5 داستان کوتاه انگلیسی درباره گربه با ترجمه فارسی

در این مقاله 5 داستان کوتاه انگلیسی درباره گربه به همراه ترجمه فارسی آن‌ها را به شما ارائه خواهیم کرد.

امین خان زاده
امین خان‌ زاده
ماه گذشته منتشر شد 
5 داستان کوتاه انگلیسی درباره گربه با ترجمه فارسی.jpg

گربه‌ها حیوانات بسیار باهوش و بامزه‌ای هستند و به همین خاطر داستان‌ های کوتاه انگلیسی درباره گربه بسیار جذاب‌اند. این حیوانات دوست داشتنی می‌توانند به بهترین دوست انسان‌ها تبدیل شوند و با بازیگوشی خود زندگی را برای ما لذت‌بخش‌تر کنند. این بار در زبانشناس 5 داستان کوتاه انگلیسی درباره گربه با ترجمه فارسی را برای شما عزیزان تهیه کرده‌ایم. همینطور که می‌دانید، می‌توانید در بخش داستان کوتاه انگلیسی به مطالعه بسیاری از داستان‌های کوتاه انگلیسی دیگر با موضوعات متنوع بپردازید. همراه ما باشید.

Born of Love (متولد عشق)

Billo was a striped gray cat. I found him as a kitten when I was in class II. I was returning home as usual after my play time and dusk was soon setting in. It was the monsoon season and dark clouds hovered in the sky, soon it started raining and I had to stand under the shade of a thatch. Right in front of me, I saw a small shriveled little gray kitten, sitting on a puddle and meowing pitifully. Few barking mongrels were trying to get at it. I showed those dogs away and lifted up the small thing in my arms, it was dripping with water. I dried it with my chunni and took it home.

بیلو یک گربه خاکستری راه راه بود. وقتی کلاس دوم بودم او را وقتی یک بچه گربه بود پیدا کردم. من طبق معمول بعد از زمان بازی‌ام به خانه برمی‌گشتم و به زودی خورشید درحال غروب کردن بود. فصل باران‌های موسمی بود و ابرهای تیره در آسمان می‌چرخیدند، خیلی زود باران شروع به باریدن کرد و من مجبور شدم زیر سایه کاهگلی بایستم. درست در مقابلم، یک بچه گربه کوچک خاکستری چروکیده را دیدم که روی یک گودال نشسته بود و با تاسف میو میو می‌کرد. معدودی سگ در حال تلاش برای رسیدن به او بودند. سگ‌ها را فراری دادم و آن موجود کوچک را که در بغلم بلند کردم، ازش آب می‌چکید. با شالم او را خشک کردم و به خانه بردم.

On reaching home, first of all I dried Billoo well with a dry cloth; I gave it a basket with a warm rug. I brought some warm milk, but Billoo was not able to lap it as he had just learned to suck milk, so slowly with a piece of cotton I fed Billoo the entire milk in the dish and soon he fell asleep.

با رسیدن به خانه، اول از همه بیلو را با یک پارچه خشک خوب خشک کردم. یک سبد با یک قالیچه گرم به آن دادم. مقداری شیر گرم آوردم، اما از آنجایی که بیلو تازه مکیدن شیر را یاد گرفته بود نتوانست آن را بخورد، بنابراین آرام آرام با یک تکه پنبه تمام شیر داخل ظرف را به بیلو دادم و سپس خیلی زود خوابش برد.

Billoo grew well. As a kitten he was very playful, his antics would often make everyone laugh. Billoo was very obedient and never dirtied around the house; he only attended to his nature calls in the back patch of the garden of the house. Not only Billo but all my pet cats were very obedient and tidy. I always ensured that Billoo got his meals timely and he would never touch any food on his own. But sometimes when his favorite fish was being cooked, he would meow in a very pleading manner and mother would give him some in his dish. Billoo liked mother’s cooked fish rather than raw.

بیلو به خوبی رشد کرد. به عنوان یک بچه گربه، او بسیار بازیگوش بود، شیطنت‌های او اغلب همه را می‌خنداند. بیلو بسیار مطیع بود و هرگز محیط خانه را کثیف نمی‌کرد. او فقط در تکه پشتی باغ خانه به ندای طبیعت خود رسیدگی می‌کرد. نه تنها بیلو، بلکه همه گربه‌های خانگی من بسیار مطیع و مرتب بودند. من همیشه اطمینان می‌دادم که بیلو وعده‌های غذایی‌اش را به‌موقع می‌خورد و هرگز خودش به هیچ غذایی دست نمی‌زند. اما گاهی که ماهی مورد علاقه‌اش در حال پختن بود، با حالتی بسیار التماس آمیز میو میو می‌کرد و مادرم مقداری در ظرفش به او غذا می‌داد. بیلو ماهی پخته مادر را به ماهی خام ترجیح می‌داد.

Billoo was a very domestic cat, he liked to stay in the house and in the garden and would seldom go out of the house premises. He had no desire to make friends with the wild cats who roamed around the house, he preferred being alone. But at the age of four Billoo received a very special gift from his destiny—his love—kalli.

بیلو یک گربه بسیار اهلی بود، او دوست داشت در خانه و باغ بماند و به ندرت از خانه بیرون می‌رفت. او هیچ تمایلی به دوستی با گربه‌های وحشی که در خانه پرسه می‌زدند نداشت، تنها بودن را ترجیح می‌داد. اما در چهار سالگی بیلو هدیه بسیار ویژه‌ای از سرنوشت خود - عشقش - کالی دریافت کرد.

Kalli was a spotted black half Siamese cat. My elder sister got it from an aunt’s house who used to keep Siamese cats as pets. When the aunt shifted her house Kalli’s mother was given to some furniture makers who lived below Aunt’s house and Kalli was born there. When my sister visited our Chacha’s house, who was a neighbor of the aunt, she spotted this lovely spotted cat who would just keep following my sister. My sister wished to take it home and the furniture makers were only too glad to give it away as Kalli had few other siblings.

کالی یک گربه سیاه خالدار نیمه سیامی (تایلندی) بود. خواهر بزرگم آن را از خانه عمه‌ای گرفت که گربه‌های سیامی را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می‌کرد. وقتی عمه خانه‌اش را عوض کرد، مادر کالی را به چند مبل‌ساز که زیر خانه عمه زندگی می‌کردند، دادند و کالی در آنجا به دنیا آمد. وقتی خواهرم به خانه عموی ما که همسایه عمه بود رفت، این گربه خالدار دوست داشتنی را دید که فقط به دنبال خواهرم راه می‌افتاد. خواهرم آرزو داشت آن را به خانه ببرد و سازندگان مبلمان خیلی خوشحال بودند که آن را بدهند، زیرا کالی تعداد کمی خواهر و برادر دیگر هم داشت.

So Kalli was brought home in my sister’s carry bag. When Billoo first saw Kalli, it made that angry sound so typical of cats (phisshhh), maybe it thought that its place was getting sabotaged. But Kalli was such a friendly cat that Billoo soon started liking her. They would play around in the garden together and sleep together in their basket. Billo, now a strong male cat, would enclose the dainty Kalli within his arms and although not human they looked like a romantic couple very much in love.

بنابراین کالی را در کیف حمل خواهرم به خانه آوردند. وقتی بیلو برای اولین بار کالی را دید، آن صدای خشمگین را که در گربه‌ها بسیار رایج است (فیشش) درآورد، شاید فکر می کرد که جایگاه خودش در خطر است. اما کالی آنقدر گربه صمیمی‌‌ای بود که بیلو خیلی زود به او علاقه‌مند شد. آن‌ها با هم در باغ بازی می‌کردند و با هم در سبد خود می‌خوابیدند. بیلو، که اکنون یک گربه نر قوی است، کالی باریک را در آغوش خود محصور می‌کند و اگرچه انسان نیستند، مانند یک زوج عاشقانه بسیار عاشق به نظر می‌رسیدند.

I vividly remember Kalli’s first batch of kittens, as one of the kitten’s was kept back by us and the rest of Kalli’s kittens were adopted by our animal loving neighbors when they were big enough. The first batch was of three kittens-one spotted yellow, one spotted black and white (like the mother) and the other jet black (Kelo). None of the adopters took Kelo , I think because of the superstition associated with black cats and so Kelo remained with us for almost ten years.

اولین دسته از بچه گربه‌های کالی را به خوبی به یاد می‌آورم، زیرا یکی از بچه گربه‌ها توسط ما نگهداری می‌شد و بقیه بچه گربه‌های کالی توسط همسایگان حیوان دوست ما وقتی به اندازه کافی بزرگ شدند به فرزندی پذیرفته شدند. دسته اول، سه بچه گربه بوندد، یکی زرد خالدار، یکی سیاه و سفید خالدار (مانند مادر) و دیگری کاملا سیاه (کلو). هیچ یک از پذیرندگان گربه، کلو را نگرفتند، فکر می‌کنم دلیل آن خرافات مرتبط با گربه‌های سیاه بود و بنابراین کلو تقریبا ده سال کنار ما ماند.

I never saw any of my pet cats pass away before me. Even when they were sick sometimes they would withdraw and stay alone by themselves in the garden. My mother told me not to disturb them as that way they get well soon. During these days, they would refuse food, even their favorite ones and only chew some grass or shrubs. I remember them getting well in a day or two and springing back to life in a most wondrous way. So maybe I think, when my cats got their last call, they retreated far into the woods beneath some hollow or cover, never to spring back again to life. I admire them very much for this manner of theirs.

من هرگز ندیدم که هیچ یک از گربه‌های خانگی‌ام قبل از من فوت کنند. حتی وقتی مریض می‌شدند، گاهی کنار می‌رفتند و تنها در باغ می‌ماندند. مادرم به من گفت که مزاحم آن‌ها نشو زیرا آن‌ها خیلی زود خوب می‌شوند. در این روزها از خوردن غذا امتناع می‌کردند، حتی غذای مورد علاقه خودشان و فقط مقداری علف یا درختچه می‌جویدند. به یاد دارم که آن‌ها در یک یا دو روز خوب می‌شدند و به طرز شگفت انگیزی به زندگی بازمی‌گشتند. بنابراین، شاید فکر کنم، وقتی گربه‌های من آخرین تماس خود را گرفتند (زمان مرگشان فرا رسید)، در جنگل‌ها زیر یک حفره یا یک پوشش عقب‌نشینی کردند، تا هرگز دیگر دوباره زنده نشوند. من آن‌ها را به خاطر این رفتارشان بسیار تحسین می‌کنم.

Slowly Kalli and Billo started spending time mostly in the garden; only Kelo would come inside the house. After some time though Kelo was left with us alone as his parents did not come back one day. Kelo was three years old at that time. As a kitten Kelo was a ball of darkness, his eyes gleamed as lights ,only when he yawned or opened his mouth could we see red and white amidst the black.

به آرامی کالی و بیلو شروع به گذراندن زمان بیشتری در باغ کردند. فقط کلو به داخل خانه می‌آمد. بعد از مدتی کلو با ما تنها ماند زیرا پدر و مادرش یک روز دیگر برنگشتند. کلو در آن زمان سه ساله بود. از آنجایی که کلو یک گولّه بچه گربه سیاه بود، چشمانش مانند نور می‌درخشیدند، تنها زمانی که خمیازه می‌کشید یا دهانش را باز می‌کرد می‌توانستیم قرمز و سفید (رنگ زبان و دندانش) را در میان سیاهی ببینیم.

Kelo grew up soon to be a very strong, intelligent and curious cat and very, very playful. Often when my mother and brother would be racking their brains on a board game, Kelo would sit next to them in rapt attention, looking extremely funny. His head would move left then right like the Tennis watchers and suddenly he would pick up a piece in his mouth from the board and dart away. We really had to plead with Kelo to get back our piece!

کلو خیلی زود بزرگ شد و تبدیل به یک گربه بسیار قوی، باهوش و کنجکاو و بسیار بسیار بازیگوش شد. اغلب وقتی مادر و برادرم در یک بازی رومیزی مغزشان را به کار می‌انداختند، کلو در کنار آن‌ها می‌نشست و بسیار خنده‌دار به نظر می‌رسید. سرش مانند تماشاگران تنیس به چپ و سپس راست حرکت می‌داد و ناگهان تکه‌ای را از روی بازی رومیزی در دهانش برمی‌داشت و به سرعت دور می‌شد. ما واقعا باید به کلو التماس می‌کردیم تا قطعه بازی ما را پس دهد!

There was no end to Kelo’s antics. He would walk on his two hind legs while holding a stick. While I would be studying he would sit very attentively on the large study table beneath the table lamp. He especially liked to sit beneath the lamp during winter evenings, and watch me write. He would also lift up a pen or pencil in his mouth to write but find it totally beyond his capacity.

شیطنت‌های کلو پایانی نداشت. او در حالی که چوبی در دست داشت روی دو پای عقب خود به راه می‌رفت. هنگامی که من مشغول مطالعه بودم، او با دقت روی میز مطالعه بزرگ زیر چراغ رومیزی می‌نشست. او مخصوصا دوست داشت در عصرهای زمستان زیر چراغ بنشیند و نوشتن من را تماشا کند. او همچنین یک خودکار یا مداد را در دهانش برمی‌داشت تا بنویسد، اما آن را کاملا فراتر از توانش می‌دانست.

Kelo liked to eat fish and milk, he devoured pieces of hot chapatis with great relish and would turn his face away if they were cold, no matter how hungry he was.

کلو دوست داشت ماهی و شیر بخورد، تکه‌های نان داغ را با ذوق فراوان می‌بلعید و هر چقدر هم که گرسنه بود اگر نان سرد بود صورتش را برمی‌گرداند.

As a cat Kelo was spectacular. He looked like a small black panther. Kelo kept himself very clean and was found to always wash himself with great care (cats wash themselves by licking themselves with their tongue). He would pull out all the tit bits from his paws and claws and make his black coat glisten. Nevertheless he also did not mind the water and soap bath I gave him during the hot summer days, I was very careful about the ears while washing Kelo with water and never let a drop enter them. I think Kelo just quietly tolerated such baths for my sake and would be very thankful when the soft towel was put over him to be dried. Like his father Billoo, Kelo stayed alone and mostly in the house or garden, in fact the wild cats were quite afraid of Kelo and would maintain a distance from him.

کلو به عنوان یک گربه، تماشایی بود. او شبیه یک پلنگ سیاه کوچک بود. کلو خود را بسیار تمیز نگه می‌داشت و مشخص بود که همیشه خود را با احتیاط تمیز می‌کرد (گربه ها خود را با لیسیدن زبان خود تمیز می‌کنند). تمام لقمه‌های تیت را از دست و پنجه‌هایش بیرون می‌کشید (پاک می‌کرد) و کت سیاهش را جلا می‌داد. با این وجود او از حمام آب و صابونی که در روزهای گرم تابستان به او می‌دادم هم مشکلی نداشت، در حین شستن کلو با آب و شُت بسیار مراقب گوش‌هایش بودم و هرگز اجازه نمی‌دادم که قطره‌ای آب وارد گوش‌هایش شود. فکر می‌کنم کلو به خاطر من چنین حمام‌هایی را بی سر و صدا تحمل می‌کرد و وقتی حوله نرم را روی او می‌گذاشتم تا خشک شود بسیار سپاسگزار بود. کلو مانند پدرش بیلو بیشتر اوقات تنها در خانه یا باغ می‌ماند، در واقع گربه‌های وحشی کاملا از کلو می‌ترسیدند و از او فاصله می‌گرفتند.

There are so many things that I can write about Kelo that it can fill pages, so I will end this passage on Kelo by telling you all about one last remarkable thing that I can never forget and it always brings tears to my eyes. It so happened that when Kelo was around four or five years of age he disappeared for a few days. Daily when I would say my prayers I would ask God to send Kelo back to me. Without Kelo I felt very lonely and sad. I had almost lost hope.

چیزهای زیادی وجود دارد که می‌توانم در مورد کلو بنویسم که می‌تواند صفحات را پر کند، بنابراین این داستان را در مورد کلو با گفتن همه چیز در مورد آخرین نکته قابل توجهی که هرگز نمی‌توانم فراموشش کنم و همیشه اشک در چشمانم جاری می‌کند به پایان می‌رسانم. وقتی کلو در سن حدودا چهار یا پنج سالگی بود این اتفاق افتاد که برای چند روز ناپدید شد. هر روز وقتی دعا می‌خواندم از خدا می‌خواستم کلو را دوباره به پیش من بفرستد. بدون کلو خیلی احساس تنهایی و غمگینی می‌کردم. تقریبا امیدم را از دست داده بودم.

One evening while I was walking on the lane at the back of our house, I heard a deep meow behind me and I at once knew that it could be only Kelo, I turned back with open arms and Kelo came running to me and sprang softly into my arms and ensconced himself there. It seemed that he was as happy as I with this reunion and from that day our bond became unbreakable. Kelo exuded love, he was born of love.

یک روز غروب در حالی که پشت در خانه مان در حال راه رفتن بودم، صدای میو عمیقی از پشت سرم شنیدم و بلافاصله فهمیدم که فقط کلو می‌تواند باشد، با آغوش باز برگشتم و کلو به سمتم دوید و به آرامی خودش را میان دستانم جا کرد و در آغوشم فرو رفت. به نظر می‌رسید که او هم مثل من از این دیدار دوباره خوشحال بود و از آن روز پیوند ما ناگسستنی شد. کلو عشق را افشاند، او از عشق متولد شد.

داستان درباره گربه به انگلیسی.jpg

Catsy and Her Milk (کتسی و شیرش)

Catsy is a very cute cat. Everyone likes her very much. She used to roam from place to place and loved everyone by saying meow. Catsy loved drinking milk. She makes many things from milk like – ice cream, cheese, and cream. Water came into her mouth when she saw milk.

کتسی یک گربه بسیار بامزه است. همه او را خیلی دوست دارند. او از جایی به جای دیگر پرسه می زد و با گفتن میو همه را دوست می‌داشت. کتسی عاشق نوشیدن شیر بود. او چیزهای زیادی از شیر درست می‌کند - بستنی، پنیر و خامه. با دیدن شیر آب از دهانش سرازیر می‌شود.

Every day Milky Cow used to come and give milk to Catsy. But one day the Milky cow suddenly did not come and Catsy did not get her milk. In such a situation she was very sad but then she thought why not go to Milky Cow’s house and bring milk.

هر روز گاو شیرده می‌آمد و به کتسی شیر می‌داد. اما یک روز ناگهان گاو شیرده نیامد و کتسی شیرش را دریافت نکرد. در چنین شرایطی او بسیار ناراحت بود اما بعد فکر کرد که چرا به خانه گاو شیرده نرود و شیر بیاورد.

Now Catsy tied a handkerchief around her neck, put a cap on her head, and came out with a car key in her hand. Catsy also had a cute little bottle in her hand which had a picture of a cat on it and it was written on it, ‘Catsy The Cat Meow Meow’.

حالا کتسی دستمالی دور گردنش بست و کلاهی روی سرش گذاشت و با کلید ماشین در دستش بیرون آمد. کتسی همچنین یک بطری کوچک بامزه در دست داشت که عکس یک گربه روی آن بود و روی آن نوشته شده بود: «کتسی گربه میو میو.»

While going, she thought about where she would go? Catsy didn’t know the way to Milky’s house. She thought, “Who is the one who knows the way to Milky’s house?”

در حین رفتن به این فکر کرد که کجا برود؟ کتسی راه خانه میلکی را نمی‌دانست. او با خود فکر کرد: «چه کسی است که راه خانه گاو شیرده را می‌داند؟»

Catsy remembered that there is a knowledgeable owl in the city who knows everything. Now Catsy will first go to the Gyan Owl’s house.

کتسی به یاد آورد که یک جغد آگاه در شهر وجود دارد که همه چیز را می‌داند. اکنون کتسی ابتدا به خانه جغد گیان می‌رود.

Catsy swung the car and moved towards Gyan Owl’s house. After reaching the owl’s house, she started loudly ringing the horn of the car, ‘Pe Pe Pe Poooooo.’

کتسی ماشین را راند و به سمت خانه جغد گیان حرکت کرد. پس از رسیدن به خانه جغد، او با صدای بلند شروع به زنگ زدن بوق ماشین کرد: «په په په پوووو.»

The owl came out from inside and said, “Don’t shout! Don’t shout! I am coming”

جغد از داخل بیرون آمد و گفت: «فریاد نزن! فریاد نزن! دارم می آیم.»

“It’s me, Catsy your sweet cat meow meow,” said Catsy.

کتسی گفت: «من هستم، کتسی، گربه‌ی شیرین تو میو میو».

“Oh my dear Catsy, you came here after a long time. What’s the matter?” The Gyan owl said.

جغد گیان گفت: «اوه کتسی عزیزم، تو بعد از مدت‌ها به اینجا آمدی. موضوع چیه؟»

Catsy asks, “I don’t know the way to Milky Cow’s house. Can you tell me the way?”

کتسی می‌پرسد: «من راه خانه گاو شیرده را نمی‌دانم. می‌شود راه خانه‌اش را به من بگویی؟»

The owl said, “Oh wow! You are going to Milky’s house. You are so good. I have to give some stuff to Milky.”

جغد گفت: «اوه وای! شما به خانه میلکی می‌روید. تو چقدر خوب هستی! من باید چیزهایی به میلکی بدهم.»

Then the owl asked, “Will you give these kinds of stuff to the Milky?”

سپس جغد پرسید: «آیا این جور چیزها را از طرف من به میلکی می‌دهی؟»

Catsy said, “Yes, I will definitely. Put all the stuff behind the car.”

کتسی گفت: «بله، حتما این کار را خواهم کرد. همه وسایل را پشت ماشین بگذار.»

After picking up the luggage the owl told Catsy the way to Milky’s house. Catsy then turned on her car and moved towards Milky’s house.

جغد پس از برداشتن چمدان، راه خانه میلکی را به کتسی گفت. سپس کتسی ماشینش را روشن کرد و به سمت خانه میلکی حرکت کرد.

Catsy sings along the way, “I’ll go to the Milky house meow meow. I’ll go to the Milky house meow meow. Bring the best milk for me meoooooooowwwwww.”

کتسی در طول مسیر آواز می‌خواند: «من به میو میو خانه میلکی خواهم رفت. من به خانه گاو شیرده خواهم رفت میو میو. بهترین شیر را برای من بیاور میوووو.

Catsy went on to sing the song. On the way, many people were going to Milky’s house. Catsy now reached Milky’s house. There she saw that Milky was on the bed and many people were standing near her.

کتسی به خواندن این آهنگ ادامه داد. در راه، افراد زیادی به خانه میلکی می‌رفتند. کتسی اکنون به خانه میلکی رسید. در آنجا دید که میلکی روی تخت است و افراد زیادی نزدیک او ایستاده اند.

Catsy noticed that Milky was about to give birth to a new baby. Everyone waited for the new baby, then after some time, Milky gave birth to a child. Everyone was very happy to see that lovely child.

کتسی متوجه شد که میلکی در آستانه به دنیا آوردن یک نوزاد جدید است. همه منتظر نوزاد جدید بودند، سپس پس از مدتی، میلکی فرزندی به دنیا آورد. همه از دیدن آن کودک دوست داشتنی بسیار خوشحال شدند.

Catsy was happy to see the baby and gave the baby her sweet bottle. Today Catsy did not take milk. She left milk for the newborn baby. Now the baby will grow up after drinking lots of milk.

کتسی از دیدن نوزاد خوشحال شد و شیشه شیر خود را به کودک داد. امروز کتسی شیر مصرف نکرد. او برای نوزاد تازه متولد شده شیر گذاشت. حالا کودک پس از نوشیدن مقدار زیادی شیر بزرگ خواهد شد.

The Poor Man and the Magical Cat (مرد فقیر و گربه جادویی)

Once upon a time, there was a very poor young man. He lived in a tiny hut with his cat. His cat was extraordinary. It could talk, and it could do magic.

روزی روزگاری مرد جوان بسیار فقیری بود. او در یک کلبه کوچک با گربه خود زندگی می‌کرد. گربه‌اش فوق العاده بود. می‌توانست حرف بزند و جادو کند.

One day the poor young man said to his cat, “I have no more food left, and I have no money to buy food. What shall we do?”

روزی مرد جوان فقیر به گربه‌اش گفت: «دیگر نه غذایی دارم و نه پولی برای خریدن غذا. باید چه کاری کنیم؟»

“Miaow,” said the cat. “Do not worry. Do not be sad. I’ll do some magic to make you glad.”

گربه گفت: «میاوو. نگران نباش. ناراحت نباش. من کمی جادو می‌کنم تا تو را خوشحال کنم.»

The cat took two bags and went out into the jungle. He dug with his paws in the soft earth until he found some silver coins.

گربه دو کیسه برداشت و به جنگل رفت. او با پنجه‌هایش زمین نرم را حفر کرد تا این که چند سکه نقره پیدا کرد.

“Miaow,” he said. He purred with happiness because he had found the coins.

او گفت: «میاوو». او از خوشحالی خرخر کرد زیرا سکه‌ها را پیدا کرده بود.

The cat put some of the silver into one of the bags for the poor young man. He put the rest of the silver into the second bag. He took that to the royal palace and presented it to the king.

گربه مقداری از نقره را در یکی از کیسه‌ها برای مرد جوان فقیر گذاشت. بقیه نقره را داخل کیسه دوم گذاشت. او آن را به کاخ سلطنتی برد و به پادشاه تقدیم کرد.

“Miaow, here is a gift from my master,” the cat explained.

گربه توضیح داد: «میائو، بفرمایید این یک هدیه از طرف استاد من است.»

“Thank you,” said the king.

پادشاه گفت: «متشکرم.»

The poor young man was overjoyed when his cat brought home a bag of silver coins.

جوان بیچاره وقتی گربه‌اش کیسه‌ای سکه نقره به خانه آورد بسیار خوشحال شد.

“There is enough here for me to buy food for us for the rest of our lives. Thank you, dear cat, thank you very much indeed.”

«اینجا به اندازه‌ای سکه هست که بتوانم تا آخر عمر برایمان غذا بخرم. متشکرم، گربه عزیز، واقعا از شما متشکرم.»

“Miaow,” said the cat. “You don’t have to worry. You’ll never be sad. I’ll do more magic to make you glad.”

گربه گفت: «میاوو. نباید نگران باشی. تو هرگز غمگین نخواهی شد. من بیشتر جادو می کنم تا تو را خوشحال کنم.»

The next day the cat took a bag and went out into the jungle. He dug with his paws in the soft earth. He dug deeper and deeper until he unearthed some gold coins.

روز بعد گربه کیسه‌ای برداشت و به جنگل رفت. با پنجه‌هایش زمین نرم را حفر کرد. او عمیق‌تر و عمیق‌تر حفاری کرد تا این که چند سکه طلا از زیر خاک بیرون آورد.

“Miaow!” he said. He purred with happiness.

او گفت: «میاوو!» و از خوشحالی خرخر کرد.

The cat knew that his master did not need the gold, and so he put the precious coins into the bag and took the gold to the king.

گربه می‌دانست که اربابش به طلا نیازی ندارد و به همین دلیل سکه‌های گرانبها را در کیسه گذاشت و طلا را نزد پادشاه برد.

“Miaow! Here is another gift from my master,” the cat said.

گربه گفت: «میاوو! این یک هدیه دیگر از طرف ارباب من است.»

“Thank you very much,” said the king.

پادشاه گفت: «خیلی از تو سپاسگزارم.»

The following day the cat spoke again to the poor young man.

روز بعد گربه دوباره با مرد جوان فقیر صحبت کرد.

“Miaow! You don’t have to worry. You’ll never be sad, I’ll do more magic to make you glad.”

«میاوو! شما لازم نیست نگران باشی. تو هرگز غمگین نخواهی بود، من بیشتر جادو می‌کنم تا تو را خوشحال کنم.»

The cat took a bag and went out into the jungle once more. He dug with his paws in the soft earth. He dug deeper and deeper until he unearthed some diamonds.

گربه کیسه‌ای برداشت و یک بار دیگر به جنگل رفت. با پنجه‌هایش زمین نرم را حفر کرد. او عمیق‌تر و عمیق‌تر حفاری کرد تا اینکه چند الماس از زیر خاک بیرون آورد.

“Miaow!” he said. He purred with happiness.

او گفت: «میاوو!» و از خوشحالی خرخر کرد.

The cat knew that his master didn’t need jewels, and so he put the precious stones into the bag and took the diamonds to the king.

گربه می‌دانست که اربابش نیازی به جواهرات ندارد و به همین دلیل سنگ‌های قیمتی را در کیسه گذاشت و الماس‌ها را نزد پادشاه برد.

“Miaow! Here is one more gift from my master,” the cat said.

گربه گفت: «میاوو! این یک هدیه دیگر از طرف ارباب من است.»

“Thank you very much indeed, but who is your master?”

پادشاه گفت: «خیلی از تو ممنون. اما این ارباب تو کیست؟»

The king supposed that the cat’s master must be a wealthy man. He had an unmarried daughter, and he thought that a rich man would make a good husband for the princess.

پادشاه تصور می‌کرد که ارباب گربه باید یک مرد ثروتمند باشد. او یک دختر مجرد داشت و فکر می‌کرد که یک مرد ثروتمند شوهر خوبی برای شاهزاده خانم خواهد بود.

The cat had seen the princess. She was pretty, but the best things about her were her kind eyes and her friendly smile. The young man also had kind eyes and a friendly smile. The cat thought they would be happy together as husband and wife, so he agreed to help the king.

گربه شاهزاده خانم را دیده بود. او زیبا بود، اما بهترین چیزهای او چشمان مهربان و لبخند دوستانه‌اش بود. مرد جوان نیز چشمانی مهربان و لبخندی دوستانه داشت. گربه فکر کرد که آن‌ها با هم به عنوان زن و شوهر خوشحال خواهند شد، بنابراین او موافقت کرد که به پادشاه کمک کند.

When the cat returned home, he told the young man that the king had invited him to marry the princess. The young man was delighted until he remembered he had no suitable clothes.

وقتی گربه به خانه برگشت، به مرد جوان گفت که پادشاه او را برای ازدواج با شاهزاده خانم دعوت کرده است. مرد جوان خوشحال شد تا این که به یاد آورد که لباس مناسبی ندارد.

“I don’t have enough silver to buy an outfit elegant enough for a royal wedding,” he said sadly.

او با ناراحتی گفت: «من سکه نقره کافی برای خرید یک لباس به اندازه کافی شیک برای عروسی سلطنتی ندارم.»

“Miaow! You don’t have to worry. You shouldn’t be sad. I’ll do more magic to make you glad.”

«میاوو! تو لازم نیست نگران باشی. نباید غمگین باشی. من بیشتر جادو می‌کنم تا تو را خوشحال کنم.»

The cat hurried back to the palace with a story he had made up.

گربه با داستانی که ساخته بود با عجله به قصر برگشت.

“Oh your majesty, my master has a problem. The tailor who was making his new clothes has gone on holiday, and the clothes are unfinished. This means my master has nothing suitable to wear. Would you please lend him something for the occasion?”

«اوه اعلیحضرت، استاد من مشکلی دارد. خیاطی که لباس‌های جدیدش را درست می‌کرد به تعطیلات رفته و لباس‌ها ناتمام است. این یعنی استاد من هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن ندارد. لطفا می‌شود چیزی برای این مناسبت به او قرض بدهید؟»

The king beamed. “Of course. Come with me and choose some clothes from my royal wardrobe.”

شاه لبخندی زد: «البته. با من بیا و از کمد لباس سلطنتی من چند لباس انتخاب کن.»

A little while later, the cat returned to the young man dragging a suitcase full of the king’s nicest clothes.

اندکی بعد، گربه در حالی که چمدانی پر از زیباترین لباس‌های پادشاه را همراه خود می‌کشید، نزد مرد جوان برگشت.

“Wonderful!” cried the young man. But then his face fell, and he looked sad. “I cannot bring a princess back to this little hut. She deserves more than this. Where can we live?”

مرد جوان فریاد زد: «عالی!» اما بعد شادی از صورتش افتاد و غمگین به نظر می‌رسید. من نمی‌توانم یک شاهزاده خانم را به این کلبه کوچک برگردانم. لیاقتش بیشتر از این است. کجا می‌توانیم زندگی کنیم؟»

“Miaow! You don’t have to worry. You shouldn’t be sad. I’ll do more magic to make you glad.”

«میاوو! شما لازم نیست نگران باشی. نباید غمگین باشی من بیشتر جادو می‌کنم تا تو را خوشحال کنم.»

The cat went up into the mountains to a grand castle.

گربه به سمت کوه و به قلعه‌ای بزرگ رفت.

The cat knocked on the front door: Knock! Knock! Knock!

گربه در زد: تق! تق! تق!

When a giant opened the door, the cat asked if his master could borrow the castle.

وقتی غول در را باز کرد، گربه پرسید که آیا استادش می‌تواند قلعه را قرض بگیرد؟

“No! Never! Certainly not!” the giant roared.

غول غرش کرد: «نه! هرگز! قطعا نه!»

“Miaow! Oh dear, that is a shame because I want my master to live here with his wife.”

«میاوو! اوه عزیز، شرم آور است، زیرا می‌خواهم اربابم با همسرش اینجا زندگی کند.»

The cat twitched his tail. In a twinkling of magical stars, the giant disappeared.

گربه دمش را تکان داد. در یک چشمک از ستاره‌های جادویی، غول ناپدید شد.

“Now my master can live happily ever after in this lovely castle!” purred the cat.

"اکنون ارباب من می‌تواند همیشه در این قلعه دوست داشتنی با خوشی زندگی کند!» گربه خرخر کرد.

That is exactly what happened.

این دقیقا همان چیزیست که اتفاق افتاد.

A BOY AND HIS CAT (یک پسر و گربه‌اش)

As a child I held little trust in adults; kids either. I found the most loyal and honest friends to be animals. So, I brought home a lot of stray pets.

در کودکی اعتماد کمی به بزرگسالان داشتم. همینطور به بچه‌ها. وفادارترین و صادق‌ترین دوستان را حیوانات می‌دانستم. بنابراین، من تعداد زیادی از حیوانات خانگی ولگرد را به خانه آوردم.

Tom was my first cat. He was a black and white Billicat that had mostly white fur, dotted with irregular black spots. There was even one on his neck that resembled a bow tie. Combined with the big spot on his back, he looked like he was wearing a tuxedo.

تام اولین گربه من بود. او یک بیلیکت سیاه و سفید بود که عمدتا خز سفید داشت و لکه‌های سیاه نامنظمی روی آن بود. حتی یک لکه سیاه روی گردنش بود که شبیه پاپیون بود. همراه با لکه بزرگ روی کمرش، به نظر می‌رسید که انگار لباس تاکسیدو پوشیده است.

The night I found Tom, I snuck him into my room so he could sleep with me. When my mom found out she tossed him out the back door. I could relate to his lonely howling as my mother shut the door.

شبی که تام را پیدا کردم، او را به اتاقم بردم تا بتواند با من بخوابد. وقتی مادرم فهمید او را از در پشتی بیرون انداخت. وقتی مادرم در را می‌بست، می‌توانستم با زوزه تنهایی او ارتباط برقرار کنم.

He craved affection and so did I. He loved to sit on my lap purring as I tickled the black spot on his tiny head. Hearing him purr, I felt a ray of heat fill my chest. We spent hours sitting on the side of the railroad embankment, looking up at the stars.

او به من احساس محبت داشت و من هم همینطور نسبت به او. او دوست داشت روی بغل من بنشیند و خرخر کند همینطور که من نقطه سیاه روی سر کوچکش را قلقلک می‌دهم. با شنیدن صدای خرخرش، احساس کردم پرتویی از گرما سینه‌ام را پر کرد. ساعت‌ها در کنار خاکریز راه آهن نشستیم و به ستاره‌ها نگاه کردیم.

I was a loner and Tom was my only friend. My mom said she had no problem with me adopting a cat if I didn’t bring him into the house. Which I compiled with for a while.

من تنها بودم و تام تنها دوست من بود. مامانم گفت اگر گربه را به خانه نیاورم مشکلی با این که من سرپرستی یک گربه را قبول کنم، ندارد. که مدتی با آن کنار آمدم.

I fed Tom StarKist tuna from a small can and poured him a bowl of milk every morning. The more I fed him, the more he came around. I loved seeing his eager little face in the morning when he walked into our yard. I knew he was looking for me, and that made me feel special. I guess it was a bond between two loners. He needed me and I needed him.

من ماهی تن تام استارکیست را از یک قوطی کوچک تغذیه کردم و هر روز صبح برای او یک کاسه شیر می‌ریختم. هر چه بیشتر به او غذا می‌دادم، بیشتر به سمتم می‌آمد. من عاشق دیدن چهره کوچک مشتاق او در صبح وقتی که در حیاط ما قدم می‌زد بودم. می‌دانستم که او به دنبال من است و این باعث می‌شود احساس خاصی داشته باشم. من حدس می‌زنم که این پیوند بین دو عدد تنها بود. او به من نیاز داشت و من به او نیاز داشتم.

I liked all the neighbors except for Molly Baker. Molly was the same age as my mother and carried a book bound in a worn leather. She would read from it out loud to herself as she walked through the neighborhood at night.

همه همسایه ها را دوست داشتم به جز مولی بیکر. مولی هم سن مادرم بود و کتابی با چرم کهنه به دست داشت. وقتی شب در محله قدم می‌زد، با صدای بلند برای خودش آواز می‌خواند.

Molly had frizzy black hair the color of charcoal with a large, irregular mole on her nose. Draped in black clothes she resembled the Wicked Witch of the West. Being eleven years old, I truly believed she was casting spells as she walked through the neighborhood.

مولی موهای مشکی وز دار به رنگ زغالی داشت با خال بزرگ و نامنظم روی بینی‌اش. او که در لباس سیاه پوشیده شده بود، شبیه جادوگر شرور غرب بود. من که یازده ساله بودم، واقعا باور داشتم که او در حالی که در محله قدم می‌زد، طلسم می‌کرد.

Molly was not fond of me, either. She would watch everything from her apartment window where I suspect she kept a diary, recording everyone’s actions. How else would she have known our business so well? The rumor was Molly (a widow) could never have children. I imagine that’s why she was so bitter.

مولی هم من را دوست نداشت. او همه چیز را از پنجره آپارتمانش تماشا می‌کرد، جایی که من گمان می‌کنم او یک دفتر خاطرات داشت و کارهای همه را ثبت می‌کرد. وگرنه چطور می‌توانست کسب و کار ما را اینقدر خوب بشناسد؟ شایعه این بود که مولی (که بیوه بود) هرگز نمی‌توانست بچه‌دار شود. من تصور می‌کنم به همین دلیل است که او انقدر تلخ بود.

One day Tom didn’t show up for his usual meal of tuna and milk. I waited, and waited, getting more and more worried. Something felt wrong. Desperate to find my friend I took off looking for him. I couldn’t help but think about Jim.

یک روز تام برای وعده غذایی معمول خود که تن ماهی و شیر بود حاضر نشد. صبر کردم و صبر کردم و بیشتر و بیشتر نگران شدم. انگار چیزی درست نبود. ناامید از یافتن دوستم به دنبال او رفتم. نمی‌توانستم به جز جیم به چیز دیگری فکر کنم.

I searched all over town, checking everywhere we had been. I couldn’t find him anywhere! I couldn’t stand to lose another friend.

تمام شهر را گشتم و همه جاهایی که قبلا رفته بودیم را بررسی کردم. هیچ جا نتوانستم پیدایش کنم! طاقت از دست دادن دوست دیگری را نداشتم.

After a week of searching, I was wondering if Tom got hit by a car. Maybe a dog attacked him and he was lying in some alley suffering. These thoughts kept me awake at night. I couldn’t concentrate in school, and I didn’t feel hungry at all. I kept looking with more intensity, but still, no Tom.

بعد از یک هفته جست‌وجو، فکر می‌کردم آیا تام با ماشینی برخورد کرده است. شاید سگی به او حمله کرده بود و او در کوچه‌ای دراز کشیده و درد می‌کشد. این افکار من را شب‌ها بیدار نگه می‌داشت. در مدرسه نمی‌توانستم تمرکز کنم و اصلا احساس گرسنگی نمی‌کردم. با شدت بیشتری به نگاه کردن ادامه دادم، اما هنوز، اثری از تام نبود.

Then, on my way home from school one day, I heard a scratching noise coming from the window of Molly’s apartment. My heart filled with excitement when I saw my long-lost friend. Tom was just as excited to see me too. He scratched at the window like he was trying to open it. I checked to see if it was unlocked, and to my surprise it was. I opened it and let my friend out. Disregarding my mother’s wishes I snuck Tom into my room when we got home. I held him tight all night. I could tell he was glad I found him!

سپس، یک روز در مسیر بازگشت از مدرسه به خانه، صدای خراش را از پنجره آپارتمان مولی شنیدم. وقتی دوست دیرینه‌ام را دیدم قلبم پر از هیجان شد. تام هم از دیدن من هیجان‌زده بود. طوری روی پنجره را می‌خراشید که انگار می‌خواست پنجره را باز کند. چک کردم ببینم قفل آن باز است یا نه و در کمال تعجب دیدم که باز بود. در را باز کردم و گذاشتم دوستم بیرون بیاید. وقتی به خانه رسیدیم، بدون توجه به خواسته‌های مادرم، تام را به داخل اتاقم بردم. تمام شب او را محکم بغل کردم. می‌توانستم بگویم تام هم خوشحال است که او را پیدا کردم!

The next morning, I awoke to my mother standing over my bed.

صبح روز بعد، با دیدن مادرم که بالای تختم ایستاده بود از خواب بیدار شدم.

“Why is this cat in your room,” she yelled?!

او فریاد زد: «چرا این گربه در اتاق تو است؟»

“Because it’s mine! You told me I could have him.”

«چون مال من است! تو به من گفتی که می‌توانم او را داشته باشم.»

“I told you it was a neighborhood cat. That you could play with it as long as it stayed outside.”

من به تو گفتم که گربه برای محله است. تا زمانی که بیرون می‌ماند، می‌توانستی با آن بازی کنی.»

“But Tom is mine. He wants to be with me!” I pleaded.

من التماس کردم: «اما تام مال من است. او می‌خواهد با من باشد!»

“Explain that to the two police officer’s downstairs who want to question you about a breaking and entering charge!”

«این را به دو افسر پلیس طبقه پایین که می‌خواهند از تو در مورد اتهام شکستن و وارد شدن بازجویی کنند، توضیح دهید!»

I looked up at her.

به او نگاه کردم.

“Breaking and entering? I opened the window to let Tom get away from Molly. She stole him and had him prisoner,” I replied!

من پاسخ دادم: «شکستن و وارد شدن؟ پنجره را باز کردم تا تام از مولی دور شود. او تام را دزدید و را زندانی‌اش کرد.»

“Well, get your ass downstairs and explain this to the police.”

«خب، باسن مبارکت را بیار پایین و همین را به پلیس توضیح بده.»

I cautiously walked down the steps, feeling the weight of what I had done growing. It made my knees shake so bad I had to grip the handrail on my way down.

با احتیاط از پله‌ها پایین رفتم و احساس کردم سنگینی کاری که انجام داده بودم درحال بیشتر شدن است. به قدری زانوهایم می‌لرزید که مجبور شدم در راه به پایین نرده را بگیرم.

The officers’ demeanor was pleasant when I walked into the kitchen.

وقتی وارد آشپزخانه شدم رفتار افسران پلیس خوب بود.

“Are you Jack,” asked the tall officer?

افسر قد بلند پرسید: «شما جک هستید؟»

“Yes, yes sir,” I answered.

من پاسخ دادم: «بله قربان.»

“We received a call from Ms. Baker about her cat being stolen. Do you know anything about this?”

«ما تماسی از خانم بِیکر در مورد دزدیده شدن گربه‌اش دریافت کردیم. آیا تو چیزی در این باره می‌دانی؟»

I looked at the officer and, in a respectful tone, I said, “It’s not her cat. She stole Tom from me.”

به افسر نگاه کردم و با لحنی محترمانه گفتم: «گربه او نیست. او تام را از من دزدید.»

“She stole the cat from you,” the tall officer questioned with a puzzled look on his face.

افسر قد بلند با چهره‌ای متحیرانه پرسید: «او گربه را از تو دزدید؟»

My mom tried to stay out of the conversation, but his stocky partner asked, “Is this true, ma am?”

مادرم سعی کرد از مکالمه دوری کند، اما شریک تنومندش پرسید: «آیا این درست است، خانم؟»

My mom probably thought it was no big deal. It was a matter of a little boy and a stray cat. How much trouble could I get into?

احتمالا مادرم فکر می‌کرد که این موضوع چیز مهمی نیست. موضوع یک پسر بچه و یک گربه ولگرد بود. مگر چقدر می‌توانستم با مشکل مواجه شوم؟

“Well, it’s a stray cat. It doesn’t belong to anyone. Jack has been taking care of it and he thinks of it as his cat,” my mother replied.

مادرم پاسخ داد: «خب، این یک گربه ولگرد است. متعلق به کسی نیست جک از آن مراقبت می‌کند و او را مانند گربه‌اش می‌داند.»

“Oh, I see,” the tall officer responded. “Well, here’s the thing. We will talk to Ms. Baker to see if she’ll let it go. Technically, however, it’s breaking and entering. If she’ll drop the charges, then we can chalk this up as a big misunderstanding and move on.”

افسر بلندقد پاسخ داد: «اوه، متوجهم.» «خب، موضوع اینجاست. ما با خانم بیکر صحبت خواهیم کرد تا ببینیم آیا او آن را رها می‌کند یا نه. اما از نظر فنی این کار شکستن و ورود به حریم شخصی است. اگر او اتهامات را کنار بگذارد، می‌توانیم این را به عنوان یک سوء تفاهم بزرگ بدانیم و از آن بگذریم.»

My mother gave me a sad look and then shook her head as the officers left to speak with Molly.

مادرم نگاهی غمگین به من انداخت و سپس سرش را تکان داد، سپس افسران برای صحبت با خانم مولی رفتند.

“What have you gotten yourself into now,” she said?

او گفت: «ببین الان خودت را درگیر چه چیزی کردی؟»

I didn’t know. I had no idea what could happen. By this time, Grandpa Bob had woken.

من نمی‌دانستم. نمی‌دانستم چه اتفاقی می‌تواند بیفتد. در این زمان پدربزرگ باب از خواب بیدار شده بود.

It didn’t take long for the officers to return. Their demeanor had changed as they strode through the back door.

طولی نکشید که افسران برگشتند. وقتی از در پشتی رد می‌شدند رفتارشان تغییر کرده بود.

“Why are the police here,” Grandpa Bob asked in a scratchy voice, the kind you get from drinking and smoking all night?

پدربزرگ باب با صدای خش دار انگار که تمام شب مشغول نوشیدن و کشیدن بود پرسید: «چرا پلیس اینجاست؟»

“They’re here because Jack is being accused of breaking into Molly’s apartment and stealing her cat,” my mother explained.

مادرم توضیح داد: «آن‌ها اینجا هستند زیرا جک متهم است که به آپارتمان مولی ورود کرده و گربه او را دزدیده است.»

The tall officer had dark sunglasses perched atop his head.

افسر بلند قد عینک آفتابی تیره‌ای بالای سرش گذاشته بود.

“You’re Sam’s ex-wife, aren’t you,” he asked?

او پرسید: «تو همسر سابق سام هستی، نه؟»

Then he looked at his partner, pressing his bottom teeth against his upper lip.

سپس به شریک زندگی خود نگاه کرد و دندان‌های پایینی خود را روی لب بالایی‌اش فشار داد.

“That was a long time ago,” my mother replied.

مادرم پاسخ داد: «آن برای خیلی وقت پیش بود.»

“Well, I am sorry to inform you that Ms. Baker would like to press charges. Breaking and entering is a very serious crime.”

«خب، متاسفم که به شما اطلاع می‌دهم که خانم بیکر می‌خواهد اتهامات را مطرح کند. شکستن و ورود به حریم شخصی جرم بسیار سنگینی است.»

“Breaking and entering,” my grandfather slurred, interrupting the officers.

پدربزرگم با لحنی نامفهوم گفت: «شکستن و وارد شدن به حریم شخصی!» و حرف افسران را قطع کرد.

Then he looked at me. “Jack, when did you start breaking into places? You’re not that kind of kid.”

بعد به من نگاه کرد و گفت: «جک، از چه زمانی شروع به نفوذ به مکان‌ها کردی؟ تو از آن جور بچه‌ها نیستی.»

“Grandpa, I didn’t, I just opened the window to let Tom out!”

«پدربزرگ، من این کار را نکردم، فقط پنجره را باز کردم تا تام بیرون بیاید!»

He waved his hands in the air as he shuffled across the kitchen, finally finding the table and chairs on the other side. Plopping himself down in one of the chairs, he shook his head.

دستانش را در هوا تکان داد، در حالی که در آشپزخانه می‌چرخید و بالاخره میز و صندلی‌ها را در طرف دیگر پیدا کرد. خودش را روی یکی از صندلی‌ها پایین انداخت و سرش را تکان داد.

“I can’t believe it! Why would you do that?”

«من نمی‌توانم آن را باور کنم! چرا باید این کار را بکنی؟»

The stocky officer interrupted. “Ms. Baker had a few other things too.”

افسر تنومند حرفش را قطع کرد: «خانم. بیکر چند چیز دیگر هم داشت.»

He sipped on his coffee, his stubby little fingers barely gripping the Styrofoam cup.

قهوه‌اش را نوشید، انگشتان کوچکش به سختی فنجان استایروفوم را گرفته بود.

“She said Jack runs wild throughout the neighborhood doing whatever he wants. That he is not being properly supervised. She said Grandpa is the neighborhood drunk and you the neighborhood whore. After reviewing both of your criminal records, and what we’ve observed today, I’d be inclined to believe her.”

او گفت جک در سراسر محله می‌دود و هر کاری می‌خواهد انجام می‌دهد. این که او به درستی تحت نظارت نیست. گفت پدربزرگ مست محله است و تو فاحشه محله. پس از بررسی سوابق جنایی هر دو شما، و آنچه امروز مشاهده کردیم، من تمایل دارم که حرف او را باور کنم.»

Then I heard the words I was dreading.

سپس کلماتی را شنیدم که از آن می‌ترسیدم.

“Ma’am, Child Protective Services is on their way. They should be here any minute.”

«خانم، خدمات حفاظت از کودکان در راه است. آن‌ها دیگر باید هر لحظه به اینجا برسند.»

When the CPS officer arrived, she consulted with the police officers, then interviewed Ms. Baker as well as some other neighbors. I was told to start packing a bag. Grandpa Bob just dropped his head while he sat at the kitchen table, staring at an empty cup of coffee.

وقتی افسر CPS آمد، او با افسران پلیس مشورت کرد، سپس با خانم بیکر و همچنین برخی از همسایگان دیگر مصاحبه کرد. به من گفته شد شروع به بستن چمدان کنم. پدربزرگ باب در حالی که پشت میز آشپزخانه نشسته بود و به فنجان خالی قهوه خیره شده بود سرش را پایین انداخت.

My mother didn’t even protest. The Child Protective Services Officer tried to tell her how she could go about getting me back—but I could tell my mother had stopped listening before the officer finished talking.

مادرم حتی اعتراض هم نکرد. افسر خدمات حفاظت از کودکان سعی کرد به او بگوید که چگونه می‌تواند من را بازگرداند - اما می‌توانم بگویم مادرم قبل از این که افسر صحبتش را تمام کند دیگر گوش نداده بود.

Everyone from the neighborhood watched the officers put me in the van. From the corner of my eye, I could see Molly standing there with a satisfied look on her face.

همه اهالی محله تماشا کردند که ماموران من را سوار وانت کردند. از گوشه چشمم می‌توانستم ببینم که مولی با قیافه‌ای از خود راضی آنجا ایستاده بود.

I glared at her and ground my teeth. She held Tom in her arms.

زل زدم بهش و دندان‌هایم را به هم ساییدم. تام را در آغوشش گرفت.

“You fucking bi*ch,” I screamed inside my head. “I will make you pay for this. I will fucking destroy you!”

درون سرم فریاد زدم: «پیرزن لعنتی.» «من مجبورت می‌کنم هزینه سنگینی به خاطر این کار بپردازی. لعنتی نابودت می‌کنم!»

As we drove away, Molly and Tom’s figures became smaller and smaller like toy soldiers until they eventually disappeared from my sight. I lowered my head and daydreamed about the evil things I was going to do to Molly when I got back.

همانطور که از آنجا دور می‌شدیم، چهره‌های مولی و تام مانند سربازان اسباب بازی کوچک و کوچک‌تر می‌شدند تا این که در نهایت از دید من ناپدید شدند. سرم را پایین انداختم و در مورد کارهای بدی که قرار بود وقتی برگشتم با مولی انجام دهم رویاپردازی کردم.

داستان انگلیسی درباره گربه.jpg

The Cat And The Tiger (گربه و ببر)

Once there was a beautiful cat called Robin. Robin had long silky fur and lived in a house with an aged couple. They were not feeding the cat with sufficient food so the cat thought of leaving the house and going to the forest to eat a lot of rats. One midnight the cat left the house and started running towards the forest. On the way, it saw a dog and got scared. To avoid the dog biting, it climbed the tree and escaped from the dog.

روزی یک گربه زیبا به نام رابین وجود داشت. رابین خز ابریشمی بلندی داشت و در خانه‌ای با یک زوج مسن زندگی می‌کرد. آن‌ها غذای کافی به گربه نمی‌دادند، بنابراین گربه به این فکر افتاد که خانه را ترک کند و به جنگل برود تا موش‌های زیادی را بخورد. یک نیمه شب گربه از خانه خارج شد و شروع به دویدن به سمت جنگل کرد. در راه سگی را دید و ترسید. برای این که گاز گرفتن شدن توسط سگ دوری کند، از درخت بالا رفت و از دست سگ فرار کرد.

After the dog went away, Robin ran and reached the forest. By the time it reached the forest, Robin was very tired. So he had a deep nap. When Robin woke up, he was surprised to see wild animals like lions, tigers, bears, elephants, and others. Robin was afraid and nervous. Robin looked here and there and found blood on the ground. Robin thought it was an animal which was pranking him. So he went closer and found a dead baby tiger. Suddenly Robin got an idea. If Robin would put the tiger skin on its body, he can pretend to be a baby tiger. So Robin put the tiger skin on its body and started walking in the forest bravely. Robin did the same thing everyday. The other animal thought that it was a real baby tiger and started giving respect.

پس از رفتن سگ، رابین دوید و به جنگل رسید. وقتی به جنگل رسید، رابین خیلی خسته بود. بنابراین او یک چرت عمیق داشت. وقتی رابین از خواب بیدار شد، از دیدن حیوانات وحشی مانند شیر، ببر، خرس، فیل و دیگر حیوانات شگفت‌زده شد. رابین ترسیده بود و استرس داشت. رابین اینور و آنور را نگاه کرد و همه جا خون روی زمین پیدا کرد. رابین فکر کرد یک حیوان دارد با او شوخی می‌کند. بنابراین نزدیک‌تر رفت و یک بچه ببر مرده را پیدا کرد. ناگهان رابین به ذهنش راه پیدا کرد. اگر رابین پوست ببر را روی بدنش بپوشد، می‌تواند وانمود کند که بچه ببر است. پس رابین پوست ببر را روی بدنش گذاشت و شجاعانه در جنگل قدم زد. رابین هر روز همین کار را می‌کرد. حیوانات دیگر فکر می‌کردند که او یک بچه ببر واقعی است و شروع به دریافت احترام کرد.

Then one fine day, Robin saw a fearful real tiger walking towards him. The tiger spoke to Robin and asked, "What is your name and who are your parents?" Robin had no choice. He told his name and the cat opened its mouth and started meowing. Suddenly the tiger realized that it was a cat and not a baby tiger. Robin got frightened when the tiger growled at him. Within a flash Robin escaped from the tiger by climbing on the tree. After some time the tiger went back to the forest. Then Robin thought it was dangerous to live in the forest between wild animals by covering himself with tiger skin. Robin also thought it was not fair to disguise yourself as someone you’re not. So he thought about how it was better to be yourself and ran back to town, catching five rats to eat. Robin returned to his house and lived happily.

سپس یک روز خوب، رابین یک ببر واقعی ترسناک را دید که به سمت او می‌رفت. ببر با رابین صحبت کرد و پرسید: «نام تو چیست و والدینت چه کسانی هستند؟» رابین چاره‌ای نداشت. اسمش را گفت و مثل گربه دهانش را باز کرد و شروع کرد به میو کردن. ناگهان ببر متوجه شد که او گربه است نه بچه ببر. وقتی ببر به او غرش کرد، رابین ترسید. در یک لحظه رابین با بالا رفتن از درخت از دست ببر فرار کرد. بعد از مدتی ببر به جنگل برگشت. سپس رابین فکر کرد که زندگی در جنگل بین حیوانات وحشی با پوشاندن خود با پوست ببر خطرناک است. رابین همچنین فکر می‌کرد عادلانه نیست که خود را به‌عنوان کسی که نیست، پنهان کند. بنابراین او به این فکر کرد که بهتر است خودتان باشید و به شهر برگشت و پنج موش شکار کرد تا بخورد. رابین به خانه خود بازگشت و با خوشحالی زندگی کرد.

اپلیکیشن زبانشناس

روشی آسان برای یادگیری زبان انگلیسی با اپلیکیشن زبان‌شناس. اپلیکیشن زبانشناس روش‌های جذاب برای یادگیری زبان انگلیسی را به خوبی می‌شناسد و لذت یادگیری را در شما ایجاد می‌کند. این اپلیکیشن با الگوبرداری از بهترین اپلیکیشن‌های آموزش زبان انگلیسی خارجی و بومی سازی و فارسی سازی آن به بهترین اپلیکیشن ایرانی برای یادگیری زبان انگلیسی تبدیل شده است. امکانات فوق‌العاده‌ای مانند یادگیری زبان انگلیسی با فیلم و موسیقی، دوره‌های مختلف آموزشی در سطوح مختلف، آموزش گرامر، لغات ضروری زبان انگلیسی، جعبه لایتنر برای یادگیری و به خاطر سپردن واژگان انگلیسی و بسیاری از موارد دیگر نیاز شما را به ابزارها و دوره‌های آموزشی دیگر به حداقل می‌رساند. همین حالا آن را نصب کنید تا به جذاب‌ترین روش‌ها زبان انگلیسی را یاد بگیرید.

سخن پایانی

همانطور که در ابتدا گفتیم، داستان های کوتاه انگلیسی درمورد گربه که بسیار موجودات باهوش و دوست‌داشتنی هستند، بسیار جذاب‌اند. گربه‌ها به خوبی رفتار ما انسان‌ها را متوجه می‌شوند و به دلیل هوش خوبی که دارند گاها می‌توانند بسیار با صاحب خود ارتباط نزدیک و دوستانه‌ای داشته باشند. آیا شما هم صاحب گربه هستید؟ اگر آره حتما داستان و خاطرات جالب خود درباره گربه‌تان را در قسمت زیر برای ما بنویسید. مرسی که تا انتها همراه زبانشناس بودید. پیشنهاد مطالعه مقاله بعدی: 10 داستان کوتاه انگلیسی درباره دوست

دیدگاهتان را بنویسید