سقوط در هوا یکی از رایج ترین رویاهای بشر بوده است. به نظر می رسد این رویا نمادی از ناتوانی بشر در کنترل زندگی اش باشد. همه ی ما تاحدودی با اتفاقاتی روبرو بوده ایم که نمی توانستیم کنترلشان کنیم و شاید به همین دلیل است که سقوط آزاد چنین نماد مناسبی از ترسهای ما است. در درس این هفته با دو شخصیت جالب رو به رو می شوید که از سقوط آزاد غیر قابل باور جان سالم به در برده اند، یکی به شکل غیر منتظره و خالی از کنترل و دیگری به شکل آگاهانه.

نکته اول:

ابتدا می‌توانید یکی دو بار به‌صورت تفننی این داستان را به‌صورت صوتی یا تصویری ببینید. اما برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

این داستان را میتوانید در اپلیکیشن اندرویدی زبانشناس (پکیج مگاداستان)، به همراه امکانات جانبی بسیار خوب آن بخوانید.

=================

فایل صوتی داستان با سرعت نرمال:

دانلود فایل صوتی

متن انگلیسی فایل صوتی فوق در انتهای همین نوشته قرار دارد.

سقوط آزاد

سقوط در هوا یکی از رایج ترین رویاهای بشر بوده است. به نظر می رسد این رویا نمادی از ناتوانی بشر در کنترل زندگی اش باشد. همه ی ما تاحدودی با اتفاقاتی روبرو بوده ایم که نمی توانستیم کنترلشان کنیم و شاید به همین دلیل است که سقوط آزاد چنین نماد مناسبی از ترسهای ما است.

جولیان کوپکه هفده ساله وحشت سقوط آزاد را در شب کریسمس طوفانی سال 1971 تجربه کرد. او در یک هواپیمای مسافربری که شهر لیمای پرو را ترک می کرد روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بود. او به همراه مادرش که بین او و یک مسافر دیگر نشسته بود عازم شهر پوکالپا در جنگلهای آمازون بود. تلاطم ناشی از طوفان موجب تلو تلو خوردن هواپیما شده بود. بعد در لحظه ای وحشتناک صاعقه ای به یکی از مخازن سوخت هواپیما اصابت کرد و بال سمت راست هواپیما را متلاشی نمود. پرواز لانسا 508 دچار سقوطی عمودی شده بود و در راه سقوط از هم متلاشی و تکه تکه می شد. همانطور که ورنر هرزوگِ، فیلمسازی که فیلم مستندی از تجربه جولیان ساخت، شرح داده است «جولیان نبود که هواپیما را ترک می کرد بلکه هواپیما بود که جولیان را رها می کرد». چیز دیگری که جولیان متوجه شده بود این بود که او در حال سقوط آزاد بود و هنوز هم با کمربندی ایمنی اش به صندلی خود بسته شده بود.

او به یاد می آورد که با سر به زمین افتاده و کمربند ایمنی اش در کمرش فرو رفته بود. تاق جنگل تاریک و سرسبز به سرعت زیر پای او از هم گسسته می شد. در همان لحظه جولیان از هوش رفت. وقتی صبح روز بعد به هوش آمد، خود را کف جنگل و بسته به صندلی اش یافت. دو صندلی کنارش در همان ردیفی که او نسشته بود هنوز سرجایشان بودند اما هیچکس روی آنها نبود. مادرش و آن مسافر دیگر از بین رفته بودند. چطور ممکن بود که او از یک سقوط باورنکردنی از ارتفاع 3000 متری در هوا جان سالم به در ببرد؟

شاید نبودِ دو مسافر دیگر، دیگر روی آن قطعه ی متشکل از سه صندلی موجب ایجاد اثر هلیکوپتری شبیه به دانه های افرا شده بود که در اواخر تابستان روی زمین می افتند. این اثر همراه با جریان رو به بالای طوفان و وجود جنگل موجب تخفیف سقوط او شده و به او کمک کرد تا از سقوط از آسمان جان سالم به در ببرد. با یک استخوانهای ترقوه شکسته، زخمی روی بازوی راست، و چشم راست متورم به دنبال کمک در جنگل بارانی انبوه شروع به حرکت کرد. تنها منبع غذایی اش مقداری شکلات بود. سرانجام جوی آب کوچکی پیدا کرد. در آن لحظه یاد حرف پدر زیست شناسش افتاد که سالها پیش به او گفته بود «اگر جویباری را دنبال کنی، به جوی بزرگتری تبدیل خواهد شد و همینطور بزرگ و بزرگتر خواهد شد تا سر انجام تبدیل به رودخانه ی بزرگی می شود. رودخانه را دنبال کن تا سرانجام به محل زندگی انسانها برسی.» در طول چند روز جویبار را دنبال کرد و به رودخانه رسید و از مارها سمی، حشرات، پیراناها و کرکودیلها نترسید. کرم ها شروع به خوردن گوشت بدنش در محل زخم بازویش کرده بودند. آفتاب سوزان موجب سوختگی درجه 2 پوستش شده بود. در روز دهم به سختی می توانست سر پا بایستد. سرانجام به گروهی از چوب بُرها رسید که اول فکر کردند او یکی از الهه های اسطوره ای آب است. آنها به سرعت به جراحات او رسیدگی کردند و به او کمک کردند به محل امنی در شهر بازگردد. جولیان تنها بازمانده ی سقوط هواپیما بود.

با اینکه سقوط آزاد بر جولیان تحمیل شده بود، مردی هست که برای امرار معاش اینکار را می کند. جب کورلیس را که به خدای بیس جامپینگ معروف است ببینید. تا آنجا که یادش می آید همیشه آرزو داشته پرواز کند. یکی از اولین خاطراتش در شش سالگی اش بود. او در صندلی عقب اتومبیل عمه اش نشسته و در حال تماشای پرش پرندگان از تیر تلفن بود و می دید که بالهایشان را باز کرده و در هوا اوج می گرفتند. او به عمه اش گفت که او نیز می خواهد آن کار را بکند. عمه اش برایش توضیح داد که وقتی بزرگتر شد، یاد می گیرد که آدمها نمی توانند پرواز کنند. جب به عمه اش گفت: «شاید تو نمی تونی، ولی من می خوام پرواز کنم.» و او توانست. جب زندگی اش را وقف تحقق رویای پرواز انسان کرد. وقتی 18 ساله شد شروع به اسکای دایوینگ کرد و اینکار در نهایت به خطرناکترین ورزش یعنی بیس جامپینگ منجر شد. بیس جامپینگ پرش از یک ساختار ثابت مانند یک برج یا صخره، سقوط آزاد و سپس باز کردن چتر نجات در آخرین لحظه قبل از برخورد با زمین است. جب در بیس جامپینگ لذت، هدف و پیشرفت را کشف کرد. اما او همینجا متوقف نشد. او به سرعت متوجه شد که اگر لباسی شبیه به ساختار بدن یک سنجاب پرنده به تن کند مستقیما روی زمین نمی افتد. او می توانست افقی حرکت کند. این شبیه ترین حالت انسان به پرواز است که تا بحال شناخته شده است.

جب با پروازهایش در مرز مرگ و زندگی قرار می گیرد. کاری که او می کند فقط پرش و بازکردن چتر نجاتش نیست. او فراتر می رود و کارهایی را که به نظر غیرممکن هستند امتحان می کند. او از عرض دره ها و ژرف دره ها پرواز می کند و خطوط صخره ها، پشته ها و دامنه ها را با سرعتی که مرگ را به جنگ می طلبد طی می کند. در یکی از تازه ترین شیرین کاریهایش از یک هلیکوپتر پرید و با سرعت 300 کیلومتر در ساعت در مقابل چشمان هزاران نفر از دروازه بهشت که قوس معروفی در کوهستان معروف تیانمن در چین است شیرجه رفت. ضریب خطا به حدی کم بود که کوچکترین خطای محاسباتی در زاویه پرش و شدت باد به معنای مرگ حتمی جب بود.

ترس قبل و هنگام پرشها به حدی قدرتمند است که جب گاهی اوقات می لرزد و گریه می کند. اما زمانی که از صخره جدا می شود یا از هلیکوپتر می پرد همه چیز آسان می شود: موفقیت تنها گزینه است. همانطور که جب می گوید: «وقتی قدم برداری هیچ راه بازگشتی نیست. این کار تو را به عنوان یک انسان تغییر خواهد داد».

از نگاه جب موفقیت گریزناپذیر است. او می گوید: «باور نمی کنم بتونی شکست بخوری. تو فقط زمانی شکست می خوری که دست از تلاش برداری. لحظه ای که به این باور برسی که «من دیگه این کار رو رها می کنم» این تو هستی! تویی که راهت رو انتخاب کرده ای. تو هستی که شکست رو انتخاب کرده ای. تو باید تصمیم به شکست را بگیری. در حالی که اگر اون تصمیم رو نگیری به خودت میگی: نه من می خوام ادامه بدم. تا اون لحظه ی هیجان انگیز فرا می رسه، پس تو شکست نمی خوری. تو شروع به تحقق اون کرده ای».

شکی نیست که جب با حرفهایش زندگی می کند. در اوایل 2012 هنگام پرواز از کوه تیبل در کیپ تاون آفریقای جنوبی پائین تنه ی جب در اواسط پرواز به لبه صخره ای برخورد کرد. مچ هر دو پایش، استخوان ساق یکی از پاهایش و سه انگشت پایش شکست و جراحتی خونین در پوستش ایجاد شد که بستن آن نیاز به پیوند پوست داشت. جای بسی شگفتی است که او توانست چتر نجاتش را بکشد و باز کند. با اینکه برخی ها این حادثه را نشانه ای برای دست کشیدن از این کار تلقی می کردند، جب آن را سکوی پرتاب دیگری در مسیر تحقق رویایش می دید. یک سال و نیم پس از آن او باز به آسمان بازگشت و دوباره به تحقق آن پرداخت. آخرین رویای او پرش از یک هلیکوپتر و فرود روی زمین بدون چتر نجات و تحقق بخشیدن به یکی از آخرین چالش های بشر روی زمین است و این چالش چیزی نیست به غیر از پرواز انسان.

برخی ها جب کورلیس را دیوانه می نامند. او به این گفته آنها اینگونه پاسخ می دهد: «می خواید بدونید به نظر من چه کاری دیوانگیست؟ به نظر من 6 صبح بیدار شدن، صبحانه خوردن، سوار یه ماشین شدن و یه ساعت و نیم توی ترافیک موندن در راه رسیدن به محل کار، 8 ساعت نشستن توی یه جعبه، 30 دیقه استراحت واسه خوردن نهار، برگشتن به همون ماشین و یه ساعت و نیمِ دیگه موندن توی ترافیک تو راه برگشتن به خونه که اونجا شام می خورید یه کم تلویزیون می بینید و می خوابید. این کارو تا شصت سالگی تکرار می کنید. بازنشسته شده و می میرید. به نظر من اینا کاملا احمقانه هستند.» به نظر جولیان سقوط وحشتناک بود و او دلایل خوبی برایش دارد. او خارج از کنترل بود و جانش به خطر افتاده بود. از نظر جب سقوط انتخابی آگاهانه است و او بر آن مقداری کنترل دارد. البته هنوز هم این کار وحشتناک است و او هر آن ممکن است بمیرد، اما مگر این در مورد همه ما صدق نمی کند؟ یکی از چیزهایی که هیچ کدام از ما بر آن کنترل نداریم مرگ است. از آنجا که مرگ اجتناب ناپذیر است، همه ما در نوعی سقوط آزادِ نمادین هستیم. پایان زندگی یایان این سقوط است و همه ی ما به آن خواهیم رسید؛ هیچ استثنایی هم ندارد. اما همانطور که جب پس از نجات از یکی از مواجهه های نزدیکش با مرگ حتمی گفت: «من خیلی خوشبختم. خیلی خوشبختم که هنوز اینجام. می دونید زمان من در این دنیا محدوده. اما کارهایی که می توانم با این زمان بکنم محدودیتی نداره. همه ما خواهیم مرد. سوال اینجاست که آیا می خواهید در حالی که اینجا هستید زندگی کنید.»

مطالب تکمیلی:

این درس شامل درسنامه‌های متعدد برای یادگیری ناخودآگاه مکالمه و گرامر است که بایستی با وارد شدن به اپلیکیشن زبانشناس آن را مطالعه کنید.
منبع داستان: وبسایت DeepEnglish.com
زبانشناس تنها دارنده مجوز استفاده و نشر محصولات deepenglish در ایران است.

اشتراک در بخش داستان

نکته‌ی مهم:

با ثبت‌نام در خبرنامه‌ی ایمیلی زیر، هروقت داستان جدیدی به وبسایت زبانشناس اضافه شد، از طریق ایمیل به شما اطلاع‌رسانی می‌شود.

متن انگلیسی داستان:

FREE FALLING

Falling through the air is one of the most common dreams that people have. This dream is thought to symbolize the lack of control we have over our lives. To some extent, we all have to deal with events that we can’t control, so maybe that’s why falling is such an apt symbol of our fears.

Seventeen-year-old Juliane Koepcke experienced the terror of falling one stormy Christmas Eve in 1971. Juliane was sitting in the window seat on a passenger plane out of Lima, Peru. She was on route to the city of Pucallpa in the Amazon forest with her mother, who was sitting between her and another passenger. Turbulence from the storm was causing the plane to lurch up and down. Then, in a single horrific moment, a bolt of lightning hit one of the plane’s fuel tanks and tore the right wing off. Lansa Flight 508 went into a nosedive, breaking apart in the process. As the filmmaker Werner Herzog, who made a documentary about Juliane’s experience, described it “She did not leave the airplane, the airplane left her.” The next thing Juliane knew, she was in free fall, still strapped to her seat.

She remembers falling head first with her seatbelt digging into her waist. The dark green jungle canopy spun rapidly below her. It was at that point that Juliane lost consciousness. When she awoke the next morning, she found herself on the floor of the jungle, still strapped to her seat. The two seats next to her from her row on the plane were still there, but nobody was in them. Her mother and the other passenger had vanished. How could she have survived an incredible 3,000-meter fall through the air?

Perhaps the absence of the other two passengers in the 3-bank seat caused a helicopter effect, similar to the seeds of maple trees that spin to the ground in the late summer. That, combined with an updraft of wind from the storm and the jungle canopy breaking her fall, helped her survive the fall from the sky. With a broken collarbone, a large gash in her right arm, and her right eye swollen shut, she made her way through the dense rainforest in search of help. A handful of sweets was her only source of food. Eventually, she found a small creek. At that moment, she remembered what her father - a biologist - had told her years before. “If you follow a stream, it will turn into a bigger stream, and then a bigger one, and eventually a river. Follow the river and you will ultimately reach a human settlement.” Down the stream and to a river she stumbled for days, braving poisonous snakes, insects, piranhas, and crocodiles. Maggots infested her arm and began eating her flesh. Hunger and thirst overwhelmed her, causing her to drink from the stream, while the harsh sun gave her 2nd-degree burns on her skin. By the 10th day, she could barely stand. Finally, she came across some loggers, who at first thought she was a mythical water goddess. They quickly tended to her wounds and helped her back to the safety of the city. Julianne was the sole survivor of the crash.

While free fall was forced upon Juliane, there is one man who seeks it out for a living. Meet Jeb Corliss, otherwise known as the God of BASE Jumping. For as long as he can remember, Jeb always dreamed of flying. One of his earliest memories was when he was 6-years-old. He was sitting in the back seat of his of his aunt’s car watching birds jump from telephone poles, opening their wings and soaring through the air. He told his aunt that he wanted to do that, too. His aunt explained that when he got older, he would learn that humans can’t fly. “Maybe you can’t,” he replied, “but I’m going to.” And fly he has. Jeb has dedicated his life to realizing the dream of human flight. When he turned 18, he began skydiving, and that eventually led to the extreme sport of BASE jumping. BASE jumping is when you jump from a fixed structure, like a tower or cliff, achieve free fall, and then pull your parachute at the last second before making impact with the ground below. Through BASE jumping, Jeb discovered joy, purpose, and accomplishment. But he didn’t stop there. He quickly realized that if he wore a wingsuit, similar to the anatomic structure of a flying squirrel, he wouldn’t just fall straight down. He could also move horizontally. This was the closest thing to flying that man has ever known.

Jeb lives on the edge of life and death through his flights. And he doesn’t simply jump and pull his parachute. Instead, Jeb pushes the envelope by attempting the seemingly impossible. He flies through valleys and canyons, tracing the contours of cliffs, ridges, and mountainsides at death defying speeds. In one of his most recent incredible feats, he jumped out of a helicopter and swooped through Heaven’s Gate, a natural arch in China’s famous Tianmen Mountain, at over 300 km per hour, in front of thousands of people. The margin of error was so small that even the slightest miscalculation in the angle of approach or gust of wind would have meant certain death for Jeb.

The fear is powerful before and during the jumps, so much so that Jeb sometimes trembles and cries. But once he steps off that cliff or leaps off that helicopter, things get very simple: success is the only choice. As Jeb says, “It’s like a hurricane inside your head, every nerve ending is saying don’t do this. Once you take that step, there is no coming back. It will change you as a human being.”

As Jeb sees it, success is inevitable. He explains, “I don’t believe you can fail. You only fail if you give up. The second you decide ‘Oh, I’ll just give up.’ That’s you! You’re the one making that choice. You’re the one choosing to fail. You have to make the decision to fail. Whereas if you don’t ever make that decision; you say, ‘No, I’m going to keep going until it fricking happens, well then you don’t fail. You’re just in the process of making it happen.” And there’s no doubt Jeb lives by these words. In early 2012, while flying off Table Mountain in Cape Town, South Africa, Jeb’s lower body struck a rock ledge in mid-flight. He broke both ankles, a leg, and three toes while sustaining a major bloody gash in his skin that required skin grafts to close. It is amazing that he was even able to pull his chute. While some would have taken that incident as a warning sign to give up, Jeb saw it as simply another a stepping stone in the path to making his dreams come true. A year-and-a-half later, he was back in the air, making it happen again. His ultimate dream is to jump out of a helicopter and land without a parachute, realizing one of the last great challenges remaining on earth: human flight.

Some people call Jeb Corliss crazy. He responds by saying, “You want to know what I think is crazy? I think waking up at 6 AM, eating breakfast, then getting in a car and sitting in traffic for an hour-and-a-half on your way to a job, where you then sit in a box for eight hours, get a 30-minute break to eat some lunch, get back in that car to sit in traffic for another hour-and-a-half on your way home where you eat dinner, watch some TV, and go to sleep. Repeat that until you’re about 60, you retire and then you die. I think that is absolutely insane.” For Julianne, falling was terrifying, and for good reason.

She was out of control, and her life was on the line. For Jeb, falling is a conscious choice, and he does have some degree of control. Of course, it is still terrifying, and he could die at any moment, but isn’t this true for all of us? One thing that none of us has control over is death. And since death is inevitable, we are all in a symbolic type of free fall. The end is the bottom of our fall, and we all reach it; no exceptions. But as Jeb explains after surviving another close encounter with instant death: “I’m just so happy. I’m just so happy to still be here. You know, my time in this world is limited. But the things that I can do with that time are not. We are all going to die. The question is are you going to live while you’re here.”

داستان‌های مرتبط:

آیا سطح این داستان انگلیسی برای شما بالا بود؟ پیشنهاد میکنم که داستان‌های کوتاه برای سطح مبتدی را بخوانید:

داستان‌های کوتاه:

نوشته شده در دسته‌ی: داستان