ویلایی نزدیک تولدو

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: چشمان مونتزوما / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 985 فصل

ویلایی نزدیک تولدو

توضیح مختصر

نیک، دختر آمریکایی رو پیدا می‌کنه، ولی خودش هم گیر میفته.

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زبانشناس» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زبانشناس»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

ویلایی نزدیک تولدو

دو روز بعد، در آپارتمان هارمان‌ها در مادرید، کلیر وقتی داشت صبحانه رو آماده میکرد، رادیو رو روشن کرد. به نیک که تو اتاق خواب بود، داد زد: “عجله کن! دیرمون میشه.”

نیک جواب داد: “خیلی‌خب، خیلی‌خب، میدونم… ولی نمیتونم کفش‌هام رو پیدا کنم.”

کلیر لبخند زد. فکر کرد: “همیشه یه چیزی برای گفتن داره.”

درست موقع اخبار رادیو شروع شد. کلیر اول خیلی با دقت گوش نداد، ولی یک‌مرتبه …

شب گذشته دو تا از مشهورترین و گرون قیمت‌ترین الماس‌های اسپانیا از موزه پرادو ناپدید شدن. الماس‌ها - چشمان مونتزوما - در محفظه‌ی شیشه‌ای مخصوص در طبقه‌ی دوم موزه بودن. پلیس شروع کرده …

نیک با یک جفت کفش در یک دستش وارد آشپزخانه شد. گفت: “پیداشون کردم.” بعد صورت کلیر رو دید و حرفش رو قطع کرد. کلیر داشت به رادیو اشاره می‌کرد. نیک پرسید: “چی شده؟”

کلیر با صدای آروم جواب داد: “یه نفر چشمان مونتزوما رو دزدیده. گوش بده.”

صدای رادیو ادامه میداد: “… فقط ۱۰ روز قبل. قبل از اون، الماس‌ها به مدت دویست سال در خانواده‌ی مونتالبان بودن. و حالا اخبار ورزشی …”

کلیر بلند شد و رادیو رو خاموش کرد. نیک پرسید: “کی این اتفاق افتاده؟” نشست و کفش‌هاش رو پوشید.

کلیر جواب داد: “دیشب. عجیب نیست؟ همین دو روز قبل روی کشتی داشتیم درباره اونها حرف می‌زدیم. حالا …”

نیک به ساعتش نگاه کرد. “وای، نه. واقعاً داره دیرمون میشه. بیا، میتونی تو ماشین داستان رو برام تعریف کنی.”

نوه‌ی ۱۸ ساله‌ی کنتس مونتالبان، جوز، اون روز صبح یکی از دانش‌آموزان نیک بود. بعد از درس نیک گفت: “خبر الماس‌های مادربزرگت رو شنیدم، جوز. وحشتناکه. خبری دارین؟”

جوز با ناراحتی به دست‌هاش نگاه کرد. گفت: “نه حتی یک کلمه، آقای هارمان. اونا دیگه رفتن و دیگه نمی‌بینیمشون. از این بابت مطمئنم.” سرش رو بلند کرد و به نیک نگاه کرد. ادامه داد: “میدونید، مادربزرگم واقعاً چشمان مونتزوما رو دوست داشت. فقط یک ماه قبل به من گفت: “می‌خوام روزی اون‌ها رو به مردم اسپانیا بدم.”” لحظه‌ای حرفش رو قطع کرد و دوباره پایین رو نگاه کرد. “آخرین باری بود که زنده دیدمش.”

اون روز بعد از ظهر، نیک باید بیرون از شهر مادرید درس می‌داد. در راه برگشت ایستاد، برای اینکه به بنزین نیاز داشت. وقتی منتظر پرداخت پول بود، مردی از سوپرمارکت اون طرف خیابون بیرون اومد. مرد قدبلند و چاق بود و موهای تیره داشت. نیک فکر کرد: “قبلاً کجا دیدمش؟ دانش‌آموز بود؟ نه. در بیمارستان با کلیر کار می‌کرد؟ نه.” همون لحظه مرد بالا به آسمون نگاه کرد و بعد عینک آفتابی زد. یک مرتبه نیک به یاد آورد. با خودش فکر کرد: “تو اونی بودی که پشت فرمون ماشین شلی مارن نشسته بودی!” بله، مطمئن بود. سریعاً پولش رو داد و رفت بیرون.

درست همون موقع، یه رنوی آبی رنگ چند متر اون‌ورتر، جلویِ غریبه‌ی مو مشکی ایستاد. در باز شد و یک زن به انگلیسی صدا زد: “همونطور اونجا نایست، احمق. بیا بریم.” ماشین شروع به حرکت کرد و بعد نیک چیزی دید. پشت صندلی یه کیف بود که بغل کیف نوشته بود یو.سی.ال.ای. دانشگاه کالیفرنیای لس‌آنجلس … دانشگاه شلی.

نیک فکر کرد: “از این خوشم نمیاد. اصلاً خوشم نمیاد.” شروع به رفتن به طرف باجه‌ی تلفن کرد، ولی ایستاد. نه، وقتی برای زنگ زدن به پلیس نبود. برگشت و به طرف ماشینش دوید و ماشین رو روشن کرد. فقط یک جواب وجود داشت. باید رنوی آبی رو تعقیب می‌کرد.

سفر نیک یک ساعت بعد در یک جاده‌ی حومه شهری خلوت، نزدیک تولدو به پایان رسید. رنوی آبی جلوی دروازه‌های فلزی سنگین ایستاد. دیواری بلند در هر طرف دروازه‌ها بود و تابلویی روی دروازه‌ها بود که نوشته بود: “وارد نشوید.” نیک هم سریع توقف کرد و ماشینش رو خاموش کرد. ۲۰۰ متر پشت ماشین دیگه بود. ولی می‌تونست همه چیز رو ببینه. بعد از چند ثانیه‌ای دروازه‌ها به آرومی باز شدن. رنو رفت داخل و دروازه‌ها دوباره بسته شدن. نیک به تابلوی “وارد نشوید” نگاه کرد. حالا چی؟ برگرده مادرید؟ به پلیس زنگ بزنه؟ به آرومی گفت: “نه. هنوز نه.”

از ماشین پیاده شد و به طرف دروازه‌های فلزی رفت.

از لای دروازه‌ها، در نور طلایی عصر، می‌تونست یک ویلای قدیمی و تیره ببینه. به نظر خالی می‌رسید. بعد متوجه یک ساختمان کوچیک چوبی در باغچه‌ی ویلا شد. یه قفل بزرگ روی در داشت و چند تا پنجره‌ی شکسته. چیزی از یکی از این پنجره‌ها دید. یه مربع کوچیک زرد بود؟ بله، بود.

با احتیاط از دیوار بالا رفت و پرید توی باغچه. داخل باغچه ایستاد. چپ و راست رو نگاه کرد. بعد سریع به طرف ساختمون کوچیک دوید. دوباره ایستاد. تنها صدایی که می‌تونست بشنوه صدای باد لای درخت‌ها بود. بعد خیلی آروم سرش رو بلند کرد و از یکی از پنجره‌های شکسته داخل رو نگاه کرد. داخل فیات زرد رو دید. شلی مارن روی زمین کنار فیات بود. دور دست‌ها، پاها و دهنش طناب بسته بودن.

نیک سریع یه تخته سنگ سنگین پیدا کرد و قفل روی در رو شکست. بعد رفت داخل و با یه تیکه شیشه از پنجره‌ی شکسته شروع به بریدن طناب‌های دختر آمریکایی و آزاد کردنش کرد.

شلی یک دقیقه بعد گفت: “آه، از دیدنت خیلی خوشحالم. ولی چطور…؟”

نیک گفت: “مهم نیست.” شروع به بریدن آخرین طناب دور پاهای دختر کرد. “سریع بهم بگو روی کشتی چه اتفاقی افتاد؟”

شلی گفت: “خوب، داشتم کیفم رو از ماشین بر می‌داشتم که صداهایی شنیدم … صدای انگلیسی. داشتن در مورد یک موزه حرف می‌زدن. و یکی از اونها چیزی در مورد دزدیدن چشم‌ها گفت.”

نیک تکرار کرد: “چشم‌ها!” و لحظه‌ای شیشه رو پایین آورد. “حالا میفهمم.”

شلی ادامه داد: “همون موقع متوجه من شدن. بعد همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یک مرد درشت با عینک آفتابی یک مرتبه ظاهر شد. یه تفنگ دستش داشت و به طرف من نشانه گرفت و گفت: “زیادی شنیده. نمی‌تونیم اجازه بدیم بره.” بعد از اون یه نفر از پشت بهم ضربه زد و همه جا سیاه شد. بعد من اینجا بیدار شدم.” چشم‌هاش رو بست. “همش مثل یک خواب بد بود.”

نیک گفت: “خوب، نگران نباش. تقریباً تموم شده.” و آخرین طناب رو برید. “بفرما. میتونی بلند شی؟ خیلی‌خب، میخوایم …”

صدای مردی گفت: “هیچ کاری نمی‌کنید.” نیک و شلی برگشتن. یه سایه‌ی قد بلند و تیره لای در باز در مقابل آسمون شب ایستاده بود. راننده رنو بود و تفنگ تو دستش داشت.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

A villa near Toledo

Two days later in the Harmans’ Madrid flat, Clare turned on the radio while she was making breakfast. ‘Hurry up!’ she shouted to Nick in the bedroom. ‘We’re going to be late.’

‘OK, OK, I know… but I can’t find my shoes,’ replied Nick’s voice.

Clare smiled. ‘There’s always something,’ she thought.

Just then the radio news began. At first Clare didn’t listen very carefully, but suddenly…

‘Last night two of Spain’s most famous and expensive diamonds disappeared from the Prado Museum. The diamonds - the Eyes of Montezuma - were in a special glass case on the museum’s second floor. Police have begun…’

Nick walked into the kitchen with a pair of shoes in one hand. ‘I’ve found them,’ he said. Then he saw Clare’s face and stopped. She was pointing at the radio. ‘What is it?’ he asked.

‘Someone’s stolen the Eyes of Montezuma,’ Clare replied quietly. ‘Listen.’

‘… only ten days ago,’ the voice on the radio continued. ‘Before that they were in the Montalban family for two hundred years. And now the sports news…’

Clare got up and turned off the radio. ‘When did it happen?’ asked Nick. He sat down and put on his shoes.

‘Last night,’ Clare answered. ‘Strange, isn’t it? We were talking about them only two days ago on the ship. Now…’

Nick looked at his watch. ‘Oh no, we really are going to be late. Come on, you can tell me the story in the car.’

The Countess of Montalban’s eighteen-year-old grandson, Jose Duero, was one of Nick’s students that morning. After the lesson Nick said, ‘I heard about your grandmother’s diamonds, Jose. It’s terrible. Have you had any news?’

Jose looked at his hands sadly. ‘No, not a word, Mr Harman,’ he said. ‘They’ve gone, and we’re never going to see them again… I’m sure of it.’ He lifted his face and looked at Nick. ‘You know,’ he continued, ‘my grandmother really loved the Eyes of Montezuma. Only a month ago she told me, “One day I want to give them to the people of Spain”.’ He stopped for a second and looked down again. ‘That was the last time I saw her alive.’

Later that afternoon Nick had to give a lesson outside Madrid. On the way back he stopped because he needed some petrol. While he was waiting to pay, a man came out of the supermarket across the street. He was tall, fat and had dark hair. ‘Where have I seen him before?’ thought Nick. ‘A student? No. Did he work at the hospital with Clare? No.’ At that moment the man looked up at the sky, then put on a pair of sunglasses. Suddenly Nick remembered. ‘You were the one behind the wheel of Shelley Marn’s car!’ he thought. Yes, he was sure of it. Quickly he paid and walked outside.

Just then a blue Renault stopped a few metres in front of the dark-haired stranger. The door opened and a woman’s voice called, in English, ‘Don’t just stand there, you fool. Let’s go.’ The car began to move, and then Nick saw something. On the back seat there was a bag with the letters U.C.L.A. on the side. The University of California in Los Angeles… Shelley’s university.

‘I don’t like this,’ thought Nick. ‘I don’t like this at all.’ He began to walk towards a telephone box, but stopped. No, there wasn’t time to call the police. He turned, ran back to his car and started the engine. There was only one answer. He had to follow the blue Renault.

Nick’s journey ended one hour later on a quiet country road near Toledo. The blue Renault stopped in front of a pair of heavy metal gates. There was a high wall on both sides of them, and a sign on the gates said ‘KEEP OUT’. Quickly Nick stopped, too, and turned off his engine. He was two hundred metres behind the other car, but he could see everything. After a few seconds the gates slowly opened, the Renault drove inside, then the gates closed again. Nick looked at the ‘KEEP OUT’ sign. Now what? Back to Madrid? Call the police? ‘No,’ he said softly. ‘Not yet.’

He got out of the car and walked towards the metal gates.

Through them, in the gold evening light, he could see an old, dark villa. It looked empty. Then he noticed a small building made of wood in the villa’s garden. It had a big lock on the door and several broken windows. He could see something through one of them. Was it a small square of yellow? Yes, it was.

Carefully he climbed the wall and jumped into the garden. Inside he stopped, looked left and right, then ran quickly towards the small building. There he stopped again. The only sound he could hear was the wind in the trees. Then, very slowly, he lifted his head and looked through one of the broken windows. Inside he saw the yellow Fiat and, on the ground next to it, Shelley Marn. There were ropes round her hands, feet and mouth.

Quickly Nick found a heavy rock and broke the lock on the door. Then he went inside and, with some glass from one of the broken windows, began to cut the American girl free.

‘Oh, I am very happy to see you,’ she said a minute later. ‘But how…?’

‘That’s not important,’ said Nick. He began to cut the last rope round her feet. ‘Tell me quickly. What happened on the ship?’

‘Well,’ said Shelley. ‘I was getting my bag from the car when I heard voices… English voices. They were talking about a museum. Then one of them said something about stealing “the eyes”.’

‘The Eyes!’ repeated Nick, and put down the piece of glass for a second. ‘Now I understand.’

‘That’s when they noticed me,’ Shelley continued. ‘Then everything happened really quickly. A big man in sunglasses suddenly appeared. He had a gun and pointed it at me and said, “She’s heard too much. We can’t let her go.” After that someone hit me from behind and everything went black. Then I woke up here.’ She closed her eyes. ‘It’s all like a bad dream.’

‘Well, don’t worry. It’s nearly over,’ said Nick, and cut the last rope. ‘There. Can you stand up? OK, we’re going to…’

‘You’re not going to do anything,’ said a man’s voice. Nick and Shelley turned. In the open door there was a tall, dark shadow against the evening sky. It was the driver of the Renault and he had a gun in his hand.