10 تا از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره مادر

در این بخش از مقالات زبانشناس، تصمیم گرفتیم 10 تا از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره مادر را برای شما زبان‌آموزان جمع‌آوری کنیم. تا انتهای مقاله همراه ما باشید.

امین خان زاده
امین خان‌ زاده
۳ ماه پیش منتشر شد 
1.jpg

مادر از زیباترین واژگان زندگی است. چه چیزی بهتر از داستان های کوتاه انگلیسی درباره مادر برای یادگیری و تقویت زبان انگلیسی زبان آموزان؟ مادران سرچشمه‌ی تمام صفات زیبای زندگی هستند و مطالعه‌ی داستان‌های مادرانه احساسات زیبایی در ما ایجاد می‌کند. در این بخش از مقالات زبانشناس، تصمیم گرفتیم 10 تا از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره مادر را برای شما زبان‌آموزان جمع‌آوری کنیم. تا انتهای مقاله همراه ما باشید.

Mother’s Love: عشق مادر

A mother who lost her husband was left all alone to take care of her loving child. She had to work for her and her son's living, she had no other option as she was poor and could not afford a healthy lifestyle. She was staying with her sister-in-law who was unfit to work outside.

مادری که شوهرش را از دست داده بود برای مراقبت از فرزند مهربانش تنها ماند. او مجبور بود برای زندگی خود و پسرش کار کند، او چاره دیگری نداشت زیرا فقیر بود و نمی‌توانست یک سبک زندگی سالم را فراهم کند. او نزد خواهر شوهرش که صلاحیت کار در بیرون را نداشت، می‌ماند.

Mom was feeding her son some food and when the kid always refuses to eat she shows him the moon and tells her kid that she will bring that moon one day to him so that he can eat all his food.

مامان داشت به پسرش غذا می‌داد و وقتی بچه مثل همیشه از خوردن امتناع می‌کرد، ماه را به او نشان می‌داد و به بچه‌اش می‌گفت که یک روز آن ماه را برای او می‌آورد تا تمام غذایش را بخورد.

Days passed by as the child was growing, the child started gaining knowledge and whenever he used to see any men on the television, he casually showed his mother and said “Mom it's Dad, I saw dad on the TV.” Mom just sighs off by saying “no it's not your Dad.”

روزهایی که فرزند در حال رشد بود می‌گذشت، فرزند شروع به کسب دانش کرد و هر وقت مردی را در تلویزیون می‌دید، به طور اتفاقی به مادرش نشان می‌داد و می گفت: "مامان این بابا است، من بابا را در تلویزیون دیدم." مامان فقط با گفتن "نه پدرت نیست." آهی می‌کشد.

Mom took very good care of her son and made him a successful businessman where he was so rich that he could sit and eat for the next two generations.

مامان خیلی خوب از پسرش مراقبت کرد و او را به یک تاجر موفق تبدیل کرد، به طوری که او آنقدر ثروتمند بود که می‌توانست برای دو نسل بعدی بنشیند و غذا بخورد.

One fine day, the son walks down the staircase and all his servants gossip saying that their boss is coming. He proudly lifts his head and walks down the staircase. In the meanwhile he had called for the best doctors to take care of his sick mother.

یک روز خوب، پسر از پله‌ها پایین می‌رود و همه خدمتکارانش غیبت می‌کنند (پشت سر او حرف می‌زنند) و می‌گویند که رئیسشان می‌آید. با افتخار سرش را بلند می‌کند و از پله‌ها پایین می‌رود. در همین حال او بهترین پزشکان را برای مراقبت از مادر بیمارش فرا خوانده بود.

One of the doctors informs him that his mother is very serious and she is also not eating her food which is being served to her. The son just yells at the doctors by saying that he does not care. He asks his aunty (mom's sister-in-law) as to why that old lady (mother) is behaving so childish and torturing everyone. His aunty slaps him and informs him, Wake up, this is the same mother who took care of you when you could not walk, this is the same mother who fed you food even when you used to refuse to eat. If your mother had to say why is my stupid son not eating his food and leave you, you would not have been the man that you are today.

یکی از پزشکان به او اطلاع می‌دهد که مادرش بسیار جدی است، او همچنین غذای خود را که برایش سرو می‌شود نمی‌خورد. پسر فقط با گفتن اینکه برایش اهمیتی ندارد سر دکترها فریاد می‌زند. از عمه‌اش (خواهرشوهر مادر) می‌پرسد که چرا آن پیرزن (مادر) رفتار بچه گانه‌ای دارد و همه را شکنجه می‌دهد؟ عمه‌اش به او سیلی می‌زند و به او می‌گوید بیدار شو، این همان مادری است که وقتی نمی‌توانستی راه بروی از تو مراقبت می‌کرد، این همان مادری است که حتی زمانی که از غذا خوردن امتناع می‌کردی به تو غذا می‌داد. اگر مادرت می‌خواست بگوید چرا پسر احمق من غذایش را نمی‌خورد و تو را رها می‌کند، تو مرد امروزی نبودی.

She just needs you near her at this time. She just wants you to ask her if she ate her breakfast, lunch or diner. That's all she wants. Then see that she will get up and she will be fine. All she needs is just two minutes of your time.

او در این زمان فقط به حضور تو نیاز دارد. او فقط از تو می‌خواهد که از او بپرسید که آیا صبحانه، ناهار یا شام خود را خورده است. این تمام چیزی است که او می‌خواهد. بعد ببین که او بلند خواهد شد و حالش خوب می‌شود. تنها چیزی که او نیاز دارد فقط دو دقیقه از وقت شماست.

The son fell down on his knees crying and asking for pardon to God.

پسر به زانو افتاد و گریه کرد و از خدا طلب بخشش کرد.

Mothers love is a treasure, you need to jewel it or else it will be worthless to feel for it once it is lost.

عشق مادری یک گنج است، باید آن را نگین کنی وگرنه وقتی از دست رفت احساسش بی‌ارزش خواهد بود.

A Mother's Love: عشق یک مادر

They don’t tell you that love isn’t always forever. They don’t tell you that when you lose the thing that was supposed to connect you forever, that sorrow doesn’t always bind you more tightly to each other. That compassion for one another’s suffering only lasts so long, before the empty crib becomes a silent accusation.

آن‌ها به شما نمی‌گویند که عشق همیشه همیشگی نیست. آن‌ها به شما نمی‌گویند که وقتی چیزی را که قرار بود برای همیشه شما را به هم وصل کند از دست می‌دهید، آن غم همیشه شما را محکم‌تر به یکدیگر نمی‌بندد. این شفقت نسبت به رنج یکدیگر فقط تا این حد طول می‌کشد، قبل از اینکه گهواره خالی به اتهامی خاموش تبدیل شود.

My husband, who’d held me while I wept, wanted to pack the crib up when I came home from the hospital. It would have been healthier. But I couldn’t let him. Some part of me clung to what might have been, I suppose.

شوهرم در حالی که من گریه می‌کردم من را در آغوش گرفته بود، وقتی از بیمارستان به خانه آمدم می‌خواست گهواره را جمع کند. این گونه سالم‌تر بود. اما نمی‌توانستم به او اجازه دهم. فکر می‌کنم بخشی از وجودم به چیزی که ممکن است بوده باشد، چسبیده است.

And because I was holding onto a future that was never going to come, I didn’t hold onto him the way he’d held me, and he . . . drifted away. It wasn’t anyone’s fault.

و از آنجایی که من به آینده‌ای دست می‌کشیدم که هرگز نخواهد آمد، او را آنطور که او از من گرفته بود نگه نداشتم، و او . . . دور شد. تقصیر هیچکس نبود.

The divorce papers came. I managed to clean out the room. Put everything in boxes in the garage. Went back to work—I’m a museum restoration specialist. I spent my days removing fragments of old varnish without destroying the paint beneath. I’m good at fixing things.

اوراق طلاق آمد. موفق شدم اتاق را تمیز کنم، همه چیز را در جعبه های گاراژ قرار دهم. به سر کار برگشتم - من یک متخصص مرمت موزه هستم. روزهایم را صرف پاک کردن لکه‌های قدیمی قطعات، بدون از بین بردن رنگ زیر آن، می‌کردم. من در تعمیر چیزها خوب هستم.

Just not myself.

فقط خودم را نه (خودم را نمی‌توانم تعمیر کنم.)

Since work was all I had, I decided I needed to enjoy going to work more. I’d ride a Taotao scooter. I could order one online. No conversation with salespeople required.

از آنجایی که کار تنها چیزی بود که داشتم، تصمیم گرفتم از رفتن به سر کار بیشتر لذت ببرم. من سوار اسکوتر تائوتائو می‌شدم. میتوانستم آنلاین سفارش دهم؛ بدون نیاز به مکالمه با فروشندگان.

Except when the wooden packing crate arrived, it didn’t hold a scooter. It held a statue.

فقط زمانی که جعبه بسته‌بندی چوبی رسید، اسکوتر در آن قرار نداشت. بلکه مجسمه‌ای در آن وجود داشت.

Waist-high, carved of wood, with staring seashell eyes. A little boy, big head and callow frame. Articulated arms and a lost look to his nearly featureless face. Provenance papers in French and Tagalog. A date—1875.

تا کمر، کنده کاری شده از چوب، با چشمان صدفی خیره شده. یک پسر کوچک، سر بزرگ و قابی از مرغزار. بازوهای بند بند شده و نگاهی گمشده به چهره تقریباً بی‌خاصیتش. مقالات منشا به زبان فرانسوی و تاگالوگ. تاریخ - 1875.

I tried contacting Nile.com. Their customer rep told me to “keep the shipment, we’ll send you a scooter,” as if this were an improperly shipped book, when I noted that it could be stolen property.

وقتی متوجه شدم که ممکن است دارایی سرقت شده باشد، سعی کردم با Nile.com تماس بگیرم. نماینده مشتری آن‌ها به من گفت که اگر این محموله درست ارسال نشده "محموله را نگه دار، ما برایت اسکوتر می‌فرستیم"،

The statue stood in the empty nursery. I could feel its eyes through the walls. Then I noticed that its hands had moved. They’d risen, palms up. I lived alone. No one had touched it. Unnerved, I put its hands back down. Closed the door behind me.

مجسمه در مهد کودک خالی ایستاده بود. می‌توانستم چشمانش را از میان دیوارها حس کنم. بعد متوجه شدم که دستانش حرکت کرده است. آن‌ها بلند شده بودند، کف دست‌ها بالا بودن. من تنها زندگی می‌کردم. کسی به آن دست نزده بود. بی اعصاب، دستانش را پایین آوردم. در را پشت سرم بست.

That night, I heard crying. It woke me from my sleep, heart hammering, tears streaming from my eyes. I’d never heard my son’s voice. He’d just lain in his little plastic crib in the NICU, fighting for each breath. This wasn’t from some other apartment. This full-throated bawling was inside my walls.

آن شب صدای گریه شنیدم. من را از خواب بیدار کرد، ضربان قلبم می‌کوبید، اشک از چشمانم جاری شد. من هرگز صدای پسرم را نشنیده بودم. او فقط در گهواره پلاستیکی کوچکش در NICU دراز کشیده بود و برای هر نفسش می‌جنگید. این صدا از آپارتمان دیگری نبود. این خرخر کردن گلو از داخل دیوارهای من بود.

But when I turned on the lights, shaking, nothing was amiss. Except the statue’s hands once again reached for something.

اما وقتی چراغ ها را روشن کردم، در حالی که می لرزیدم، هیچ چیز مشکلی نداشت. جز اینکه دستان مجسمه بار دیگر به چیزی رسیدند.

It was four in the morning. I wasn’t thinking clearly. I got a bowl, filled it with rice porridge left in the pantry—another thing I’d forgotten to give away—placed the bowl in his hands.

ساعت چهار صبح بود. واضح فکر نمی‌کردم. یک کاسه گرفتم، آن را با فرنی برنج که در آبدارخانه مانده بود پر کردم - چیز دیگری که فراموش کرده بودم تقدیم کنم - کاسه را در دستان او گذاشتم.

And hands shaking, feet numb against my cold tile floor, I talked to him. I told him that I was sorry he was here, in this strange country. That I’d try to get him home, to his own family. I told him about my little boy, who hadn’t made it home to live with me. I said all the things I couldn’t tell anyone else. How small his toes had been—premature, he’d been doll-like compared to the full-term babies in the ward. I told the statue about the little knitted cap the nurses had put on his head, which was still in my jewelry box, because I couldn’t bear to give it away.

و دست‌ها می‌لرزید، پاها در برابر کاشی سردم بی‌حس می‌شد، با او صحبت کردم. به او گفتم متاسفم که اینجاست، در این کشور غریب. که سعی می‌کنم او را به خانه، پیش خانواده‌اش برگردانم. درباره پسر کوچکم به او گفتم که به خانه نرسیده بود تا با من زندگی کند. همه چیزهایی را گفتم که نمی‌توانستم به دیگران بگویم. چقدر انگشتان پاهایش کوچک بود - زودرس، در مقایسه با نوزادان در بخش، شبیه عروسک بود. به مجسمه درباره کلاه بافتنی کوچکی که پرستاران روی سرش گذاشته بودند و هنوز در جعبه جواهراتم بود گفتم، چون طاقت نداشتم آن را بدهم.

After a while, I went back to bed. But in the morning, the bowl was empty. I had one of my colleagues translate the provenance papers. “It’s a taotao. A funerary statue from the Philippines. Same name as the scooter brand. Technically, you got what you paid for.”

بعد از مدتی دوباره به رختخواب رفتم. اما صبح کاسه خالی بود. من از یکی از همکارانم خواستم که مدارک شواهد را بررسی کند. «این یک تائوتائو است. مجسمه تدفین از فیلیپین. نام مشابه برند اسکوتر. از نظر فنی، شما چیزی را که برای آن پول پرداخت کرده‌اید دریافت کردید.»

I didn’t laugh. “This statue belonged to someone,” I replied. “It’s a representation of someone’s son. It needs to be returned.” The thought of it stabbed my heart. It was as if someone had erased my photos of my son—the one ones that hurt too much to look at, but that I couldn’t not keep on my phone.

من نخندیدم، پاسخ دادم: «این مجسمه متعلق به کسی است. این جلوه‌ای از پسر کسی است. باید برگردانده شود.» فکرش به قلبم خنجر زد. انگار کسی عکس‌های پسرم را پاک کرده بود – عکس‌هایی که خیلی دردناک بود و نمی‌توانستم آن‌ها را ببینم، اما نمی‌توانستم آن‌ها را در تلفنم نگه ندارم.

“Repatriation might be difficult. The family it belonged to might not even know they ever owned it—it’s been over a hundred years.” The provenance papers were no help. Most were forged. The person who’d sold the item on Nile.com? Ghosted. “Maybe it’s a monkey’s paw,” another colleague joked. “They’re trying to get rid of a curse by passing it on.”

«بازگشت ممکن است دشوار باشد. خانواده‌ای که به آن تعلق داشت ممکن است حتی ندانند که آن متعلق به آن‌ها است - بیش از صد سال از آن زمان می‌گذرد. اسناد شواهد کمکی نکردند. اکثرا جعلی بودند. شخصی که کالا را در Nile.com فروخته است؟ شبح شده. یکی دیگر از همکاران به شوخی گفت: "شاید این پنجه میمون باشد." "آن‌ها سعی می‌کنند با انتقال یک نفرین از شر آن خلاص شوند."

I hadn’t told anyone about the odd events. But I looked up from my restoration work and commented tightly, “Children aren’t a curse.” “Lisa, come on. It’s not alive—oh, god, I’m sorry. I didn’t mean it like that—“ Every night, I woke up crying. Every night, I gave the statue a bowl of milk or porridge, and talked to it for hours, standing in that cold room in my robe. Propitiation, veneration, sociologists would have called it. Ritual behavior before a cult object. I just saw a child in need.

من به کسی در مورد اتفاقات عجیب و غریب چیزی نگفته بودم. اما من از نظر کار ترمیم خود به قضیه نگاه کردم و موشکافانه نظر دادم: "کودکان نفرین نیستند." "لیزا، بیخیال. او زنده نیست - اوه، خدایا، متاسفم. منظورم اینطور نبود - "هر شب با گریه از خواب بیدار می شدم. هر شب یک کاسه شیر یا فرنی به مجسمه می‌دادم و ساعت‌ها در آن اتاق سرد با روپوش می‌ایستادم با او صحبت می‌کردم. جامعه شناسان آن را ترحم و احترام می‌نامیدند. رفتار تشریفاتی قبل از یک اشیا دینی . بچه‌ای را دیدم که نیازمند است.

Finally, my supervisor got in touch with a museum in the Philippines willing to take the statue. The night before they loaded it into its crate, I cried, because I didn’t want to say goodbye. “But you’ll be closer to your family there. Maybe they can actually find your relatives and send you home properly,” I whispered into its ear.

سرانجام، سرپرست من با موزه‌ای در فیلیپین که مایل به بردن مجسمه بود، تماس گرفت. شب قبل از اینکه آن را در جعبه بار کنند، گریه کردم، زیرا نمی‌خواستم خداحافظی کنم. در گوش او زمزمه کردم: «اما تو در آنجا به خانواده خود نزدیک‌تر خواهی بود. شاید آن‌ها واقعاً بتوانند اقوام تو را پیدا کنند و تو را به درستی به خانه بفرستند.»

I could feel the pressure of those seashell eyes. It wanted something from me. Something more than milk and a string of words. Something that would sustain it for the long journey. And I knew what would give it strength, but I didn’t want to give it. My feet dragged as I returned to my bedroom. My hands felt like lead as I opened the jewelry case. But when I put that little knitted cap into the waiting hands, I felt . . . better. Lighter. Somehow at peace. “You’ll take care of each other?” I asked. There was no reply. But I didn’t need one.

فشار آن چشم‌های صدفی را حس می کردم. چیزی از من می‌خواست چیزی بیشتر از شیر و یک رشته کلمه. چیزی که آن را برای سفر طولانی حفظ کند. و می دانستم چه چیزی به آن نیرو می‌دهد، اما نمی‌خواستم آن را بدهم. وقتی به اتاق خوابم برگشتم پاهایم کشیده شد.همانطور که جعبه جواهر را باز می‌کردم، دستانم احساس رهبری می‌کردند . اما وقتی آن کلاه بافتنی کوچک را در دستان منتظر گذاشتم، احساس کردم. . . بهتر است. سبک‌تر است. به نوعی در آرامش. من پرسیدم: "شما از هم مراقبت می کنید؟" هیچ پاسخی وجود نداشت. اما من به پاسخی نیاز نداشتم.

Mother’s Love has No Charge (عشق مادر)

“A little boy came up to his mother in the kitchen one evening while she was fixing supper, and handed her a piece of paper that he had been writing on. After his Mom dried her hands on an apron, she read it, and this is what it said:

For cutting the grass: $5.00

For cleaning up my room this week: $1.00

For going to the store for you: $.50

Baby-sitting my kid brother while you went shopping: $.25

Taking out the garbage: $1.00

For getting a good report card: $5.00

For cleaning up and raking the yard: $2.00

Total owed: $14.75

یک پسربچه به پیش مادرش در آشپزخانه که در حال آماده کردن عصرانه بود، آمد و یک تکه کاغذ که روی آن نوشته بود را به مادر داد. پس از آن که مادر دست‌هایش با پیشبند خشک کرد، آن را خواند و این چیزی بود که روی آن نوشته شده بود:

برای زدن چمن: 5 دلار

برای تمیز کردن اتاقم در این هفته: 1 دلار

برای رفتن به مغازه به خاطره تو: 0.5 دلار

نگهداری از برادر کوچکم وقتی که تو به خرید رفتی: 0.25 دلار

بیرون بردن آشغال‌ها: 1 دلار

برای گرفتن کارت‌های تشویق: 5 دلار

برای تمیز کردن و جمع کردن حیاط 2 دلار

مجموع بدهکاری: 14.75 دلار

Well, his mother looked at him standing there, and the boy could see the memories flashing through her mind. She picked up the pen, turned over the paper he’d written on, and this is what she wrote:

خب، مادر به او که آن‌جا ایستاده بود نگاه کرد و پسربچه می‌توانست خاطراتی که در ذهن مادر مرور می‌شود را ببیند.

For the nine months I carried you while you were growing inside me:

No Charge

For all the nights that I’ve sat up with you, doctored and prayed for you:

No Charge

For all the trying times, and all the tears that you’ve caused through the years:

No Charge

For all the nights that were filled with dread, and for the worries I knew were ahead:

No Charge

For the toys, food, clothes, and even wiping your nose:

No Charge

برای نه ماهی که تو را حامله بودم و تو درون من رشد می‌کردی: بدون هزینه

برای تمام شب‌هایی که کنارت ایستادم، پرستاری کردم و برایت دعا کردم: بدون هزینه

برای تمام تلاش‌ها، و اشک‌هایی که تو در این سال‌ها مسبب آن بودی: بدون هزینه

برای تمام شب‌هایی که پر از ترس بود، و برای نگرانی‌هایی که می‌دانستم در راه است: بدون هزینه

برای اسباب‌بازی‌ها، غذا، لباس و حتی پاک کردن دماغت: بدون هزینه

Son, when you add it up, the cost of my love is: No Charge. When the boy finished reading what his mother had written, there were big tears in his eyes, and he looked straight at his mother and said, “Mom, I sure do love you.” And then he took the pen and in great big letters he wrote: “PAID IN FULL”.

پسرم، وقتی حساب کتاب می‌کنی، قیمت عشق من این است: هیچ هزینه‌ای. وقتی پسر خواندن چیزی که مادر نوشته بود را تمام کرد، اشک‌های بزرگ از چشم‌هایش بیرون آمد و مستقیم به مادر خود نگاه کرد و گفت "مادر، من مطمئنا تو را دوست دارم." و سپس خودکار را برداشت و با حروف بزرگ نوشت "کامل پرداخته شد."

Lessons:

You will never know how much your parents are worth till you become a parent. Be a giver not an asker, especially with your parents. There is a lot to give, besides money.

Advice: IF your mom is alive and close to you, give her a big kiss and ask her for forgiveness. If she is far away, call her. If she passed away, pray for her.

درس: تا زمانی که پدر و مادر نشوید، هرگز نخواهید فهمید که ارزش والدینتان چقدر است. بخشنده باش نه درخواست کننده، مخصوصاً با پدر و مادرت. علاوه بر پول، چیزهای زیادی برای دادن وجود دارد.

توصیه: اگر مادرتان زنده است و به شما نزدیک است، او را ببوسید و از او طلب بخشش کنید. اگر دور است با او تماس بگیرید. اگر از دنیا رفت برایش دعا کنید.

My Life - My Little Kid (زندگی من، فرزند کوچکم)

Her name is not known to anyone/probably, known lesser and to only some people. She's never bothered about her name or her place in this world.

نام او احتمالا برای کسی شناخته شده نیست، کمتر شناخته شده، و فقط برای برخی افراد شناخته شده است. او هرگز در مورد نام خود یا جایگاه خود در این دنیا نگران نیست.

What all she knows is that this Universe is such a big bag carrying many planets, of which, her's is one, of which again classifications are seen based on the Continent, Country, State, District, City, Area/Lane and so on.

تنها چیزی که او می‌داند این است که این هستی کیسه بزرگی است که سیارات زیادی را حمل می‌کند، که یکی از آن‌ها سیاره اوست، که دوباره در آن طبقه‌بندی بر اساس قاره، کشور، ایالت، ناحیه، شهر، منطقه/خط و غیره دیده می‌شود.

But she knew this hierarchy, and was never into this material world. Always within herself, is where she used to live. But she does tasks, believing the only Pythagorean Law in Mathematics as she is more addicted to a Logical flow of work and in Mathematics, she is with Pythagorean as his philosophy is so close to hers, stating, just do your task and never look out for result. She was taught the same in her childhood by her mother and father's father as well. And given any task, she'd ensure it is definitely done/ addressed at least, and clears the ones in her queue, whatever might it be!! That is her commitment!! So she would simply go with Mathematics that'd keep her engaged, as it looks for a "Solution", and is logical.

اما او این سلسله مراتب را می‌دانست و هرگز وارد این دنیای مادی نشد. همیشه در درون خودش بود، جایی که عادت دارد زندگی کند. اما او وظایفی را انجام می‌دهد و تنها قانون فیثاغورث را در ریاضیات باور دارد زیرا بیشتر به جریان منطقی کار معتاد است و در ریاضیات هم نظر با فیثاغورث است زیرا فلسفه او بسیار نزدیک به فلسفه او است و می‌گوید: فقط وظیفه خود را انجام دهید و هرگز به نتیجه نگاه نکنید. او این تفکر را در کودکی توسط مادر و پدر پدرش آموخته بود. و با توجه به هر کاری که به او داده شود، او مطمئن می‌شود که قطعاً انجام می‌شود یا حداقل رسیدگی می‌شود، و دیگر کارهایی را که در صف او قرار دارند، هر چه که باشد پاک می‌کند!! این تعهد اوست!! بنابراین او به سادگی به دنیای ریاضیات می‌رود که او را درگیر می‌کند، زیرا به دنبال یک "راه حل" است و منطقی هم است.

But all her world has changed when this little "Life" entered into her, which made her and still makes her feel excited about life daily, despite many hardships and turmoils she's undergoing in her life.

اما با ورود این «زندگی» کوچک به زندگی‌اش، تمام دنیای او تغییر کرده است، که باعث شد و هنوز هم باعث می‌شود با وجود سختی‌ها و آشفتگی‌های زیادی که در زندگی‌اش متحمل می‌شود، در مورد زندگی روزمره احساس هیجان کند.

She longs to run back to home after office hours despite all her rest of the team having fun/never plans to watch a movie which carries the genre of her interest/never knew what is shopping/wouldn't definitely mingle up with anything/anyone else as an introvert.

او دوست دارد بعد از ساعات اداری به خانه برگردد، علیرغم این که بقیه اعضای تیم در حال سرگرمی هستند یا هرگز قصد تماشای فیلمی را ندارند که ژانر مورد علاقه‌اش باشد، هرگز نمی‌دانست خرید کردن چیست. به عنوان یک درونگرا قطعا با هیچ چیز یا هیچ کسی وارد درگیر و وارد رابطه نمی‌شود.

She cries for his pain, she started to forget she is in the same big world (as quoted above) she once knew, she keeps thinking of only this cutie pie as he's the one who wipes her tears, who keeps talking with her that wouldn't hurt her, who keeps doing things for her with his little palms and fingers, who asks her not to fear for anything though being at a tender age. He knows well when she would cry and for what, and he does his best to eliminate them even when he is not yet into his KG classes age. Ah! What would she write more, except for keeping the thought in her mind that says, "I Love and Live only for my Kid!"

او برای دردش گریه می‌کند، شروع به فراموشی همان جهانی که در آن زندگی می‌کرد، کرد (همانطور که در بالا ذکر شد) که او زمانی می‌دانست، او فقط به این کیک خوشگل (فرزندش) فکر می‌کند زیرا او کسی است که اشک‌هایش را پاک می‌کند، کسی که به صحبت کردن با او ادامه می‌دهد. کسی که به او آسیب نمی‌زند. کسی که مدام با دست‌ها و انگشتان کوچکش کارهایی را برای او انجام می‌دهد، کسی که از او می‌خواهد که با وجود این که در سنی حساس است از هیچ چیز نترسد. او به خوبی می‌داند که او چه زمانی و برای چه چیزی گریه می‌کند، و تمام تلاش خود را می‌کند تا گریه‌های او را از بین ببرد، حتی زمانی که هنوز به سن کلاس‌های KG خود نرسیده است. آه! درباره چه چیزی بیشتر می‌نوشت، جز این که این فکر را در ذهنش نگه دارد که می‌گوید: "من فرزندم را دوست دارم و تنها برای او زندگی می‌کنم.!"

Mother is always with you: مادر همیشه همراه شما است

"Is this the long way?" asked the young mother as she set her foot on the path of life. And the Guide said: "Yes, and the way is hard, and you will be old before you reach the end of it. But the end will be better than the beginning."

مادر جوان در حالی که پایش را در مسیر زندگی گذاشت پرسید: "آیا این راه طولانی است؟" و راهنما گفت: "آری و راه دشواری است و پیش از آن که به پایان آن برسی پیر خواهی شد، اما پایان بهتر از آغاز است.

The young mother was happy, and she would not believe that anything could be better than these years. So she played with her children, she fed them and bathed them, taught them how to tie their shoes and ride a bike, and reminded them to feed the dog and do their homework and brush their teeth. The sun shone on them and the young mother cried, "Nothing will ever be lovelier than this."

مادر جوان خوشحال بود و باور نمی‌کرد چیزی بهتر از آن در این سال‌ها اتفاق افتاده باشد. بنابراین با بچه‌هایش بازی می‌کرد، به آن‌ها غذا می‌داد و آن‌ها را غسل می‌داد، بستن بند کفش‌ها و دوچرخه سواری را به آن‌ها یاد می‌داد و به آن‌ها یادآوری می‌کرد که به سگ غذا بدهند و تکالیف خود را انجام دهند و دندان‌های خود را مسواک بزنند. خورشید بر آن‌ها تابید و مادر جوان فریاد زد: "هیچ چیز دوست داشتنی تر از این نخواهد بود."

Then the nights came, and the storms, and the path was sometimes dark, and the children shook with fear and cold, and the mother drew them close and covered them with her arms. The children said, "Mother, we are not afraid, for you are near, and no harm can come." And the morning came, and there was a hill ahead, and the children climbed and grew weary, and the mother was weary. But at all times she said to the children, "A little patience and we are there."

سپس شب‌ها به همراه طوفان فرا می‌رسید و مسیر گاهی تاریک می‌شد و بچه‌ها از ترس و سرما می‌لرزیدند و مادر آن‌ها را به نزدیک خود می‌کشید و با آغوش خود می‌پوشاند. بچه‌ها گفتند: "مادر، ما نمی‌ترسیم، زیرا تو نزدیکی و هیچ آسیبی نمی‌تواند بیاید." و صبح فرا رسید و تپه‌ای جلوتر بود و بچه‌ها بالا رفتند و خسته شدند و مادر هم خسته شد. اما همیشه به بچه‌ها می‌گفت: "کمی صبر کنید دیگر رسیدیم."

So the children climbed and as they climbed they learned to weather the storms. And with this, she gave them strength to face the world. Year after year she showed them compassion, understanding, hope, but most of all unconditional love. And when they reached the top they said, "Mother, we could not have done it without you."

بنابراین بچه‌ها بالا رفتند و همانطور که بالا می‌رفتند یاد گرفتند که طوفان‌ها را تحمل کنند. و با این کار به آن‌ها قدرتی داد تا با دنیا روبرو شوند. سال به سال به آن‌ها دلسوزی، درک، امید، اما مهمتر از همه عشق بی قید و شرط را نشان داد. و وقتی به قله رسیدند گفتند: "مادر، ما بدون تو نمی‌توانستیم این کار را انجام دهیم."

The days went on, and the weeks and the months and the years. The mother grew old and she became little and bent. But her children were tall and strong, and walked with courage. And the mother, when she lay down at night, looked up at the stars and said: "This is a better day than the last, for my children have learned so much and are now passing these traits on to their children."

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذشتند. مادر پیر شد و شروع به کوچک و خم شدن کرد. اما فرزندانش قد بلند و قوی بودند و با شجاعت راه می‌رفتند. و مادر وقتی شب دراز کشید، به ستاره‌ها نگاه کرد و گفت: این روز بهتر از روز گذشته است، زیرا فرزندان من چیزهای زیادی آموخته‌اند و اکنون این ویژگی‌ها را به فرزندان خود منتقل می‌کنند.

And when the way became rough for her, they lifted her, and gave her strength, just as she had given them hers. One day they came to a hill, and beyond the hill they could see a shining road and golden gates flung wide. And Mother said,

و هنگامی که راه بر او دشوار شد، او را بلند کردند و به او نیرو دادند، همان گونه که او به آنان داده بود. یک روز آن‌ها به تپه‌ای رسیدند و در آن سوی تپه می‌توانستند جاده‌ای درخشان و دروازه‌های طلایی را ببینند. مادر گفت:

"I have reached the end of my journey. And now I know the end is better than the beginning, for my children can walk with dignity and pride, with their heads held high, and so can their children after them." And the children said, "You will always walk with us, Mother, even when you have gone through the gates."

"من به پایان سفرم رسیده‌ام. و اکنون می‌دانم پایان بهتر از آغاز است، زیرا فرزندانم می‌توانند با عزت و سربلندی با سرهای خود راه بروند؛ و همینطور فرزندان فرزندانشان نیز پس از آن‌ها می‌توانند این راه را ادامه دهند." بچه ها گفتند: "مادر تو همیشه با ما قدم خواهی زد، حتی وقتی از دروازه‌ها عبور کردی."

And they stood and watched her as she went on alone, and the gates closed after her. And they said, "We cannot see her, but she is with us still." A mother is more than a memory. She is a living presence. Your Mother is always with you. She's the whisper of the leaves as you walk down the street, she's the smell of certain foods you remember, flowers you pick and perfume that she wore, she's the cool hand on your brow when you're not feeling well, she's your breath in the air on a cold winter's day.

آن‌ها ایستادند و او را تماشا کردند که به تنهایی ادامه می‌داد (از دروازه عبور می‌کرد) و دروازه‌ها به دنبال او بسته شدند. و آن‌ها گفتند: "ما نمی‌توانیم او را ببینیم، اما او هنوز با ما است." مادر بیشتر از یک خاطره است. او یک حضور زنده است. مادرت همیشه با توست او همان زمزمه برگ‌هاست وقتی که در خیابان راه م‌ روید، او بوی غذاهای خاصی است که به یاد می‌آورید، گل‌هایی که می‌چینید و عطری که او می‌زد، او دست خنک که روی پیشانی شما است وقتی که حال خوبی ندارید، او نفس شما در هوای یک روز سرد زمستانی است.

She is the sound of the rain that lulls you to sleep, the colors of a rainbow, she is your birthday morning. Your Mother lives inside your laughter. And she's crystallized in every tear drop.

او صدای بارانی است که تو را به خواب می‌برد، او رنگ‌های رنگین کمان است، او صبح روز تولد توست. مادرت در خنده تو زندگی می کند. و او در هر قطره اشک متبلور است.

A mother shows through in every emotion - happiness, sadness, fear, jealousy, love, hate, anger, helplessness, excitement, joy, sorrow - and all the while hoping and praying you will only know the good feelings in life.

مادر در هر احساسی - شادی، غم، ترس، حسادت، عشق، نفرت، خشم، درماندگی، هیجان، شادی، غم و اندوه - خود را نشان می‌دهد و در تمام این مدت امیدوار است و دعا می‌کند که فقط احساسات خوب زندگی را بشناسید.

She's the place you came from, your first home, and she's the map you follow with every step you take. She's your first love, your first friend, even your first enemy, but nothing on earth can separate you.

او همان جایی است که از آن آمده‌اید، اولین خانه شما، و نقشه‌ای است که با هر قدمی که برمی دارید دنبال می‌کنید. او اولین عشق، اولین دوست و حتی اولین دشمن شماست، اما هیچ چیز روی زمین نمی‌تواند شما را از هم جدا کند.

Not time, not space - not even death!

نه زمان، نه مکان و نه حتی مرگ!

Mother’s LOVE to her Son(a short story)… (عشق مادر به پسرش)

There once was a little boy who lived with his mother. They were very poor. The boy was very handsome and extremely smart. As he grew older, he became even more handsome and smarter. However, his mother always remained sad.

روزی پسر بچه‌ای بود که با مادرش زندگی می‌کرد. آن‌ها بسیار فقیر بودند. پسر بسیار خوش تیپ و فوق‌العاده باهوش بود. با بزرگتر شدن، خوش تیپ‌تر و باهوش‌تر شد. با این حال مادرش همیشه غمگین بود.

Once, the boy asked his mother, “Mother, why are you always sad?” Mother replied, “Son, a fortune teller once told me that whoever has teeth like yours will become very famous.” Then the boy asked, “Will you not like it if I become famous?”

یک بار پسر از مادرش پرسید: «مادر، چرا همیشه غمگینی؟» مادر پاسخ داد: «پسر، یک فالگیر یک بار به من گفت که هر که دندان‌هایی مثل دندان تو داشته باشد، بسیار معروف خواهد شد.» سپس پسر پرسید: "آیا اگر من مشهور شوم دوست نخواهی داشت؟"

“Oh my son! What kind of mother wouldn’t like it if her son became famous? I’m always sad because I keep thinking that you will forget me and leave me once you become famous.”

«اوه پسرم! چه مادری دوست ندارد پسرش مشهور شود؟ من همیشه غمگینم چون مدام فکر می‌کنم که وقتی معروف شدی من را فراموش می‌کنی و ترکم خواهی کرد.»

Upon hearing this, the boy started to cry. He stood there in front of his mother for a while and then ran out of the house. He picked up a rock from outside and smashed his front two teeth. He started to bleed from his mouth.

پسر با شنیدن این حرف شروع به گریه کرد. مدتی در مقابل مادرش ایستاد و سپس از خانه بیرون زد. سنگی را از بیرون برداشت و دو دندان جلویش را خرد کرد. از دهانش شروع به خونریزی کرد.

His mother ran out and was shocked to see what he had done. She asked, “Son! What did you do?” In reply, the boy held his mother’s hands and said, “Mother, if these teeth cause you pain and make you sad, I don’t want them. They are of no use to me. I don’t want to be famous with these teeth. I want to be famous by serving you, and through your blessings…

مادرش بیرون دوید و از دیدن کار او شوکه شد. او پرسید: «پسرم! چه کار کردی؟" پسر در جواب دست‌های مادرش را گرفت و گفت: مادر، اگر این دندان‌ها باعث درد و ناراحتی تو می‌شود، من آن‌ها را نمی‌خواهم. آن‌ها هیچ فایده‌ای برای من ندارند. من نمی‌خواهم با این دندان‌ها مشهور شوم. من می‌خواهم با خدمت به شما و به برکت شما مشهور شوم…

My Mother Was The Strongest Person (مادر من من قوی‌ترین فرد بود)

My mother was the strongest person I have ever known. The earliest thing I can remember is getting up with Mum and Dad at the crack of dawn; Dad to go to work, and Mum to drop Adam off at school (he was in first grade by then). I had often wondered when I was little why I had to get up so early like everyone else. Now that I'm older, I figured out that it was for a number of reasons (which kept multiplying as I got older), the first being that my mother did not want to leave me home alone at four years old. The second being that she wanted me to get used to getting up so early so that I would be used to it when I started school.

مادرم قوی‌ترین فردی بود که تا به حال می‌شناختم. اولین چیزی که می‌توانم به خاطر بیاورم این است که در سپیده دم با مادر و دیر بیدار می‌شدم. پدر برای رفتن به سر کار، و مامان برای رساندن آدام به مدرسه (او در آن زمان کلاس اول بود). وقتی کوچک بودم اغلب به این فکر می‌کردم که چرا باید مثل بقیه اینقدر زود بیدار شوم. حالا که بزرگتر شده‌ام، فهمیدم که این به چند دلیل بوده است (که با افزایش سن زیاد می‌شد)، اولین دلیل این بود که مادرم نمی‌خواست من را در چهار سالگی در خانه تنها بگذارد. دوم اینکه می‌خواست من به زود بیدار شدن عادت کنم تا با شروع مدرسه به آن عادت کنم.

My mother was a smart lady. She always figured out fun ways to get me to clean up my room or brush my teeth or take a bath even though I loathed all three at an early age. By the time I was eleven though, I often thought it was fun and could not wait to do them.

مادرم خانم باهوشی بود. او همیشه راه‌های سرگرم‌کننده‌ای پیدا می‌کرد تا من را وادار کند اتاقم را تمیز کنم یا دندان‌هایم را مسواک بزنم یا حمام کنم، اگرچه در سنین پایین از هر سه تای آن متنفر بودم. با این حال، در زمانی که یازده ساله بودم، اغلب فکر می‌کردم که انجام دادن آن کارها سرگرم کننده است و نمی‌توانستم برای انجام آن صبر کنم.

But it was not just because of this that she was smart. She always knew how to give the right advice. When I was seven, I often came home crying from school, because, back then, I was a bit chubby and my peers ruthlessly picked on me. My mother would hold me in her arms, push back my long hair from my face, and wipe away my tears as I told her what happened. My mother gave the right advice so many times, it was if she had been right there with me when it happened. Being little, I would sometimes whine about my weight, and then my mother would tell me that she had once been like me. When I was this little I did not believe it, because at the time, I looked nothing like her. She was tall and thin with long mousy brown hair and blue eyes, and I was short and stubby with short, nearly black hair and green eyes. (People often thought I was adopted because Dad looks nothing like me either.) One day, when I was nine, and the children at school were still picking on me, my mother brought out an old photo album that I had never seen before.

اما فقط به همین دلیل نبود که مادرم باهوش بود. او همیشه می‌دانست چگونه به درستی توصیه و نصیحت کند. وقتی هفت ساله بودم، اغلب از مدرسه با گریه به خانه می‌آمدم، زیرا در آن زمان کمی چاق بودم و همسالانم بی‌رحمانه من را مورد آزار و اذیت قرار می دادند. مادرم من را در آغوشش می‌گرفت، موهای بلندم را از روی صورتم کنار می زد و وقتی به او می گفتم چه اتفاقی افتاده اشک‌هایم را پاک می کرد. مادرم بارها نصیحت درستی داد، و هنگامی که اتفاق می‌افتادند، کنارم بود و . وقتی کوچک بودم گاهی برای وزنم غر می‌زدم و بعد مادرم به من می‌گفت که روزی مثل من بوده است. وقتی اینقدر کوچولو بودم باور نمی‌کردم، چون در آن زمان هیچ شباهتی به او نداشتم. او قد بلند و لاغر با موهای بلند قهوه‌ای موشی و چشم‌های آبی بود، و من کوتاه‌ قد با موهای کوتاه لخت و تقریباً مشکی و چشم‌های سبز. (مردم اغلب فکر می‌کردند که من به فرزندخواندگی گرفته شده‌ام، زیرا پدرم هم شباهتی به من ندارد.) یک روز، زمانی که 9 ساله بودم و بچه‌های مدرسه هنوز من اذیت می‌کردند، مادرم یک آلبوم عکس قدیمی را بیرون آورد که قبلاً هرگز ندیده بودم.

Then she singled-out a photo of a chubby girl with boy-short blond hair who was about my age. "That was me," she said. "I lost the weight that you now have, but it took me a long time." I just looked at her in a kind of trance. "Now, you may lose your weight and you may not. Either way, I think you will grow up to be a beautiful young lady like I did, my mother did, my grandmothers did, and my great-grandmothers did. And you should not care if anyone says otherwise. It's not their problem anyway."

سپس او عکسی از یک دختر چاق با موهای بلوند کوتاه پسرانه که تقریباً هم سن من بود انتخاب کرد. او گفت: "این من بودم." من وزنی را که الان داری از دست دادم، اما مدت زمان زیادی طول کشید. من فقط در حالت مبهوت به او نگاه کردم. حالا ممکن است وزنت را کم کنی و ممکن است نکنی. در هر صورت من فکر می‌کنم تو بزرگ می‌شی تا به یک دختر زیبا و جوان مثل من تبدیل شوی، مثل مادرت، مثل مادربزرگت و مادر مادربزرگت. مهم نیست که کسی خلاف این را بگوید. به هر حال این مشکل آن‌ها نیست."

Needless to say, it stopped the crying about my weight from that day forth, but something in my heart was not right with Mum: she never talked about her family, and I had never seen them. All Adam and I had ever known was Dad's side of the family. Whenever I asked about it, Dad would say something very vague like "They live on the other side of the world." and leave it at that.

نیازی به گفتن نیست که از آن روز به بعد گریه‌هایم برای وزنم را متوقف کرد، اما چیزی در دلم با مامان درست نبود: او هرگز در مورد خانواده‌ا‌ش صحبت نکرده بود و من هرگز آن‌ها را ندیده بودم. تنها کسانی که من و آدام تا به حال می‌شناختیم، طرف خانواده پدر بود. هر وقت در موردش می‌پرسیدم، بابا چیزی خیلی مبهم می‌گفت: «آن‌ها در آن سوی دنیا زندگی می‌کنند». و تا همانجا می‌گفت و بیشتر اشاره نمی‌کرد.

My Mother was very sad. When I was little, Mum used to cry at the end of movies that we would watch together. Adam and I at that time did not know why, and Mum said she did not know as well, but the look in Dad's eyes always said something different. When I was ten, I figured that maybe it had to do with her family. The only real time she ever talked about them in detail was when she was talking about why I look the way I do: I had her mother's eyes and her father's hair. She said that I was the true child of her parents, just like Adam was a true child of hers and Nate was a true child of Dad.

مادرم خیلی ناراحت بود. وقتی کوچیک بودم، مامان آخر فیلم‌هایی که با هم می‌دیدیم، گریه می‌کرد. من و آدام در آن زمان نمی‌دانستیم چرا، و مامان هم می‌گفت که او هم نمی‌داند، اما نگاه در چشمان پدر همیشه چیز دیگری می‌گفت. وقتی ده ساله بودم، فکر کردم که شاید به خانواده او مربوط می‌شود. تنها زمانی که او تا به حال در مورد آن‌ها با جزئیات صحبت کرد، زمانی بود که داشت در مورد این که چرا من این شکلی هستم، صحبت می‌کرد: من چشمان مادرش و موهای پدرش را داشتم. او گفت که من فرزند واقعی پدر و مادرش هستم، همانطور که آدام فرزند واقعی او بود و نِیت فرزند واقعی پدر.

When I was eleven, my mother gave us Nate, and due to some complications during the birth, died soon after. I remember it was at the time of the funeral that I had asked my father about her sadness. He said he would tell me when I was older. Apparently, "older" to him meant sixteen. By this time, Adam was already off to university, and Nate was in Kindergarten. It was strange. Just one day, out of the blue, my father sat me down and told me the story of my mother. You see, my parents met "on the other side of the world", where my mother lived. They fell in love, but my father had to return home. My mother saved up for a long time just to get here, so that when she took the plane here, she knew she would probably never see her family again, which was right. My parents had talked about going back, and having her family meet us, but they figured it was too expensive. On top of this, my mother had long ago lost touch with her family and did not even know if they lived in the same place or not. So they never went.

وقتی یازده ساله بودم، مادرم نیت را به ما داد و به دلیل عوارضی که در حین زایمان پیش آمد، خیلی زود فوت کرد. یادم می‌آید در زمان تشییع جنازه بود که از پدرم درباره غم و اندوهش پرسیدم. گفت وقتی بزرگتر شدم به من خواهد گفت. ظاهراً "پیرتر" برای او به معنای شانزده ساله بود. در این زمان، آدام به دانشگاه رفته بود و نِیت در مهد کودک بود. عجیب بود. فقط یک روز، پدرم من را نشاند و داستان مادرم را برایم تعریف کرد. ببینید، پدر و مادر من "در آن سوی دنیا"، جایی که مادرم زندگی می‌کرد، یکدیگر را دیدند. آن‌ها عاشق شدند، اما پدرم مجبور شد به خانه برگردد. مادرم فقط برای رسیدن به اینجا مدت زیادی پس‌انداز کرد، به طوری که وقتی با هواپیما به اینجا آمد، می‌دانست که احتمالاً دیگر هرگز خانواده اش را نخواهد دید، که درست هم بود. پدر و مادرم در مورد برگشتن و ملاقات خانواده مادرم با ما صحبت کرده بودند، اما متوجه شدند که خیلی گران است. علاوه بر این، مادرم مدت‌ها پیش ارتباط خود را با خانواده‌اش قطع کرده بود و حتی نمی‌دانست که آیا آن‌ها در همان مکان زندگی می‌کنند یا نه. بنابراین آن‌ها هرگز نرفتند.

My mother was the strongest person I have ever known. She fought her way from the other side of the world, against all odds, knowing she would never see her family again, all for my father. And if my mother had not been so strong, I do not think I would be here today, telling you her story.

مادرم قوی ترین فردی بود که تا به حال می‌شناختم. او از آن سوی دنیا، بر خلاف همه شانس‌ها، جنگید، زیرا می‌دانست که دیگر هرگز خانواده‌اش را نخواهد دید، و همه‌ی این کارها برای پدرم بود. و اگر مادرم اینقدر قوی نبود، فکر نمی‌کنم امروز اینجا بودم و داستانش را برای شما تعریف می‌کردم.

David’s Mother (مادر دیوید)

David was a school-going kid whose mother had just one eye. He disliked his mother for having just a single eye. He always felt embarrassed of her and did not insist on her visiting his school to pick him up. David’s mother ran a small plant shop at a flea market. She worked hard and sold whatever she could to earn enough money to make ends meet. David hated their living conditions and wished to be rich when he grew up.

دیوید یک بچه مدرسه‌ای بود که مادرش فقط یک چشم داشت. او از مادرش به خاطر داشتن تنها یک چشم متنفر بود. او همیشه از او احساس خجالت می‌کرد و اصراری نداشت که برای بردن او به مدرسه‌اش برود. مادر دیوید یک فروشگاه کوچک گلفروشی در یک بازار داشت. او سخت کار می‌کرد و هر چه می‌توانست می‌فروخت تا پول کافی برای گذران زندگی به دست آورد. دیوید از شرایط زندگی متنفر بود و آرزو داشت وقتی بزرگ شد ثروتمند شود.

One day, David’s school organized a Parent’s Day event and all children were asked to invite their parents to school. David did not want to be a laughingstock in front of his friends and hence decided not to invite his mother. However, David’s mother found out about it when she read David’s school diary while packing his lunch. She thought that David had forgotten to tell her and decided to surprise him with his favorite snack.

یک روز، مدرسه دیوید یک رویداد روز والدین ترتیب داد و از همه بچه‌ها خواسته شد که والدین خود را به مدرسه دعوت کنند. دیوید نمی‌خواست در مقابل دوستانش مایه خنده باشد و از این رو تصمیم گرفت مادرش را دعوت نکند. با این حال، مادر دیوید زمانی متوجه این موضوع شد که دفتر خاطرات مدرسه دیوید را در حین آماده کردن ناهار او خواند. او فکر کرد که دیوید فراموش کرده است به او بگوید و تصمیم گرفت او را با میان وعده مورد علاقه‌اش غافلگیر کند.

When David’s mother arrived at school and called out to him, he was furious to see her. David’s friends laughed at him and said, “Is that one-eyed monster your mother? She looks funny.”. David ran away in tears. When they reached home, David yelled at his mother, “Why did you come to school? You’re such an embarrassment! I never wanted you to come to school and that’s why I didn’t invite you. Look how everyone laughed at me. You are the worst mother ever.”.

وقتی مادر دیوید به مدرسه رسید و او را صدا زد، دیوید از دیدن او عصبانی شد. دوستان دیوید به او خندیدند و گفتند: «این هیولای یک چشم مادر توست؟ او خنده دار به نظر می‌رسد." دیوید با گریه فرار کرد. وقتی به خانه رسیدند، دیوید سر مادرش فریاد زد: «چرا به مدرسه آمدی؟ تو خیلی خجالت آور هستی! من هرگز نمی‌خواستم شما به مدرسه بیایید و به همین دلیل شما را دعوت نکردم. ببین چطور همه به من خندیدند. تو بدترین مادر هستی."

David’s mother said nothing. She went to the kitchen to start preparations for dinner and sobbed quietly. David had come to the kitchen for a glass of water and saw her mother sobbing but did not console her. Although he felt a little bad for misbehaving with her, he was determined to study hard and leave her behind for a better future.

مادر دیوید چیزی نگفت. او به آشپزخانه رفت تا برای شام آماده شود و در سکوت گریه کرد. دیوید برای خوردن یک لیوان آب به آشپزخانه آمده بود و مادرش را دید که گریه می‌کند اما او را دلداری نداد. اگرچه او از بدرفتاری با او کمی احساس بدی می‌کرد، اما مصمم بود سخت درس بخواند و او را برای آینده‌ای بهتر پشت سر بگذارد.

Years passed and David indeed grew up to be a good student and a rich man who earned handsomely. He left the city and his mother behind and built a big house in a different city. He now had a family of his own whom he loved immensely. He broke all ties with his mother and never contacted her. Even his wife and children didn’t know about his mother. Once when his mother had come to visit him, David pretended to not know her and drove her away treating her like a beggar. She walked away with a smile and no words, again.

سال‌ها گذشت و دیوید واقعاً به یک دانش آموز خوب و مردی ثروتمند تبدیل شد که درآمد خوبی داشت. او شهر و مادرش را ترک کرد و پشت سر گذاشت و خانه‌ای بزرگ در شهری دیگر ساخت. او اکنون خانواده‌ای برای خودش داشت که بی نهایت دوستشان می‌داشت. او تمام روابط خود را با مادرش قطع کرد و هرگز با او تماس نگرفت. حتی همسر و فرزندانش هم از مادرش خبر نداشتند. یک بار که مادرش به ملاقات او آمده بود، دیوید وانمود کرد که او را نمی‌شناسد و او را بدرقه کرد و با او مانند یک گدا رفتار کرد. دوباره با لبخند و بدون هیچ حرفی رفت.

A few days later, David received an email from his school inviting him to a school reunion. David took his family to the reunion to meet his friends, hoping that his mother wouldn’t show up at school after their last encounter. David’s daughter lost the earrings she was wearing at the reunion party and made a fuss about it. So, David decided to go out and buy new ones for her. When David happened to pass by his old house, he stepped in out of curiosity. He could not find his mother anywhere but only her diary that she would often scribble in. After all these years, David finally got to see what was written in it.

چند روز بعد، دیوید ایمیلی از مدرسه خود دریافت کرد که در آن او را به یک جلسه مجدد در مدرسه دعوت کرده بود. دیوید خانواده‌اش را برای ملاقات با دوستانش به محل ملاقات برد، به این امید که مادرش بعد از آخرین ملاقات آن‌ها در مدرسه حاضر نشود. دختر دیوید گوشواره‌هایی را که در جشن تجدید دیدار به گوش داشت از دست داد و سر و صدای زیادی به خاطرش به پا کرد. بنابراین، دیوید تصمیم گرفت که بیرون برود و یک جفت جدیدش را برای او بخرد. وقتی دیوید از خانه قدیمی‌اش عبور کرد، از روی کنجکاوی وارد خانه شد. او نمی‌توانست مادرش را جایی بیابد، مگر فقط دفترچه خاطرات او را که اغلب آن را با خط ناخوانا می‌نوشت. پس از این همه سال، دیوید بالاخره توانست ببیند چه چیزی در آن نوشته شده بود.

David was heartbroken to find out that his mother had donated her other eye to David when he lost it in an accident during his childhood. She had journaled her dreams and aspirations for David in that diary and all those times when David misbehaved with her. Each time she wrote, “I forgive you, my son, I know you love me and I love you a lot.” Her last words were, “David, I wanted to see you as a rich and successful man living with a happy family before I die. The doctor said my days were numbered. I wasn’t sure if you would come down with your family at the reunion and even if you did, whether you would bring them to our house. For one last time, I forgive you, my son.”. David cried uncontrollably; he hated himself for being so cruel to his mother. But, it was too late.

دیوید هنگامی که فهمید مادرش وقتی او در کودکی‌ در یک تصادف چشمش را از دست داد، چشم دیگرش را به دیوید اهدا کرده بود، دلش شکست. او رویاها و آرزوهایش را برای دیوید در آن دفتر خاطرات و تمام آن مواقعی که دیوید با او بدرفتاری می‌کرد، یادداشت کرده بود. هر بار نوشت: «پسرم تو را می‌بخشم، می‌دانم که دوستم داری و من هم خیلی دوستت دارم.» آخرین سخنان او این بود: "دیوید، می‌خواستم قبل از مرگم تو را به عنوان مردی ثروتمند و موفقی که با خانواده‌ای شاد زندگی می‌کند ببینم. دکتر گفت روزهای من به شماره افتاده است. مطمئن نبودم که با خانواده‌ات در مراسم تجدید دیدار می‌آیی و حتی اگر بیایی، آنها را به خانه ما می‌آوری یا نه. برای آخرین بار، پسرم تو را می‌بخشم.» دیوید بی اختیار گریه کرد. از خودش متنفر بود که به مادرش خیلی ظلم کرده بود. اما دیگر خیلی دیر بود.

Listen to your mother (به حرف مادرت گوش کن)

There once upon a time lived a young boy with his mother. One day, the mother wanted his son to pick up some firewood for the evening fire. The boy went out to pick up firewood, but he forgot what he had to do. Instead, he met with his friends and started playing.

After a while, he remembered his duty and told his friends. His friends told him they would help him. They together went to the forest and started to pick up firewood.

روزی روزگاری پسر جوانی با مادرش زندگی می‌کرد. یک روز مادر از پسرش خواست تا برای آتش عصر کمی هیزم بردارد. پسرک بیرون رفت تا هیزم بردارد، اما فراموش کرد چه باید بکند. در عوض با دوستانش ملاقات کرد و شروع به بازی کرد.

بعد از مدتی به یاد وظیفه‌اش افتاد و به دوستانش گفت. دوستانش به او گفتند که به او کمک خواهند کرد. آنها با هم به جنگل رفتند و شروع به چیدن هیزم کردند.

The mother was worried about him because it was too late and dark to see firewood. She went to the forest and saw her son and his friends. She wanted to teach a lesson to them. She didn’t show herself and hid behind a tree. She took a piece of branch and threw it in one direction. The branch made a sound. The boys heard it and were scared. Then she threw another branch in the opposite direction. The boy was scared of this. But his son was the bravest one of all. He came forward. The mother made a moaning sound and said by changing her voice, “Listen to your mother!”

مادر نگران او بود زیرا برای دیدن هیزم دیر و تاریک شده بود. او به جنگل رفت و پسرش و دوستانش را دید. می‌خواست به آن‌ها درسی بدهد. خودش را نشان نداد و پشت درخت پنهان شد. تکه‌ای از شاخه را برداشت و به یک سمت پرتاب کرد. شاخه صدا کرد. پسرها آن را شنیدند و ترسیدند. سپس شاخه دیگری را در جهت مخالف پرتاب کرد. پسرها از این کار ترسیده بودند. اما پسرش از همه شجاع‌تر بود. جلو آمد. مادر صدای ناله‌ای در آورد و با تغییر صدایش گفت: "به حرف مادرت گوش کن!"

Hearing this, the boys started to run towards their home. She picked some firewood up and returned home. She found his son in tears. He said, “I am very sorry, mom. I didn’t listen to you.” The mother hugged and kissed her son with love and told him the real story. His son also promised he would listen to her in future.

پسرها با شنیدن این حرف شروع به دویدن به سمت خانه خود کردند. مادر کمی هیزم برداشت و به خانه برگشت. پسرش را در حالی که اشک می‌ریخت یافت. پسر گفت: "خیلی متاسفم مامان. من به شما گوش ندادم." مادر پسرش را با عشق در آغوش گرفت و بوسید و ماجرای واقعی را برای او تعریف کرد. پسرش نیز قول داد که در آینده به او گوش دهد.

Moral: We should listen to our parents. They always think of our benefit.

پند اخلاقی: ما باید به پدر و مادر خود گوش کنیم. آن‌ها همیشه صلاح ما را می‌خواهند.

2.jpg

The Power Of Mother’s Love (قدرت عشق مادر)

When doctors told Carolyn Isbister that her tiny premature daughter would die within 20 minutes, she had to prepare herself for the worst.

Tiny Rachael had just been born minutes before, weighing just 1.4lb (0.64kg), and her heart was only beating once every ten seconds. But Miss Isbister was determined to have just one cuddle with her daughter and to savor the one precious moment she had, so she picked up tiny Rachael and cuddled her close.

وقتی پزشکان به کارولین ایسبستر گفتند که دختر نارس کوچکش ظرف 20 دقیقه خواهد مرد، او مجبور شد خود را برای بدترین شرایط آماده کند.

ریچل کوچولو دقایقی قبل به دنیا آمده بود و تنها 1.4 پوند (0.64 کیلوگرم) وزن داشت و قلبش فقط هر ده ثانیه یک بار می‌تپید. اما خانم ایسبستر مصمم بود که فقط یک نوازش با دخترش داشته باشد و از لحظه با ارزشی که سپری کرده بود لذت ببرد، بنابراین ریچل کوچک را برداشت و او را در آغوش گرفت.

And it was a cuddle that amazed doctors by saving the baby’s life. The warmth of her mother’s skin actually kickstarter Rachael’s heart into beating properly, which allowed her to take tiny breaths of her own.

Four months later – the baby who was so tiny that the doctors gave up on her life – has been allowed home, thanks to that precious life saving cuddle from her mother.

و این آغوشی بود که با نجات جان نوزاد، پزشکان را شگفت‌زده کرد. گرمای پوست مادرش در واقع قلب ریچل را به تپش درست می‌اندازد که به او اجازه می‌داد نفس‌های کوچکی بکشد.

چهار ماه بعد، نوزادی که آنقدر کوچولو بود که پزشکان از زندگی او چشم پوشی کردند، به لطف آن آغوش ارزشمند مادرش به خانه برده شد.

Miss Isbister, 36, from West Lothian, said: “Rachael has been such a little fighter – it is a miracle that she is here at all. When she was born the doctors told us that she would die within 20 minutes because her heart wasn’t beating properly and she wasn’t breathing. But that one precious cuddle saved her life. I’ll never forget it.”

Miss Isbister, a chemist, and her partner David Elliott, 35, an electronic engineer, were thrilled when she fell pregnant. At the 20 week scan at the Edinburgh Royal Infirmary, doctors told them that she was carrying a girl and they decided to name her Rachael. But at 24 weeks, Miss Isbister went into premature labor after she developed an infection in her womb.

خانم ایسبستر، 36 ساله، از وست لوتیان، گفت: «ریچل جنگجوی کوچکی بوده، این یک معجزه است که او اصلاً اینجاست. وقتی او به دنیا آمد، پزشکان به ما گفتند که او در عرض 20 دقیقه خواهد مرد زیرا قلبش به درستی نمی‌تپد و نفس نمی‌کشد. اما همین یک نوازش با ارزش زندگی او را نجات داد. هرگز فراموشش نمی‌کنم.»

خانم ایسبستر، شیمیدان، و شریک زندگی او دیوید الیوت، 35 ساله، یک مهندس الکترونیک، زمانی که او باردار شد بسیار هیجان زده شدند. در اسکن 20 هفته‌ای در بیمارستان سلطنتی ادینبورگ، پزشکان به آن‌ها گفتند که او دختری را حامله است و تصمیم گرفتند نام او را ریچل بگذارند. اما در 24 هفتگی، خانم ایسبستر پس از ابتلا به عفونت در رحمش، زایمان زودرس کرد.

Miss Isbister, who also has two children Samuel, 10, and Kirsten, 8, from a previous marriage, said: “We were just terrified we were going to lose her. I had been bleeding throughout the pregnancy, and had suffered three miscarriages before falling pregnant with Rachael, so we really didn’t think there was much hope.”

When Rachael was born, weighing 1.4lb, doctors told the couple that their daughter would only live for 20 minutes. She wasn’t breathing and she was gray and lifeless. Her heart was only beating once every 10 seconds.

خانم ایسبستر که دو فرزند، ساموئل 10 ساله و کریستن 8 ساله، از ازدواج قبلی خود نیز دارد، گفت: "ما فقط می‌ترسیدیم که او را از دست بدهیم. من در طول بارداری خونریزی داشتم و قبل از باردار شدن ریچل سه بار سقط جنین داشتم، بنابراین واقعاً فکر نمی‌کردیم امید زیادی وجود داشته باشد."

زمانی که ریچل با وزن 1.4 پوند به دنیا آمد، پزشکان به این زوج گفتند که دخترشان تنها 20 دقیقه زنده خواهد ماند. نفس نمی‌کشید و خاکستری و بی روح بود. قلبش فقط هر 10 ثانیه یک بار می‌زد.

Miss Isbister said: “The doctor just took one look at her and said no. They didn’t even try to help her with her breathing as they said it would just prolong her dying. Everyone just gave up on her.”

The doctors told the couple to say their goodbyes to their daughter, but Miss Isbister decided that she would give her daughter the only cuddle she would ever have. So she lifted her out of her hospital blanket and placed her on her chest, with skin to skin contact.

خانم ایسبستر گفت: «دکتر فقط یک نگاه به او انداخت و گفت نه. آن‌ها حتی سعی نکردند به تنفس او کمک کنند زیرا می‌گفتند این فقط مرگ او را طولانی می‌کند. همه از او دست کشیدند.»

پزشکان به این زوج گفتند که با دخترشان خداحافظی کنند، اما خانم ایسبستر تصمیم گرفت که تنها آغوشی که می‌تواند برای دخترش داشته باشد را به او بدهد. بنابراین او را از پتوی بیمارستانش بیرون آورد و روی سینه‌اش گذاشت؛ تماس پوست با پوست بود.

She said: “I didn’t want her to die from being cold. So I lifted her out of her blanket and put it against my skin to warm her up. Her feet were so cold. It was the only cuddle I was going to have with her, so I wanted to remember the moment.”

But after 20 minutes tiny Rachael was still alive. Then a miracle happened. She started taking tiny breaths on her own, and her heart started beating more regularly.

او گفت: «نمی‌خواستم از سرما بمیرد. بنابراین او را از پتو بیرون آوردم و روی پوستم گذاشتم تا گرمش کنم. پاهایش خیلی سرد بود. این تنها آغوشی بود که قرار بود با او داشته باشم، بنابراین می‌خواستم آن لحظه را به خاطر بسپارم.»

اما بعد از 20 دقیقه ریچل کوچک هنوز زنده بود. سپس معجزه ای رخ داد. او به تنهایی شروع به نفس کشیدن کرد و ضربان قلبش منظم‌تر شد.

Miss Isbister said: “We couldn’t believe it – and neither could the doctors. She let out a tiny cry. When she was still breathing after four hours and her heart was beating more regularly, the doctors came in and said there was still no hope for her, but I still wasn’t letting go of her. We had her blessed by the hospital chaplain, and waited for her to slip away. But she still hung on. And then amazingly the pink color began to return to her cheeks. She literally was turning from grey to pink before our eyes, and she began to warm up too.”

خانم ایسبستر گفت: «ما نمی‌توانستیم آن را باور کنیم، و همچنین پزشکان هم نمی‌توانستند آن را باور کنند. خانم ایسبستر کمی گریه کرد. وقتی هنوز بعد از چهار ساعت نفس می‌کشید و قلبش منظم‌تر می‌تپید، دکترها آمدند و گفتند هنوز امیدی برای او وجود ندارد، اما من همچنان او را رها نمی‌کردم. ما او را توسط کشیش بیمارستان برکت دادیم و منتظر ماندیم تا او جانش را از دست بدهد. اما او همچنان دوام می‌آورد. و سپس به طرز شگفت انگیزی رنگ صورتی شروع به بازگشت به گونه‌های او کرد. او به معنای واقعی کلمه در برابر چشمان ما از خاکستری به صورتی تبدیل می‌شد و همینطور شروع به گرم شدن کرد.

After 48 hours, the doctors decided to put her on a ventilator to help with her breathing and she was transferred to the intensive care unit.

Miss Isbister said: “The doctors said that she had proved she was a fighter and that she now deserved some intensive care as there was some hope. She had done it all on her own – without any medical intervention or drugs. She had clung onto life – and it was all because of that cuddle. It had warmed up her body enough for her to start fighting.”

پس از 48 ساعت، پزشکان تصمیم گرفتند او را برای کمک به تنفس او روی دستگاه تنفس مصنوعی بگذارند و او را به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل کردند.

خانم ایسبستر گفت: «پزشکان گفتند که او ثابت کرده که یک مبارز است و از آنجایی که هنوز امیدی وجود دارد، اکنون نیازمند مراقبت‌های ویژه است. او همه این کارها را به تنهایی انجام داده بود، بدون هیچ گونه مداخله پزشکی یا دارو. او به زندگی چنگ زده بود و همه این‌ها به خاطر همین آغوش بود. آنقدر بدنش را گرم کرده بود که شروع به مبارزه کند.»

Because Rachel hadn’t had any oxygen for four hours, doctors warned the couple that there was a high risk she had been brain damaged. But a scan showed no evidence of any damage at all.

As the days passed, Rachael slowly began to gain in strength and put on weight. She had laser treatment on her eyes to save her sight as the blood vessels hadn’t had a chance to develop properly in the womb. And she also had six blood transfusions.

از آنجایی که ریچل به مدت چهار ساعت هیچ اکسیژنی دریافت نکرده بود، پزشکان به این زوج هشدار دادند که خطر آسیب مغزی او وجود دارد. اما اسکن اصلا شواهدی از هیچ آسیبی نشان نداد.

با گذشت روزها، ریچل به آرامی شروع به رشد کرد و وزنش زیاد شد. او برای حفظ بینایی چشم‌هایش لیزر را انجام داد زیرا رگ‌های خونی فرصتی برای رشد مناسب در رحم نداشتند. او همچنین شش بار تزریق خون داشت.

Miss Isbister added: “We couldn’t believe that she was doing so well. Her heart rate and breathing would suddenly sometimes drop without warning, but she just got stronger and stronger.”

After five weeks she was taken off the ventilator and Miss Isbister was able to hold and breastfeed her. Then after four months in hospital, they were finally allowed to take her home – a day which they never thought they would see.

خانم ایسبستر افزود: «ما نمی‌توانستیم باور کنیم که او اینقدر خوب کار می‌کند. گاهی اوقات ضربان قلب و تنفس او به طور ناگهانی بدون هشدار کاهش می‌یافت، اما او فقط قوی‌تر و قوی‌تر می‌شد.

بعد از پنج هفته او را از دستگاه تنفس مصنوعی خارج کردند و خانم ایسبستر توانست او را در آغوش بگیرد و به او شیر بدهد. سپس پس از چهار ماه بستری شدن در بیمارستان، سرانجام به آن‌ها اجازه داده شد که او را به خانه ببرند؛ روزی که هرگز فکر نمی‌کردند آن را ببینند.

At six months old, she now weighs 8lb (3.63kg) – the same as a newborn baby – and she has a healthy appetite.

Miss Isbister said: “She is doing so well. When we finally brought her home, the doctors told us that she was a remarkable little girl. And most of all, she just loves her cuddles. She will sleep for hours, just curled into my chest. It was that first cuddle which saved her life – and I’m just so glad I trusted my instinct and picked her up when I did. Otherwise she wouldn’t be here today.”

در شش ماهگی، او اکنون 8 پوند (3.63 کیلوگرم) وزن دارد، به اندازه یک نوزاد تازه متولد شده؛ و اشتهای سالمی هم دارد.

خانم ایسبستر گفت: «او خیلی خوب کار می‌کند. وقتی بالاخره او را به خانه آوردیم، پزشکان به ما گفتند که او یک دختر کوچک خاص است. و بیشتر از همه، او عاشق آغوش‌هایش است. او ساعت‌ها خواهد خوابید، روی سینه من حلقه شد و خوابید. این اولین آغوش بود که زندگی او را نجات داد و من خیلی خوشحالم که به غریزه خود اعتماد کردم و وقتی این کار را کردم، او را بلند کردم. وگرنه او امروز اینجا نبود.»

اپلیکیشن زبانشناس

با نصب تنها یک اپلیکیشن زبانشناس به تمامی دوره‌های آموزشی، داستان‌های کوتاه انگلیسی و جعبه لایتنر زبان شناس (یادگیری لغت) دسترسی خواهید داشت. برای شروع یادگیری زبان انگلیسی به کتاب‌های قطور نیازی ندارید. همین حالا اپلیکیشن زبانشناس را دانلود کنید و از یادگیری قدم به قدم زبان انگلیسی لذت ببرید.

سخن پایانی

مادران زیباترین و مهربان‌ترین مخلوقات جهان هستند. قدرت عشق آن‌ها به فرزندانشان کوه‌ را هم جابه‌جا می‌کند. داستان های کوتاه انگلیسی مادر درس‌های تازه‌ای هم در زندگی و هم در زبان انگلیسی به ما می‌آموزد. به مطالعه‌ی داستان‌های کوتاه انگلیسی ادامه دهید تا خیلی زود متوجه پیشرفت خود در یادگیری لغات و جملات جدید انگلیسی شوید. راستی خوشحال می‌شویم اگر شما هم داستان‌های پیشنهادی خود را در کامنت‌ها برای ما و دیگر زبان آموزان بنویسید.

دیدگاهتان را بنویسید