مکبث یکی از محبوبترین نمایشنامه های شکسپیر روایتی است از جنایت، احساس گناه، سحر و جادو و ماجراهای هیجان انگیز فراوان. در آن تئاتر باوری خرافی هست که بردن نام مکبث بدشانسی می آورد از این رو بازیگران اغلب آن را نمایشنامه اسکاتلندی می نامند تا از وقوع فاجعه پیشگیری نمایند.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج انگلیسی شکسپیری)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

فایل ویدئویی داستان:


ترجمه فارسی داستان:

کاری است که شده- ولش کن!

راوی: صبح یکی از آخرین روزهای تابستان بود. ویلیام شکسپیر در بازار است.

ویل: مری لطفا نیم کیلو آلو به من بده.

دکه دار: بفرمائید آقای ویل.

ویل: مری؟ در این صبح زیبا تو آن مری خوشحال همیشگی نیستی.

دکه دار: حالم خراب است آقای ویل. من کار خیلی بدی در حق آن نل بوتچر انجام داده ام- مدتها بود که به جورج من چشم طمع داشت. دیگر نتوانستم تحمل کنم و روی تمام پای سیبهایش فلفل ریختم. آه آقای ویل، دردسرهای زیادی برای نل بیچاره پیش آمد و همه اینها تقصیر من بود.

ویل: بسیار خوب مری، حالا دیگر نمی توانی آب رفته را به جو برگردانی. کاری است که شده!

دکه دار: این را بانو مکبث در نمایشنامه شما گفت. اینطور نیست آقای ویل؟

ویل: بله همینطور است.

دکه دار: او به همسرش می گفت که نمی توان گذشته را تغییر داد. حتی اگر گذشته خیلی خیلی هم بد باشد، باید آن را فراموش کنی و ادامه بدهی.

ویل: و در واقع گذشته در نمایشنامه من بسیار هم بد بود مری. مکبث پادشاه را به قتل رساند و بانو مکبث او را تشویق به این کار کرد.

دکه دار: پس تعجبی ندارد که او پس از آن احساس بدی داشت… من هم درباره پای سیبها احساس خیلی بدی دارم…

ویل: احساس گناه مکبث بسیار شدید است. او خوابهای وحشتناکی می بیند. اما بانو مکبث چنین احساسی ندارد. او به مکبث می گوید افکار بدش را رها کند.

دکه دار: دیالوگ ها را برایم بگوئید آقای ویل.

ویل: بسیار خوب مری. چشمانت را ببند و تصور کن. مکبث از کشتن افراد دچار احساس گناه شده است. بانو مکبث به او می گوید که آنها مرده اند و احساس گناه او درباره کشتن آنها نیز باید بمیرد. او نمی تواند کارهایش را جبران کند پس نباید به آنها فکر کند. اینها جملاتی است که او می گوید:

لیدی مکبث:

خداوندگارا، چگونه اید؟ چرا گوشه گرفته اید

و با اندوه بارترین خیالها همنشین اید

و به اندیشه هایی می پردازید که می باید

با آنانی که به ایشان می پردازند از این جهان رفته باشند.

آنچه را که هیچ چاره ای نباشد

می باید از یاد برد. آنچه باید بشود شده است.

راوی: فعلا آنها را در آنجا رها می کنیم. بانو مکبث شخصیت اصلی نمایشنامه مکبث در آزمون روانشناسی جرم این نمایشنامه نقش محوری دارد. او که عمقا جاه طلب و بی رحم است، مکبث را تحریک می کند تا پادشاه را بکشد و به قدرت برسد اما در انتهای نمایشنامه احساس گناه بر او چیره شده و او را دیوانه می کند. امروزه مردم هنوز هم از عبارت شکسپیری کاری است که شده (what’s done is done) عیناً برای این نکته استفاده می کنند که احساس گناه طولانی به خاطر اشتباهات گذشته هیچ فایده ای ندارد. تیری هانری را ببینید که توضیح می دهد پدرش به او یاد داده همیشه به بازی بعدی فکر کند.

کلیپ 1: پدرم همیشه به من یاد می داد هیچوقت راضی نباشم، بیشتر بخواهم و بدانم که کاری است که شده… تو تلاشت را کرده ای پس حالا ادامه بده.

کلیپ 2: فقط توضیح بده که می خواستی ایمیل را به سوفیِ دیگری ارسال کنی- بعدش فراموشش کن. کاری است که شده.

دکه دار: پس من باید باید فلفل و پایها و … را فراموش کنم آقای ویل؟

ویل: بله باید اینکار را بکنی مری. و نل بوتچر را هم فراموش کن.

همممم… فراموش کردن یا فراموش نکردن: مسئله این است.

اشتراک در بخش داستان

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاع‌رسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

What’s done is done

Narrator: It was a late summer’s morning. William Shakespeare is at the market.

Will: A pound of plums, please, Mary.

Stallholder: Here you are Mr Will.

Will: Mary? You’re not your usual happy self this fine morning.

Stallholder: I feel terrible, Mr Will. I did an awful thing to that Nell Butcher – she’s had her eye on my George for ages. I’ve had enough. I put pepper all over her fruit pies. Oh Mr Will, poor Nellie’s in so much trouble and it’s my fault.

Will: Well Mary, there’s nothing you can do about it now. What’s done is done!

Stallholder: Lady Macbeth said that in your play, didn’t she Mr Will?

Will: She did indeed Mary.

Stallholder: She was telling her husband that you can’t change the past. You just have to forget about it and move on, even if it’s really, really bad.

Will: And it was indeed very bad in my play, Mary. Macbeth murdered the King. And Lady Macbeth encouraged him.

Stallholder: No wonder he feels bad afterwards… I feel bad enough about the fruit pies…

Will: Macbeth feels very guilty. He has some terrible dreams. But Lady Macbeth doesn’t feel the same. She tells Macbeth to forget his bad thoughts.

Stallholder: Say the lines, Mr Will.

Will: Very well Mary. Close your eyes and imagine: Macbeth is feeling bad about the people he killed. Lady Macbeth tells him that they are dead, so his guilty thoughts about them should die, too. He can’t fix things, so he shouldn’t think about them. These are her words:

Lady Macbeth: How now, my lord! Why do you keep alone,

Of sorriest fancies your companions making,

Using those thoughts which should indeed have died

With them they think on? Things without all remedy

Should be without regard. What’s done is done.

Narrator: We’ll leave them there for now. In Shakespeare’s Macbeth, Lady Macbeth is central to the play’s examination of the psychology of guilt. Deeply ambitious and ruthless, she encourages Macbeth to murder his way to power, but by the end of the play she is overcome by guilt and descends into madness. These days, people still use Shakespeare’s exact phrase: what’s done is done, usually to say that there’s no benefit in feeling bad for a long time about past mistakes. Take footballer Thierry Henry, explaining how his father taught him to always think of the next game.

Clip 1: My dad always taught me to never be satisfied, to want more and know that what is done is done… You’ve done it, now move on.

Clip 2: Just explain you meant to send the email to a different Sophie - and then forget about it. What’s done is done.

Stallholder: So Mr Will, should I forget about the pepper and the pies…?

Will: Indeed you should, Mary. And forget about Nell Butcher too.

Stallholder: Hmmm… to forget, or not to forget: that is the question.

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما پایین بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های واقعی برای سطح پیشرفته را بخوانید:

داستان‌های واقعی:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان