lloyd Olsen and his wife Clara were killing chickens, on their farm in Colorado. They had cut off the heads of about 50 of the birds when they noticed something unusual. One of the headless chickens was still running around as if it didn’t have a care in the world.

Lloyd placed the peculiar chicken in an old apple box and left it overnight. Much to his shock, the very next morning the headless bird remained alive.

Word spread like wildfire about the bird that cheated death. Named ‘Miracle Mike’ he was featured in Time Magazine. The strange bird became a TV sensation and toured America.

Miracle Mike died in Phoenix, Arizona in the spring of 1947. Scientists think he stayed alive because a chicken’s brain is mostly found at the back of the skull. Although Mike’s face, eyes, beak, and an ear were removed, 80% of his brain survived. A timely blood clot prevented him from bleeding to death.

Chicken expert Dr. Tom Smulders explained, “You’d be amazed how little brain there is in the front of the head of a chicken. Most of the bird brain as we know it now was once considered the brain stem.”

Mike had enough of a brain left to control his heart rate, breathing and digestion. He was fed with liquid food and water through the esophagus. The miracle chicken was a survivor but was his quality of life worth fighting to live for?

Mankind has always had a talent for cheating death. Possessing the wit and means to beat the Grim Reaper is the ultimate test of survival. Yet all that is born must die. Sooner or later we all pay the piper and shuffle off this mortal coil.

There’s a Russian millionaire who believes we can cheat death and live forever.

Dmitry Itskov believes within the next 30 years it will be possible to upload a human brain to a computer. He believes the technology is possible and has put large sums of his own money into it.

Dmitry explained, “The ultimate goal of my plan is to transfer someone’s personality into a completely new body.”

Neuroscientist Dr. Randal Koene believes Dmitry’s vision is plausible. He believes it would be difficult but possible.

How the brain generates our mind remains a mystery. For leading neuroscientist Dr. Miguel Nicolelis, Dmitry’s vision is a flawed one.

Dr. Miguel said, “You cannot code intuition; you cannot code aesthetic beauty. You cannot code love or hate. There is no way you will ever see a human brain reduced to a digital medium.”

Dmitry is not discouraged by the naysayers. The millionaire said, “For the next few centuries I envision having multiple bodies. One somewhere in space, another hologram-like, my consciousness moving from one to another.”

Many would argue that without death, life would have no meaning. The Robertson family learned the hard way that only in the shadow of death are we truly alive.

In 1971, retired merchant navy officer Dougal Robertson tired of running his dairy farm. He threw caution to the wind, bought a boat, and took his wife and four children on a great adventure.

The Robertson family left Cornwall on a 43ft wooden boat named Lucette. They were off to see the world. Little did they know what dangers were around the corner.

Dougal’s oldest boy Douglas explained, “Father’s planning for this journey was zero. We didn’t even have a practice sail…He was stamping on the floor and shouting ‘Yee-haa.’ He was actually living his dream at that time.”

After a year-and-a-half of sailing the world’s oceans, disaster hit in the Pacific. Douglas remembers the calmness of the day shattered by the noise of wood cracking. The bottom of their boat was struck by a pod of killer whales. The sound was like a tree trunk snapping.

Three killer whales continued to follow the sinking boat. Killer whales are not considered dangerous to humans. Yet the family feared they would be eaten alive.

Scrambling on board an inflatable life raft, the family of six, plus a student hitchhiker, left the boat and hoped for the best.

The killer whales soon got bored and left. For the Robertson family, the nightmare was just beginning. Their limited supplies of dried bread, biscuits, onions, fruit, and several cans of water only lasted six days. Following that they used containers to catch rainwater and hunted turtles and fish to eat. Sometimes when there was no water they drank turtle blood.

Worse was to come. After 16 days their inflatable raft became unusable. So the six of them crowded into an even smaller inflatable boat they had on board.

For 38 days and 38 nights they drifted on the ocean. Finally help came. A Japanese fishing boat had spotted their distress flare. Dougal Robertson had fought in World War 2, and been sunk before by the Japanese in 1942. He vowed never to forgive them. This changed in 1977 when the Japanese boat saved him and his family from the ocean and near death.

Living from day to day connects us with something primordial within.

As Douglas explained, “I never regretted the trip even in the darkest hours. In a funny kind of way life had a quality to it, the quality of survival, the reward of seeing another sunset and another sunrise. We felt like wildlife must feel in the jungle. To live another day was our only goal.”

تالار گفتگوی زبانشناس

تالار گفتگوی زبانشناس افتتاح شد.

در این تالار می‌توانید در رابطه با مطلب حاضر در این صفحه، نظر دهید؛ سوالات خود را درباره‌ی زبان انگلیسی مطرح کنید؛ و از همه مهمتر، با استفاده از تجربیات خود به دیگران کمک کنید.

برای اظهار نظر در این نوشته، روی دکمه‌ی ادامه‌ی بحث کلیک کنید.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان