12 تا از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره معلم

در این بخش تعدادی از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره معلم را برای شما زبان آموزان انتخاب کردیم.

امین خان زاده
امین خان‌ زاده
۳ ماه پیش منتشر شد 
1.jpg

در این بخش تعدادی از بهترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره معلم را برای شما زبان آموزان انتخاب کردیم. معلم‌ها و اساتید از باارزش‌ترین دارایی‌های ما در طول زندگی هستند. تاثیر فوق‌العاده‌ی آن‌ها در زندگی تک‌تک دانش‌آموزان و دانشجویان، نشان از اهمیت و ارزشمندی این انسان‌های دوست‌داشتنی است. مطالعه داستان‌ های کوتاه انگلیسی درباره معلم علاوه بر کمک کردن به یادگیری قدم به قدم زبان انگلیسی زبان آموزان، نکات و پندهای اخلاقی زیادی هم در بر دارد که دانستن آن‌ها می‌تواند به موفقیت ما در زندگی کمک زیادی کند. لطفا تا انتهای مقاله همراه زبانشناس باشید. در ضمن می‌‍توانید داستان‌ های کوتاه انگلیسی دیگر را هم در زبانشناس مطالعه کنید.

benefits-of-reading-books.jpg

داستان معلم و دانش آموز در کلاس ریاضی: Life Lesson Story| Student Teacher Stories

A reader once asked why we learn Integration, difference, algebra, matrix when we make our homes, it doesn't need math? The teacher decided to take a math’s class into a life lesson class. The teacher said boys and girls, I agree that there are no statistics or history, etc lessons will play a role in the future. But the teacher asked the whole class the question I gave the situation to anyone who could answer it.

یک بار خواننده‌ای (مطالعه‌گر) پرسید که چرا برای ساختن خانه، انتگرال، دیفرانسیل، جبر و ماتریس را یاد می‌گیریم، درحالی که وقتی خانه درست می‌کنیم، به ریاضیات نیازی نداریم؟ معلم تصمیم گرفت که یک کلاس ریاضی را به کلاس درس زندگی ببرد. معلم گفت: دختران و پسران، قبول دارم که هیچ آمار و تاریخ و … درس‌هایی که امروز می‌خوانیم، نقشی در آینده ما داشته باشد. اما معلم این سوال را از کل کلاس پرسید که من شرایط را برای هرکسی که می‌توانست پاسخ دهد، فراهم کردم.

The whole class was silent and paid close attention to what the teacher was asking. The teacher asked, do you think the boy / girl in the future wants to build a house, and to whom will they go to build their house? One boy responded to the builder. The teacher thanked him and went on to say, “Who told you that a builder builds a house? The student looked stunned.

تمام کلاس ساکت بودند و توجه زیادی به آنچه معلم می‌پرسید، نشان دادند. معلم پرسید، آیا فکر می‌کنید پسر/دختری که می‌خواهد در آینده خانه بسازد، برای ساختن خانه‌اش نزد چه کسی خواهد رفت؟ یک پسر پاسخ داد؛ خانه ساز (پیمانکار ساختمان). معلم از او تشکر کرد و ادامه داد: «چه کسی به تو گفته که یک سازنده خانه می‌سازد؟ دانش آموز مات و مبهوت به نظر می‌رسید.

The teacher replied that in class 1 at the school, one of the teachers taught that whoever made a house was called a builder. He then asked the student who had told him all that where we live is called a house. The students then turned to the teacher. He then asked the student how he knew that the house was built and not baked. The students happily answered that they all understood. The teacher told you all that you understand why it is important to study because you never know where your lesson will come into play.

معلم پاسخ داد که در کلاس 1 مدرسه، یکی از معلمان به بچه‌ها یاد می‌دهد که هر کسی که که خانه را می‌سازد، سازنده نام دارد. سپس از دانش آموزی که به او گفته بود همه جاهایی که ما زندگی می‌کنیم، خانه نامیده می‌شود، پرسید. سپس دانش آموزان رو به معلم کردند. سپس از دانش آموزی پرسید از کجا می‌دانستی که خانه ساخته شده و پخته نشده است. دانش آموزان با خوشحالی پاسخ دادند که همه متوجه شدند. معلم به همه شما گفت که می‌دانید چرا مطالعه مهم است، زیرا هرگز نمی‌دانید که درس شما به کجا می‌آید.

Inspiration:

Never doubt the time spent in school or college.

پند اخلاقی داستان: هرگز در زمان صرف شده در مدرسه یا دانشگاه شک نکنید.

روز شکرگزاری: Thanksgiving Day

Thanksgiving Day was near. The first-grade teacher gave her class a fun assignment — to draw a picture of something for which they were thankful.

روز شکرگزاری نزدیک بود. معلم کلاس اول یک تکلیف سرگرم کننده به کلاسش داد که تصویری چیزی را نقاشی کنند که برای آن شکرگزار هستند.

Most of the class might be considered economically disadvantaged, but still many would celebrate the holiday with turkey and other traditional goodies of the season. These, the teacher thought, would be the subjects of most of her student’s art. And they were.

ممکن است بیشتر کلاس از لحاظ مالی ضعیف باشند، اما همچنان خیلی از آن‌ها تعطیلات را با بوقلمون و سایر غذاهای سنتی آن فصل جشن می‌گیرند. معلم فکر می‌کرد که این‌ها (بوقلمون و غذاها) موضوعات بیشتر دانش‌آموزان برای هنر است؛ و بود.

But Douglas made a different kind of picture. Douglas was a different kind of boy. He was the teacher’s true child of misery, frail and unhappy. As other children played at recess, Douglas was likely to stand close by her side. One could only guess at the pain Douglas felt behind those sad eyes.

اما داگلاس یک تصویر متفاوت خلق کرد. داگلاس پسربچه‌ی متفاوتی بود. او فرزند واقعی معلم بدبخت، ضعیف و ناراضی بود. همانطور که بچه‌های دیگر در تعطیلات بازی می‌کردند، داگلاس کنار دوست داشت کنار او بایستد. فقط اگر کسی می‌توانست درد پشت چشم‌های غمگین داگلاس را حدس بزند.

Yes, his picture was different. When asked to draw a picture of something for which he was thankful, he drew a hand. Nothing else. Just an empty hand.

بله، تصویر او متفاوت بود. وقتی که خواسته شد تصویری از چیزی بکشید که بابت آن شکرگزار هستید، او یک دست نقاشی کشید. نه چیز دیگری. فقط یک دست خالی.

His abstract image captured the imagination of his peers. Whose hand could it be One child guessed it was the hand of a farmer because farmers raise turkeys. Another suggested a police officer because the police protect and care for people. Still, others guessed it was the hand of God, for God feeds us. And so the discussion went — until the teacher almost forgot the young artist himself.

تصویر انتزاعی او، تصورات هم سن و سالان خود را تسخیر می‌کرد. دست چه کسی می‌توانست باشد؛ یک بچه حدس زد که دست یک کشاورز است چرا که کشاورز بوقلمون پرورش می‌دهد. یک بچه‌ی دیگر نظر داد که یک افسر پلیس است؛ چرا که پلیس از مردم محافظت می‌کند و به آن‌ها اهمیت می‌دهد. همینطور، سایر بچه‌ها پیشنهاد دادند آن دست خدا است، چون خدا به ما غذا می‌دهد. و همینطور بحث پیش رفت؛ تا این که معلم تقریبا خودِ هنرمند جوان را فراموش کرده بود.

When the children had gone on to other assignments, she paused at Douglas’ desk, bent down, and asked him whose hand it was.

وقتی بچه‌ها به سراغ تکالیف دیگر رفتند، او پشت میز داگلاس ایستاد، خم شد و از او پرسید، آن دست چه کسی بود؟

The little boy looked away and muttered, It’s yours, teacher.

پسربچه به دور نگاه کرد و زمزمه کرد، دستان شما است معلم.

She recalled the times she had taken his hand and walked with him here or there, as she had the other students. How often had she said, Take my hand, Douglas, we’ll go outside. Or, Let me show you how to hold your pencil. Or, Let’s do this together. Douglas was most thankful for his teacher’s hand.

خانم معلم بارهایی را به یاد آورد که دست داگلاس را گرفته بود و با او به این طرف و آن طرف قدم می‌زد؛ همانطور که با دانش‌آموزان دیگر این کار را می‌کرد. خانم معلم چند بار گفته بود، دستم را بگیر داگلاس، قرار است به بیرون برویم. یا، بیا به تو نشان دهم چکونه باید مداد را نگه داری. یا، بیا این کار را با هم انجام دهیم. داگلاس بیشتر از هر چیزی شکرگزار دستان معلمش بود.

Brushing aside a tear, she went on with her work.

خانم معلم با کنار زدن اشک‌هایش رفت تا به کارهایش برسد.

داستان نقطه سیاه پروفسور (The Black Dot Story Professor)

One day a professor came into the classroom and asked students to prepare for an unexpected exam. They are all anxiously waiting at their desks for the test to begin. He handed them all the papers and asked them to turn the papers over. Everyone was amazed that there were no questions, just a black dot in the middle of the paper.

یک روز استادی وارد کلاس شد و از دانش‌آموزان خواست که برای امتحانی غیرمنتظره آماده شوند. همه آن‌ها با نگرانی پشت میزهای خود منتظر شروع آزمون هستند. تمام برگه‌ها را به آن‌ها داد و از آن‌ها خواست که کاغذها را برگردانند. همه تعجب کردند که هیچ سوالی وجود نداشت، فقط یک نقطه سیاه در وسط کاغذ بود.

The professor saw the expression on everyone’s face and told them to write about what they all saw there. The students were confused and started work. At the end of the class, the professor picked up all the papers and began reading each one aloud in front of all the students.They all described the black dot trying to explain its shape in the center of the sheet. After all, it was reading, quiet in the classroom.

پروفسور حالت چهره (متعجب) را در همه دید و به آن‌ها گفت که در مورد آنچه که در آنجا دیده‌اند بنویسند. دانش‌آموزان گیج شده و شروع به کار کردند. در پایان کلاس، استاد تمام کاغذها را برداشت و در حضور همه دانش‌آموزان، شروع به خواندن هر کدام با صدای بلند کرد. همه آن‌ها نقطه سیاه را توصیف کردند که سعی داشتند شکل آن را در مرکز برگه توضیح دهند. بعد از خواندن همه آن‌ها، سکوتی در کلاس وجود داشت.

The professor began to explain, ‘I’m not giving you any questions, I just wanted to give you something to think about. No one wrote on the white part of the paper. Everyone focused on the black dot and the same thing happened in our lives. However, we insist that we focus only on the black spot which is health problems, lack of money, complex relationships with family members, disappointment with a friend. Black spots are very small compared to everything we have in our lives.

پروفسور شروع به توضیح داد: «من هیچ سوالی به شما ندادم، فقط می‌خواستم چیزی به شما بدهم که در مورد آن فکر کنید. هیچ کس درباره قسمت سفید کاغذ ننوشت. همه روی نقطه سیاه تمرکز کردند و همین اتفاق در زندگی ما اتفاق افتاده است. با این حال، ما اصرار داریم که فقط روی نقطه سیاه تمرکز کنیم که شامل مشکلات سلامتی، کمبود پول، روابط پیچیده با اعضای خانواده، ناامیدی از یک دوست، می‌شود. لکه‌های سیاه در مقایسه با همه چیزهایی که در زندگی خود داریم بسیار کوچک هستند.

But they are the ones who pollute our minds. Take your eyes off the black spots in your life. Enjoy each of your blessings every moment life gives you. Rejoice and live a life full of love! Then the bell rang and the students went out to spend the rest of their lives.

اما آن‌ها هستند که ذهن ما را آلوده می‌کنند. چشمان خود را از نقاط سیاه زندگی خود بردارید. از هر لحظه‌ای که زندگی به شما می‌دهد، از تک تک نعمت‌هایتان لذت ببرید. شاد باشید و زندگی پر از عشق داشته باشید! سپس زنگ به صدا درآمد و دانش‌آموزان برای گذراندن بقیه عمر بیرون رفتند.

Inspiration

More than 90% of lives are blessed with beauty, opportunities, and happiness.

پند اخلاقی داستان:

بیش از 90 درصد زندگی‌ها سرشار از زیبایی، فرصت‌ها و شادی هستند.

داستان میخ‌های روی دیوار (Nails in the Fence Story)

This is the story of a little girl who is always angry. Whenever she gets angry she does not see who is in front of her and says whatever she wants. Sometimes she used to break the things she saw around her. Her parents worried and did not know what to do and always tried to make her understand but failed.

این داستان دختر بچه‌ای است که همیشه عصبانی است. هر وقت عصبانی می‌شود نمی‌بیند چه کسی مقابلش است و هر چه می‌خواهد می گوید. گاهی اوقات چیزهایی را که در اطرافش می‌دید می‌شکست. پدر و مادرش نگران بودند و نمی‌دانستند چه کنند و همیشه سعی می‌کردندبه او بفهمند، اما موفق نشدند.

One day her mother goes to her teacher because the teacher was the one who listened to her. The mother reported all that had happened, and the teacher said that in the future, your daughter’s anger would subside. Her mother did not understand what she was saying but said what goes on trying.

یک روز مادرش نزد معلمش می‌رود چون معلم تنها کسی بود که به حرف او گوش می‌داد. مادر تمام اتفاقات را گزارش کرد و معلم گفت که در آینده عصبانیت دخترت فروکش خواهد کرد. مادرش نفهمید او چه می‌گوید، اما گفت هر تلاشی از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد.

As every day when she got to school her teacher said we would not study today instead we would play a game. The little girl was happy. The teacher takes the little girl to the back of the house. She said the game will be any time you get angry you have to take a nail and fix it on the fence. The girl asked her teacher what the purpose of the game was. The teacher replied that at the end of the game she would receive a prize. A little girl does what her teacher tells her to do.

همانطور که هر روز به مدرسه می‌رفت، معلمش می‌گفت ما امروز درس نمی‌خوانیم، بلکه یک بازی انجام می‌دهیم. دختر کوچولو خوشحال می‌شد. معلم دختر بچه را به پشت در خانه می‌برد. او گفت که بازی به این شکل است که هر وقت عصبانی شدی باید یک میخ برداری و روی دیوار بکوبی. دختر از معلمش پرسید که هدف از بازی چیست؟ معلم پاسخ داد که در پایان بازی یک جایزه دریافت خواهد کرد. دختر بچه کاری را انجام می‌دهد که معلمش به او می‌گوید.

Whenever she gets angry she takes a nail to the back of the house and starts hitting the nail. As a little more annoying on the first day there are more than ten nails on the fence. During the crucifixion she has to go to the back of the house and crucify. So she wondered why I could not control my anger.

هر وقت عصبانی می‌شود یک میخ برمی‌دارد و به پشت خانه می‌برد و شروع به کوبیدن میخ می‌کند. با این که در روز اول این بازی کمی آزاردهنده‌تر است، بیش از ده میخ روی حصار وجود دارد. هنگام میخ کوبیدن، او باید به پشت خانه برود و میخ بکوبد. پس با خود فکر کرد، چرا نمی‌توانم خشمم را کنترل کنم.

There were 8 nails and the next day 6 days and then 4 nails and 2 and 1. And there came a day when she was not angry and that day there were no nails on the fence. The little girl was delighted and told her teacher that today there is no crucifixion because I was not angry. Teacher happily took her to the back of her house and said the game was not over. Teacher offered another job and said that the day you never get angry at the end of the day you should go and get a nail out of the fence.

ابتدا 8 میخ بود و فردای آن روز 6، و بعد 4 میخ و 2 و 1. و روزی رسید که عصبانی نبود و آن روز هیچ میخی روی حصار وجود نداشت. دخترک خوشحال شد و به معلمش گفت که امروز میخ نکوبیدم، زیرا عصبانی نیستم. معلم با خوشحالی او را به پشت در خانه‌اش برد و گفت بازی تمام نشده است. معلم کار دیگری را پیشنهاد کرد و گفت روزی که در پایان روز عصبانی نشوی باید بروی و یک میخ از حصار بیرون بیاوری.

She began to do what her teacher told her to do. It took more than a month to remove all the nails. The day came when all the nails were out of the fence. There’s no nail left and she tells the teacher about happiness. The teacher walks with the little girl to look at the fence. There were no nails left and her teacher handed her favorite chocolate saying she won the prize. The teacher asked her if she saw anything on the fence? The little girl answered, “No, ma’am, all the nails have been removed.”

او شروع به انجام کاری کرد که معلمش به او گفته بود. برداشتن تمام میخ‌ها بیش از یک ماه طول کشید. روزی فرا رسید که تمام میخ‌ها از حصار بیرون آمده بودند. هیچ میخی باقی نمانده و دختر با خوشحالی درباره آن به معلم می‌گوید. معلم با دختر بچه راه می‌رود تا به حصار نگاه کند. هیچ میخی باقی نمانده بود و معلمش شکلات مورد علاقه‌اش را به او داد و گفت که او جایزه را برده است. معلم از او پرسید که آیا چیزی روی حصار دیده است؟ دختر کوچک پاسخ داد: "نه خانم، تمام میخ‌ها برداشته شده است."

Her teacher again asked to see the fence twice and then told her that you saw something on the fence? The little girl after searching for a while said to her teacher there are spots where the nail was. After that her teacher replied that as you have nailed the fence and you can remove the nails but you do not wipe those areas where you nailed them. Specifically, the same thing happens when you are angry, when you are angry with your parents or anyone else they get hurt and there is no room left and you can’t remove it as you tell them sorry a hundred or a thousand times.

معلمش دوباره خواست که بار دیگر حصار را ببیند و سپس به او گفت که چیزی روی حصار دیدی؟ دختر کوچولو پس از مدتی جستجو به معلمش گفت جایی که میخ‌ها بودند، وجود دارد. پس از آن معلم او پاسخ داد که همانطور که شما میخ را کوبیده‌اید و می‌توانید میخ‌ها را بردارید، اما آن قسمت‌هایی را که میخ زده‌اید را از بین نمی‌برید. به طور خاص، زمانی که شما عصبانی هستید، همین اتفاق می‌افتد؛ زمانی که از دست والدین خود یا هر کس دیگری عصبانی هستید، آن‌ها آسیب می‌بینند و فضایی (برای میخ زدن) باقی نمی‌ماند. و حتی اگر صد یا هزاران بار به آن‌ها بگویید متاسفم، نمی‌توانید آن را حذف کنید.

After listening to this she started crying and ran to her parents and hugged them and told them she would never be angry again from now on. After that day the little girl was not angry.

بعد از شنیدن این جمله، دختر شروع به گریه کرد و به سمت والدینش دوید و آن‌ها را در آغوش گرفت و به آن‌ها گفت که از این به بعد دیگر عصبانی نخواهد شد. بعد از آن روز دختر کوچک دیگر عصبانی نشد.

Inspiration

We should never be angry with anyone no matter what the situation. Patience is the only key to control your anger.

پند داستان:

ما هرگز از دست هر کسی در هر شرایطی عصبانی باشیم. صبر تنها کلید کنترل خشم شماست.

داستان لیوان لیموناد (Glass of Lemonade Story)

Once there was a boy in the school who didn’t talk to anyone. The boy sat at the last bench and he didn’t have any friends either. One of his teachers noticed him and told him to meet him after the class. The boy was scared why his teacher was calling him after the class. As the class ends he goes and meets his teacher.

روزی، پسری در مدرسه بود که با کسی صحبت نمی‌کرد. پسر روی نیمکت آخر نشست و هیچ دوستی هم نداشت. یکی از معلمانش متوجه او شد و به او گفت که بعد از کلاس با او ملاقات کند. پسرک ترسیده بود که چرا معلمش بعد از کلاس او را فرا خوانده است. با تمام شدن کلاس، او می‌رود و با معلمش ملاقات می‌کند.

The teacher asked him why are you so quiet, you didn’t talk to anyone nor did you have friends and it has been showing In your marks what happened. The boy said to his teacher I have many problems in my life so I sit and think about the problems. The teacher listens to his answer and thinks for some time. Then his teacher invited him to her house for a talk about the problem.

معلم از او پرسید که چرا اینقدر ساکتی، نه با کسی صحبت می‌کنی و نه دوستی داری، و این‌ها نشان می‌دهند که چه اتفاقی افتاده است. پسر به معلمش گفت من مشکلات زیادی در زندگی دارم پس می‌نشینم و به مشکلات فکر می‌کنم. معلم به پاسخ او گوش می‌دهد و مدتی فکر می‌کند. سپس معلمش او را به خانه‌اش دعوت کرد تا درباره مشکل صحبت کند.

The boy thought for a while and the day came when he had to meet his teacher. He went there and his teacher asked him, “Would you like a glass of lemonade?” The boy hesitantly replied yes and his teacher went to the kitchen to make it. She put some salt and intentionally added more salt and a little sugar. She gave the drink to the boy and he drank and after that, the boy realized that there Is more salt than sugar.

پسر کمی فکر کرد و روزی که باید با معلمش ملاقات می‌کرد، رسید. او به آنجا رفت و معلمش از او پرسید: "یک لیوان لیموناد می‌خواهی؟" پسر با تردید پاسخ داد بله و معلمش برای درست کردنش به آشپزخانه رفت. مقداری نمک ریخت و عمداً نمک بیشتر و کمی شکر اضافه کرد. او نوشیدنی را به پسر داد و او نوشید و پس از آن پسر متوجه شد که نمک آن از شکرش بیشتر است.

The teacher told me to throw it. Then the boy advised his teacher that there is more salt but if you add more sugar than salt, then it will become a good drink. The teacher replied that this is what I want to make you understand. Compare the situation with your life. By not taking out salt from water but if we add some sugar then it will become a sweet drink.

معلم به من گفت آن را بینداز. سپس پسر به معلمش توصیه کرد که نمک آن زیاد است، اما اگر شکر را بیشتر از نمک اضافه کنید، نوشیدنی خوبی خواهد شد. معلم پاسخ داد که این چیزی است که می خواهم به شما بفهمانم. شرایط را با زندگی خود مقایسه کنید. با خارج نکردن نمک از آب، بلکه اضافه کردن مقداری شکر، تبدیل به یک نوشیدنی شیرین می‌شود.

This is what life is if you add sugar to your life then it will be sweet and if you throw the drink then the solution will never be taken out. The boy realized his mistake and thanked his teacher for teaching him the lesson.

زندگی همین است؛ اگر شکر را به زندگی خود اضافه کنید، شیرین می‌شود و اگر نوشیدنی را بریزید هرگز محلول (نمک و شکر) آن خارج نمی‌شود. پسر متوجه اشتباه خود شد و از معلمش برای آموزش این درس تشکر کرد.

Inspiration:

Thinking of our problems we are destroying our present so pour some sweetness into your life.

با فکر کردن به مشکلاتمان داریم زمان حالمان را از بین می‌بریم؛ پس کمی شیرینی به زندگی خود بریز.

داستان کوتاه درباره نفرت (Short Story About Hatred)

Once there was a class going and the teacher told all the students to bring tomatoes in a bag. The condition to bring the tomatoes is the number of people you hate will be equal to the number of tomatoes. This means If a child hates five people then he had to bring five tomatoes.

روزی روزگاری، کلاس درسی وجود داشت و معلم به همه دانش‌آموزان گفت که در کیسه، گوجه فرنگی بیاورند. شرط آوردن گوجه فرنگی این است که تعداد افرادی که از آن‌ها متنفر هستید با تعداد گوجه فرنگی‌ها برابر باشد. این بدان معناست که اگر کودکی از پنج نفر متنفر باشد، باید پنج گوجه فرنگی بیاورد.

All the students understood and on the decided day the students brought tomatoes accordingly. Some have brought two, some five, and some twenty tomatoes in a bag. Then the teacher said, “Now the assignment in which I am going to give you is that you all have to carry the bags which you brought, for a week everywhere you go.” The students understood the assignment and they all carried the bag for a week.

همه دانش آموزان فهمیدند و در روز تعیین شده دانش‌آموزان بر همین اساس گوجه فرنگی‌ها را آوردند. بعضی ها دو تا،بعضی‌ها پنج تا و بعضی بیست گوجه در کیسه آورده‌اند. سپس معلم گفت: "الان تکلیفی که می خواهم به شما بدهم این است که همه شما باید کیسه‌هایی را که آورده‌اید، به مدت یک هفته به هر کجا که می‌روید با خود حمل کنید." دانش‌آموزان تکلیف را فهمیدند و همه آن‌ها یک هفته کیسه را حمل کردند.

As the days passed the tomatoes started to lose their freshness and got spoiled. After a week when the students returned to their school, the teacher asked all the students, “What have you observed after a week?” All the students complained about the tomatoes as they started to rot and an awful smell started coming out from them. Some who were carrying more tomatoes that were heavy, rotted and complained about the awful smell.

با گذشت روزها، گوجه فرنگی‌ها تازگی خود را از دست دادند و فاسد شدند. پس از یک هفته که دانش آموزان به مدرسه خود بازگشتند، معلم از همه دانش آموزان پرسید: "پس از یک هفته چه چیزی مشاهده کردید؟" همه دانش‌آموزان از گوجه‌فرنگی‌ها شکایت کردند که شروع به پوسیده شدن کردند و بوی بدی از آن‌ها بیرون آمد. بعضی‌ها که گوجه‌های بیشتری که سنگین‌تر و پوسیده شده را حمل می کردند، از بوی بد آن شکایت داشتند.

The teacher said, “This is the lesson which you have to learn: never carry any hatred in your heart. If you carry it will spoil your heart. As the tomatoes were smelling awful in only a week, then think about the hatred which we carry throughout life.”

معلم گفت: «این درسی است که باید بیاموزی: هیچ گاه نفرتی را در دل خود حمل نکن. اگر آن را حمل کنید قلب شما را خراب می کند. از آنجایی که گوجه‌فرنگی‌ها تنها در عرض یک هفته بوی بدی می‌دادند، پس به نفرتی که در طول زندگی با خود داریم فکر کنیم.

Inspiration:

The heart is a beautiful garden that needs to be taken care of. Forgive the ones who have done wrong to you or hurt you. This will make the room of your heart clean.

پند داستان:

دل باغ زیبایی است که باید از آن مراقبت کرد. کسانی را که به شما بدی کرده‌اند یا به شما آسیب رسانده‌اند، ببخشید. این کار باعث تمیزی فضای قلب شما می‌شود.

چگونه خیلی زود از استرس رها شویم (How to Relieve Stress Quickly)

One day a psychology professor entered the classroom with half a glass of water in his hand. The students expected the old common question, “Was it half empty or half full?” But the professor surprised the students by asking, “How heavy is the glass of water?” Every student got a chance to answer the question. The answer given by the students ranges from 7 ounces to 15 ounces.

یک روز استاد روانشناسی در حالی که نصف لیوان آب در دست داشت وارد کلاس شد. دانش‌آموزان انتظار این سؤال رایج قدیمی را، "آیا لیوان نیمه خالی است یا نیمه پر؟" داشتند؛ اما استاد با این سوال که "لیوان آب چقدر سنگین است؟" دانشجویان را شگفت‌زده کرد؟ هر دانش آموز فرصتی برای پاسخ به این سوال داشت. پاسخ دانش آموزان از 7 اونس تا 15 اونس متغیر است.

The professor answered the question by saying that the weight of the glass doesn’t matter; what matters is how long you hold the glass in your hands. If you hold the glass of water for a minute then you won’t feel much weight. But if you hold it for 10 minutes then you will feel a little more weight. And the more time is gone the heavier the glass of water will weigh. If you hold the glass of water for the whole day then your hand will pain and you will feel like throwing the glass or laying it somewhere.

استاد با گفتن این که که وزن لیوان مهم نیست، به این سوال پاسخ داد؛ چیزی که اهمیت دارد، این است که چقدر لیوان را در دستان خود نگه دارید. اگر لیوان آب را برای یک دقیقه نگه دارید، وزن زیادی احساس نمی‌کنید. اما اگر آن را به مدت 10 دقیقه نگه دارید، کمی وزن بیشتری احساس خواهید کرد. و هر چه زمان بیشتر بگذرد لیوان آب سنگین‌تر می‌شود. اگر تمام روز لیوان آب را نگه دارید، دستتان درد می‌گیرد و حس پرت کردن لیوان یا گذاشتن آن در جایی به شما دست می‌دهد.

Similarly, the case when you carry stress with you or pain. If you think of the stress and anxiety and then let it go then you will feel good. But if you are thinking of the stress and anxiety for hours and hours and even for a day then it starts becoming a problem. And it will be worse once you fall asleep thinking of the stress and anxiety.

به طور مشابه، زمانی که شما استرس یا درد را با خود حمل می‌کنید. اگر به استرس و اضطراب فکر کنید و سپس آن را رها کنید، احساس خوبی خواهید داشت. اما اگر ساعت‌ها و ساعت‌ها و حتی یک روز به استرس و اضطراب فکر می‌کنید، آم اضطراب شروع به تبدیل شدن به یک مشکل می‌کند. و زمانی که با فکر کردن به استرس و اضطراب به خواب می روید، بدتر خواهد شد.

Inspiration:

Don’t get lost in your pain and anxiety, know that one day your pain will become your cure.

پند داستان:

در درد و اضطراب خود گم نشوید، بدانید که روزی درد شما درمان شما خواهد شد.

داستان چهار دانشجوی زرنگ (The Four Smart Students Story)

Once there were four students who lived together in a hostel. Before a month the college announced the exam dates. The four students were not serious about their studies. So when the exam was going to start, the night before the exam they planned to party. They all agreed and went to the bar and they all enjoyed the whole night. When they were returning home they decided to go to the college in this condition. One of them told us to put some grease and mud on so that we could tell that one of the car tires got busted and the whole night we pushed the car and came to the college. So we didn’t get time to study. All four students agreed and they went to the college. The dean listened to them and said that the exam will be postponed for 5 days.

روزی روزگاری چهار دانشجو بودند که با هم در یک خوابگاه زندگی می‌کردند. قبل از یک ماه، کالج تاریخ امتحانات را اعلام کرد. این چهار دانشجو در مورد درس خود جدی نبودند. بنابراین زمانی که قرار بود امتحان شروع شود، شب قبل از امتحان برنامه‌ریزی کردند که جشن بگیرند. همه موافقت کردند و با هم به بار رفتند و تمام شب را لذت بردند. وقتی به خانه برمی‌گشتند تصمیم گرفتند با همین شرایط به کالج بروند. یکی از آن‌ها به ما گفت کمی روغن و گل بریزیم تا بتوانیم بگوییم که از لاستیک‌های ماشین ترکیده و تمام شب ماشین را هل داده و به دانشکده آمدیم. بنابراین وقت مطالعه نداشتیم. هر چهار دانشجو موافقت کرده و به دانشکده رفتند. رئیس دانشگاه به حرف آن‌ها گوش داد و گفت که امتحان 5 روز به تعویق می‌افتد.

They all were happy that they would get time to study. The day came for the exam. The dean decided to make them sit in different rooms for the special condition test. They all agreed because they were prepared very well for the exam.

They all got the paper and when they saw the question paper they were surprised.There were only two questions in the question paper. The first question was the name of the student and the other question was, “Which of the tires got burst?”

همه آن‌ها خوشحال بودند که برای مطالعه وقت خواهند داشت. روز امتحان فرا رسید. رئیس دانشگاه تصمیم گرفت آنها را مجبور کند در اتاق‌های مختلف برای امتحان در شرایط خاص بنشینند. همه آن‌ها موافق بودند زیرا برای امتحان بسیار خوب آماده شده بودند.

همه آنها برگه را گرفتند و وقتی برگه سوال را دیدند، تعجب کردند. فقط دو سوال در برگه سوال وجود داشت. سوال اول اسم دانش آموز بود و سوال دیگر این بود که کدام یک از لاستیک‌ها ترکیده است؟

Inspiration:

A lie has no legs which means if you tell the truth then you don’t have to remember anything.

دروغ دست و پا ندارد، به این معنی که اگر حقیقت را بگویید، دیگر لازم نیست چیزی را به خاطر بسپارید.

2.jpg

هفت شگفتی دنیا (The Seven wonders)

Anna was a 9-year-old girl from the small village. She finished attending elementary school till 4th grade at her village. For the 5th grade onwards, she will have to get an admission in a school in a city nearby. She was very happy knowing that she was accepted in a very reputed school in a city. Today was the first day of school and she was waiting for her school bus. Once the bus came, she got in it quickly. She was very excited.

آنا یک دختر 9 ساله از یک روستای کوچک بود. تحصیلات ابتدایی خود را تا کلاس چهارم در روستایشان به پایان رسانده بود. برای کلاس پنجم به بعد، او باید از مدرسه‌ای در نزدیکی شهر، پذیرش بگیرد. او از این که می‌دانست در یک مدرسه بسیار مشهور در یک شهر پذیرش می‌گیرد، بسیار خوشحال بود. امروز روز اول مدرسه بود و او منتظر اتوبوس مدرسه بود. وقتی که اتوبوس آمد، خیلی سریع سوار شد. او بسیار هیجان زده بود.

Once the bus reached to her school, all students started going to their classes. Anna also made it to her classroom after asking fellow students for directions. Upon seeing her simple clothing and knowing she is from a small village, other students started making fun of her. The teacher soon arrived and she asked everyone to keep quiet. She introduced Anna to the class and told that she will be studying with them only from today.

هنگامی که اتوبوس به مدرسه رسید، تمام دانش‌آموزان شروع به رفتن به کلاس‌هایشان کردند. آنا هم پس از چند سوال از دانش‌آموزان درباره محل کلاس‌ها، وارد یک کلاس شد. دانش‌آموزان دیگر با دیدن لباس‌های ساده و دانستن این که او از یک روستای کوچک می‌آید، شروع به مسخره کردن آنا کردند. معلم خیلی زود رسید و از همه خواست تا سکوت را رعایت کنند. او آنا را به کلاس معرفی کرد و گفت او از امروز با شما درس خواهد خواند.

Then the teacher told the students to be ready for the surprise test now! She told everyone to write down the 7 wonders of the world. Everyone started writing the answer quickly. Anna started to write the answer slowly.

سپس معلم به دانش آموزان گفت تا حالا برای یک آزمایش ناگهانی آماده شوید. او به همه گفت تا 7 تا از شگفتی‌های دنیا را بنویسند. همه خیلی زود شروع به نوشتن پاسخ کردند. آنا خیلی آرام شروع به نوشتن جواب کرد.

When everyone except Anna had submitted their answer paper, the teacher came and asked Anna, “What happened Dear? Don’t worry, Just write what you know as other students have learned about it just a couple of days back”.

هنگامی که همه به جز آنا برگه‌ی پاسخ خود را تکمیل کردند، معلم آمد و از آنا پرسید "چه چیزی شده عزیزم؟ نگران نباش، فقط چیزی که بلدی را بنویس، درست مثل دانش‌آموزان دیگر که همین چند روز پیش درباره‌اش یاد گرفته‌اند."

Anna replied, “I was thinking that there are so many things, which 7 I can pick to write!” And, then she handed her answer paper to the teacher. The teacher started reading everyone’s answers and the majority had answered them correctly such as The Great Wall of China, Colosseum, Stonehenge, Great Pyramid of Giza, Leaning Tower of Pisa, Tajmahal, Hanging Gardens of Babylon etc.

آنا پاسخ داد "من داشتم فکر می‌کردم که چیزهای زیادی وجود دارد، که 7 تا از آن را می‌توانم برای نوشتن انتخاب کنم!" و سپس برگه‌ی پاسخ را به معلم داد. معلم شروع به خواندن برگه‌ی پاسخ تک تک بچه‌ها کرد، و اکثریت به آن پاسخ صحیح داده بودند مانند دیوار بزرگ چین، کولوسئوم، استون هنج، هرم بزرگ گیزا، برج کج پیتزا، تاج محل، باغ‌های معلق بابل و غیره…

The teacher was happy as students had remembered what she had taught them. At last the teacher picked up Anna’s answer paper and started reading.

معلم از این که دانش‌آموزان چیزهایی که او به آن‌ها یاد داده بود را به یاد داشتند، خیلی خوشحال شد. بالاخره معلم برگه‌ی پاسخ آنا را برداشت و شروع به خواندن کرد.

“The 7 Wonders are – To be able to See, To be able to Hear, To be able to Feel, To Laugh, To Think, To be Kind, To Love!”

هفت شگفتی دنیا- توانایی دیدن، توانایی شنیدن، توانایی احساس کردن، خندیدن، فکر کردن، مهربان بودن، دوست داشتن!

The teacher stood stunned and the whole class was speechless. Today, a girl from the small village reminded them about the precious gifts that god has given us, which are truly a wonder.

معلم مات و مبهوت واستاده بود و کل کلاس هیچ حرفی نداشتند. امروز، یک دختر بچه از روستا به هدایایی که خدا به ما داده است را یادآوری کرد که واقعا شگفت‌انگیز است.

Moral: Value what you have, use what you have, trust what you have. You don’t always have to look away to find an inspiration. God has given you all the strength to reach your goals.

پند اخلاقی: به چیزی که داری ارزش بده، از چیزی که داری استفاده کن، به چیزی که داری اعتماد کن. نیازی نیست همیشه برای الهام گرفتن به دوردست نگاه کنی. خدا به تو تمام قدرت‌هایش را داده تا به هدف‌هایت برسی.

3.jpg

داستان موفقیت دانش‌آموز بیچاره (Success of poor student)

Once there was a student name olive. He passed ninth grade as he was the topper of his class. He promoted to the tenth grade. The first day of the tenth grade started to begin. On the very first day, the principal called olive in his office. And told that you have to leave the school due to lack of money. You had not cleared your tuition fee so we are sorry you had to leave our school.

روزی دانش‌آموزی به نام الیو وجود داشت. او سال نهم را در حالی گذراند که بهترین دانش آموز کلاسش بود. او به کلاس دهم ارتقا یافت. روز اول کلاس دهم شروع شد. در روز اول، مدیر الیو را در دفترش فراخواند. و گفت تو باید به دلیل این که کمبود مالی داری، مدرسه را ترک کنی. شما مبلغ شهریه خود را تسویه نکردید، بنابراین ما متاسفیم، تو مجبوری مدرسه را ترک کنی.

The boy ran back to his dad who worked in a puncher shop. The boy put his bag down and started helping his dad with his work. The man didn’t earn a living that he will pay the tuition fee. One day a man came and asked his father why are you not making your son study. His father said he was studying in a school but we don’t have money to pay his tuition fee. So the management told my son to leave the school. The man asked which school does your son study. The man with olive went to his school to talk with the principal.

پسر به سمت پدرش که در مغازه پانچر کار می‌کرد رفت. پسر کیفش را زمین گذاشت و شروع به کمک کردن به پدر در کارش کرد. مرد درامد زیادی برای زندگی نداشت که بخواهد پول شهریه را بپردازد. یک روز مردی آمد و از پدرش خواست، چرا پسرت را مجبور نمی‌کنی درس بخواند. پدرش گفت، او در مدرسه درس می‌خواند، اما اما پولی نداریم تا هزینه‌ی شهریه‌اش را بپردازیم. بنابراین مدیریت به پسرم گفت تا مدرسه را ترک کند. مرد پرسید، پسرت کدام مدرسه درس می‌خواند. مرد به همراه الیو به مدرسه‌اش رفت تا با مدیریت صحبت کند.

After all, this happened the next day some school staff came to the place where olive and his father work. They came and told Olive that the principal called you to join the school. Olive asked then about my tuition fee. The staff said your tuition fee is paid. He went with the staff to the principal and asked who paid my tuition fee. The principal didn’t tell anything but told him to join from tomorrow. Confused olive started going to his classes.

سرانجام روز بعد این اتفاق افتاد، تعدادی از کارکنان مدرسه به محل کار الیو و پدرش رفتند. آن‌ها آمدند و به الیو گفتند، مدیر شما را برای ملحق شدن به مدرسه، فراخوانده است. الیو درباره هزینه شهریه پرسید. مدیریت چیزی نگفت اما به الیو گفت که از فرا به مدرسه ملحق شود. الیو سرگردان شروع به رفتن به کلاس‌هایش کرد.

Some days passed he again went to find out who paid his tuition fee. After requesting then he came to know that his English teacher paid his fee. After completing his studies he went to the U.S.A for work and when returned he donated to the school some million dollars because he don’t want any students to leave the school due to lack of money.

چند روز گذشت، او دوباره رفت تا بفهمد چه کسی هزینه شهریه‌اش را پرداخت کرده است. سپس بعد از درخواست (که چه کسی شهریه پرداخته؟) متوجه شد که معلم زبان انگلیسی هزینه‌اش را پرداخت کرده است. پس از اتمام تحصیلاتش برای کار به ایالات متحده آمریکا رفت و پس از بازگشت میلیو‌ها دلار به مدرسه اهدا کرد، چرا که نمی‌خواست هیچ دانش‌آموزی به علت کمبود مالی، مدرسه را ترک کند.

Then he met his English teacher who retired from his job.

سپس معلم زبان انگلیسی‌اش را دید که از کارش بازنشست شده است.

داستان موفقیت دانش‌آموز بیچاره (Success of poor student)

Once there was a student name olive. He passed ninth grade as he was the topper of his class. He promoted to the tenth grade. The first day of the tenth grade started to begin. On the very first day, the principal called olive in his office. And told that you have to leave the school due to lack of money. You had not cleared your tuition fee so we are sorry you had to leave our school.

روزی دانش‌آموزی به نام الیو وجود داشت. او سال نهم را در حالی گذراند که بهترین دانش آموز کلاسش بود. او به کلاس دهم ارتقا یافت. روز اول کلاس دهم شروع شد. در روز اول، مدیر الیو را در دفترش فراخواند. و گفت تو باید به دلیل این که کمبود مالی داری، مدرسه را ترک کنی. شما مبلغ شهریه خود را تسویه نکردید، بنابراین ما متاسفیم، تو مجبوری مدرسه را ترک کنی.

The boy ran back to his dad who worked in a puncher shop. The boy put his bag down and started helping his dad with his work. The man didn’t earn a living that he will pay the tuition fee. One day a man came and asked his father why are you not making your son study. His father said he was studying in a school but we don’t have money to pay his tuition fee. So the management told my son to leave the school. The man asked which school does your son study. The man with olive went to his school to talk with the principal.

پسر به سمت پدرش که در مغازه پانچر کار می‌کرد رفت. پسر کیفش را زمین گذاشت و شروع به کمک کردن به پدر در کارش کرد. مرد درامد زیادی برای زندگی نداشت که بخواهد پول شهریه را بپردازد. یک روز مردی آمد و از پدرش خواست، چرا پسرت را مجبور نمی‌کنی درس بخواند. پدرش گفت، او در مدرسه درس می‌خواند، اما اما پولی نداریم تا هزینه‌ی شهریه‌اش را بپردازیم. بنابراین مدیریت به پسرم گفت تا مدرسه را ترک کند. مرد پرسید، پسرت کدام مدرسه درس می‌خواند. مرد به همراه الیو به مدرسه‌اش رفت تا با مدیریت صحبت کند.

After all, this happened the next day some school staff came to the place where olive and his father work. They came and told Olive that the principal called you to join the school. Olive asked then about my tuition fee. The staff said your tuition fee is paid. He went with the staff to the principal and asked who paid my tuition fee. The principal didn’t tell anything but told him to join from tomorrow. Confused olive started going to his classes.

سرانجام روز بعد این اتفاق افتاد، تعدادی از کارکنان مدرسه به محل کار الیو و پدرش رفتند. آن‌ها آمدند و به الیو گفتند، مدیر شما را برای ملحق شدن به مدرسه، فراخوانده است. الیو درباره هزینه شهریه پرسید. مدیریت چیزی نگفت اما به الیو گفت که از فرا به مدرسه ملحق شود. الیو سرگردان شروع به رفتن به کلاس‌هایش کرد.

Some days passed he again went to find out who paid his tuition fee. After requesting then he came to know that his English teacher paid his fee. After completing his studies he went to the U.S.A for work and when returned he donated to the school some million dollars because he don’t want any students to leave the school due to lack of money.

چند روز گذشت، او دوباره رفت تا بفهمد چه کسی هزینه شهریه‌اش را پرداخت کرده است. سپس بعد از درخواست (که چه کسی شهریه پرداخته؟) متوجه شد که معلم زبان انگلیسی هزینه‌اش را پرداخت کرده است. پس از اتمام تحصیلاتش برای کار به ایالات متحده آمریکا رفت و پس از بازگشت میلیو‌ها دلار به مدرسه اهدا کرد، چرا که نمی‌خواست هیچ دانش‌آموزی به علت کمبود مالی، مدرسه را ترک کند.

Then he met his English teacher who retired from his job.

سپس معلم زبان انگلیسی‌اش را دید که از کارش بازنشست شده است.

4.jpg

داستان دو دانش آموز و یک معلم برجسته: two students and one outstanding teacher

After many years, Green can still clearly recall the first day when she was bullied. "I remember it was drizzling that day. The sky was gray and seemed ready to tumble down at any time. This was a scene that a six or seven-year-old girl should be scared of. I wanted to let it go, let the sky fall."

پس از سال‌ها، گرین هنوز می‌تواند به وضوح اولین روزی را که مورد آزار و اذیت قرار گرفت، به یاد بیاورد."به یاد دارم آن روز نم نم باران می بارید. آسمان خاکستری بود و به نظر می‌رسید که هر لحظه آماده سقوط به زمین است. این صحنه‌ای بود که یک دختر شش یا هفت ساله باید از آن بترسد. می‌خواستم آن ترس را رها کنم. اجازه بدهم آسمان سقوط کند."

It was her first year in school. Green had very short hair and looked like a skinny boy. Other girls would scream when she went to the school toilet, saying that she was a boy and should not enter the girl’s toilet. Shy as she was, she did not know how to defend herself and when things got worse, her classmates asked a teacher to intervene.

اولین سال تحصیل او در مدرسه بود. گرین موهای بسیار کوتاهی داشت و شبیه یک پسر لاغر به نظر می‌رسید. دختران دیگر وقتی به توالت مدرسه می‌رفت جیغ می‌زدند و می‌گفتند که او پسر است و نباید وارد توالت دخترانه شود. از آنجایی که خجالتی بود، نمی‌دانست چگونه از خود دفاع کند و وقتی اوضاع بدتر شد، همکلاسی‌هایش از معلم خواستند تا مداخله کند.

It was a male teacher, towering over Green like an iron tower. She trembled. The teacher scolded her, warning her that she had to use the boy’s toilet, otherwise he would call her parents. She was in tears, trying to explain that she was a girl, and they could check the student roster. But she just froze, not able to utter a single word.

این معلم مردی بود که مانند برج آهنی بر فراز گرین اوج می‌گرفت. گرین از ترس لرزید. معلم او را سرزنش کرد و به او هشدار داد که باید از توالت پسرانه استفاده کند، در غیر این صورت با والدینش تماس می‌گیرد. او اشک می‌ریخت و سعی می‌کرد توضیح دهد که یک دختر است و آن‌ها می‌توانند فهرست دانش آموزان را بررسی کنند. اما فقط یخ کرد، و قادر به بیان حتی یک کلمه هم نبود.

As she grew up and went to a counselor to address the trauma, she realized that she had been in a state of paralysis, a common reaction to conflict or danger known as the fight-flight-freeze response.

On that first day, she did not dare visit the toilet at all and refrained from drinking water. But still, at the end of the day, she could not help herself and peed her pants, wetting the floor beneath her. Those few seconds seemed like a century. All she remembers is that many students saw and were laughed at hilariously. It was her world, not the sky, that tumbled down that day.

همانطور که بزرگ شد و برای رسیدگی به تروما به نزد مشاور مراجعه کرد، متوجه شد که در حالت فلج بوده است، یک واکنش معمول به درگیری یا خطر که به عنوان واکنش جنگ-فرار-انجماد شناخته می‌شود. در همان روز اول، او اصلا جرات نداشت به توالت سر بزند و از نوشیدن آب خودداری کرد. اما با این حال، در پایان روز، او نتوانست جلوی خودش را بگیرد و در شلوارش خود را خیس کرد و کف زیر پایش را خیس کرد. آن چند ثانیه مثل یک قرن به نظر می‌رسید. تنها چیزی که او به یاد می‌آورد این است که بسیاری از دانش آموزان دیدند و به طرز خنده‌داری خندیدند. آن روز دنیای او بود که به زمین فرو می‌ریخت؛ نه آسمان.

Later, she tried to seek help from her class teacher, who did not seem to listen but told her to “look like a girl” and keep her hair longer. She did not take the advice, and the trauma accompanied her for the whole school year. Until the day she left her hometown to further her studies, she remembered the ridicule. “You are a freak.”

بعدها، او سعی کرد از معلم کلاسش کمک بگیرد، که به نظر نمی‌رسید به او گوش کند، اما به او گفت که "شبیه یک دختر باش." و موهایش را بلندتر نگه دارد. او نصیحت معلم را قبول نکرد و ضربه روحی در تمام سال تحصیلی همراه او بود. تا روزی که برای ادامه تحصیل زادگاهش را ترک کرد، یاد آن تمسخر افتاد. "تو عجیب هستی."

In a similar story, Ming also looked different from his male peers, with his hair covering his eyebrows, delicate facial features and two tiny dimples when he smiled. He spoke softly, not yet developing the deeper voice of his peers.

When he talks about his experiences being bullied in those “dark days”, he is not angry or displays a grievance, a calmness he credits to the support he received from his psychology teacher at the time.

در داستانی مشابه، مینگ نیز با موهایی که ابروهایش را پوشانده بود، ویژگی‌های ظریف صورت و دو فرورفتگی ریز هنگام لبخند زدن، از همسالان پسر خود متفاوت به نظر می‌رسید. او به آرامی صحبت می‌کرد، هنوز صدای بم‌تر همسالان خود را نداشت.

وقتی از تجربیات خود در مورد آزار و اذیت شدن در آن «روزهای تاریک» صحبت می‌کند، عصبانی نیست یا گلایه‌ای نشان نمی‌دهد، آرامشی که او دارد مدیون حمایت‌هایی است که در آن زمان از معلم روان‌شناسی‌اش دریافت کرده است.

Ming's "dark days" were when he left junior high and came to a new high school. Older boys idolized masculinity, flaunted their muscles, ran around the playground and skipped classes to play ball. Unathletic and quiet, not having a passion for sports, Ming did not seem to fit in. He wanted to be himself, but other boys would not leave him alone. They made fun of him by mimicking his voice and pinching his cheeks, and sometimes took his things without asking.

"روزهای تاریک" مینگ زمانی بود که دبیرستان را ترک کرد و به دبیرستان جدید آمد. پسران بزرگ‌تر مردانگی را بت می‌دانستند، ماهیچه‌های خود را به رخ می‌کشیدند، در زمین بازی می‌دویدند و کلاس‌ها را برای بازی با توپ رها می‌کردند. مینگ غیرورزشی و ساکت بود، علاقه ای به ورزش نداشت، به نظر نمی‌رسید مینگ در آن مدرسه جا بیفتد. او می‌خواست خودش باشد، اما پسران دیگر او را تنها نمی‌گذاشتند. با تقلید صدایش و نیشگون گرفتن گونه‌هایش او را مسخره می‌کردند و گاهی بدون اینکه از او درخواست کنند، وسایلش را می‌گرفتند.

He went to his psychology teacher for help. Teacher Jing was a gentle and experienced teacher and former social worker, who is also one of the core teachers supported by the Gender Friendly Campus Fund. She first counseled Ming, helping him to recognize a basic truth: “I am fine. I am just not accepted by others.” When Ming was absent for personal reasons, Jing conducted lessons teaching students about school bullying, about practicing empathy and how to avoid conflicts through effective communication. The students seemed to start reflecting on their behavior and when Ming returned to school he sensed a different attitude and his classmates stopped making fun of him.

برای کمک نزد معلم روانشناسی خود رفت. معلم جینگ یک معلم مهربان و با تجربه و مددکار اجتماعی سابق بود که همچنین یکی از معلمان اصلی است که توسط صندوق کمپ دوستانه جنسیت حمایت می‌شود. او ابتدا به مینگ مشاوره داد و به او کمک کرد تا یک حقیقت اساسی را تشخیص دهد: «من خوب هستم. من فقط مورد قبول دیگران نیستم.» زمانی که مینگ به دلایل شخصی غایب بود، جینگ دروسی را به دانش‌آموزان در مورد قلدری در مدرسه، تمرین همدلی و نحوه اجتناب از درگیری از طریق ارتباط موثر، برگزار کرد. به نظر می‌رسید که دانش‌آموزان شروع به تفکر در مورد رفتار خود کردند و وقتی مینگ به مدرسه بازگشت، رفتار متفاوتی را احساس کرد و همکلاسی‌هایش از تمسخر او دست کشیدند.

There is strong evidence that violence and bullying at school, including cyberbullying, can be prevented and effectively addressed. School communities and the broader education sector must work together to prevent and address bullying, through a whole-education approach spanning robust policy frameworks, training for school staff, systems for reporting bullying and providing support to those affected, and involving everyone in the school community, including parents, in prevention and response efforts.

شواهد محکمی وجود دارد که نشان می‌دهد خشونت و قلدری در مدرسه، از جمله قلدری در فضای مجازی، قابل پیشگیری است و به طور موثر مورد توجه قرار می‌گیرد. جوامع مدرسه و بخش آموزشی باید برای پیشگیری و مقابله با قلدری، از طریق یک رویکرد آموزشی کل که شامل چارچوب‌های سیاستی قوی، آموزش به کارکنان مدرسه، سیستم‌هایی برای گزارش قلدری و ارائه حمایت به افراد آسیب دیده، و درگیر کردن همه افراد در جامعه مدرسه، از جمله والدین است، برای پیشگیری و پاسخ موثر، با هم همکاری کنند.

As a partner of the Gender Friendly Campus Fund, UNESCO calls on all countries, organizations and people to come together with the common purpose of ensuring that schools are free from fear and violence, and to stand together against bullying at school. Every student should feel safe to learn, and to fulfill their right to education, health and well-being.

یونسکو به عنوان شریک صندوق کمپ دوستدار جنسیت، از همه کشورها، سازمان‌ها و مردم می‌خواهد تا با هدف مشترک اطمینان حاصل کنند که مدارس عاری از ترس و خشونت هستند، گرد هم آیند و با هم در برابر قلدری در مدرسه بایستند. هر دانش آموزی باید برای یادگیری، احساس امنیت داشته باشد و حق خود را برای آموزش، سلامت و رفاه به جا آورد.

What Green and Ming had experienced is a typical example of bullying based on physical appearance and gender stereotypes. What made the difference was the attitude of a teacher. As a figure of authority, teachers play a major role in preventing bullying and supporting respectful relationships between students.

آنچه گرین و مینگ تجربه کرده بودند نمونه‌ای معمولی از قلدری بر اساس ظاهر فیزیکی و کلیشه‌های جنسیتی است. چیزی که تفاوت را ایجاد کرد، نگرش یک معلم بود. معلمان به عنوان یک شخصیت مقتدر، نقش اصلی در جلوگیری از قلدری و حمایت از روابط محترمانه بین دانش آموزان ایفا می‌کنند.

While the names of the people involved have been changed to protect their identities, these types of experiences are very real. Jing shares her perspective and advice with other teachers. First, they should learn to be gender sensitive and vigilant to situations when students are not conforming to gender stereotypes and are vulnerable to exclusion and bullying. Teachers need to provide support and care as necessary.

اگر چه که نام افراد درگیر در این داستان برای محافظت از هویت آنها تغییر یافته است، این نوع تجربیات بسیار واقعی هستند. جینگ دیدگاه و توصیه‌های خود را با معلمان دیگر به اشتراک می‌گذارد.

ابتدا، آن‌ها باید بیاموزند که نسبت به موقعیت‌هایی که دانش‌آموزان با کلیشه‌های جنسیتی سازگار نیستند و در معرض طرد شدن و قلدری قرار دارند، حساس و هوشیار باشند. معلمان باید حمایتشان را فراهم کنند و در صورت لزوم از دانش‌آموزان مراقبت کنند.

Second, teachers need to give a second thought to their first reaction. Blaming the victim may seem like the easiest thing to do, just as Green’s teacher advised her to change how she looked – and who she was. Other teachers might have thought that Ming should try to be more “manly”, but that misses the point that every student should be respected and protected.

Jing also thinks it is important to use communication skills in mediating student relationships and supporting victims. Criticizing and blaming the perpetrators may just intensify conflicts. By handling each case with care and understanding, a teacher can help create a respectful, safe environment, which then in turn nurtures every student.

دوم، معلمان باید به واکنش اول خود بیشتر فکر کنند. سرزنش قربانی ممکن است ساده ترین کار برای انجام به نظر برسد، درست همانطور که معلم گرین به او توصیه کرد ظاهر خود را و شخصیت خود را تغییر دهد. معلمان دیگر ممکن است فکر کنند که مینگ باید سعی کند "مردانه‌تر" باشد، اما این نکته را نادیده می گیرد که هر دانش آموز باید مورد احترام و محافظت قرار گیرد.

جینگ همچنین فکر می‌کند که استفاده از مهارت‌های ارتباطی در میانجی‌گری روابط دانشجویی و حمایت از قربانیان مهم است. انتقاد و سرزنش مجرمان ممکن است باعث تشدید درگیری‌ها شود. با رسیدگی به هر مورد با دقت و درک کردن آن، یک معلم می‌تواند به ایجاد یک محیط محترمانه و امن کمک کند، که سپس به نوبه خود هر دانش آموزی را پرورش می‌دهد.

5.jpg

داستان تدی و خانم تامپسون: Teddy and Mrs. Thompson

As she stood in front of her 5th-grade class on the very first day of school, she told the children an untruth. Like most teachers, she looked at her students and said that she loved them all the same. However, that was impossible because there in the front row, slumped in his seat, was a little boy named Teddy Stoddard.

همانطور که در روز اول مدرسه جلوی کلاس پنجم ایستاده بود، به بچه‌ها دروغ گفت. مانند بیشتر معلم‌ها، به دانش‌آموزان نگاه کرد و گفت، همه‌ی آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد. اگر چه، چنین چیزی غیرممکن بود،زیر پسری به نام تدی استودارد در ردیف جلو، روی صندلی نشسته بود.

Mrs. Thompson had watched Teddy the year before and noticed that he did not play well with the other children, that his clothes were messy and that he constantly needed a bath. In addition, Teddy could be unpleasant. It got to the point where Mrs. Thompson would actually take delight in marking his papers with a broad red pen, making bold X’s and then putting a big ‘F’ at the top of his papers.

خانم تامپسون، سال قبل تدی را دیده و متوجه شده بود او به خوبی با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کند، لباس‌هایش نامرتب بودند و مرتب به حمام نیاز داشت. در کل، تدی می‌توانست ناخوشایند باشد. کار به جایی رسیده بود که خانم تامسون از علامت زدن برگه‌اش با خودکار قرمز پهن و نوشتن X و سپس گذاشتن یک F بزرگ بالای برگه‌اش، لذت می‌برسد.

At the school where Mrs. Thompson taught, she was required to review each child’s past records and she put Teddy’s off until last. However, when she reviewed his file, she was in for a surprise.

در مدرسه‌ای که خانم تامسون در آن درس می‌داد، از او خواسته شده تا سوابق گذشته‌ی هر کودک را بررسی کند و خانم تامپسون تدی را برای آخرین نفر گذاشت. اگر چه، وقتی پرونده او را مرور کرد، متعجب شد.

Teddy’s first-grade teacher wrote, ‘Teddy is a bright child with a ready laugh. He does his work neatly and has good manners… he is a joy to be around..’

معلم سال اول تدی نوشته بود، "تدی یک بچه‌ی باهوش است که آماده برای خندیدن است. او کارش را منظم انجام می‌دهد و اخلاق خوبی دارد… اطرافیانش از او لت می‌برند. "

His second-grade teacher wrote, ‘Teddy is an excellent student, well-liked by his classmates, but he is troubled because his mother has a terminal illness and life at home must be a struggle.’

معلم سال دوم تدی نوشته بود "تدی یک دانش‌آموز فوق‌العاده است، هم‌کلاسیانش از او خوششان می‌آید، اما او به خاطر بیماری لاعلاج مادرش، زندگی‌اش در خانه باید حتما سخت و دشوار باشد."

His third-grade teacher wrote, ‘His mother’s death has been hard on him. He tries to do his best, but his father doesn’t show much interest, and his home life will soon affect him if some steps aren’t taken.

معلم کلاس سومش نوشته بود "مرگ مادرش برایش سخت بوده است. او تلاش می‌کند بهترینش را انجام دهد، اما پدرش علاقه‌ی چندانی نشان نمی‌دهد، و زندگی در خانه‌اش به زودی روی او تاثیر می‌گذارند، اگر یکسری اقدامات انجام نشود.

Teddy’s fourth-grade teacher wrote, ‘Teddy is withdrawn and doesn’t show much interest in school. He doesn’t have many friends and he sometimes sleeps in class.’

معلم کلاس چهارم تدی نوشته بود "تدی گوشه گیر است و علاقه‌ی زیادی به مدرسه نشان نمی‌دهد. او دوستان زیادی ندارد و گاهی اوقات در کلاس می‌خوابد."

By now, Mrs. Thompson realized the problem and she was ashamed of herself. She felt even worse when her students brought her Christmas presents, wrapped in beautiful ribbons and bright paper, except for Teddy’s. His present was clumsily wrapped in the heavy, brown paper that he got from a grocery bag. Mrs. Thompson took pains to open it in the middle of the other presents. Some of the children started to laugh when she found a rhinestone bracelet with some of the stones missing and a bottle that was one-quarter full of perfume. But she stifled the children’s laughter when she exclaimed how pretty the bracelet was, putting it on, and dabbing some of the perfume on her wrist. Teddy Stoddard stayed after school that day just long enough to say, ‘Mrs. Thompson, today you smelled just like my Mom used to.’

تا به الان، خانم تامپسون مشکلات را فهمیده بود و از خودش خجالت می‌کشید. او حتی بیشتر خجالت کشید وقتی همه دانش‌آموزانش برایش هدیه کریسمس آوردند که در ربان‌ها و کاغذ کادوهای زیبا، کادو پیچ شده بود؛ به جز تدی. هدیه‌ی او در کاغذ سنگین و قهوه‌ای که از یک کیسه فروشگاه مواد غذایی تهیه کرده بود، به طرز ناشیانه‌ای پیچیده شده بود. خانم تامپسون زحمت کشید تا آن را وسط باز کردن هدیه‌های دیگر باز کند. بعضی از بچه‌ها وقتی خانم تامپسون یک دستبند دست‌ساز با چند مهره (سنگ) گم شده و بطری عطری که یک چهارم آن از عطر پر بود از هدیه‌ی تدی بیرون آورد، شروع به خندیدن کردند. اما او با گفتن این که چقدر دست‌بند خوشگلی است و پوشیدن آن، و زدن مقداری از عطر روی مچش، خنده‌ی بچه‌ها را ساکت کرد. تدی استودارد آن روز بعد از مدرسه ماند تا به خانم تامپسون بگوید "خانم تامپسون، شما امروز همان عطری را می‌دهید که مادرم می‌داد."

After the children left, she cried for at least an hour. On that very day, she quit teaching reading, writing, and arithmetic. Instead, she began to teach children. Mrs. Thompson paid particular attention to Teddy. As she worked with him, his mind seemed to come alive. The more she encouraged him, the faster he responded. By the end of the year, Teddy had become one of the smartest children in the class and, despite her lie that she would love all the children the same, Teddy became one of her ‘teacher’s pets..’

بعد از آن که بچه‌ها رفتن، حداقل برای یک ساعت گریه کرد. در همان روز او تدریس خواندن، نوشتن و دروس حسابی را کنار گذاشت. در عوض شروع به یاد دادن به بچه‌ها کرد. خانم تامپسون توجه ویژه‌ای به تدی داشت. همانطور که با کار می‎کرد به نظر می‌رسید، ذهنش زنده شده است. هر چه بیشتر تشویقش می‌کرد، او سریع‌تر پاسخ می‌داد. با به پایان رسیدن سال، تدی تبدیل به یکی از باهوش‌ترین بچه‌ها در کلاس شد و با وجود دروغی که خانم تامپسون گفته بود که همه‌ی بچه‌ها را به یک اندازه دوست دارد، تدی به یکی از محبوب‌های معلم تبدیل شد.

A year later, she found a note under her door, from Teddy, telling her that she was the best teacher he ever had in his whole life.

یک سال بعد، او یک یادداشت را از تدی زیر در خانه پیدا کرد که می‌گفت او بهترین معلمی بود که در تمام زندگی‌اش داشته است.

Six years went by before she got another note from Teddy. He then wrote that he had finished high school, third in his class, and she was still the best teacher he ever had in life.

شش سال گذشت تا او یادداشت دیگری از تدی دریافت کند. سپس نوشت که دبیرستان را تمام کرده است، نفر سوم در کلاسش شده است و او همچنان بهترین معلمی است که در تمام زندگی‌اش داشته است.

Four years after that, she got another letter, saying that while things had been tough at times, he’d stayed in school, had stuck with it, and would soon graduate from college with the highest of honors. He assured Mrs. Thompson that she was still the best and favorite teacher he had ever had in his whole life.

چهار سال بعد از آن، نامه‌ی دیگری دریافت کرد که می‌گفت با این که چیزهایی یکباره برایش سخت می‌شود، اما در مدرسه مانده و به آن چسبیده است و به زودی از با بیشترین افتخار از کالج فارغ‌التحصیل می‌شود. او به خانم تامپسون اطمینان داد که او همچنان بهترین و محبوب‌ترین معلمی است که در تمام زندگی‌اش داشته است.

Then four more years passed, and yet another letter came. This time he explained that after he got his bachelor’s degree, he decided to go a little further. The letter explained that she was still the best and favorite teacher he ever had. But now, his name was a little longer…. The letter was signed by Theodore F. Stoddard, MD.

سپس چهار سال دیگر هم گذشت، و باز هم نامه‌ای دیگر آمد. این بار توضیح داد که پس از گرفتن مدرک لیسانسش، تصمیم گرفته مقداری جلوتر برود. نامه توضیح می‌داد که او همچنان بهترین و محبوب‌ترین معلمی است که تا حالا داشته. اما اکنون، اسم او مقداری بلندتر شده بود… نامه توسط تئودور اف. استوددارد، ام دی، امضا شده بود.

The story does not end there. You see, there was yet another letter that spring. Teddy said he had met this girl and was going to be married. He explained that his father had died a couple of years ago and he was wondering if Mrs. Thompson might agree to sit at the wedding in the place that was usually reserved for the mother of the groom. Of course, Mrs. Thompson did. And guess what? She wore that bracelet, the one with several rhinestones missing. Moreover, she made sure she was wearing the perfume that Teddy remembered his mother wearing on their last Christmas together.

داستان همانجا تمام نمی‌شود. می‌بینید، آن بهار نامه دیگری بود. تدی گفت که دختری را دیده است و قرار است ازدواج کند. او توضیح داد که پدرش چند سال پیش مرده است و برایش سوال است که آیا خانم تامپسون ممکن است راضی شود در مراسم عروسی روی صندلی بنشیند که معمولا جای مادر داماد است. البته که خانم تامپسون موافق است. و حدس بزنید چی؟ او آن دستبند را پوشید، همان که چندتا از مهره‌هایش گم شده بود. علاوه‌بر این او مطمئن شد که از عطری استفاده می‌کند که تدی به یاد داشت مادرش در آخرین کریسمسشان آن را زده بود.

They hugged each other, and Dr. Stoddard whispered in Mrs. Thompson’s ear, ‘Thank you, Mrs. Thompson, for believing in me. Thank you so much for making me feel important and showing me that I could make a difference.’

آن‌ها یکدیگر را بغل کردند، و دکتر استوددارد در گوش خانم تامپسون زمزمه کرد، "از شما ممنونم خانم تامپسون، برای این که به من باور داشتید. از شما ممنونم که کاری کردید احساس مهم بودن کنم و به من نشان دادی که می‌توانم تفاوت رقم بزنم.

Mrs. Thompson, with tears in her eyes, whispered back. She said, ‘Teddy, you have it all wrong. You were the one who taught me that I could make a difference. I didn’t know how to teach until I met you.’

خانم تامپسون، با اشک در چشم‌هایش زمزمه کرد و گفت "تدی، تو همه چیز را اشتباه گفتی. تو کسی بودی که به من یاد داد می‌توانم تفاوت رقم بزنم. من نمی‌دانستم باید چگونه درس بدهم، تا این که تو را دیدم."

Note: This story by Elizabeth Silance Ballard was originally published in Home Life Magazine in 1976 and became one of the most requested stories in the magazine’s history. Since then, several versions of this story have circulated around the Internet.

یادداشت: این داستان از الیزابت سایلنس بالارد رسما در سال 1976 در " مجله‌ی زندگی" منتشر شد و به یکی از بیشترین داستان‌های درخواستی در تاریخ مجله تبدیل شد. از آن موقع، چندین نسخه از این داستان در فضای اینترنت به پخش شده است.

اپلیکیشن زبانشناس

اگر می‌خواهید به داستان‌های کوتاه انگلیسی دیگری دسترسی داشته باشید، همین حالا اپلیکیشن زبانشناس را دانلود کنید. اپلیکیشن زبانشناس با طراحی ساده و هوشمندانه خود یادگیری زبان انگلیسی را برای شما لذت بخش می‌کند. دوره‌های مختلف آموزش زبان انگلیسی از سطح مبتدی تا پیشرفته به همراه جعبه لایتنر اپلیکیشن زبانشناس، کار زبان آموزان را برای یادگیری بسیار ساده می‌کند.

سخن پایانی

به مطالعه‌ی داستان های کوتاه انگلیسی درباره معلم و موضوعات دیگر ادامه دهید. داستان‌ها قدرت فوق‌العاده‌ای دارند و فرایند یادگیری با داستان بسیار آموزنده و مفید است. اگر موضوعات و داستان‌های کوتاه دیگری مد نظر دارید، حتما زیر همین پست با ما درمیان بگذارید تا این بار به سراغ نظرات شما برویم و داستان‌های پیشنهادی شما را در زباشناس ترجمه کنیم. ممنون که تا انتها همراه ما بودید.

دیدگاهتان را بنویسید