دویدن یکی از مفید ترین ورزش های هوازی به شمار می رود. معمولا برای 20 ساله ها و 30 ساله ها دویدن در ماراتن ها می تواند موضوعی عادی به شمار برود. برای شخصی که در 90 سالگی به سر می برد چطور؟ در داستان امروز با پیرمردی 90 ساله آشنا خواهید شد که یکی پس از دیگری رکورد های ماراتن را جا به جا می کند.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

ماراتن

دویدن در مسابقه دوی مارتن همیشه آزمون قدرت و نیروی اراده بوده است. دویدن 42 کیلومتر مسیر مسابقه توسط بیست یا سی ساله ها بسیار تاثیرگذار است اما تقریبا کسی نشنیده که افراد سالخورده این کار را بکنند. شگفت اینکه فاوجا سینگ 89 ساله بود که اولین ماراتن خود را دوید.

فاوجا در سال 1911 در روستای کوچکی در شمال غربی هند متولد شد. او کودک ضعیفی بود و تا سن پنج سالگی چهار دست و پا می رفت. او در اواخر 10 سالگی سرانجام در پاهای خود توانایی کافی برای درست راه رفتن را به دست آورد.

در آن زمان، تنها مدارس منطقه مختص ثروتمندان بودند، بنابراین فاوجا به کار کشاورزی پرداخت.

او ازدواج کرد و صاحب 3 فرزند پسر و 3 دختر شد. در سال 1992 همسرش مُرد و بیشتر فرزندانش به انگلستان و کانادا نقل مکان کردند. تنها پسرش کولدیپ با او ماند.

کولدیپ و فاوجا بسیار به هم نزدیک بودند، با هم در مزرعه کار می کردند و در یک خانه زندگی می کردند. روزی فاجعه ای رخ داد. طوفان شدیدی رخ داد و باد سهمگینی وزید. تکه ای از پوشش پشت بام یک رستوران جدا شده و در هوا معلق بود و سر کولدیپ را قطع کرد. فاوجا دچار نامیدی و اندوه و به شدت افسرده شد.

بچه های دیگرش نگران او بودند و او را به انگلستان آوردند. در انگلستان بود که افسردگی او مسیری غیرمعمول را طی کرد. او با گروهی از بازنشسته های هندی شروع به دویدن کرد. او در کودکی ضعیف بود، اما پس از یک عمر کار در مزرعه از لحاظ جسمی در شرایط خوبی بود. او شروع به کشاندن دیگر دوندگان سالخورده به مسابقات کرد و اغلب آنها را بُرد.

همانطور که می دوید، هر گام برایش به مدیتیشنی آهنگین تبدیل می شد. او فقط صدای برخورد پاهایش به زمین را می شنید. ذهنش روشن بود و احساس آرامش می کرد. هنگام دویدن می توانست غم و اندوه از دست دادن پسرش را فراموش کند.

فاوجا غیر از دویدن کار دیگری نداشت. اولین بار در عمرش بود که مزرعه ای برای کار کردن نداشت. پسرش از او مراقبت می کرد، بنابراین دیگر نیازی به کار کردن نداشت. او در هند هیچ وقت تلویزیون نداشت، اما با زندگی در انگلستان وقت آزاد زیادی داشت و اغلب تلویزیون تماشا می کرد. یک روز در تلویزیون عده ای را دید که در حال دویدن در ماراتن بودند و به فکر افتاد که او نیز این کار را بکند.

فاوجا می دانست که با 10 هفته ی باقیمانده تا ماراتن لندن نیاز به تمرین دارد، بنابراین یک مربی دو پیدا کرد. فاوجا در هند کشاورز ساده ای بیش نبود، اما در انگلستان به لباسهای گرانقیمت علاقه مند شده بود. او در حالی که کت و شوار و جلیقه ای شیک بر تن داشت در اولین جلسه تمرین ظاهر شد. بعد از بحث با مربی جدیدش بالاخره رفت و چند لباس دوندگی خرید.

فاوجا هر روز با مربی جدیدش تمرین می کرد و به تدریج مسافتی را که طی می کرد، افزایش داد. پس از 10 هفته تمرین آماده شد. او در سن 89 سالگی اولین ماراتن خود را در 6 ساعت و 54 دقیقه دوید.

بسیاری از دونده های غیر حرفه ای در یک ماراتن می دوند و احساس رضایت می کنند. اما فاوجا اینطور نبود. او در سن 90 سالگی، دوباره در ماراتن شرکت کرد. این بار او مسابقه را تقریبا یک ساعت سریعتر به پایان رساند. او سریع ترین دونده ماراتن جهان در رده سنی بالای 90 سال بود.

فاوجا کم کم درخواست مصاحبه و [حضور در برنامه های] تلویزیون دریافت می کرد. آدیداس او را در یک آگهی مجله در حالی به تصویر کشید که در مورد دوران ماراتن خود رجزخوانی می کرد. در آگهی آمده بود «6:54 در 89 سالگی، 5:40 در 92 سالگی. بهتر است کنیایی ها وقتی او را در 100 سالگی می بینند، مراقبش باشند.» فاوجا همچنان به شرکت در ماراتن و شکستن رکوردها ادامه داد. در سال 2003 برای شرکت در یک ماراتن به نیویورک رفت. فاوجا یک سیک بود و مثل همه مردهای سیک عمامه بر سر می گذاشت. هنوز زمان چندانی از حملات تروریستی 11 سپتامبر نگذشته بود.

در این زمان خشم مردم از مسلمانان هنوز بسیار شدید بود و آمریکایی هایی بودند که عمامه را نماد اسلام می دانستند. فاوجا می دانست که برخی افراد فکر خواهند کرد که او مسلمان است، اما او با روی باز از این احتمال استقبال کرد تا با افتخار نماینده ی فرهنگش باشد. همه علیه او نبودند. بعضی از مردم با روی باز او را می پذیرفتند اما بعضی دیگر او را اسامه و صدام خطاب می کردند. این سخت ترین مسابقه ی فاوجا بود. پاهایش تاولهای بدی زده بود. تاولها سر باز کرد و از جراحت پاهایش خیلی زود خون جاری شد. او دیگر نتوانست بدود اما دست از راه رفتن برنداشت. پس از 7 ساعت و 34 دقیقه از خط پایان گذشت. او یک مصاحبه سریع با خبرنگاران داشت و سپس به بیمارستان منتقل شد.

فاوجا فقط در یک ماراتون دیگر در سن 102 سالگی شرکت کرد. او از مسابقات بازنشسته شد اما نه از دویدن. او گفت: «تا زنده ام دست از دویدن برنمی دارم.» (وقتی بمیرم، دست از دویدن برمی دارم.)

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاع‌رسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

Marathon

Running a marathon has always been a test of human strength and will power. To run a 42 km race is impressive for people in their 20s and 30s, but almost unheard of for the elderly. Amazingly, Fauja Singh was 89 years old when he ran his first marathon.

Fauja was born in a small village in northwestern India in 1911. He was a weak child and crawled until the age of five. At the late age of 10, Fauja finally developed enough strength in his legs to properly walk.

At that time, the only schools in the area were for rich people, so Fauja worked as a farmer.

He married and had children, 3 boys and 3 girls. In 1992, his wife died and most of his children had already moved to England and Canada. Only his son Kuldip, stayed with him.

Kuldip and Fauja were very close, working the farm and living in the same house. Then one day a tragedy hit. There was a violent storm with heavy winds. A piece of roofing flew off a restaurant and cut Kuldip’s head off. Fauja was devastated and fell into a deep depression.

His other children were worried about him and brought him to England. It was in England when his depression lifted in an unusual way. He started to run with a group of Indian expats. As a child he was weak, but after a lifetime working on a farm he was in good shape. He began to challenge other elderly runners to races and he often won.

As he ran, each step became a rhythmic meditation. He only heard his feet hitting the ground. His mind was clear and he felt at peace. When he was running he was able to forget his sadness and anger over losing his son.

Aside from running, Fauja had little to do. For once in his life, he didn’t have a farm to work on. His son took care of him, so he no longer needed to work. In India he never owned a TV, but living in England, he had lots of free time and watched TV often. One day he saw people running a marathon on TV and decided that he would do one too.

With only 10 weeks before the London marathon, Fauja knew he needed to train, so he found a running coach. Fauja was a simple farmer in India, but he had developed a taste for expensive clothes in England. He showed up for his first training session wearing a stylish 3-piece suit. After arguing with his new coach, he finally went and bought some running clothes.

Fauja trained with his new coach every day and slowly increased the distance he ran. After 10 weeks of training he was ready. At the age of 89, he ran his first marathon in 6 hours and 54 minutes.

Many non-professional runners do one marathon and feel satisfied. Not Fauja. At the age of 90, he ran it again. This time he completed it almost one hour faster. He was the fastest marathon runner in the world over 90.

Fauja began to receive requests for interviews and TV. Adidas put him in a magazine ad bragging about his marathon running times. It said, “6:54 at age 89. 5:40 at age 92. The Kenyans better watch out for him when he hits 100.”

Fauja continued to run marathons and break records. In 2003, he went to New York to run a marathon. Fauja is a Sikh and like all male Sikhs, he wears a turban. This was not long after the 9/11 terrorist attacks. At this time, there was a lot of anti-Muslim anger and to some Americans, the turban was a symbol of Islam.

Fauja knew that some people would think he was a Muslim, but he welcomed the chance to proudly represent his culture. Not everyone was against him. Some people cheered him, but others called him Osama and Saddam. This was Fauja’s most difficult race. He developed bad blisters on his feet. The blisters broke and his feet soon were covered in blood. He couldn’t run anymore, but he wouldn’t stop walking. After 7 hours and 34 minutes, he crossed the finish line. He gave a quick interview with news reporters and then was taken to the hospital.

Fauja only ran one more marathon at the age of 102. He has retired from races, but not from running. He said, “I’ll stop running when I die.”

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان