5 داستان کوتاه انگلیسی درباره جنگل

با ما همراه باشید تا 5 داستان کوتاه جذاب انگلیسی درباره جنگل به همراه ترجمه هریک را به شما ارائه دهیم.

امین خان زاده
امین خان‌ زاده
ماه گذشته منتشر شد 
داستان کوتاه انگلیسی درباره جنگل.jpg

جنگل‌ها ریه‌های کره زمین هستند و از زیبایی‌ها و شگفتی‌های دنیای ما به حساب می‌آیند. داستان های انگلیسی درمورد جنگل شما را با واژگان جدید انگلیسی مرتبط با جنگل و عناصر آن آشنا کرده وباعث می‌شود جملات جدیدی در خصوص جنگل و طبیعت یاد بگیرید. در این بخش از زبانشناس 5 داستان کوتاه انگلیسی درباره جنگل به همراه ترجمه را برای شما زبان آموزان عزیز تهیه کرده‌ایم. در ضمن در قسمت داستان کوتاه انگلیسی می‌توانید به مطالعه داستان‌های مختلف با موضوعات متفاوت بپردازید. همراه زبانشناس باشید.

Tree of life (درخت زندگی)

Amazing Fact: Orinoco Delta is a vast fan shaped delta located in eastern Venezuela, where the Orinoco River meets the sea.

واقعیت شگفت‌انگیز: دلتای اورینوکو یک دلتای بزرگ به شکل بادبزنی است که در شرق ونزوئلا واقع شده است، جایی که رودخانه اورینوکو به دریا می‌رسد.

Fable: The kids were lost. A group of children from a small village at the edge of the Orinoco River had stolen a canoe to have some fun, but the currents carried them far out into the delta. They shouted for help, but deep in the jungle there was no one to come to their rescue. As night fell the children were afraid they would never be found and end up being eaten by a jaguar.

افسانه: بچه‌ها گم شدند. گروهی از کودکان روستای کوچکی در حاشیه رودخانه اورینوکو یک قایق دزدیده بودند تا کمی تفریح ​​کنند، اما جریان‌ها آن‌ها را به عمق دلتا منتقل کردند. آنها برای کمک فریاد می‌زدند، اما در اعماق جنگل هیچ کس برای نجات آن‌ها نبود. با فرا رسیدن شب، بچه ها می‌ترسیدند که هرگز پیدا نشوند و در نهایت توسط یک جگوار خورده شوند.

Tired and hungry, they were on the verge of tears when they heard a gentle whisper. They looked up to see a Moriche palm tree, waving in the wind. The palm offered the children its fruit. With food in their stomach, the children gained strength to look around. The Moriche palm introduced them to other members of the forest and soon the children had many friends. They learnt to use wood to build houses and leaves for roofs. They found places to find food and water, herbs for medicine and even ways to dress up and decorate themselves.

خسته و گرسنه با شنیدن زمزمه‌ای ملایم در آستانه اشک ریختن بودند. آن‌ها به بالا نگاه کردند و درخت خرمایی موریچه را دیدند که در باد تکان می‌خورد. درخت خرما میوه‌اش را به بچه‌ها تقدیم کرد. بچه‌ها با غذا در شکم، قدرت پیدا کردند تا به اطراف نگاه کنند. نخل موریچ آن‌ها را به سایر اعضای جنگل معرفی کرد و خیلی بچه‌ها دوستان زیادی پیدا کردند. آن‌ها یاد گرفتند که از چوب برای ساختن خانه‌ها و از برگ برای بام خانه استفاده کنند. آن‌ها مکان‌هایی برای یافتن غذا و آب، گیاهان دارویی و حتی راه‌هایی برای آرایش و تزئین خود پیدا کردند.

Many years later, a group of adventures canoeing down the river were surprised to see a small settlement on a forested island deep in the jungles. The children had learnt the ways of the forest and were now living comfortably amidst the labyrinth of waterways. The Moriche palm came to be known as the ‘tree of life’ and the children grew up to be the Warao Indians also known as ‘canoe people’.

سال‌ها بعد، گروهی از ماجراجویان که در رودخانه قایق‌رانی می‌کردند، از دیدن یک سکونتگاه کوچک در جزیره‌ای جنگلی در اعماق جنگل شگفت‌زده شدند. بچه‌ها راه‌های جنگل را یاد گرفته بودند و حالا در میان هزارتوی آبراه‌ها راحت زندگی می‌کردند. نخل موریچه به «درخت زندگی» معروف شد و بچه‌ها به سرخپوستان وارائو تبدیل شدند که به «مردم قایق‌ران» نیز معروف بودند.

Moral: When in trouble, look to nature for answers.

پند اخلاقی: هنگامی که مشکل دارید، برای یافتن پاسخ به طبیعت نگاه کنید.

The Girl of the Forest (دختر جنگل)

The magic-filled forest lit up around the girl as she walked down the path. The air was filled with the humming and whizzing of fairies, spirits, and other mythical creatures flying about. The girl, while still human, had long silvery hair tinged with blue and the petite features of a woodland elf. A blooming white lotus flower rested in the palms of her hands as she carried it down the path.

جنگل پر از سر و جادو اطراف دختر را همانطور که در مسیر قدم می‌زد، روشن می‌کرد. هوا مملو از زمزمه پریان، ارواح و دیگر موجودات افسانه‌ای بود که در اطراف پرواز می‌کردند. دختر، در حالی که هنوز انسان بود، موهای بلند نقره‌ای و آبی داشت که با ویژگی‌های کوچک یک جن (کوتوله) جنگلی همراه بود. یک گل نیلوفر سفید شکفته در حالی که آن را در مسیر حمل می‌کرد، در کف دستانش قرار داشت.

Her destination, the lake at the center of the forest, shimmered a deep, mesmerizing blue. Flower covered lily pads floated on top where many fairies would take the time to rest. Dandelion florets and leaves colored anywhere from green to purple floated through the air, sometimes even hitting the girl.

مقصد او، دریاچه‌ای در مرکز جنگل بود. دریاچه‌ای آبی، عمیق، مسحور کننده و درخشان. پدهای زنبق پوشیده از گل در بالای آن شناور بودند که بسیاری از پری‌ها برای استراحت روی آن وقت می‌گذراندند. گل‌ها و برگ‌های قاصدک از سبز تا بنفش در هوا شناور می‌شدند، حتی گاهی اوقات هم به دختر برخورد می‌کردند.

As the path stopped and dirt turned into rich green grass, the spirits took notice of the human in their forest. Humans normally aren’t allowed where the mystical energies claim, for the spirits' fear of their destructive nature, but the girl was an exception to this rule. Her blood may have been human, but her soul belonged among the fae. She fought to keep her spirit home safe, no matter how young. The trees could read her soul, and they only found love and light, and therefore the forest accepted her as one of their own. As of then, her time in the forest was of great importance.

هنگامی که راه به پایان رسید و مسیر خاکی به چمن سبز پررنگ تبدیل شد، ارواح متوجه انسان در جنگل خود شدند. انسان‌ها معمولا در جایی که انرژی‌های جادویی حضور دارند به دلیل ترس ارواح از طبیعت مخرب خود، اجازه ورود ندارند، اما دختر از این قاعده مستثنی بود. خون او ممکن است انسان بوده باشد، اما روح او متعلق به پری بود. او جنگید تا روح خود را در خانه ایمن نگه دارد، مهم نیست که چقدر کم سن و سال است. درختان می‌توانستند روح او را بخوانند و در آن فقط عشق و نور پیدا کردند. بنابراین جنگل او را به عنوان یکی از خود پذیرفت. از آن موقع، گذر زمان او در جنگل اهمیت زیادی داشت.

The girl lowered to her knees before the lake and the life in the forest paused, waiting for the girl’s next action. Her hands lowered to the water, letting the lotus flower move from her hands and into the lake. The flower drifted away, settling in the center where light shone from within. Light grew from the flower and the water changed, waves being created to surround the flower as it grew and grew.

دختر در مقابل دریاچه زانو زد و زندگی در جنگل متوقف و منتظر اقدام بعدی دختر شد. دستانش به سمت آب پایین آمد و اجازه داد گل نیلوفر از میان دستانش حرکت کند و به درون دریاچه برود. گل دور شد و در مرکز جایی که نور از درون می‌درخشید مستقر شد. نور از طریق گل افزایش یافت و آب تغییر کرد، امواجی برای احاطه کردن گل همانطور که بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شد، ایجاد شد.

As the flower reached its maximum size, the girl stood to face whatever would come from the flower. When the lotus flower first appeared on the girl’s windowsill, she knew that she would come to the forest to deliver, no matter the fact that it was the middle of the night.

وقتی گل به حداکثر اندازه خود رسید، دختر ایستاد تا با هر چیزی که از گل می آید روبرو شود. وقتی گل نیلوفر برای اولین بار نزدیک دختر ظاهر شد، او می‌دانست که برای تحویل دادن به جنگل می‌آید، این حقیقت که نیمه شب است، مهم نبود.

The now large petals of the flower separated, reaching for each side of the lake and creating a platform. Any human would know that these petals would not be able to support their weight, but that wasn’t the case for the girl. With the aid of the spirits, they made sure that as she stepped onto the petal reaching for her, that she would not fall.

گلبرگ‌های بزرگ گل از هم جدا شدند و به هر طرف دریاچه رسیدند و سکویی ایجاد کردند. هر انسانی می‌داند که این گلبرگ‌ها نمی‌توانند وزن خود را تحمل کنند، اما برای دختر اینطور نبود. با کمک ارواح، آنها مطمئن شدند که وقتی او روی گلبرگ‌هایی که به سمتش می‌آیند قدم می‌گذارد، به درون آب سقوط نکند.

Light continued to explode from the center of the lotus flower, surely alerting anyone looking out of their windows at this time. The girl walked towards this light, and in the pit of her stomach, she sensed that change would soon be taking place.

نور همچنان از وسط گل نیلوفر آبی بیرون می‌زد و مطمئنا هر کسی را که در این زمان از پنجره خود به بیرون نگاه می‌کرد، باخبر می‌کرد. دختر به سمت نور رفت و در گودال شکمش احساس کرد که به زودی تغییری رخ خواهد داد.

A wave of calm washed through the girl as she now stood in the center of the light, watching the pale colors swirl around her and hitting the water below. The petals retreated from the sides of the lake and surrounded the girl, seemingly trapping her but also creating a cocoon.

در حالی که او اکنون در مرکز نور ایستاده بود و به تماشای رنگ‌های کم رنگی که دور او می چرخیدند و به آب زیرین برخورد می کردند مشغول بود، موجی از آرامش سراسر دختر را فرا گرفت. گلبرگ‌ها از کناره‌های دریاچه عقب کشیده و دختر را احاطه کردند و ظاهرا او را به دام انداخته‌اند اما پیله‌ای نیز ایجاد می‌کردند.

Because of her work towards keeping the forest safe and her radiance of love, light, and determination, the light of the forest helped her shed the human body she was never meant to be in. Her soul became one with the forest, earning herself the role of a guardian, bound to keep the forest safe from any man-made harm that could come their way. She would scare off humans with threats of danger and make sure that the borders grew secure.

به دلیل تلاش او برای ایمن نگه داشتن جنگل و همینطور درخشش عشق، نور و اراده‌اش، نور جنگل به او کمک کرد تا بدن انسانی‌اش را که هرگز قرار نبود در آن باشد از بین ببرد. روح او با جنگل یکی شد و نقش نگهبان را به دست آورد و موظف شد که جنگل را از هر آسیبی که ممکن است به دست گونه‌های انسان وارد شود، ایمن نگه دارد. او انسان‌ها را با تهدیدهای خطرناک می‌ترساند و مطمئن می‌شد که مرزهای جنگل امن‌تر می‌شوند.

The unrest that the girl’s soul had felt when being within the human world was now at peace. Other than being a guardian, she was now able to commune with the spirits of the forest in their tongue, and she was now able to commune with the natural ways of the elements around her. Her soul returned to its natural role of being connected with everything around her.

ناآرامی که روح دختر در زمان حضور در دنیای انسانی احساس می‌کرد اکنون در آرامش بود. او به غیر از وظیفه نگهبانی، اکنون می‌توانست با ارواح جنگل به زبان آن‌ها ارتباط برقرار کند، همینطور اکنون می‌توانست با روش‌های طبیعی با عناصر اطرافش ارتباط بگیرد. روح او به نقش طبیعی خود یعنی ارتباط با همه چیز در اطرافش بازگشت.

داستان انگلیسی گمشده در چنگل.jpg

Lost In The Forest (گمشده در جنگل)

The forest was dark and damp, the sky was black as ink and the trees swayed in the breeze. Lost in the forest I was, no idea how to get out.

جنگل تاریک و مرطوب بود، آسمان مثل جوهر سیاه بود و درختان در نسیم تکان می‌خوردند. در جنگل گم شده بودم، نمی‌دانستم چگونه از آن خارج شوم.

It was 12 o’clock on a Monday. I left for Amelia’s house, my best friend. We were having the time of our lives when a silly idea of Amelia’s popped up. She had decided for us to take an adventure in the gloomy forest where there is no sun to shine through the forest. Amelia took my hand and headed to the forest. Our journey began. Amelia and I were walking fast trying to explore, and we had no idea where we were.

ساعت 12 روز دوشنبه بود. به خانه آملیا، بهترین دوستم رفتم. در حال گذراندن روزهای زندگی خود بودیم که یک ایده احمقانه از آملیا ظاهر شد. او تصمیم گرفته بود که در جنگلی تاریک که در آن خورشیدی برای تابیدن در جنگل وجود ندارد، ماجراجویی کنیم. آملیا دستم را گرفت و به سمت جنگل رفت. سفر ما آغاز شد. من و آملیا به سرعت قدم می‌زدیم و سعی می‌کردیم کاوش کنیم و اصلا هیچ ایده‌ای نداشتیم که کجا هستیم.

Lost in the forest we were, we roamed around worrying. I knew this wasn’t a good idea. We strolled around the forest again but little did we know we were going round in circles until Amelia mentioned that she saw a house that seemed disturbing and haunted every single time.

در جنگلی گم شده بودیم که در آن نگران پرسه می‌زدیم. می‌دانستم که این ایده خوبی نیست. ما دوباره در اطراف جنگل قدم زدیم اما نمی‌دانستیم که داریم دور خودمان می‌چرخیم تا این که آملیا گفت خانه‌ای را می‌بیند که هر بار آزاردهنده و تسخیر شده به نظر می‌رسد.

Amelia had another insane idea. She suggested going into the haunted house, so that we can rest on the bed. I knew this would end terribly but I just agreed. We both went in; I opened the rigid door and inside the house was grubby. It had hoary furniture and a staircase that seemed like it would collapse in any minute.

آملیا فکر دیوانه وار دیگری داشت. او پیشنهاد کرد که به خانه جن زده برویم تا بتوانیم روی تخت استراحت کنیم. می‌دانستم که این به طرز وحشتناکی پایان خواهد یافت اما من فقط موافقت کردم. هر دو وارد شدیم. در سفت و سخت خانه را باز کردم، داخل خانه کثیف بود. اثاثیه‌ای کهنه داشت و راه پله‌ای که به نظر می‌رسید هر لحظه فرو خواهد ریخت.

Amelia and I both laid on the old fashioned, dusty bed. After ten elongated minutes had passed, we both decided to leave the haunted house and go back into the forest. As we took a step, noises came out of nowhere, creepy and eerie noises and then BANG! The door slammed shut! The roof started collapsing and the windows started breaking, millions of shattered pieces of glass were on the floor! We were trapped in the haunted house in the middle of the forest, alone, stranded, no one with us.

من و آملیا هر دو روی تخت قدیمی و خاک آلود دراز کشیدیم. پس از گذشت ده دقیقه طولانی، هر دو تصمیم گرفتیم خانه تسخیر شده را ترک کنیم و به جنگل برگردیم. همینطور که قدم برداشتیم، صداهایی از جایی در بیرون می‌آمد، صداهای عجیب و غریب و وهم انگیز و سپس BANG! در محکم بسته شد! سقف شروع به ریزش کرد و شیشه‌ها شروع به شکستن کردند، میلیون‌ها تکه شیشه شکسته روی زمین بود! ما در خانه تسخیر شده وسط جنگل گیر افتاده بودیم، تنها، سرگردان، هیچکس با ما نیست.

Amelia said, “Let’s get out from this window, make sure you don’t hurt yourself”

آملیا گفت: «بیا از این پنجره بیرون برویم، فقط مطمئن شو که به خودت صدمه نمی‌زنی.»

So we climbed out of the shattered window carefully and slowly, trying not to get hurt by the glass that was pointing towards us. We made it out of the haunted house, I was so glad but we still had to get out of the murky forest.

بنابراین با احتیاط و آهسته از پنجره شکسته بالا رفتیم و سعی کردیم از شیشه‌ای که به سمت ما بود آسیب نبینیم. از خانه تسخیر شده خارج شدیم، من خیلی خوشحال بودم اما هنوز باید از جنگل تیره و تاریک بیرون می‌آمدیم.

We walked around the forest, trying to find a way out. It felt like we had been walking forever, my legs felt like jelly and I had no energy left. I was exhausted! I sat down when suddenly I saw something. Turning back to Amelia I told her to follow me, and there a few minutes later we found ourselves on a street.

ما در اطراف جنگل قدم زدیم و سعی کردیم راهی برای خروج پیدا کنیم. انگار برای همیشه راه می‌رفتیم، پاهایم مثل ژله بود و دیگر انرژی نداشتم. خسته شده بودم! هنگامی که نشستم ناگهان چیزی دیدم. به سمت آملیا برگشتم، به او گفتم که دنبالم بیاید و چند دقیقه بعد خودمان را در خیابانی دیدیم.

Amelia said, “How did you get us here on this street Emily?”

آملیا گفت: «امیلی چطور ما را به اینجا در این خیابان آوردی؟»

I replied, “well you see I saw this path of light, I decided to follow it and remember how you told me that there is no sun to shine through the forest well today I think we had a miracle.’’

من پاسخ دادم: «خب می‌دانی من این مسیر نور را دیدم، تصمیم گرفتم آن را دنبال کنم و به یاد بیاورم همانطور که امروز به من گفتی خورشیدی وجود ندارد که از میان جنگل به خوبی بدرخشد، فکر می‌کنم ما یک معجزه داشتیم.»

The Dark Forest (جنگل تاریک)

Once upon a time, there was a village which was surrounded by thick forest and very few people lived there. In that village there was a small hut where a family with women and two beautiful girls named Tabby and Molly lived. They were very naughty and never used to listen to their mother and troubled her. In-spite of repeated warnings they always used to do nasty things and their elders used to always teach them about being good to all and not to trouble anyone else they would get into trouble if they continue doing so.

روزی روزگاری روستایی بود که اطراف آن را جنگل‌های انبوه احاطه کرده بود و افراد کمی در آن زندگی می‌کردند. در آن روستا کلبه‌ای کوچک بود که خانواده‌ای با زنان و دو دختر زیبا به نام‌های تابی و مولی در آن زندگی می‌کردند. آن‌ها بسیار بازیگوش بودند و هرگز به حرف مادرشان گوش نمی‌دادند و او را اذیت می‌کردند. علیرغم هشدارهای مکرر، همیشه کارهای زشت انجام می‌دادند و بزرگترهایشان همیشه به آن‌ها یاد می‌دادند که با همه خوب باشند و دیگران را آزار ندهند و اگر به این کار ادامه دهند، به دردسر خواهند افتاد.

One-day Tabby and Molly insisted on going into the dark forest for which their mother warned that they should not think of going into the forest because there are some dangerous and ferocious animals and if somebody tried to enter the forest, he surely would not come out alive. Everyone in the village was afraid and they never came out of their houses/huts after getting dark. The people in the village were also trying to capture a lion and kill him, which they thought had killed some people who had entered into the forest.“You are too small to enter the forest”, said their mother. The children became sad. In-spite of the warning; children did not listen to what their mother said. They decided to go to the forest alone. In the morning the children silently went out.

یک روز تابی و مولی اصرار داشتند که به جنگل تاریک بروند و مادرشان به خاطر آن هشدار داد که نباید به فکر رفتن به جنگل باشند زیرا حیوانات خطرناک و وحشی در آن وجود دارد و اگر کسی بخواهد وارد جنگل شود، مطمئنا زنده برنخواهد گشت. همه افراد در روستا می‌ترسند و پس از تاریک شدن هوا هرگز از خانه/کلبه خود بیرون نمی‌آیند. مردم دهکده هم سعی می‌کردند شیری را بگیرند و بکشند چرا که فکر می‌کردند آن شیر چند نفر از افراد دهکده را که وارد جنگل شده بودند، کشته است. مادر به بچه‌ها گفت: «شما باهوش‌تر از آن هستید که بخواهید وارد جنگل شوید.» بچه‌ها غمگین شدند. علیرغم هشدار؛ بچه‌ها به حرف‌های مادرشان گوش نکردند. آن‌ها تصمیم گرفتند به تنهایی به جنگل بروند. صبح بچه‌ها بی‌صدا بیرون رفتند.

When they entered the forest, they lost their way back home. While they were walking they were fascinated by seeing beautiful birds, clever vixens, small cute rabbits hopping around, creepy squirrels eating the nuts and many animals. They didn’t realize that they had reached so far till they were tired and hungry. They sat under the tree and ate some berries. Soon they fell asleep and by the time it was dark. The next morning the same ferocious lion, which their mother was talking about, was strolling and looking for his prey. As he saw the two children sleeping, lion roared. Both the children awoke and got frightened but as Lion looked at them he took pity on them and carried them on his back. When he reached the den lioness was sitting there with her cubs, she was very excited and wanted to have a delicious meal. When she was about to pounce on them, the lion said,” please stay away from the children, dear. They are not our enemies but are innocent children. Don’t be cruel like humans who kill us without any reason. We should treat them as we treat our children.” Both lion and lioness pacified them as both the children were crying and carried them home safely.

وقتی وارد جنگل شدند راه بازگشت به خانه را گم کردند. آن‌ها همانطور که راه می‌رفتند، مجذوب دیدن پرندگان زیبا، روباه‌های باهوش، خرگوش‌های کوچک ناز در حال پریدن به این طرف و آن طرف، سنجاب‌های عجیب و غریب در حال خوردن مغزدانه‌ها و بسیاری از حیوانات دیگر شدند. آن‌ها تا زمانی که خسته و گرسنه شدند، متوجه این که تا این حد در جنگل پیش رفته‌اند، نشدند. زیر درخت نشستند و مقداری توت خوردند. آن‌ها خیلی زود به خواب رفتند و هوا هم دیگر تاریک شده بود. صبح روز بعد همان شیر وحشی که مادرشان از او صحبت می‌کرد، در جنگل قدم می‌زد و به دنبال طعمه خود می‌گشت. شیر چون دو کودک را در خواب دید، غرش کرد. هر دو بچه از خواب بیدار شدند و ترسیدند اما شیر همانطور که بهشان نگاه می‌کرد به آن‌ها رحم کرد و آن دو کودک را بر پشت خود حمل کرد. وقتی او به لانه رسید که شیر ماده با توله‌هایش آنجا نشسته بودند، او بسیار هیجان زده بود و می خواست یک غذای خوشمزه بخورد. هنگامی که می‌خواست به آن‌ها هجوم بیاورد، شیر گفت: «لطفا از بچه‌ها دوری کن عزیزم. آن‌ها دشمن ما نیستند بلکه فقط کودکانی بی‌گناه هستند. تو مثل انسان‌هایی که بی دلیل ما را می‌کشند ظالم نباش. ما باید با آن‌ها همانطور رفتار کنیم که با فرزندان خود رفتار می‌کنیم.» شیر و شیر ماده هر دو آن‌ها را آرام کردند زیرا هر دو بچه گریه می‌کردند و سپس آن‌ها را به سلامت به خانه بردند.

The kids thanked them and Molly said, “Dear friends, we are thankful to you for sparing our lives and will always work to save you from cruel people who try to kill you”. Tabby and Molly hugged the lion and bade him goodbye.

بچه‌ها از آن‌ها تشکر کردند و مولی گفت: «دوستان عزیز، ما از شما سپاسگزاریم که از جان ما گذشتید و ما نیز همیشه برای نجات شما از شر افراد ظالمی که قصد کشتنتان را دارند تلاش خواهیم کرد.» تابی و مولی شیر را در آغوش گرفتند و از او خداحافظی کردند.

They repented for not listening to their mother and also leant a lesson that they should obey their elders, respect others and also be compassionate towards animals as they are our friends and not our enemies.

آن‌ها از اینکه به حرف مادرشان گوش ندادند توبه کردند و همچنین درسی گرفتند که از بزرگان خود اطاعت کنند و به دیگران احترام بگذارند و نسبت به حیوانات نیز دلسوز باشند، زیرا آن‌ها دوست ما هستند نه دشمن ما.

داستان انگلیسی جنگل تاریک.jpg

The Mysterious Jungle (جنگل مرموز)

“Ahhhh!!” A shout came from somewhere in the jungle. Maybe it could be that someone just got eaten by a lion or a leopard.

"آههه!!" فریادی از جایی در جنگل آمد. ممکن است این اتفاق افتاده باشد که یک نفر توسط یک شیر یا یک پلنگ خورده شده باشد.

Well…a week ago some people came into this jungle with their friends and they got lost, their names were Pilscue, Bruce, Ricey & lucid. Pilscue, when they got lost, was very worried and decided to not lose hope and face every problem that comes his way. On the other hand Bruce was not scared at all because he used to watch some survival series which he thought would help him in surviving in this mysterious jungle.

خب… یک هفته پیش چند نفر با دوستانشان به این جنگل آمدند و گم شدند، نام‌هایشان پیلسکیو، بروس، رایس و لوسید بود. وقتی گم شدند، پیلسکیو بسیار نگران شد و تصمیم گرفت امید خود را از دست ندهد و با هر مشکلی که برایش پیش می‌آید روبرو شود. از طرف دیگر، بروس اصلا نمی‌ترسید، زیرا او قبلا سریال‌های بقا را تماشا می‌کرد که فکر می‌کرد به او در زنده ماندن در این جنگل مرموز کمک می‌کند.

But after some time as the sun was coming down he realized that this was not going to be easy as he thought it would be but he still kept on trying and after 7-8 attempts he was able to make a hammock on which he could sleep. Ricey and lucid still had no trace. As the night passed the next morning Pilscue woke up next to Bruce and he had no idea how this happened and he was astonished to see Bruce and happy as well.

اما پس از مدتی که خورشید در حال غروب بود، متوجه شد که این کار آنطور که فکر می‌کرد آسان نخواهد بود، اما همچنان به تلاش خود ادامه داد و پس از 7-8 بار تلاش توانست یک ننو (تخت آویز) بسازد که بتواند روی آن بخوابد. همچنان اثری از رایس و لوسید نبود. با گذشت شب، صبح روز بعد، پیلسکیو در کنار بروس از خواب بیدار شد و اصلا نمی‌دانست چگونه این اتفاق افتاده است و از دیدن بروس شگفت‌زده و خوشحال شد.

Pilscue said “HEY!! Bruce, WAKE UP!!! Look! I found you” and then Bruce woke up rubbing his eyes, he said “WHAT,WHEN, HOW?!! Did you find me ?”

پیلسکیو گفت: «هی!! بروس، بیدار شو!!! نگاه کن پیدات کردم» و سپس بروس با مالیدن چشمانش از خواب بیدار شد، گفت: «چه، چه زمانی، چگونه؟!! تو من را پیدا کردی؟»

Replied Pilscue “ I don’t know i just woke up today and i realized that i was beside you”

پیلسکیو پاسخ داد: «نمی‌دانم امروز از خواب بیدار شدم و فهمیدم که در کنارت هستم.»

“strange it was huh?” Asked Bruce “yes” replied Pilscue. After their chat they got hungry and started looking for fruit or if there was something to eat in their lunch boxes, luckily they had some sandwiches and they ate it all. After they had their food they started asking each other about Ricey and Lucid and they both did not know where they were. So they decided to search for them in the mysterious jungle so they started walking.

بروس پرسید: «عجیب بود نه؟» پیلسکیو پاسخ داد: «آره». آن‌ها بعد از صحبت کردنشان گرسنه شدند و شروع به جستجوی میوه کردند یا آیا در جعبه‌های ناهارشان چیزی برای خوردن وجود دارد یا نه. خوشبختانه آن‌ها چند ساندویچ داشتند و همه آن‌ها را خوردند. بعد از خوردن غذا، شروع به پرسیدن از همدیگر در مورد رایس و لوسید کردند و هر دوی آن‌ها نمی‌دانستند کجا هستند. بنابراین تصمیم گرفتند در جنگل مرموز به دنبال آن‌ها بگردند، پس شروع به راه رفتن کردند.

After walking for about 1-2 hours they realized that they reached the same place from where they started. They both were scared and said that this was not a good place to come for a picnic. So they were helpless now and sat down… after some time they heard a noise behind the bushes so they were curious and decided to investigate what was the noise all about and when they went there they found that Ricey and Lucid were munching on the sandwiches that were left which they were supposed to eat for the dinner. Pilscue shouted” WE FOUND THEM!!!!!”

بعد از حدود 1-2 ساعت پیاده روی متوجه شدند که به همان جایی که شروع کرده بودند، رسیده‌اند. هر دو ترسیده بودند و گفتند اینجا جای خوبی برای پیک نیک نیست. بنابراین آن‌ها اکنون درمانده بودند و نشستند ... بعد از مدتی صدایی از پشت بوته‌ها شنیدند بنابراین کنجکاو شدند و تصمیم گرفتند بررسی کنند که سر و صدای چیست و وقتی به آنجا رفتند متوجه شدند که رایس و لوسید در حال خوردن ساندویچ‌هایی هستند که باقی مانده بودند که قرار بود برای شام بخورند. پیلسکیو فریاد زد: «ما آن‌ها را پیدا کردیم!»

Ricey replied “No!, we found you” then Bruce said “ya whatever, it's the same thing”

رایس پاسخ داد «نه!، ما تو را پیدا کردیم.» سپس بروس گفت: «خب هر چی، این هم همان است.»

Then they again heard something from behind the bushes, Lucid asked “Is there someone left!!!” Everyone replied”NO!!!”

بعد دوباره صدایی از پشت بوته‌ها شنیدند، لوسید پرسید: «کسی جا مانده است؟» همه پاسخ دادند «نه!!!»

Then suddenly a lion jumped and came out and everyone started running in every direction. The lion got confused about who he should eat first so he targeted lucid the one who was slowest of all and when the lion was about to eat him , something happened.

سپس ناگهان شیری پرید و بیرون آمد و همه به هر طرف شروع به دویدن کردند. شیر در مورد این که چه کسی را اول باید بخورد گیج شد بنابراین کسی که کندتر از همه بود را هدف گرفت و وقتی شیر می‌خواست او را بخورد، اتفاقی افتاد.

Well a sound came “WAKE UP LUCID !, you are late for your school” and Noah woke up and said “ thankgod it was a dream” and after that he changed his clothes and went to school and told everyone about the dream!

خب صدایی آمد: "بیدار شو لوسید!،برای مدرسه‌ات دیر می‌کنی.» و نوح از خواب بیدار شد و گفت: «خدایا شکرت خواب بود.» و بعد از آن لباسش را عوض کرد و به مدرسه رفت و به همه درباره خواب گفت!

اپلیکیشن زبانشناس

اگر به دنبال یک اپلیکیشن فارسی زبان ایده‌آل برای یادگیری زبان انگلیسی هستید، همین حالا اپلیکیشن زبان‌شناس را دانلود و نصب کنید. این اپلیکیشن با الگوبرداری از بهترین اپ‌های خارجی زبان آموزش زبان انگلیسی، در اختیار گذاشتن دوره‌های مختلف آموزش زبان، واژگان ضروری انگلیسی و از همه مهم‌تر جعبه لایتنر زبان انگلیسی برای زبان آموزان، به یکی از بهترین اپلیکیشن‌های فارسی زبان آموزش انگلیسی تبدیل شده است که یادگیری زبان را برای شما آسان‌تر از همیشه می‌کند.

سخن پایانی

داستان‌های انگلیسی درباره جنگل و طبیعت کمک زیادی به درک شما در آشنا شدن با جملات و لغات انگلیسی مربوط به آن‌ها می‌کند که یکی از موضوعات عمومی و مهم در یادگیری قدم به قدم زبان انگلیسی به حساب می‌آید. به مطالعه داستان‌های انگلیسی ادامه دهید و از جعبه لایتنر اپلیکیشن زبانشناس برای یادداشت و مرور لغات انگلیسی جدید استفاده کنید. سپاس که تا انتها همراه ما بودید.

دیدگاهتان را بنویسید